کسرا یعنی شاه خوب
قالب وبلاگ

[ سه شنبه 27 آبان 1393 ] [ 12:02 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پنجشنبه بعد از ظهر بود که واسه خرید به هایپر استار رفتیم و خیلی دیروقت به خونه رسیدیم

کسرا تا رسیدن به خونه نیم ساعتی تو ماشین خوابی کرد و زمانیکه از ماشین پیاده شد سر حال بود به همین

خاطر بعد شام خوردن رفت تو ی اتاق و مشغول بازی روی تختمون شد بابای کسرا هم تو اتاق خوابیده بود و هرچی

به کسرا میگفت چراغ را خاموش کن بخواب گوش نمیداد منهم که با چراغ روشن خوابم نمیبره ترجیح دادم که روی تخت کسرا دراز بکشم و چون خیلی خسته بودم زود خوابم برد ساعت یازده و نیم شب بود که از خواب پریدم

دیدم همه چراغها خاموشه با موبایلم نور انداختم ببینم کسرا کجاست دیدیم تو اتاق نیست همه جا را نگاه

کردم  حتی   توی حمام و توالت را هم دیدم ولی نبود داشتم سکته میکردم، سراغ باباش رفتم و بیدارش کردم

وحشت زده صدا ش میکرد و جوابی از   کسرا نمیومد خیلی نگران و مضطرب بودم که باباش تا کلید را روی در  دید

بهم گفت صدرصد خونه هلیاست در را که وا کردم دیدم دمپاییش دم در همسایست  خیالم راحت شد

زنگ در خونشونو زدم خودش جلوی در اومد و بهش گفتم خدا خافظی کن بیا

تو خونه که رسید درو قفل کردیم و کلیدو برداشتیم و بهش گفتیم ما دوتا داشتیم سکته میکردیم

چرا بدون اجازه خونه هلیا رفتی اونهم گفت چون میخواستم باهاش بازی کنم شما دوتا که خواب بودین

من بهش گفتم آدم نصف شب که خونه مردم نمیره گفت مامان در زدم اونها وا کردن همه بیدار بودن مثل شما

زود نمیخوابن  خلاصه از کار بسیار بدی که کرده بود و بیخبر رفته بود معذرت خواهی کرد .ما هم بهم قول دادیم

که بعد قفل کردن در، کلید را از پشت در برداریم بعد اینکه من خوابدیم انگار یک میخ تو قلبم فرو میکردن و قلبم

به شدت چند بار تیر کشید . و خدا را شکر کردم که به خیر گذشت

[ دوشنبه 3 آذر 1393 ] [ 9:45 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 

دیشب دایی امیر و خونوادش به دیدنمون اومدن  کسرا از دیدنشون خیلی خوشحال بود و قبلش حسابی

اتاقش را تمیز کرده بود و دکور اتاق و عروسکهاشو با سلیقه خودش چیده بود  آرین و کسری یه دوساعتی با هم

بازی کردند و توی هر دوتا اتاق را پر از وسیله کرده بودند یکی دوبار هم به کسرا گفتم برید تو اتاق خودتون بازی کنید

ولی گوش ندادند و حسابی شیطنت میکردند. منهم بعد رفتنشون اتاقها را جمع و جور کردم . از اونجا که کسرا

مثل کوچیکیهاش دوست داره که روی مبل راه بره شروع به راه رفتن از روی مبلها شد منهم سرگرم دیدن تلوزیون

بودم و همش از روی میز خودش را روی مبل راحتی  که من نشسته بودم پرتاب میکرد، ضمنا چون  مچ دستمو با

بخار  آب سوزونده بودم چندباری بهش تذکر دادم که مواظب دستم باشه مادر بزرگش هم بهش گوشزد کرد که

مواظب دست مامانت باش  و روی مبلی که مامانت هست  نپر  ولی گوش نداد و اونقدر محکم خودش رو به دستم

زد که دادم هوا رفت باباش هم دعواش کرد و من دیگه بهش محل ندادم و فهمیده بود که دردم اومده بیشتر خودشو

به طرفم پرتاب میکرد من از رو مبل بلند شدم و بهش گفتم کسرا من دیگه باهات کاری ندارم .فهمید که من خیلی

از کارش ناراحت شدم و ممکنه هیچوقت با اون  صحبت نکنم به مادر بزرگش گفت من از این خونه میرم و بلافاصله

سراغ گوشی تلفن رفت و باخونه مادر بزرگش تماس گرفت و از عمو حمید سراغ عمو علی را گرفت . عمو حمید

گفت علی خونه رامین رفته و اون هم به حمیدگفت اگه اومد بگو بیا د خونمون میخوام با وانتش کمدمو ببرم چون

مامانم منو اذیت کرده دیگه نمیخوام تو این خونه باشم  مادر

بزرگش میگفت حالا کجا میری اول گفت میرم پیش عمو ها  بعدش گفت نه اصلا میرم کارگری  میکنم  من که

حسابی خندم گرفته بود و خودمو از نظرش قایم میکردم تا خندمو نبینه ولی بابای کسرا و مامانش نمیتونستن

نخندن و پشت سر هم اینو تکرار میکرد و با جدیت تمام منو تهدید میکرد که اگه باهام آشتی نکنه از پیشتون میرم

باباش گفت  پس بزار کمک کنیم تا کمدتو ببری  و همچنان دور من میگشت تا باهاش آشتی کنم

منهم بهش گفتم معذرت خواهی کن تا ببخشمت و بعد معذرت خواهی اونو تو بغلم گرفتم و بوسیدمش .

 

[ سه شنبه 27 آبان 1393 ] [ 11:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 محرم امسال آرتین جون یکماهه شد و   روز جهانی علی اصغر بود که برای عکس گرفتن

لباس علی اصغر را به تنش کردند و عکس ها را تو وایبر واسم ارسال کردند

به یاد کسرا افتادم که اونسال واسه عکس گرفتنش چهره غمناک میخواستیم ولی اون تو همه عکسهاش

میخندید و بالاخره موفق شدم از یک صحنه و واقعه جنگ با ماکتها عکس بگیرم آرتین جون هم تو همون

صحنهای هست که چهار سال پیش کسرا به اونجا رفته بود

این هم عکسهای آرتین جون روز ششم محرم

 

 

[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 13:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دایی جون امیر با خونوادش  دو ماهی میشه که به تهران اومدن و نزدیک پار ک پلیس خونه خریدند

چهارشنبه شب بود که اونها را به  شام  پنجشنبه  دعوت کردیم تا   با هم باشیم و من خیلی زود

شام درست کردم و منتظر اومدنشون بودیم که زن دایی بهاره تماس گرفت و گفت امیر از پشت به

زمین پرتاب شده و کمرش به شدت آسیب دیده ،حسابی نگرا ن بودیم   ولی وقتی دوباره باهاشون تماس گرفتیم

گفتند خدا را شکر با کمی  استراحت بهتر شده و دیروز بعد از ظهر بود که واسه احواپرسی و عیادت به خونشون رفتیم.

آرین و درساو کسرا حسابی از دیدن هم ذوق زده شده بودند و حسابی با هم بازی کردند.

اونقدر ذوق بازی کردن داشتند که تو عکس گرفتناشون  مسخره بازی در میاوردند

کلی با هم بودند فیلم دیدند و اونقدر غرق  بازی بودند که دوتایی شلوار شون جیشی شده بود

و لباس عوض کردند و حالا موقع خداحافظی از هم دل نمیکندند آرین چند تا شرط گذاشت که

یکی از یکی جالبتر بودومیگفت کسرا خونه ما بمونه اگه من مشق هامو ننوشتم فردا بیان اونو ببرین دیگه

خونمون نخوابه ولی اگه مشق هامو نوشتم اجازه بدین یک شب دیگه هم بخوابه و یا میگفت عمه اگه

اجازه بدی کسرا خونمون بمونه من هم یک شب میام خونتون میمیونم و دوتایی با ساز مخالف واسه

بزرگترها خونه را رو سر خودشون گذاشته بودند. بابای کسرا یک چیزی تو گوشش  گفت و کسرا راضی

به اومدن شد وقتی تو ماشین جریان را پرسیدم بابای کسرا گفت بهش گفتم بیا بریم

خونه ماکارونیهات مونده و اون راضی شد که بیاد به کسرا گفتم واقعا  که. آرین را به ماکارونی فروختی

ای شکم پرست و کلی خندیدیم و قتی هم به پارکینگ خونه رسیدیم دیدم هلیاشون از مسافرت

اومدن  که گل ازگل کسرا شکفت و تا قبل اینکه ما به آسانسور برسیم کسرا به سرعت  برق وباد

خودشو به هلیا رسوند و وقتی من بالا اومدم دیدم کفش های کسرا پشت در خونه همسا یست

حالا اینجا هلیا نمیذاشت که کسرا به خونه برگرده ولی چون خیلی دیر وقت بود  راضی شد که به خونمون بریم.

