کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

مهمونی روز جمعه

روز جمعه خاله پروین  و خانوادش خونه ما مهمون بودند کسرا هم یک کمی مریض احوال بود و قبل از اومدن مهمونها گلاب بروتون بالا آورد ولی از اومدن خاله و بچه هاش اونقدر خوشحال بود که مدام در حال تغییر دکوراسیون اتاقش بود و به سلیقه خودش اتاقشو  با وسایل بازی  وماشینهاش تزئین کرده بود و منتظر اومدنشون بود به محض اینکه تماس گرفتند و گفتند بلوار دانشجو هستیم  کسرا سریعا به سمت اسانسور رفت تا به پارکینگ بر ه اونروز هوا خیلی سرد بود و خاله پروین نزدیک خونمون بود که دوباره تماس گرفت تا آدرس بپرسه و من نفهمیدم  کسرا چطور سراسیمه به سمت خیابون دوید خاله پروبن میگفت اگه کسرا را دم در ندیده بودیم  باید دوباره تم...
20 مهر 1393

بدنیا اومدن نینی مریم جون

دیروز دوشنبه هفتم مهرماه بود که خبر خوش بدنیا اومدن پسر مریم جونو  شنیدیم .من به  بیمارستان بهمن رفتم تا از نردیک نینی گلش را ببینم .هزار ماشالله خیلی خوشگل و خواستنیه و حسابی تو دل بروست .با صدای مامانش عکس العمل نشون میداد. و بعد شیر خوردن هم  غر میزد که ار مامانش جداش نکنن وقتی هم که کنارش بود به خواب عمیق میرفت واقعا لحظاتی که دیدیم دیدنی بود.آرتین جون خوب مامانش را میشناسه مخصوصا که با شعر جوجه جوجه طلایی به خواب ناز رفت و ارامش و رضایت از صورتش پیدا بود و مامانش میگفت من  این شعر را قبل بدنیا اومدنش میخوندم.    بیرون بیمارستان کسری و باباش منتظر اومدنم بو...
8 مهر 1393

مراسم خاکسپاری وماجرای رستوران

داییجون محمد به اتفاق خانم و بچه هاش روز چهاارشنبه به دیدنمون  اومدند. همون موقع عمه کسرا باهامون تماس گرفت و از فوت دایی عزت دایی بابای کسراست  خبر داد.اونوقت ها که ما با هم تو شیان همسایه بودیم هروز همدیگرو میدیدم  به همین خاطر کسرا خیلی با دایی عزت جور بود   و   پیشنهاد میداد که بریم به دایی یه سر بزنیم . دایی هم همیشه واسش خوراکی   میگرفت و   کسرا کلی  خوشحال میشد .وقتی هم فهمید دایی فوت کرده خیلی ناراحت شد و همش علت فوتش را   ازما میپرسید. روز پنجشنبه بود که برای تشیع جنازه  به شیان رف...
5 مهر 1393

جمعه ای پر خاطره برای کسرا

روز جمعه 28 شهریور ماه بود که کسرا برای دیدن برنامه جمعه به جمعه تلوزیون از نزدیک به تالار ابوریحان دانشگاه دعوت شده بود البته ناگفته نمونه که این جشن را به خاطر دانش آموزان ممتاز برپا کرده بودند و کسرا هم از این جشن بی نسیب نموند .با اینکه خیلی از خونواده ها به این جشن نیامده بودند ولی هردو درب ورودی تالار مملو از جمعیت بود و کسانیکه کارت داشتند زودتر وارد سالن میشدند وقتی وارد سالن پائین شدیم از بستنی کاله بستنی گرفتیم بعدش هم شرکت کاله عکس تبلیغاتی  از کسرا در حال خوردن بستنی گرفت و تا بستنیش تموم نشد اجازه ورود به سالن نمایش را ندادند وقتی وارد سالن شدیم عکاس سالن هم از حالتهای نشس...
31 شهريور 1393

مهمانان و هدیه برای کسرا

پنجشنبه گذشته بو.د که خاله بزرگ کسرا با بچه هاش خونه ما دعوت بودند. و کسزا هم واسه دیدنشون لحظه شماری میکرد و همش میگفت چند ساعت دیگه مونده تا بیان .ساعت 5 بود که کسرا و باباش رفتن نونوایی که خاله و بچه هاش رسیدند و همه سراغش را میگرفتند.   خاله احترام و بچه هاش  زحمت کشیده بودند و واسه خونه جدیدمون کادو آورده بودند مریم جون یک کادو واسه کسرا اورده بود و منتظر کسرا بود تا  بیادو اونو باز کنه. وقتی کسرا  به خونه رسید و کادوش را گرفت خیلی خوشحال شد چو ن دوروز پیش از پدرش خواهش کرده بود که اونو بخره و اون کادو قمقمه بود. و بعد از باز کردن کادو کلی از مریم جون تشکر کرد...
30 شهريور 1393

