خوشحالی و ناراحتی کسرا به خاطر مهمونها
شب جمعه بود که دائیجون مجتبی با خانم و بچه هاش خونه ما دعوت شدند. کسرا که از صبح بی صبرانه منتظر بود و هرچه به بعد از ظهر نزدیکتر میشدیم همش تکرار میکرد که پس چرا نمیان و با اینکه بهش میگفتیم میان، میگفت تماس بگیرید و بگید اگه اومدن باید حتماخونمون بخوابن .بعد از اینکه وارد خونمون شدن از خوشحالی نمیدونست چه کار کنه و مدام تکرا میکردکه همینجا باشین .ما هم به شوخی میگفتیم، امشب میخوان برن خونه دائی جون محمد بخوابن و کسرا هم میگفت نمیذارم در همین حین محمد بهخونه ما زنگ زد تا حال ما و مهمونها رابپرسه،صداش گرفته بودو تلفن روی بلندگو پخش میشد که دائی مجتبی به دائی محمد گفت سرما خوردی،گفت نه صدام گرفته کسرا با صدای بلند گفت الکی میگه مریضه ا...
نویسنده :
مامان دریا
15:03