 

[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 10:36 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دوهفته پیش بود که دندون پایینی کسرا لق شد و دقیقا 8 روز پیش هم افتاد

من نگران افتادن زود هنگام دندون کسرا شدم و به دانشکده دندونپزشکی رفتم

و چون قبل شروع کلاسهاشون بود  اساتید همگی دور هم جمع بودند سوالم را مطرح کردم و نگران جواب بودم

که یکی از اساتید با خونسردی گفت که در بعضی بچه ها این اتفاق زودتر میافته جای نگرانی نیست

و همه اونها روی این مسئله اتفاق نظر داشتند که کودکانی که کلسیم  بدنشون خوب باشه دندون دائمی

اونها زودتر رویش پیدا میکنه و رویش ریشه دندون دائمی  باعث لقی دندون شیری میشه ولی

در هر حال افتادن دندون های شیری به طور طبیعی  دندان‌هاي B و A بالا و پايين ، 7-5 سالگي

دندان‌هاي C ، 10 – 8 سالگي دندان‌هاي E و D 12- 10 سالگي است .بنابراين دندان‌هاي E و D ديرتر از بقيه مي‌افتند و احتمال خراب شدن آن‌ها هم بيشتر است اما نبايد زودتر از موعد كشيده شوند چون باعث ايجاد بي‌نظمي در دندان‌هاي دائمي مي‌شوند. اگر بدليل پوسيدگي خيلي زياد و عدم امكان ترميم دندان مجبور به كشيدن زود هنگام آن شديم حتماً بايد در فضاي خالي آن فضا نگهدار ساخته و گذاشته شود و تا هنگام رويش دندان دائمي، محل خالي را نگه دارد. 

در هر حال ما بزرگتر ها بهتره که استرس خودمونو به بچه ها منتقل نکنیم  چون همانطور که ما نگرانیم

بچه ها هم نگران خودشون میشن و با نگرانی ما نگرانیشون شدت پیدا میکنه بابای کسرا خیلی نگران بود

و لی وقتی که من به کسرا گفتم اشکالی نداره چون دنون دائمیت در میاد خیلی خوشحال شد و با هر کسی

صحبت میکرد میگفت دندونم لق شده و میخوام دندون دائمی در بیارم. و این بود اولین خاطره افتادن دندون شیری.

[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 10:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

سلام دوستان ما از وقتیکه به خونه جدید اومدیم همسایه های خیلی خوبی داریم و اونی که برای ما

 از همه مهمتره و باهاشون رفت و آمد داریم خاله سمیرا مامان هلیاجونه که دوتا بچه داره یکی طاها

 9 ماهشه و هلیا جون که 7 سالشه اونها از ورود ما به این ساختمون خیلی خوشحال شدند خصوصا اینکه

دخترشون هم از تنهایی دراومد و برای کسرا هم خیلی خوب شد چرا که اگرچه  از دیدن امیر علی و نازنین زهرا

محروم شد ولی هلیا نبودن اون دو نفر را جبران کرد .

حالا طوری شده که که یک لحظه هم از هم جدا نمیشن یا هلیا خونه ماست یا کسرا خونشونه  و بعد از

9 شب هم از همین پنجره ای که اتاق هاشون روبروی هم وامیشه با هم مراوده  دارن و صحبت میکنن

هلیا هم ما را خیلی دوست د اره و و تنها جاییه  که از طرف پدر و مادرش اجازه داره تا هر وقت بخواد خونمون بمونه

البته نا گفته  نمونه  که بهمدیگه حسادت هم میکنن اگه من حواسم نباشه ویک لحظه به سمت

 کسرا برم و ببوسمش حتما هلیا را هم میبوسم تا ناراحت نشه چون دخترها رو مسائل عاطفی

حساسترند  این احساس امنیت از طرف هلیا باعث شده تا   چند ین بار مامان هلیا از من تشکر کنه

حساد ت کسرا هم وقتی گل میکنه که بخوام به حرف هلیا باشم و اونو مورد توجه قرار بدم  و من سعی

کردم همیشه جوانب احتیاط را رعایت کنم. اونقدر حسادتشون نسبت به هم جزئیه که همیشه ما بزرگترها

خند مون میگیره و میگیم این چیز مهمی نیست که بهم حسادت میکنین و با طرفندهای مخصوص حواسشونو

نسبت به مسئله پیش اومده  پرت میکینم  ولی با تمام این اوصاف وابستگیشون بیشتر از ناسازگاریشونه .

[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 9:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا همیشه تو بحث ها وصحبت ها خودش را وارد میکنه و گاهی وقتها

اجازه داره که اظهار نظر بکنه . بعد از ظهر روز جمعه بود که از خونه بیرون زدیم تا هوایی بخوریم

و  یک کمی راه بریم  ولی   چون هوا حالت بارندگی داشت ترجیح دادایم  تو ماشین باشیم

همینطور که خیابون گردی میکردیم بابای کسرا گفت  چند سال پیش این آژانس را اومدم بگیرم که

معاملم نشد کسرا هم گفت بابا واسه چی نخریدی گفت پولم کم بود بهش گفت خوب غرض میکردی

  دوباره باباش گفت حیف که هوا کمی واسه کسرا سرده وگرنه سه تایی کوه  میرفتیم

جمعیت زیادی هم به سمت کوه میرفتند خلاصه اینکه تصمیم بر این شد تا به سمت تجریش بریم که

اعتراض کسرا خان بلند شد من میخوام کوه برم و تجریش نمیام  البته چون حرف منطقی را میپذیره

و باباش هم به قولی که میده عمل میکنه قرار بر این شد که هفته دیگه به کوه بریم به تجریش که

رسیدیم یک گشتی تو پاساژ تندیس زدیم  و به سمت امامزاده رفتیم بابای کسرا به پدر من خدابیامرزی

داد بلافاصله کسرا به باباش گفت خدا رفتگان شما را هم بیامرزه و چند روز پیش  به آقای مزینانی میگفت

عمو خونه تونو دیدیم به سلامتی سفید هم که کرده بودین و در مورد خونه خودمون همیشه با عموهاش

بحث داره که طبقه چهارم مال ماست و من طبقه چهارم را به هیچکی نمیدم و هرچی بهش میگیم

تو اینکار ها اظهار نظر نکن فایده ای نداره چند روز پیش تو ماشین به ما میگفت وقتی که بزرگ شدم

واسه خودم بنز میخرم واسه مامانم هم شاسی بلند باباش گفت من چی بهش گفت تورا تو ماشین خودم

سوار میکنم ، و از اینکه  به من توجه ویژه داره و  در آینده میخواد  خیلی پولدار بشه خوشحاله. 

[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 14:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهر روز دوشنبه هوا خیلی سرد و بارونی بود و ما تصمیم داشتیم واسه دیدن آرتین جون

به خونه خاله احترام بریم .در حال بیرون اومدن از خونه بودیم که دادش امیر با خونه تماس گرفت

و گفت خانم بچه هام مولودی هستند و من تنهام  گفتم ما داریم به دیدین آرتین میریم شما هم

بیای اونجا تا بیشتر  همو ببینیم .البته ما از دایی امیر زودتر رسیدیم چون  خیابونها واوتوبان  خلوت بود

آرتین بغل مسعود جون خواب بود که من بغلش کردم و بوسیدمش خیلی شبیه کوچکیهای کسرا شده بود.

 

خوشبختانه مسعود جون خونه بود و دوتایی با کسرا کلی فوتبال بازی کردند من مشغول صحبت

شدم که از حال نشیمن صدای جارو برقی اومد بعدش هم از حال نشیمن صدای کسرا میومد که

میگفت بابا یک دقیقه بیا ، بابای کسرا هم گرم صحبت بود که من به طرف صدای کسرا رفتم

و دیدم که تو کمد دیواری  که در کشویی داره گیر کرده و نمیتونه درو واکنه بابای کسرا هم اومد و چند نفری در را از

ریل خودش درآوردند تا کسرا بتونه بیرون بیاد و دوباره اونو جا زدند بعد که بیشتر جویای کارش شدم

مریم جون گفت تو اتاق مسعود یک صندلی راحتی بادی هست که توش پر از گوله های یونولیته همه

اینها را به بیرون ریخته بود و مریم جون  در حالیکه میخندید گفت بعد ش هم به مسعود گفته الان  تو اتاقت نیا

تازه فهمیدم که صدای جارو برقی واسه جمع کردن یونولیتها بوده ،با صدای زنگ در همه به حال اصلی

برگشتیم و دیدیم دایی امیر اومده کسرا  حال آرین و درسا را پرسید و دایی امیر گفت اونها مهمونی بودند

و من مجبور شدم تنهایی بیام که کسرا از اینکه آرین نیومده بود کمی پکر شد. ولی با عکسهایی که در کنار

آرتین گرفت نبودن آرین را فراموش کرد با اینکه آرتین خواب بود کسرا به بازی خودش ادامه داد و با اومدن

مهمونهای جدید ما و دایی امیر از خاله جون و بچه هاش خدا حافظی کردیم.

