کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

ذهنیت های کسرا در باره خداوند

مدتی بود که کسرا خیلی وابسته  پرشن تون شده بود و تمامی کارتون های این کانال را  میدید،بعضی ازکارتونهای این کانال در کسرا ایجاد استرس میکرد بطوریکه ناخنهاش را  میجوید یا شب ها موقع خواب اظهار ترس و ناراحتی میکرد و میگفت مامان من هیولا میبینم و با ترس میخوابید. اولین کارم این بود که کانال را قطع کردم و شبها موقع خوابیدن بهش یاد دادم  اگه بسم الله الرحمن الرحیم بگه خدا جون تا صبح مواضبشه و اجازه نمیده کسی اذیتش کنه اونهم حرفمو گوش کرد و شبها با خیال راحتر میخوابید .هر روز سوالاتی که  ذهنش را مشغول کرده بود را ازمن میپرسید ،مثلا میگفت چرا من خدا جونو نمیبینم میگ...
15 بهمن 1392

شعری برای پسر عزیزم

از وقتی که تو شاعر چشمهایم شده ای دنیا را دیوان شعر می بینم... از قندان حرف هایت که بگذریم ، عسل چشم هایت بدجور شیرین زبانی می کند... حتی نمک نگاهت می شود شهد و نوش جان دلم می شود ! تو مثل ماه سکوتت هم هزار حرف شیرین دارد و من با این حرف ها انقدر حواس پرت شده ام ، که هی زمین می خورم و سرم به این سنگ های نشسته در راهم می خورد ! هرچند خیالی نیست من این سر به سنگ خوردن ها را عجیب دوست دارم ! می بینی؟...دارم هنوز هم از همان هذیان های قدیمی می گویم راستی دستی به موهای خورشید بکش شاید دست از سر این آفتابگردان های خواب آلود بردارد ! دنیا را جور دیگری با تو می بین...
9 بهمن 1392

همزمانی تولد کسرا با مراسم عزا داری

امسال برای کسرا خیال تولد نداشتیم چون دقیقا مصادف شد با شب رحلت پیامبر و شهادت امام حسن مجتبی(ع) به همین خاطر فعلا به یک کادو مختصر بسنده کردیم تا بعدا انشالله جشن مفصلی بگیریم.   روز دوشنبه بود وقتی از سر کار رسیدم یک استراحت کوتاهی کردم و خیلی آهسته از خونه خارج شدم خوشبختانه چون تو اتاقش بود خارج شدنم را ندید و قتی برگشتم و هدیه اش را که دید خیلی خوشحال شد و بلافاصله گفت مامان این تولدم نیست ها من هم بهش گفتم آره میدونم ولی فقط به خاطر روز تولدت این هدایا را گرفتم و حتما در آینده نزدیک واست تولد مفصل میگیریم از کتابهایی که واسش خریدم خیلی خوشحال شد و از موضوع داستان هم خیلی خوشش اومد و چندین بار تا شب اونو خوندم و...
11 دی 1392

تخیلات و نوشته های کسرا در کاغذ

مدتی است که کسرا تمامی تخیلاتش را روی کاغذ میاره  البته بیشتر کارش بصورت نقاشی انجام میشه ولی وقتی به کاغذش نگاه میکنیم انگار عین خط میخی روی اون نوشته خیلی دوست داره داستانهای تخیلی اش را بخونه و دیروز هم یک کاغذی را از اتاق بیرون برد تا بنویسه وقتی کامل شد اونو اورد و با صدای بلند میخوند که مامان جونم من خیلی دوست دارم شما خیلی مهربونی ببخش منو اگه یک وقتهایی شیطون گولم میزنه من نمیخوام کار بدی انجام بدم  دقیقا همین نامه را برای باباش و با مظمون دیگه ای نوشت که خیلی جالب واسه ما میخوند شاید از این ماجرا یکساعت هم  نگذشت که شیطنتهاش شروع شد و ادامه ماجرا که شیطنت ها به اوج خودش رسید وقتی گفتیم مگه تو نامه ب...
1 دی 1392

مهار کردن شیطنت و کنترل کارهای کسرا با جدول ستارگان

بچه ها اگربا نظم و برنامه باشن هم برای آینده خودشون بهتره هم بزرگترها اذیت نمیشن کسرا هم برای اینکه بابرنامه و نظم پیش بره جدولی را تنظیم کردم و توی اون جدول کارها و برنامه روزانه در اون ثبت میشه تا هم خودش بدونه درطول روز چه کارهای خوب و بدی انجام داده و هم با تشویق ار های خوبش ستاره های رنگی دریافت کنه و زمانی که تعداد ستاره های جدولش زیاد شد و ستونهای مربوط به اون کار خوبش پر شد بتونه جایزش را دریافت کنه تا حالاکه 5 ستاره بیشتر نگرفته . من موارد جدول را که مثلا ریخت وپاش نکردن وسایل و دست نزدن به گاز باز نکردن در یخچال را واسش میخوندم دیدم روز بعد تمام موارد را به صورت منفی باصدای بلندواسم میشماره .میگفت ...
17 آذر 1392

