کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

عید دیدنی ها و هدیه ها

اولین روز عید ساعت 4  بعد از ظهر بود که به خونه خاله جون احترام رفتیم همه اونجا جمع بودند وکلی فامیل دیگه هم ا.ومدند و حسابی شلوغ شد براحتی بالای 50 نفر دور هم بودیم و با اینکه هنوز مامان حاجیو ندیده بودیم کسرا از بچه های فامیل دل نمیکند دیر وقت بود که از خونه خاله احترام اومدیم و بقیه عید دیدنیها را به فردا موکول کردیم فردای اونروز به خونه دایی محمد رفتبم و داییجون یک ماشین 206 مسابقه ای خیلی بزرگ بهش داد و کلی خوشحالش کرد کلی هم عیدی گرفت از عمه هم یک کامیون خوشگل هدیه گرفت  .  وسطهای هفته به خونه دایی امیر رفتیم که کلی شیطنت کردند.     ما هم تو ی حال با هم صحبت میکردیم که یهو ص...
14 فروردين 1394

جشن سال نو

تحویل سال 94 به نیمه شب افتاده بود و حدود ساعت 12 شب بود که سه تا یمون در چرت بودیم و چون تمام روز بیرون بودیم به سختی خودمونو واسه تحویل سال نگه داشتیم .با اینکه کسرا شدیدا خوابش میومد ولی دوست داشت واسه سال تحویل بیدار بمونه هزار ماشالله اونقدر به وسایل هفت سین دست میزد که  کار من شده بود سماق جمع کردن از روی میزو فرش تا جمع کردن خورده شیرینی حالا شمع روشن کردن و دست سوزندن خودش بمونه که خودشو با آب خنک  درمان میکرد و از ترس اینکه محکوم به فضولی نشه صداش در نیمومد خلاصه با تمام این کارها سال خوبی را برای  خودمون و دیگران آرزو کردیم .انشالله همه  بچه ها و بزرگترها در پناه حق باشند.اینهم چند تا عکس&nb...
11 فروردين 1394

چهارشنبه سوری سال 93

امسال اولین سالی بود که مراسم چهارشنبه سوری را نزدیک خونه خودمون برگزار کردیم. و از شب پیش با مامان هلیا قرارگذاشتیم  کاری کنیم تا به بچه ها خوش بگذره  .نزدیک ساعت 5 بود که هلیا به خونمون  اومد  و بهم گفت   خاله،  باباوحید    کلی ترقه و بالون آرزوها واسه امشب خریده تا   بهمون خوش بگذره و با کسرا رفتن بیرون منو مامان هلیا هم حاضر شد  یم تا با طاها  به پائین بریم ،توی   راه به مامان هلیا گفتم باید زود برگردم و یه سری به آش رشته بزنم اونهم سبزی پلو ماهی درست کرده بود وقتی رسیدیم تو محوطه بازی اول بابای کسرا و آقا وحید بالونها را به هوا فرستا...
10 فروردين 1394

تولد بدون برنامه قبلی

پنجشنبه 21 اسفندماه بود که قرار بود دایی امیر با خونوادش به خونمون بیانو کسرا هم  از  اینکه دوباره میخواد آرین را ببینه خوشحال بود البته هفته پیش که  ما خونشون بودیم کسرا به آرین گفت میدونی تولدم شده منهم حرفشو جدی نگرفتم چون از تولدش  خیلی گذشته بود . ولی اونها  با کادو وارد خونه شدند و ما هم  به خاطر اینکه جشن بچه ها کامل شه بساط تولدو براه کردیم  و بعد خرید کیک و نصب  وسایل تزئینی  تولد اونها را دور کیک نشوندیمو ازشون عکس گرفتیم   این شد یکروز خوشایند واسه کسرا واونقدر بهش خوش گذشت که شاید با برنامه ریزی قبلی انقدر بهشون خوش نمیگذشت .   ...
6 فروردين 1394

نافرمانیهای کسرا از پدر و مادر

  کسرا وقتی کوچیکتر بود بهتر باهامون به خرید میومد ولی هرچی بزرگتر شد متاسفانه کمتر راضی میشد تا با ما به بیرون بیاد به همین  خاطر اگه کسی واسه نگهداریش پیدا نمیکردیم  مجبور بودیم  که اونو با خودمون به خرید ببریم. امسال کسرا خیلی بهمون استرس وارد کرد یکی اینکه تو  نمایشگاه مد لباس یکهو غیبش زد ومنو باباش کلی واسش گشتیم وتو حیاط نمایشگاه پیداش کردیم و خرید نکرده برگشتیم دومین جایی که من  گمش کردم متروی بازار تهران بود که بسیار شلوغ بود و واسه یک لحظه کسرا تو جمعیت گمشدو من وحشت زده به دنبالش میگشتم . سومین جایی که گمش کردیم پاساژ بوستان پونک بود که من به طبقه بالا رفتم و اونو باباش ...
5 فروردين 1394

یک روز خوب برای ما و کسرا

دیروز ظهر  که برای خرید ، قصد بیرون رفتن از خونه  راداشتیم  کسرا خان شروع کرد به غرغر  کردن که من خرید نمیام البته بچه ها حق دارن چون تو خریدهای شب عید که شلوغ هم هست واقعا خسته میشن  و چون خریدمون سمت شرق تهران بود تصمیم گرفتیم  تا کسرا خونه دایی امیرش بمونه و ما بریمو برگریدم . ساعت دونیم ظهر بود که از کسرا خداحافظی کردیم و کسرا هم تا ما برگردیم حسابی بهش خوش گذشته بود خصوصا اینکه دایی جون امیر اونوها را به پارک برده بودو خوراکی هم واسشون خریده بود بعدش هم که برگشته بودند خونه ما هنوز تو ترافیک بودیم حدود ساعت هشت ونیم بود که به خونه دایی جون  اومدیمو هنوز این دوتا از...
16 اسفند 1393