 

[ سه شنبه 22 مهر 1393 ] [ 9:58 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه خاله پروین  و خانوادش خونه ما مهمون بودند کسرا هم یک کمی مریض احوال بود

و قبل از اومدن مهمونها گلاب بروتون بالا آورد ولی از اومدن خاله و بچه هاش اونقدر خوشحال بود

که مدام در حال تغییر دکوراسیون اتاقش بود و به سلیقه خودش اتاقشو  با وسایل بازی  وماشینهاش

تزئین کرده بود و منتظر اومدنشون بود به محض اینکه تماس گرفتند و گفتند بلوار دانشجو هستیم  کسرا

سریعا به سمت اسانسور رفت تا به پارکینگ بر ه اونروز هوا خیلی سرد بود و خاله پروین نزدیک خونمون بود که

دوباره تماس گرفت تا آدرس بپرسه و من نفهمیدم  کسرا چطور سراسیمه به سمت خیابون دوید خاله

پروبن میگفت اگه کسرا را دم در ندیده بودیم  باید دوباره تماس میگرفتیم که خوشبختانه کسرا اونها را راهنمایی

کرده بود و بعدش هم با باباش به داخل خونه اومدند .بعد از دیده بوسی و چاق سلامتی  نوبت به کادوها رسید

خاله پروین خیلی زحمت کشیده بودو دوتا شمدون کریستال فوق العاده زیبا واسمون کادو آورد ه بود.

کادو کسرا هم یک بلوز خیلی شیک بود که کسرا اونو پوشید و خیلی هم بهش میومد ولی به محض پوشیدن

گفت خاله جون پس کادوی منو کجا گذاشتی خاله جون گفت میخواستم واست شلمن بخرم ولی

اون آقایی که شلمن  میفروخت گفت اینها سنسور داره و زود خراب میشه میخواستم واست کشتی چوبی

بگیرم که هر چی گشتم پیدا نکردم .منهم به کسرا گفتم برو خاله جونو ببوس و از ایشون تشکر کن هر دفعه که

ما خونشون میریم و یا خونمون میاد همیشه ما را شرمنده میکنن و هدیه های خوبی واسه منو کسرا میارن

اونروز به کسرا خیلی خوش گذشت خصوصا اینکه همه را به اتاق خودش دعوت کرد و بعد ناهار احسان و الهه

جون و بابا شون به پیشنهاد کسرا تواتاق کسرا خوابدیند .و کسرا من وباباش  و خاله پروین در حال صحبت کردن

بودیم   کسرا به هیچ عنوان بعد از ظهر نمیخوابه وقتی احسان جون بیدار شد کانال جم جونیور که کارتونهای

قشنگی داره را واسه کسرا آورد که خیلی خوشحالش کرد تنها بدی این کانال اینکه ما اجازه دیدن فیلم نداریم

و مدام میخواد کارتون تماشا کنه در هر صورت این کارتونها اونقدر مشغولش کرد که وقتی واسه بدرقه

خاله پروین به پائین رفتیم سریع با ما بالا اومد و بدون هیچ بهونه ای به تماشای کارتونهای مورد علاقش نشست.

[ يکشنبه 20 مهر 1393 ] [ 10:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز دوشنبه هفتم مهرماه بود که خبر خوش بدنیا اومدن پسر مریم جونو  شنیدیم .من به

 بیمارستان بهمن رفتم تا از نردیک نینی گلش را ببینم .هزار ماشالله خیلی خوشگل و خواستنیه و

حسابی تو دل بروست .با صدای مامانش عکس العمل نشون میداد. و بعد شیر خوردن هم  غر میزد که

ار مامانش جداش نکنن وقتی هم که کنارش بود به خواب عمیق میرفت واقعا لحظاتی که دیدیم دیدنی

بود.آرتین جون خوب مامانش را میشناسه مخصوصا که با شعر جوجه جوجه طلایی به خواب ناز رفت

و ارامش و رضایت از صورتش پیدا بود و مامانش میگفت من  این شعر را قبل بدنیا اومدنش میخوندم.

 

 بیرون بیمارستان کسری و باباش منتظر اومدنم بودند از آسانسور بیرون اومدم که بابای کسری

باهام تماس گرفت که کسری میخواد به خاله مریم تبریک بگه ولی من از در خروجی رد شدم و چون

در بسته شد نمیتونستم برگردم و به کسرا قول دادم که فردا با مریم جون تماس میگیر م تا کسرا بهش

تبریک بگه کسرا تو تلفن به مریم جون گفت مبارک باشه و کلی با هم صحبت کردند .  مسعود جون که 

  دایی آرتین و پسرخاله کسرا  میشه اونروز به دانشگاه اومد و من داشتم جوراب به پای کسرا میکردم

که متوجه حضورش نشدم تا سرمونو بلند کردیم دیدیم مسعود جون تو اتاقه دوتایی مون از اومدنش

خیلی خوشحال شدیم کسرا با پسر خالش رفت تا تو حیاط دانشگاه یک  گشتی بزنه چون کلاسش

دیرتر تشکیل میشد و کلی زحمت کشیدو واسه کسرا خوراکی خرید. اونروز با اومدن مسعود

جون خوشحالی کسرا چند برابر شد و حالا هم برای دیدن آرتین جون بیقراری میکنه. و من بهش قول

دادام تا در اسرع وقت اونو خونه مریم جون ببرم.

 

 

[ سه شنبه 8 مهر 1393 ] [ 15:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

داییجون محمد به اتفاق خانم و بچه هاش روز چهاارشنبه به دیدنمون  اومدند. همون موقع عمه کسرا

باهامون تماس گرفت و از فوت دایی عزت دایی بابای کسراست  خبر داد.اونوقت ها که ما با هم

تو شیان همسایه بودیم هروز همدیگرو میدیدم به همین خاطر کسرا خیلی با دایی عزت جور بود  

و  پیشنهاد میداد که بریم به دایی یه سر بزنیم . دایی هم همیشه واسش خوراکی   میگرفت و

  کسرا کلی  خوشحال میشد .وقتی هم فهمید دایی فوت کرده خیلی ناراحت شد و همش علت فوتش

را   ازما میپرسید. روز پنجشنبه بود که برای تشیع جنازه  به شیان رفتیم  که کسرا سعید را دید.

  سعید پسر دختر عمه بابای کسراست که شب پیش از امریکا رسیده بود .سعید خیلی پسرمو دوست

داره و هربار تماس میگرفت با کسرا  صحبت میکرد و چندین بار واسش کادو اورد.

  به سعید گفتنم یک خواننده اومده که خیلی شبیهته و   کسرا  هم سربسرش میذاشت و میگفت

 دایی سعید چطوری رفتی تو تلوزیون خواننده شدی و کلی ازحرفهاش خندیدیم .

واسه دفن دایی به بهشت زهرا رفتیم که کسرا  جنازه را دید و پرسید جرا بسته بندیش کردن   

 گفتم این  که دایی نیست هر کی میمیره یه مجسمه واسش می سازن که تنها نباشه

این هم مجسمه داییه که خدا را شکر کمی قانع شد . زمان دفن منو کسرا از محل  دور شدیم

بعد از مراسم خاکسپاری به رستوران اومدیم .رضا پسر دایی عزته   که 33 سالشه 

 از اونجا که کسرا تو دل همه جا داره اونهم با کسرا خیلی جوره و همیشه با هم

شوخی دارن  و سربه سر هم میذارن.تو رستوران بودیم که نمیدونم رضا چی به کسرا گفت

اونهم گفت دایی رضا بابات مرده اونوقت نشستی داری ناهار میخوری که دیدم صدای خنده رضا بلند

شد وبه بابای کسرا گفت این دیگه تو حاضر جوابی رو دست حسن شیرازی  (پدر بزرگ کسرا)زده   

خلاصه کلی از دستش خندیدند  بعد رستوران به خونه دایی اومدیم همینکه نشستیم از شیشه بری

تماس گرفتند که شیشه میزتونو حاضره  و ما مجبور بودیم به خونه برگردیم کسرا همچنان اعتراض

میکرد که من نمیام میخوام برم با نازنین زهرا همسایه قبلیمون بازی کنم  و ما هم بهش گفتیم 

مقصر خودتی که میز ناهار خوری را شکوندی حالا هم باید بریم تا اون آقا پشت در نمونه چون

حرف منطقی بود قبول کرد  و باما به خونه برگشت.

