کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

آغاز سال 1393

زمان تحویل سال امسال ساعت ٢٠و ٢٠ دقیقه و ٢٠ ثانیه بود و ما این ساعت را به فال نیک گرفتیم  و گفتیم انشالله امسال برای همه مردم ایران سال بیستی باشه   ساعتهای پایانی سال نودو دو بود که سفره هفت سین را چیدم و هرچند که چندین بار   سمنو توسط آقا کسرا روی میز  پخش  شدو من سریع رومیزی را عوض کردم. هر سال خیلی مختصر سفر ه  هفت سین میچینم و سریعا جمعش میکنم تا چیزی نشکنه و خرابکاری نشه        چند ثانیه  بیشتربه سال تحویل نمونده بود که کسرا به دستشویی رفت و ما هم منتظر بودیم تا سال جدید تحویل شه از اونطرف هم کسرا صدا میزد که یکی بیاد منو بشوره و در...
3 فروردين 1393

سبز کردن سبزه

چند روز به عید مونده بود که من تصمیم گرفتم سبزه سبز کنم ولی از ترس اینکه توسط آقا کسرا تارو مار بشه خیلی دو دل بودم بالاخره دل را به دریا زدم و اینکار را کردم چون دوست داشتم خودم سبزه بکارم با کسرا خان هم اتمام حجت کردم که به سبزه ها دست نزنه تا سالم بمونه چون سالهای پیش خیلی سبزه ها را خراب میکردو واسه سال تحویل چیزی از اونها نمیموند امسال واقعا پسر خوبی بود و بهشون دست نزد . برای اینکه کمتر در دسترس باشه اونو بالای یخچال فریزر میذاشتم، فقط واسه آب   دادن پائین میاوردم بعد از چند دقیقه که برگشتم دیدیم یک مشت برنج توی سبزه ها ریخته و اونهم در کاشت سهیم شده بود. و لی خدا را شکر سبزه ها خوب مون...
2 فروردين 1393

چهارشنبه سوری سال 1392

امسال چهارشنبه سوری به  شهرک شهید محلاتی رفتیم جاده لشکرک طبق معمول شلوغ بود به ارتفاعات که رسیدیم بالن های آرزو رادیدیم که چندتایی به هوا پرتاب شده بودند وقتی به قله کوه رسیدیم جمعیت زیادی اونجا ایستاده بودند و برای هر  ماشین تازه واردی یک نارنجک پرتاب میکردند اونقدر صدا ی انفجار بالا بود که نه تنها از ماشین پیاده نشدیم بلکه فرار را بر قرار ترجیح دادایم چندمترجلوتر ایستادیم و ازبام تهران پائین  را نگاه میکردیم که متوجه شدیم تو بیشتر کوچه های شهرک آتیش بازی برقراره و چند تا بچه دیدیم   ازماشین پائین اومدیم کسرا هم دوست داشت از اتیش بپره  و لی چون شعله زیاد بود یک گام به عقب میاومد ب...
1 فروردين 1393

خر ید های شب عید و کم حوصلگی های کسری

کسری اون موقع ها که کوچکتر بود راحتر واسه خر ید باما به بیرون میاومد وقتی که خریدش تموم میشد اجازه خریدکردن را از ما میگرفت و همش میگفت دیگه بریم خونه حالا هم که بزرگتر شده اگه بگیم میخوایم واست خرید کنیم یک کوچلو راضی میشه که به خرید بیاد البته آخرشهم باقرقر کردن خاتمهپیدا میکنه دیشب هم با عمه و دختر عمه کسرا تصمیم گرفتیمواسه خریدبه نمایشگاه نیاوران بریم. وقتی رسیدیم از اول نمایشگاه قرقرش را شروع کرد کهبه خونه مامان حاجی بریم وتا چشمش به عروسکها افتاد کمی آروم شد ولیچون غرفه فروشنده نداشت نتونستیم چیزی بخریم. عمهگفت میخوایم بریم خونه دایی قدرتو لی چونبارون میومدترجیح دادایم که این فاصله کم رابا ماشین بریم ...
24 اسفند 1392

احساس بزرگی در کسرا

نازنین زهرا دختر همسایه واحد بالای خونمونه که هر روز برای بردن کسرا به پائین میاد و یا ازهمون بالا کسرا را صدا میزنه تا بخونشون بره و باهاش بازی کنه چند روز پیش کسرا خیلی منتظر نازنین بود و وقتی صداش کردخودش به دم در رسوند وقتی نازنین ازش پرسید که میای خونمون گفت آره قربرونتم میرم منهم گفتم خدا را شکرانگار با هم جورند و سفارش هم کردم که با هم دعوا نکنید کسرا واسه ناهار پائین اومد و بعد از ظهر که دوبارهنازنین واسه بردن کسرا به پائین اومد کسرا نمیخواست بره و همش میگفت دوست ندارم به خونشون برم چرا نازنین خونمون نمیاد و رو حرفش پافشاری میکرد نازنین بین در وایستاده بود که کسرا بهش گفت برو بیرون در من الان میام نازنین هم بیرون در وایستادو ک...
19 اسفند 1392

