احساس بزرگی در کسرا
نازنین زهرا دختر همسایه واحد بالای خونمونه که هر روز برای بردن کسرا به پائین میاد و یا ازهمون بالا کسرا را صدا میزنه تا بخونشون بره و باهاش بازی کنه چند روز پیش کسرا خیلی منتظر نازنین بود و وقتی صداش کردخودش به دم در رسوند وقتی نازنین ازش پرسید که میای خونمون گفت آره قربرونتم میرم منهم گفتم خدا را شکرانگار با هم جورند و سفارش هم کردم که با هم دعوا نکنید کسرا واسه ناهار پائین اومد و بعد از ظهر که دوبارهنازنین واسه بردن کسرا به پائین اومد کسرا نمیخواست بره و همش میگفت دوست ندارم به خونشون برم چرا نازنین خونمون نمیاد و رو حرفش پافشاری میکرد نازنین بین در وایستاده بود که کسرا بهش گفت برو بیرون در من الان میام نازنین هم بیرون در وایستادو ک...
نویسنده :
مامان دریا
11:24