[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 14:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه 28 شهریور ماه بود که کسرا برای دیدن برنامه جمعه به جمعه تلوزیون از نزدیک

به تالار ابوریحان دانشگاه دعوت شده بود البته ناگفته نمونه که این جشن را به خاطر دانش آموزان

ممتاز برپا کرده بودند و کسرا هم از این جشن بی نسیب نموند .با اینکه خیلی از خونواده ها

به این جشن نیامده بودند ولی هردو درب ورودی تالار مملو از جمعیت بود و کسانیکه کارت داشتند

زودتر وارد سالن میشدند وقتی وارد سالن پائین شدیم از بستنی کاله بستنی گرفتیم بعدش هم

شرکت کاله عکس تبلیغاتی  از کسرا در حال خوردن بستنی گرفت و تا بستنیش تموم نشد اجازه

ورود به سالن نمایش را ندادند وقتی وارد سالن شدیم عکاس سالن هم از حالتهای نشسته کسرا

عکس گرفت و چند دقیقه بعد هم برنامه کودک شروع شد و نوبت به جوایز دانش آموزان ممتاز رسید

بعد اینکه اسامی دانش آموزان را میخوندند ،بچه ها  بالا میرفتند تا جوایزشونو دریافت کنند

در همین زمان بود که کسرا از ردیف جلو خودش را به من رسوند و با گریه بهم گفت کارتمو بده

میخوام برم جایزمو بگیرم وقتی بهش گفتم اون جوایز مال بچه هایه که مدسه میرن خیلی ناراحت

شد  ولی در پایان جشن کلی به بچه ها بادکنک دادند که کمی از اندوه پسرم کم شد و در مجموع

به خاطر برنامه شادی که تو سالن اجرا میشد بهش خوش گذشت و احساس رضایت داشت.

 

[ دوشنبه 31 شهريور 1393 ] [ 9:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پنجشنبه گذشته بو.د که خاله بزرگ کسرا با بچه هاش خونه ما دعوت بودند. و کسزا هم

واسه دیدنشون لحظه شماری میکرد و همش میگفت چند ساعت دیگه مونده تا بیان .ساعت 5 بود

که کسرا و باباش رفتن نونوایی که خاله و بچه هاش رسیدند و همه سراغش را میگرفتند.

  خاله احترام و بچه هاش  زحمت کشیده بودند و واسه خونه جدیدمون کادو آورده بودند

مریم جون یک کادو واسه کسرا اورده بود و منتظر کسرا بود تا  بیادو اونو باز کنه.

وقتی کسرا  به خونه رسید و کادوش را گرفت خیلی خوشحال شد چو ن دوروز پیش از پدرش خواهش

کرده بود که اونو بخره و اون کادو قمقمه بود. و بعد از باز کردن کادو کلی از مریم جون تشکر کرد.

مانا جون و مریم جون را به اتاقش دعوت کرد و خیلی محترمانه به اونها گفت بفرمائید تو اتاقم .

ببینید اتاقم را خوب چیدم همه تحسین و تشویقش کردند که آفرین چه پسر مرتب و منظمی

عدش هم کلی از اسباب بازیهاشو ازاتاقش آوردو با مانا جون بازی کرد

کسرا که از بودن با دختر خاله هاش سیر نمیشد وقتی از خونمون رفتند خیلی ناراحت شد و

میگفت مامان چرا اینقدر زود رفتند ولی وقتی بهش گفتم فردا جمعه به برنامه فیتیله ها میبرمت

خیلی خوشحال شد و چون آخر شب بود و حسابی هم  خسته  شده بود زود بخواب رفت. 

 

[ يکشنبه 30 شهريور 1393 ] [ 9:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش دایی مجتبیبا خونمون تماس گرفت و آدرس خونه جدیدوگرفت به خونه ما بیان

ولی تا پیدا کردن آدرس کمی دیرتر به خونمون رسیدندو ما تو خونه یخ نداشتیم و این به خاطر

کسرا بودچون به علت استفاده زیاد از قسمت یخ سازساید را قطع کرده بودمتو همین فاصله

من ظرفی به کسرا دادم و گفتم که از واحد بالاییمون مقداری یخ بگیره اونهم گوش کرد و چون

بچه فرزیه سریعا یخ را تا قبل از ورود مهمونها بهم رسوند .وقتی مهمونها رسیدند و احوالپرسی تموم

شد و شربتش را نوش جون کرد یکمرتبه دیدم سراسیمه طرف درب ورودی میره خیلی آروم

بهش گفتم کجا میری گفت میرم پارکینگ .گفتم زود برگرد زشته که پیش مهمونها

بیرون باشیگفت باشه مامان زود برمیگردم .ما مشغول صحبت بودیم که یکدفعه دیدم با یک کاسه

خیلی بزرگی از یخ وارد خونه شد اونقدر کاسه بزرگ و سنگین بود که نمیتونست صاف وایسته

زود کاسه را از دستش گرفتم و بهش گفتم کسرا این یخها را از کی گرفتی من که یخ نخواستم

خلاصه مهمونها کلی خندیدندو بعد از رفتن مهمونها هرچی بهش گفتم از کی یخ گرفتی جواب

درستی نمیداد یکبار میگفت از خاله پائینی دوباره میگفت از اقای مرزبان بار دیگه میگفت از آقای

رحیمی خلاصه حسابی ما را پیچوند و ما صبر کردیم تا فردای اونروز بر ه و ظرف را تحویل بده

ضمنا هرتیکه یخی که قورت میداد حسابی کیف میکرد و اصلا توجه به حرف نمیکرد که مریض

میشی یا دلدرد میگیری .روز پس دادن ظرف بابای کسرا جلوی در ورودی ایستاده بود و کسرا

بهش میگفت بابا خواهش میکنم برو تو خونه خودم میتونم ظرف را پس بدم باباش بلافاصله گفت

کسرا طبقه 3 را زد و خونه آقای مرزبان رفت و منهم بهش گفتم علت اینکه به ما نمیخواد بگه اینه

که من چندین بار گفتم خدا کنه از واحد سوم نگرفته باشه خلاصه آقا کسرا به خونه برگشت و من

به بابای کسرا گفتم من روم نمیشه شما خودت برو پیش آقای مرزبان و عذرخواهی کن و بابای کسرا

وقتی برای عذر خواهی میره پسرهای آقای مرزبان خونه بودند و کلی از کارهای کسرا خندیدند و

گفتند که ما تعحجب کردیم که کسرا اینهمه یخ را برای چی میخواد،و بابای کسرا هم میگه لطفا

دیگه بهش چیزی ندین که خود آقای مرزبان میرسه و میگه کسرا خیلی پسر مودبیه و ما خیلی

دوستش داریم .و کسرا هم به منو پدرش قول داد که بدون اجازه گرفتن از ما کاری انجام نده .

[ شنبه 29 شهريور 1393 ] [ 12:6 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

جند وقت پیش بود که برای خرید  به بیرون رفتیم وچون تعطیلات بود خدا راشکر از ترافیک

خبری نبود به همین دلیل هرجا که دوست داشتیم  میشد ماشینو نگه داریم و گشتی  

بزنیم  .من تو ماشین یک تانک  ضد هوایی دیدیم و به کسرا گفتم میخوای سوار ضد هوایی بشی

اونهم که عاشق این وسایله سریع از ماشین پیاده شد و رفت پشت ضد هوایی ایستاد.

 

وقتی بهش گفتم  که هواپیماهای دشمن به شهرها حمله میکردند و روی سر مردم بمب میریختند

و ما با این ضد هوایی ها  هواپیمای دشمن را سرنگون میکردیم خیلی خوشحالی کرد وگفت

اگه هر هواپیمای دشمنی بخواد تو آسمون ایرانمون بیاد من با همین ضد هوایی حسابش را میرسم

خیلی دوست داشت  همون بالا بمونه و  هواپیماهای خیالی خودشو سرنگون کنه ولی هم هوا گرم

بود و هم بیرون خرید داشتیم ،قبول کرد که از ضد هوایی پائین بیاد و یک وقت با فرصت بهتری بیاریمش.

[ سه شنبه 25 شهريور 1393 ] [ 10:35 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اردیبهشت ماه امثال بود که تو کارم جابجایی داشتم و به همین خاطر کسرا هم

دوستان جدیدی واسه خودش پیدا کرد پسر یزرگ مرجان ازکسرا یکسال بزرگتره

  و پسر مارینا هم که مدرسه ای هستش و جند سال بزرگتره . اونها با کوچیکتر بودن کسرا

مشکلی ندارند و کسرا خیلی باهاشون صمیمی شده و یک ثانیه تو اتاق من بند نمیشه

یا پیش آرتین طبقه بالاست که با اسانسور به طبقات بالا میره یا با مانی تو طبقه پائین در حال بازی

با کامپیوتره وقتی هم که پیش دوستاش میره اونها را هم توی اتاقم دعوت میکنه و من باید کامپیوترم

را در اختیارش بذارم تازه بهم میگه مامان بذار در را ببندم تا بتونم کارتون را با دراز کشیدن روی میزت  

ببینم خلاصه حسابی خودشو تحویل میگیره و  نمیذاره که بهش بد بگذره.