دریافت هدیه

تابستان امسال وفتی کسرا به دانشگاه اومد به آکادمی ورزش آوردمش که خیلی  خوشش اومد. مخصوصا اینکه میتونست ورزش کنه و توپ بسکتبال را دست بگیره از اونروزتا حالابهش قول توپ بسکتبال داده بودم که فرصت خریدنداشتم تا اینکه ماناجون زحمت کشیدنو واسش تور بسکتبال به همراه یک توپ واسش آورد.   اول نمیدونست چی تو کادو هست منهم بهش نگفتم تا خودش ذوق زده بشه خیلی خوشحال شد و بی صبرانه منتظر نصبش بود وقتی هم که نصب شد همش ما ها را صدا میکرد تا باهاش مسابقه بدیم.بازی با کسرا تایم استراحت نداره. این عکس هم مربوط به یازده شبه که وفتی از بازی با ما ناامید شد خودش بازی میکرد آخر کارهم وقتی خواهش کردیم دیر وفت...
2 آذر 1392

محرم و مراسم عزاداری

روزتاسوعا بودکه منوکسرابه  مهمونی نزدیک خونمون رفتیم   تو این خونه مراسم زیارت عاشورا بود که بچه های دیگر هم اومده بودند . کسرا   به سخنرانی آقای دکتر گوش میداد چون از قبل باهاش صحبت کردم که اگه اومدی باید قول بدی که همونجا بشینی و اونهم سر قولش موند و با اینکارش منو خوشحال کرد. و بهش گفتم دوست داری بریم بیرون با هم بازی کنیم گفت آره .   با هم بیرون اومدیم اونهم یک دوست پیدا  کرد  که  خیلی با هم بازی کردند خوشحالی میکرد .مراسم دعا تمام شد و اینها همچنان بازی می کردند چندبار هم ازش خواهش کردم که بیریم خونمون ولی میگفت میخوام یک  کم دیگه بازی ...
25 آبان 1392

پرسشها و کنجکاویها

هر روز که میگذرهکسرا زیادتر سوال میکنه و هرکلمه که بلد نباشه حتما معنی اونو میپرسه مثلا دیروز میگفتجانور یعنی چی،من اونو دیدم یا نه و هزاران سوالی که ذهنش را مشغول کرده باشه میپرسهمثلامیگه چراما بایدبمیریم وهمیشه به ما میگه اگه من بزرگ شدمشما ها میمیرید؟ من هم سعی میکنم تا جای ممکن درست بهش جواب بدم. همانطورکه بزرگتر میشه سوالها ش هم جالبترمیشه به من میگه مامان برق چطوریدرست میشه چون همه چیزراخودش دوست داره تجربهکنه به هر وسیله ای دست میزنه و اگر بهش ندی برای بدست آوردنش هزاران ترفند میزنه تا خودش رابه وسیله مورد نظرش برسونه و همیشه در حال کنجاوی است. ...
25 آبان 1392

خوشحالی و ناراحتی کسرا به خاطر مهمونها

شب جمعه بود که دائیجون مجتبی با خانم و بچه هاش خونه ما دعوت شدند. کسرا که از صبح بی صبرانه منتظر بود و هرچه به بعد از ظهر نزدیکتر میشدیم همش تکرار میکرد که پس چرا نمیان و با اینکه بهش میگفتیم میان، میگفت تماس بگیرید و بگید اگه اومدن باید حتماخونمون بخوابن .بعد از اینکه وارد خونمون شدن از خوشحالی نمیدونست چه کار کنه و مدام تکرا میکردکه همینجا باشین .ما هم به شوخی میگفتیم، امشب میخوان برن خونه دائی جون محمد بخوابن و کسرا هم میگفت نمیذارم در همین حین محمد بهخونه ما زنگ زد تا حال ما و مهمونها رابپرسه،صداش گرفته بودو تلفن روی بلندگو پخش میشد که دائی مجتبی به دائی محمد گفت سرما خوردی،گفت نه صدام گرفته کسرا با صدای بلند گفت الکی میگه مریضه ا...
4 آبان 1392

سخن خدا با تو

منم زیباکه زیبا بنده ام را دوست دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترادر بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رهاکن غیرمن را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه می جویی؟ تو با هرکس به غیر از من چه می گویی؟ تو راه بندگی طی کن ، عزیز من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی.یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی برما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم ، آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد. تویی زیبا تر از خورشید زیبایم ، تویی والا ترین مهمان دنیایم. ...
27 مهر 1392