علاقه کسرا به خوردن آدامس و بقیه ماجرا

سال گذشته هروقت که با کسرابه فروشگاه می رفتیم اگه چشمش به آدامس می افتاد باید واسش می خریدیم البته چون قورت میداد سعی میکردیم با خوراکیهای دیگه سرشو گرم کنیم. امسال هم فهمیده نباید قورت بده ولی چون باباش مخالف آدامس خوردنشه به طور کاملا سری و مخفیانهمیخوره ویااز من میخواد تا یا به باباش بگم اجازهآدامس خوردن را بهش بده. و چون همیشه با مخالفت پدرش مواجه میشه سعی میکنه از من بخواد که واسش بخرم و اغلب اونو تو کیف من پیدا میکنه و تو کمد خودش هم پنهون میکنه من میدونستم به خاطر آدامس سراغ کیفم میره آدامس را پشت میز تو اتاق گذاشتم و جالب اینکه مدتی بود که از یاد برذه بودم کجا گراشتم .یکروز صبح دیدم آدامس تو دهنشه بهش گفتم از کجا برداشتی به...
17 اسفند 1392

شیطنت ها و عذر خواهی

کسرا علاوه بر وسایل خودش به همه وسایل خونه کار داره و روزی نیست که با وسایل توی خونه بازی نکنه و یا اونها را دست نزنه این وسایل از تابلوهای روی دیوار گرفته تا وسایل توی کابینت که هر چند وقتی هم با شکستن و خرابکاری همراهه و دوست داره روی میز ناهار خوری راه بره و یا از اون بالا بپره چندشب پیش بود که دیدیم صدای شکستن اومد منهم روی تخت دراز کشیده بودم دیدیم سریع اومد تو اتاق و گفت مامان بیرون نری که گلدون شکسته تا من جمعش کنم وقتی رفتم بیرون دیدم یک گلدون کریستال که توش گل مصنوعیه را آب کرده یکی دیگه هم از دستش سر خورده و روی میز و مقداری هم به پائین میز افتاده تیکه ها را جمع کردم و گفتم عزیزم اینها که وسیله بازی ن...
12 اسفند 1392

انتخاب کلاه و مهارت در موبایل

 کسرا بازی با موبایل را دوست داره و هر جا که باشیم تو مهمونی و یا ماشین بهم میگه مامان یک دقیقه گوشیت را میدی و اون یک دقیقه  چندین ساعت به درازا میکشه و تا حدی  که شارژگوشی تموم میشه . ضمن اینکه به طور مداوم دوست داره عکس و فیلم بگره  بروی عکس ها کار فتوشاپ هم انجام میده .البته این به خاطر برنامه ای که رو گوشیم نصبه انجام میشه.   تو يك قسمت از اين برنامه كلاه هاي مختلف داره كه ميشه اونو تو عكس بذاري فكر نميكردم مراحلش را بتونه انجام بده دقيقا پنجره ها را تا مرحله رسيدن كلاه باز ميكنه ولي تو چرخش كمي مهارت ميخواد و از من كمك ميگيره يك موقعهايي كه صداش تو خونه در نمياد و سراغش ميرم ميبينم...
3 اسفند 1392

تولد با تم باب اسفنجی

کسرا  شخصیت کارتونی باب اسفنجی را خیلی دوست داره و زمان پخش این کارتون را لحظه شماری میکنه و توپ و تانگ هم نمیتونه اونو از این کارتون جدا کنه و تمامی شخصیت های این کارتون واسش جالبه اونقدر که دختر خاله ها و پسر خاله هاش به کسرا میگن آقای باب اسفنجی دیروز مانا جون و مریم جون و مسعود جون به خونه ما اومدند و یکبار دیگه کسرا هیجان زده و قافلگیر شد. چون اونها بعد از نگه داشتن کسرا تو اتاقش و دیدن کارتون فرصت کردند تا کیکش را تزئین کنند و بادکنکها را نصب کنند. بعد از اتمام کار کسرا از اتاق بیرون اومد و از دیدن تزئینات و کیک خیلی خوشحال شد     من هم لباس باب اسفنجی را تنش کردم تا با کیکیش ست بش...
28 بهمن 1392

تولد کسرا

تولد امسال کسرا تو فال افتاد چون هم زمانیش با ٢٨ صفر بود و بعد از اونهم خاله فاطمه خاله پدری کسرا فوت کردند و ما نتونستیم واسش تولد بگیریم. خلاصه این طلسم توسط مریم جون شکست و ما خونه مریم جون واسه کسرا تولد گرفتیم. روز ٢٢ بهمن روز تولد مریم جون بود.مریم جون واسه تولدش ما را دعوت کرد و از من خواست تا تولد کسرا هم تو خونه خودش برگزار کنه و خیلی شب خوبی بود چون هم ما اونروز سر کار نبودیم و هم تعداد مهمونها زیاد بود و واقعا به کسرا خوش گذشت. خلاصه اونشب کسرا خیلی بهش خوش گذشت موقع شامش گذشته بود و با اینکه سر ش به بازی گرم بود ولی گرسنش بود و وقتی فهمید موقع شام شده خی...
27 بهمن 1392