 

 

 

با بچه های بزرگتر از خودش خیلی جوره و به اونها خط میده اونروز هم همش به مانی میگفت

بیا بریم اونجا بازی و شیطنت کنیم ،مثلا یکبار یکی از دانشجوها  واسش از دستگاه

نوشابه گرفته بود و از اون به بعد همش میره طبقه پائین و تا نوشایبه از دستگاه نگیره بالا نمیاد

و اونقدر که انتخاب خوراکی واسش مهمه خوردنش مهم نیست و بعضی اوقات یادش میره که بخوره

و بچه های دیگرو هم ترغیب میکنه که از دستگاه خرید کنن .خلاصه هر وقت تو دانشکده گمش کنم

در حال صحبت  با اینو اونه یا یه جایی داره فضولی میکنه اونقدر دستگاه آب سرد کن را دست زد که

تمام آب دستگاه تخلیه شد و مدام از من میپرسید چایی میل داری .

خیلی محل کارمو دوست داره مخصوصا اینکه همه بهش توجه میکنن و محاله تو اتاقی بره

و خوراکی بارونش نکنن و از همه مهمتر اینکه آزادی کامل داره که هر کاری دوست داره بکنه.

 

 

[ دوشنبه 17 شهريور 1393 ] [ 12:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روزیه که کسرا پیامهایی به شکل کارتونی واسه دوستانم میفرسته یکبار که برای بیرون

رفتن از خونه آماده میشدم  هرچه دنبال گوشیم  گشتم پیداش نکردم مطمئن بودم کسرا برداشته

و یکجایی نشسته و مشغول بازیه چند ثانیه بعد کسرا با موبایلم رویت شد که زیر تختش مشغول

 بازی بود. وقتی صداش کردم و معترض شدم چرا گوشیمو برداشتی گفت دوست دارم با گوشی بازی کنم

دیدم که تو وایبره ولی اهمیت ندادم و چون خیلی عجله داشتم زود از خونه بیرون زدم .

وقتی به خونه برگشتم دیدم که دوستان پیام گذاشتن  که چرا این شکلک ها  را  فرستادی

 

 تاز ه فهمیدم کسرا خان واسه بیشتر دوستام و حتی گروه شکلک فرستاده بود.

 و درجا هم سندش کرده بود فقط پگاه حواسش جمع بود که ممکنه کاره کسرا باشه

و من بهش گفتم درست حدس زدی . به سراغ کسرا رفتم وقتی جریان را پرسیدم گفت،

 هلیا بهم گفته اگه این شکلها را بفرستی منهم تو گوشی مامانم میتونم شکلکها را ببینم. همین باعث شد که

 من از وایفا مواقع ضروری استفاده کنم که خودم میخوام پیام بفرستم یا دریافت کنم و مواقع دیگه

به خاطر فضولیهای کسرا خاموش میکنم. دیروز هم میپرسید این شکلک زرده چیه گفتم نمیدونم شاید تاب

باشه بهم گفت شکل تاب نیست اون کله داره میخنده گفتم اره خوشحاله خلاصه نفهمیدم قانع شد یا نه.

بچه ها از همه چیز میخوان سر در بیارن و از ماها کنجکاوترن و همیشه در پی سوالات خودشون هستند.و به همه

چیز و وسایل هم کار دارن و ذره ای از شیطنتهاشون کم نمیشه.

[ شنبه 15 شهريور 1393 ] [ 11:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

از وقتی که به خونه جدید اومدیم تا در آپارتمان وا شه کسرا یا تو راهروی  بالا لب پنجرست

یا با هلیا تو پارکینگ خونست یا دم تابلو برق در حال دست زدن به کنتور و تابلو برقه .

اونموقعی  هم که شاه محمد طبقه زیر پارکینگ تو خونش بود یکسر دوست داشت بره تو اتاق سریداری

از وقتی هم که منع رفت آمد به جاهای ذکر شده راداره فقط به خونه هلیا میره وقتی هم که

تو خونست و در ورودی قفله کنار پنجره از اتاق خودش طرف پاسیو  با هلیا گفتگو داره و چون طبقه دوم هستیم

خطر سقوط هست که البته به خاطر اینکه نتونه در پنجره اتاقش را به خونه هلیا باز کنه قرار شد ه   تختش را از کنار

پنجره تغییر بدم و از مامان هلیا خواهش کردم که به هلیا اجازه نده تا کنار پنجره باشه چون کسرا از تختش

بالا میره و روی پنجره میاسته .  دیروز هلیا خونه نبودو مامانش با طاها کوچلو به خونه ما اومدند

  من مجبور شودم در را باز کنم و بعد از نیمساعت که کسرا از در و دیوار و مبلها بالا رفت و تاج یکی از

مبلها را  شکوند  به بیرون رفت ،با اینکه در حال آشپزی برای شام  بودم دلم شور افتاد و سریع به بیرون رفتم.

دیدم کسرا به طرف کوچه اصلی رفت و دادزدم زیاد دور نشو که یکدفعه دیدم کسرا داره میدوه و سگ

هم به دنبالشه من به طرف کسرا دویدم و سگ را متوقف کردم و سگ بهم پارس میکرد و من هم پا میکوبیدم

که یکدفعه صاحب سگ پیداش شد و منهم که خیلی عصبانی بودم بهش گفتم خانم سگت را چرا قلاده نکردی

پشت سر هم میگفت ببخشید من معذرت میخوام منهم گفتم خانم بچه من داشت سکته میکرد معذرت خواستن

چه فایده ای داره و لی اون همچنان معذرت خواهی میکرد با کسرا داخل خونه اومدیم و بهش گفتم خیلی شانس

آوردی که من پشت سرت بیرون اومدم اگه سگ گازت گرفته بود چیکار میکردی تازه بیماری هاری هم میگرفتی و ما

باید بیمارستان بستریت میکردیم و از اون به بعد هم عین سگ دوست داشتی همه چیزو گاز بگیری اون در جواب

من گفت مامان من مثل سونیک میدودیم و به باباش هم همبنو گفت ولی خوشحالم که کمی ترسید تا تنهایی

بیرون نره بعد از ظهر دیروز هم که باباباش به پارک رفته بوده یک خانومی را با سگ بدون قلاده دیده و به اون خانم

گفته خانم سگت را قلاده کن که دنبال بچه ها نکنه و چندین بار گفته اون خانم هم چیزی بهش نگفته . و قتی هم

خونه رسیدند بهم گفت که من به اون خانم گفتم سگت را رهانکن .

[ دوشنبه 10 شهريور 1393 ] [ 15:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

قبل از پایان تعطیلات  به مسافرت چند روزه ، خونه خاله  و دایی کسرا   و به شهمیرزاد رفتیم

خاله جمیله هم بی صبرانه منتظر دیدن کسرا بود.بچه هاش هم از دیدن کسرا خیلی خوشحال شدند

 چند روزی پیش اونها موندیم و به شهمیرزاد  خونه ییلاقی  دایی مجتبی رفتیم کسرا واسه داییش  

آبیاری میکرد و هم باغچه های دایی را لگد میکرد و هم میوه های نارس را می چید . و در آخر هم  

به فواره داییش گیر داده بود که اینو میخام با خودم ببرم تا باغچه هامونو باهاش آبیاری کنم

و من با هزار ترفند  سرش را گرم کردم که فواره های گردون را پس بگیرم. از اونجا به خونه

سروش و ساحل رفتیم تو راه خوابش برد چون یکدفعه از خواب بیدار شد خوابزده و بد اخلاق شده بود

 ولی وقتی   سروش و ساحل باهاش بازی کردند اخلاقش خوب شدو حالا دیگه ازاونها دل نمیکند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اونجا هم  به خونه آرین و درسا رفتیم خیلی با هم بازی کردند و  واقعا به هر سه تایی شون

خوش گذشت و با اینکه آرین امسال کلاس اول میره ولی خداا شکر خوب با هم سازش دارند و جور

هستند .درسا هم که ماشالله واسه خودش خانمی شده و احساس بزرگی میکنه و حقش را از این

دو نفر میگیره ،تو را ه برگشت از مسافرت از جاده فیرزکوه اومدیم و رستوران دماوند ناهار خوردیم

کسرا و باباش جوجه و من کباب سفارش دادم. وقتی موقع ناهار خوردن شد کسرا خان هوس کباب

کرد. با اینکه رستورانش خیلی مطمئنه  ولی با دلهره بهش کباب میدادم .خدا را شکر بعد گذشت چند

روز اتفاقی واسش نیفتاد واون خاطره بد بیماری رزالیا تکرار نشد و کلا مسافرت خوبی برای پسرم بود.

[ شنبه 8 شهريور 1393 ] [ 13:51 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز بعد از ظهر وقتی از پاساژ بیرون اومدیم آقا کسرا طبق معمول هوس پارک داشتن

وقتی بهش نه بگی قیافش دیدنی میشه در هر صورت بهش نه نگفتیم و قبل سوارشدن به سمت پارک

دوید. ضمنا تو فر وشگاه بستنی قیفی بسته بندی خواست که واسش خریدیم.