مسافر سر زده و ماجرای یخ

چند روز پیش دایی مجتبیبا خونمون تماس گرفت و آدرس خونه جدیدوگرفت به خونه ما بیان ولی تا پیدا کردن آدرس کمی دیرتر به خونمون رسیدندو ما تو خونه یخ نداشتیم و این به خاطر کسرا بودچون به علت استفاده زیاد از قسمت یخ سازساید را قطع کرده بودمتو همین فاصله من ظرفی به کسرا دادم و گفتم که از واحد بالاییمون مقداری یخ بگیره اونهم گوش کرد و چون بچه فرزیه سریعا یخ را تا قبل از ورود مهمونها بهم رسوند .وقتی مهمونها رسیدند و احوالپرسی تموم شد و شربتش را نوش جون کرد یکمرتبه دیدم سراسیمه طرف درب ورودی میره خیلی آروم بهش گفتم کجا میری گفت میرم پارکینگ .گفتم زود برگرد زشته که پیش مهمونها بیرون باشیگفت باشه مامان زود برمیگردم .ما مشغ...
29 شهريور 1393

کسرا سوار برتانک ضد هوایی

جند وقت پیش بود که برای خرید  به بیرون رفتیم وچون تعطیلات بود خدا راشکر از ترافیک خبری نبود به همین دلیل هرجا که دوست داشتیم  میشد ماشینو نگه داریم و گشتی   بزنیم  .من تو ماشین یک تانک  ضد هوایی دیدیم و به کسرا گفتم میخوای سوار ضد هوایی بشی اونهم که عاشق این وسایله سریع از ماشین پیاده شد و رفت پشت ضد هوایی ایستاد.   وقتی بهش گفتم  که هواپیماهای دشمن به شهرها حمله میکردند و روی سر مردم بمب میریختند و ما با این ضد هوایی ها  هواپیمای دشمن را سرنگون میکردیم خیلی خوشحالی کرد وگفت اگه هر هواپیمای دشمنی بخواد تو آسمون ایرانمون بیاد من با همین ضد هوایی حسا...
25 شهريور 1393

محل کار من و شیطنتهای کسرا

اردیبهشت ماه امثال بود که تو کارم جابجایی داشتم و به همین خاطر کسرا هم دوستان جدیدی واسه خودش پیدا کرد پسر یزرگ مرجان ازکسرا یکسال بزرگتره   و پسر مارینا هم که مدرسه ای هستش و جند سال بزرگتره . اونها با کوچیکتر بودن کسرا مشکلی ندارند و کسرا خیلی باهاشون صمیمی شده و یک ثانیه تو اتاق من بند نمیشه یا پیش آرتین طبقه بالاست که با اسانسور به طبقات بالا میره یا با مانی تو طبقه پائین در حال بازی با کامپیوتره وقتی هم که پیش دوستاش میره اونها را هم توی اتاقم دعوت میکنه و من باید کامپیوترم را در اختیارش بذارم تازه بهم میگه مامان بذار در را ببندم تا بتونم کارتون را با دراز کشیدن روی میزت    ببین...
17 شهريور 1393

عذر خواهی از دوستان وایبری

چند روزیه که کسرا پیامهایی به شکل کارتونی واسه دوستانم میفرسته یکبار که برای بیرون رفتن از خونه آماده میشدم  هرچه دنبال گوشیم  گشتم پیداش نکردم مطمئن بودم کسرا برداشته و یکجایی نشسته و مشغول بازیه چند ثانیه بعد کسرا با موبایلم رویت شد که زیر تختش مشغول  بازی بود. وقتی صداش کردم و معترض شدم چرا گوشیمو برداشتی گفت دوست دارم با گوشی بازی کنم دیدم که تو وایبره ولی اهمیت ندادم و چون خیلی عجله داشتم زود از خونه بیرون زدم . وقتی به خونه برگشتم دیدم که دوستان پیام گذاشتن  که چرا این شکلک ها  را  فرستادی    تاز ه فهمیدم کسرا خان واسه بیشتر دوستام و حتی گروه شکلک فرستاده بود. &n...
15 شهريور 1393