در حال خوردن بستنی بود و چون زودتر میخواست وارد پارک بشه  تو خوردنش خیلی حول بود.

 

و نگاهش به بچه هایی بود که وارد پارک میشدند خدا را شکر بچه حرف گوش کنیه وقتی

بهش میگم اول خوراکیت را بخور بعد وارد پارک شو گوش میکنه و میدونه باید دهن و دستش

تمیز باشه ولی اونقدر عجله برای   پار ک را داشت که نمیفهمید چطوری بستنیش بخوره.

 

و زمانیکه فهمید چطوری داره بستنی میخوره کلی خندید بعد از اتمام بستنی و شستن دست

و صورت وارد پارک شد و  به سمت وسایل بازی دوید بعد از گذشت یکربع از بازی یک عده از بچه ها

در حال خوردن بلال بودند که یکدفعه کسرا به سمتشون دوید و گفت بچه ها این بلالها را نخورید اینها را

خوب نشستن و با آب کثیف آب نمک زدند بچه ها هم به والدینشون اعتراض میکردند من دیدم که پدر

یکی از این بچه ها میگفت اگه میخوای واست بخرم و کسرا در جواب گفت من همین الان بستنی

خوردم و سیرم ولی اینها کثیف درست شدند هرچه بهش میگفتم این حرفها را نزن به خرجش نمیرفت

و باز به بچعه ها گوشزد میکرد اونقدر گفت که فکر میکنم به دل اون طفلی ها هم نچسبید که بلالشون

با لذت بخورن و هر بار که کسرا این حرف را میزد اونها به والدینشون اعتراض میکردند وقتی هم که

از پارک نمیومد و میگفت مامان شما پیاده برو خونه و هنگامیکه من گفتم با ماشین میرم شما و بابا پیاده

بیاین شل شد و سوار ماشین شد تو ی راه هم خیلی نصیحتش کردم که با زور یک مسئله ای را عنوان

نمیکنن و اگر هم میکن فقط یکبار نه چند بار و اونهم در جوابم گفت میخواستم دوستام مریض نشن.

 

[ سه شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 14:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

خونه ما از خاله احترام مانا جون و دائیجون دور شد ولی به مریم جون  نزدیک شد ،وقتی کسرا

اینو فهمید خیلی خوشحال شد و میگفت من خونه جدیدمونو خیلی دوست دارم  چون به خونه

مریم جون نزدیک شدیم و من همش به خونشون میرم و برای اومدن نینی مریم جون لحظه  شماری

میکنه  چند شب پیش هم به خونه مریم جون رفتیم.

 

به محض اینکه رسیدیم از مریم جون پرسید پس کی نینی شما بدنیا میاد اونهم گفت

خیلی نمونده و ازش قول گرفت که باید بیشتر به خونمون بیایی و باهاش بازی کنی

کسرا خیلی مریم جونو دوست داره و با اینکه حسابی خسته بود وقتی بهش گفتیم کچا

قراره بریم سریع تر از ما آماده  شد.

کوله پشتیش را هم به دوشش انداخت و گفت دوست دارم کتابهامو به مریم جون نشون بدم

شوهر مریم جون هم دیر وقت به خونه اومد و چون کسرا خیلی باهاش راحته کلی سر به سر

 هم گذاشتند تو راه برگشت بهم گفت مامان میشه ما هم یک نینی دیگه داشته باشیم

و از اونجایی که منو باباش حوصله نینی نداریم همزمان جواب منفی دادیم و بچم کلی دپرس شد.

[ سه شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 12:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 حس همکاری پسرم  بالاست و انصافا در طول  این جابجایی خیلی کمک کرد کمترین کمکش

این بود در آسانسور را نگه میداشت تا وسایل سالم به بالا برسن هر زمان هم که صداش میزدیم

آماده به خدمت بود و هرچه هم که میگفتیم دیگه بسه اصلا گوش به این حرفها نمیداد .

روز جمعه بود که خونه دایجون محمد دعوت شدیم در واقع جلسه معارفه آقا فرهاد شوهر الهام جون بود

اونروز اونقدر دیر از خونه بیرون زدیم که کرجی ها از ما زودتر به مهمونی رسیده بودند  .

همه منتظر ورود ما بودند . بعد کلی دید و بازدید و خوردن نهار کسرا به اتاق  الهام جون رفت.

 تا چند وقت پیش واسه اینکه از پسرم عکس بگیرم باید التماسش میکردم جالب ابنکه اونروز

خودش منو صدا کردتا با حالتهای مختلف ازش عکس بگیرم راحیل جون که کلی خندش گرفته

بود میگفت یعنی میشه یکروز دختر منهم از من خواهش  کنه تا عکسشو بگیرم.

یادمه اولین روزی که کسرا به خونه دائیجونش اومد من اونو تو بغل خرسی خوابوندمش و ازاون عکس

گرفتم که تو وبلاگش هست و چون سایز خرسی بزرگ بود، استرس داشتم  که بترسه.

ولی خدا را شکر بیدار نشد.

 

تمامی این عکس ها با خلاقیت خودش گرفته شده و اصرار داشت  از تمامی حالتهاش عکس بگیرم

 

 

 

 عکس ها خیلی زیادن یکجا داره باهاش کشتی میگیره و جای دیگه داره باهاش احوالپرسی میکنه

بعد از تموم شدن مهمونی و نزدیک اومدنمون بود که همه مهمونها را  دعوت کردو به همه

با صدای بلند گفت فردا نهار  خونه ما واسه تولدم دعوتین هر کی دیر بیاد راهش نمیدم و چون

تولدش   نبود و همه فهمیدن واسه چی دعوت شدند کلی  از حرفهاش خندیدند.

 

 

[ يکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 13:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 

امسال به خاطر المپیاد ورزشی دانشگاه تا 7 شهریور تعطیله  وهنوز هیچ تصمیمی واسه  مسافرت نداریم

کسرا خیلی دوست داره  به اقوام مادرش سر بزنه و همش میپرسه پس کی خونه آرین میریم و همش

سراغ خاله و شیدا و عرفان را میگیره البته تا قبل از جابجایی خونه نمیتونم مسافرت برم  ولی سعی میکنیم   به

خاطر کسرا چند روزی به  سفر بریم تا آرزوی پسرم برآورده شه  و تنوعی بشه  دل کندن از امیر حسین و نازنین

خیلی واسش  سخته چون بد جوری بهشون عادت کرده اونها هم  خیلی دوسش دارن  و مامان نازنین بهم میگفت

منهم خیلی دلتنگش میشم و واقعا بغض  کرده بود من که باورم نمیشد این وروجک اینقدر خواهان داشته باشه  

خدا را شکر تو دل همه جا داره چقدر همسایهای دیوار به دیوارمون  از رفتن ما و خصوصا  کسرا اظهار ناراحتی

کردن از ما آدرس خونه جدید راگرفتن و گفتن حتما به ما سر بزنید و کلی از کسرا تعریف کردن  خیلی خوب بلده با  

پیر و جونتر ها و بچه ها چه رفتاری بکنه و محبوب قلبها بشه دیروز هم دوباره مراسم ختم عمه مراورید همه سربه

سرش میذاشتند تو اساس جمع کردن خیلی کمک میده و دوست داره حتما کاری انجام بده ولی خرابکاری هم داره

و تو همه کارها هم دخالت میکنه  امیدوارم این تعطیلات و جابجایی را بتونیم خوب با هم کنار بیایم.

[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 12:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز اول عید فطر بود که کمی اساس به خونه جدیدمون بردیم و فردای اونروز به کرج خونه خاله پروین

رفتیم به ترافیک سنگین جاده چالوس برخورد کردیم که فقط خدا ا شکر کردم که تو جاده چالوس نبودیم

وگرنه فردا صبح هم به شمال نمیرسیدیم 

 

   کسرا خونه خاله پروین را به خا طر پارکش خیلی دوست داره و همش میگفت امروز تا شب اینجا  

  باشیم تا من به پارک برم و هر چند دقیقه از بالا پارک را دید میزد که بیبینه بچه ای اومده یا نه کلی

با پسر خالش احسان بازی کرد و موقع خداحافظی  از ما قول گرفت تا به پارک ببریمش وقتی نزدیک

تهران رسیدیم به دریاچه خلیج فارس رفتیم وای به این شلوغی و جمعیتی که به دریاچه اومده بود

من که دوست داشتم از شلوغی زودتر فرار کنم  چون نزدیک شب بود و صف بلیط قایق هم طولانی

بود به کسرا قول دادیم که هروقت عمه و طناز از اصفهان برگشتند یک شب دیگه با هم  به دریاچه

بیایم و بعداز کمی بازی کردن به خونه برگشتیم و فردای اونروز تمام عکسهای کنار دریاچه از تو گوشیم

 توسط کسرا خان پاک شد  اعتراض هم  که کردم  گفت  مامان اشکالی نداره دوباره عکس میگیریم. 

[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 15:02 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دوستیابی  کسرا حرف نداره و به محض  اینکه وارد هر پارکی بشیم خیلی زود با بچه ها گرم میگیره

و به بازی اونها وارد میشه اگه هم به خاطر کوچیک بودنش راهش ندن اونقدر می ایسته  و اصرا ر به

بازی میکنه که اونها اگه میل باطنیشون  هم  نباشه  مجبور شن به بازی بگیرنش .

 

 

 

وارد پارک ملت شدیم از مجسمه ای که زیر بارون با چتر وایستاده بود عکس گرفتم. حسابی خیس شد

از فضای پارک خیلی خوشش اومد و از اینکه خونمون به پارک نزدیکتر میشه خیلی خوشحال بود .

منهم کلی عکس گرفتم .عکسهاش زیبا شد. ولی  تو خونه به محض اینکه  موبایلم به دستش رسید

کل عکسهارا نا خواسته پاک کردو به من  دلداری میداد که مامان عیبی نداره دوباره  عکس میگیریم

با اینکه به خاطر نزدیک شدن به شبهای احیا موسیقی پارک را قطع کرده بودند و برنامه ای نداشتند تو

رستورانش نزدیک افطار نشستیم بعد شام هم کمی بازی کردو بعدش با هم به خونه برگشتیم.

 

[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 14:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روزهایی که تو خونه هستم کسرابی نهایت خوشحاله و صبحی که خودم بیدارش

میکنم و میبوسمش چندین بار از من مپرسه که امروز تعطیل هستی و دیگه نمیری

و اونقدر خونه را دوست داره که همیشه با خواهش و تمنا از خونه در میاد و اصلا حوصله

بیرو اومدن نداره نا گفته نمونه که حق با کسراست چون ما بیش از حد بیرون  هستیم.

 

چهارشنبه ساعت 9 صبح بود که از خواب بیدارشد و قتی منو  دید خیلی خوشحال شد ولی تابهش گفتم

باید  بیرون بریم پکر شد و همین که فهمید میخوام دانشگاه برم کمی خوشحال شد و با من آماده بیرون رفتن شد.

پنجشنبه هم برای مراسم آقای کاویانی افطار دعوت شدیم بعدش هم به تکیه شیرازیها ی جمارون رفتیم  . تو تکیه

 بچه های فامیل جمع بودند درینوش و دیانوش هم که تازه از کاندا به ایران اومده بودند از کسرا  استقبال گرم

کردند حسابی دور کسرا بودند درینوش خیلی از کسرا تمنا و خواهش میکرد که به خونشون بریم اونقدر التماس

میکرد که اجا زه دادم بیرون از تکیه هم با زی کنند و دیروز جمعه هم دوباره همدیگر را دیدند شایان و کیمیا و علی

پسر افسانه هم به جمعشون اضافه شده بود  بعد مراسم خونه افسانه اومدیم و موقع شام کسرا به هوای درینوش

خیلی به اشتها اومده بود و کامل شامش را خورد و این دو تا اونقدر با هم جور شده بودند که یک لحظه  از هم جدا

نمی شدند ما به سمت پارکینگ اومدیم که دوتایی با هم داشتد میدویدند که کسرا خیلی بدفرم زمین خورد و چون

شورتک پاش بود زانوش زخمی شد تو ماشین چیزی نگفت ، تو خونه موقع بتادین زدن دادش هوا رفت و گریه

کرد و همش میگفت میسوزه و اونقدر خسته بود و دیر وقت بود که بعد شستن دندونهاش به محض اینکه به

رختخواب رفت خوابش برد .

[ شنبه 21 تير 1393 ] [ 12:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بابای کسرا  روز جمعه به تهران رسید و کسرا از دیدنش خیلی خوشحال شد و با دعوت شدن

به خونه مریم جون خوشحالیش چند برابر شد و بعد از ظهر بود که بیقراریهاش شروع شد  و برای

رفتن از ما بیشتر عجله داشت و جلوتر از ما به بیرون رفت و  منتظر ایستاده بود.

 

 نزدیک افطا ربود که خونه مریم جون رسیدیم. مانیسا جون با بابا و مامانش  چند دقیقه بعد از ما رسیدند

تو همین فاصله کسرا از مانا جون دوتا هدیه خیلی خوب دریافت کرد یکیش  فوتک تلی  خرگوشی بود

و یکی هم لیوان باب اسفنجی که خیلی خوشحالش کرد من و مانا جون بهش گفتیم که باید مواظب

لیوانت باشی تا نشکنه کمی فکر کرد و به مانا جون گفت دسته دار یا استیلش را ندشتند مانا جون

هم گفت نه که در همین حین مانیسا جون   بابا و مامانش هم از راه رسیدند .کسرا  با مانا جون تو

اتاق بودند که مسعود و مانیسا هم وارد اتاق میشن قبلش کسرا به مانا جون میگه من باهات یک حرف

خصیصی دارم مانا جون گفته خصوصی اونهم گفته آره ولی مانیسا و مسعود جون نباید باشن  و اونها

را از اتاق بیرون میکنه و به مانا جون میگه میشه لیوان اینجا باشه و هروقت من بزرگ شدم بیام و

لیوان باب اسفنجیم را ببرم آخه ممکنه مامانم دستش بخوره و بشنکنه و یا اینکه خودم بشکنم

که مانا جون از این حرف خصوصیش کلی میخنده و سر میز شام برای من تعریف میکنه  

تو ماشین بودیم که من این حرف را واسه باباش تعریف کردم یک دفعه کسرا از خواب بیدار شد و

نشست و با یک قیافه حق به جانب گقت مامان حرف خصوصی راتعریف میکنن گفتم نه گفت پس

چرا به بابام گفتی و چرا مانا جون به شما گفت ،ومن واقعا موندم به این نیم وجبی چه جوابی بدم.

[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 10:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دومین روز تنهایی من و کسرا  بوداو از خستگی دیشب همچنان خواب بود و بالاخره ساعت 12 ظهر

بود که از خواب ناز بیدار شد و منهم بلافاصله صبحونش را دادم و با پدرش تماس گرفتیم و کلی صحبت

کردیم و بعد از تماس تلفنی خیلی دلتنگی نکرد.کمی با بچه ها ی واحدمون بازی کرد نازنین زهرا هم به 

خونمون  اومد سر هر دوشون گرم بازی یود که مامان نازنین دخترش را برد و کسرا دوباره تنها شد.

 برای گردش به بیرون رفتیم  با کسرا  قرار گذاشتیم که  بعداز بازی کردن  به امامزاده پنج تن بریم

اونهم قبول کرد و لی چون سرگرم بازی شد قولش یادش رفت و هر وقت میگفتم میای بریم میگفت

یک کمی دیگه با دوستام بازی کنم و حسابی سرگرم بازیکردن شد.

 

یک عده از بچه ها لاک پشت دستشون بود و منو کسرا برای دیدن لاک پشت ها پیش اونها رفتیم

خیلی برای کسرا جالب بود چون از نزدیک لاک پشت ها را میدیدو حالا فرق لاک پشت های کارتونی

و لاک پشت واقعی را بهتر میدونست  و فهمید که لاک پشتها واسه دفاع از خودشون فقط تو لاکشون

فرو میرن و بی آزارن و کاری به آدمها ندارن و غذا شون هم برگ کاهو و برگ درخت وعلفه

 

 سوالات دیگه ای هم در مورد لاکپشت ها از من پرسید  خیلی دوست داشت اونها را لمس کنه 

نزدیک غروب بود که به امامزاده رفتیم و  بچه ها را دیدیم که برای گرفتن افطاری صف کشیده

بودند کسرا هم بجمع اونها وارد شد و از اونجا که کم طاقته و حوصله صف نداره همش غر میزد

و اتفاقا از همه دیرتر وارد صف شده بود ولی از شانس خوبش توزیع کننده  افطاری از سمت کسرا

شروع کرد بعد افطاری به سمت چادر کودکان اومدیم یک عده برای گرفتن جوایز نقاشی میکشیدند

عده دیگر پشت میزها کتاب داستان ورق میزدند وقتی وارد چادر شدیم خانم مربی گفتند وقت مسابقه

تموم شده ولی بچه ها میتونن بازی های گروهی انجام بدن کسرا هم کلی بازی کرد .و تا خونه بهم

غر میزد چرا منو دیر آوردی که مسابقه تموم بشه و اصلا قبول نمیکرد که تقصیر خودش  که از پارک دیر

بیرون اومده بود و قتی هم که خونه رسیدیم دوست داشت با هم تلویزیون ببینیم  واسه من بالشی

آورد و زیر سرم گذاشت و  گفت مامان جون ببین چقدر دوست دارم.منهم بوسیدمش و ازش تشکر کردم

[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 10:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز سه شنبه بود که به ما خبر فوت یکی از اقوام را دادند و بابای کسرا مجبور بو د برای

مراسم به شیراز بره روز چهارشنبه عصر بود که ما تنها شدیم و قرارا شد من و کسرا به

خونه خاله جون احترام بریم و به پشنهاد خودش اول به پارک رفتیم تا یک کم دوستاش را ببینه

وبازی کنه ولی دیدن همانا و موندن تو پارک تا دیر وقت همانا که خونه خاله از ذهنش بیرون رفت

وقتی به خونه رسیدیم عمه کسرا با طناز اومده بودند تا ما را با خودشون به پیکنیک ببرن بعد از اونهمه

بازی گفتم به محض اینکه به خونه برسم میگیره میخوابه ولی دریغ از خواب و خستگی،

به محض اینکه زنگ خونه به صدا دراومد از من آماده تر جلوی در ورودی ایستاده بود.

با عمه و طناز به بیرون رفتیم کسرا هم هرچی ناز داشت سر عمه خالی کردو حسابی بهش

خوش گذشت هرچی بهش میگفتم اگه خسته ای بریم خونه ابرو هاش را بالا می انداخت و یک

نه از ته دلش میگفتحدود ساعت1 نصف شب بود که عمه ما را خونه رسوند و تا طناز از ماشین

پیاده نشد رضایت ندادکه عمه ازما خداحافظی کنه طناز هم که از خداش بود به خونمون بیاد و

بیشتر با هم باشیم کسرا موقع خوابیدن کمی بهونه باباش را گرفت ولی به هوای طناز خوابش برد.

[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 10:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز بعد از ظهر من و کسرا تنها موندیم و قرار شد به جای پارک کوثر به مجتمع گلها بریم

کسرا این مجتمع را به خاطر دوستش پارسا خیلی دوست داره و. دیروز هم از تو حیاط خونه

یک گل گندم علفی کند تا به دوستش تقدیم کنه .

من و کسرا چند تا عکس انداختیم و به سمت وسایل بازی رفتیم که کسرا از دور پارسا را دید و به سمت من دوید تا گل پارسا را بهش هدیه بده خلاصه کلی بچه های هم سن و سال با هم جمع بودند

و با زی میکردند نزدیک غروب بود که یک خانواده ای تو چمن ها واسه دخترشون جشن تولد برگزار میکردند البته به خاطر ماه مبارک رمضانتا اذان شب باید صبر میکردن وقتی هم که اذان شد فش فش ها راروی کیک روشن کردند. یک ضبط فلش خورطرح ماشین هم اورده بودند که کسرا خیلی خوشش

اومدو میگفت منهم از این ماشین ضبطی ها میخوام،موقع بریدن کیک شد ولیقبلش به بچه ها ساندیس دادند و همگیدر حالشادی بودند کسرا هم که از کیک و چیپس وپفکو پفیلا بی نصیب نموند

و هر دور بازی میومد و یک دوپینگی میکرد و با بچه ها بازی میکرد ساعت 9شب بود که بابای کسرا

به مجتمع اومد ولی کسرا از بازی و دوستاش دل نمیکند قرار شد بابای کسرا به خونه بره و شام درست کنه تا ما برسیم ولی تولدتا ساعت10 شب طول کشید و وقتی ما به خونه رسیدیم، کسرا

هم خیلی خسته بود و هم سیر بود و نزدیک 11 شب بود که به رختخواب رفت.

[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 9:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مادر و پد رها  سر قولی که به بچشون د ادند هستند و ما هم قرار بود بعد از ظهر با خودش به

فروشگاه بریم وبازی مارو پله واسش بخریم از خونه که بیرون اومدیم  به همه لوازم التحریرها سر زدیم

طناز دختر عمه کسرا بهمون گفت اگه جنس شطرنج پارچه ای بگرید خیلی بهتر از نوع مقوایشه

کسرا هم تو هر مغازه ای که وارد میشد میگفت آقا  شما  مارو پله پارچه ای دارین؟

خلاصه چند تا مغازهای را گشتیم تا نوع پارچه ای اونو گیر آوردیم  خیلی خوشش اومده بود وقتی

هم کار و خرید خودش انجام میشه مدام میگه بریم این عکس ها را خود کسرا از مارو پلش گرفته

منهم تووب گذاشتم تا که بزرگتر شد اونو ببینه خیلی ذوق کرده بود و به محض اینکه به خونه رسیدیم

هم منچش را باز کردو تشکر کر هم به عمه وطناز خبر داد که من منچ خریدم .و جالتر اینکه به من و

پدرش اجازه بازی با منچ را نمیداد و ما هم که یاد بچه گیهامون افتاده بودیم قرار گذاشتیم تا سرش گرم

تلوزیون و کارتون شد یکدست با هم منچ و مارو پله بازی کنیم که تا حالا هم که چند روز میگذره موفق

به بازی مارو پله نشدیم چون اگه هواسش باشه میاد بازمونو به هم میریزه و میگه با من بازی کنین.

[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 12:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مادر و پد رها سر قولی که به بچشون دادند هستند و ما هم قرار بود بعد از ظهر با خودش به

فروشگاه بریموبازی مارو پله واسش بخریم از خونه که بیرون اومدیم به همه لوازم التحریرها سر زدیم

طناز دختر عمه کسرا بهمون گفت اگه جنس شطرنج پارچه ای بگرید خیلی بهتر از نوع مقوایشه

کسرا همتو هر مغازه ای که وارد میشد میگفت آقا شمامارو پلهپارچه ای دارین؟

خلاصه چند تا مغازهای را گشتیم تا نوع پارچه ای اونو گیر آوردیم خیلی خوشش اومده بود وقتی

هم کار و خرید خودش انجام میشه مدام میگه بریم این عکس ها را خود کسرا از مارو پلش گرفته

منهم تووب گذاشتم تا که بزرگتر شد اونو ببینه خیلی ذوق کرده بود و به محض اینکه به خونه رسیدیم

هم منچش را باز کردو تشکر کر هم به عمه وطناز خبر داد که من منچ خریدم .و جالتر اینکه به من و

پدرش اجازه بازی با منچ را نمیداد و ما هم که یاد بچه گیهامون افتاده بودیم قرار گذاشتیم تا سرش گرم

تلوزیون و کارتون شد یکدست با هم منچ و مارو پله بازی کنیم که تا حالا هم که چند روز میگذره موفق

به بازی مارو پلهنشدیم چون اگه هواسش باشه میاد بازمونو به هم میریزه و میگه با من بازی کنین.

[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 12:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

زمانی که امتحاناتم را میدادم تصمیم گرفتم به خاطر این همکاری و صبوری  هم به دانشگاه

بیارمش و هم جایزه ای که به اون قول داده بودمو بخرم.

آخرین امتحام بود که  بعداز ظهرش باید قولم را عملی میکردم و منچ و مار پله  میخریدم.و به دانشگاه

میاوردمش صبح روز چهارشنبه بود که با هم به دانشگاه اومدیم و بعد خوردن صبحونه زیر آلاچیق به

دانشکده رفتیم  کلی با همکارها خوشو بش کردو همه از دیدنش خوشحال شدند و کلی تحویلش

گرفتند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکروز قبل از اینکه به دانشگاه بیارمش با هم به فروشگاه رفتیم و یک جفت کفش تابستونی خرید کرد

تو خونه بهم گفت مامان فردا خاله ها بهم میگن کسرا کفاشات مبارک منهم گفتم اونهااولین باریه که

مبیننت نمیدونن که این کفشها را نداشتی فکر میکنن قبلا هم میپوشیدی ولی وقتی به همکارهای

من رسید دلش طاقت نداد و به یکی از این خاله هایی که اومده بو ببینتش گفت خاله پس چرا بهم

نمیگی کفشهات مباکه خاله زیبا هم بهش گفت من  قبلا اونو ندیده بودم فکر کردم شاید این کفش ها را

 که  کسراقانع شد و به دیگر خاله هانگفت که چرا بهش  نمیگن  مبارک باشه.

 پسر مرجان هم تو دانشکده بود وقتی با آسانسور به طبقه سوم رفتیم و آبتین را دید خیلی خوشحال

شد و هوای مهد کودک از سرش افتاد آبتین هم تازه از مهد دانشگاه اومده بود و حسابی با هم جور

شده بودند و با کامپیو تراشون بازی کردند و بعد از سا عت کاری هم ما به خونه اومدیم.

[ شنبه 7 تير 1393 ] [ 14:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا هم مثل خیلی از بچه های دیگه داستان و قصه ها ی  حسنی  و غیره که مثل شعر هست  دوست داره

خیلی کوچکتر بود که تمام شعرهای حسنی را میخوند و همیشه مورد تشویق قرار میگرفت

بزرگتر که شد خیلی از مسائل اخلاقی را در قالب داستان یا بازی با عروسکها بهش تفهیم کردیم   از اونجایی که خودش هم  به جای عروسکها حرف میزد خیلی زود در نقش عروسکها  بازی  با  عروسکها

را یاد گرفت و از وقتی که  عروسکهاش در کلاس درس قرار گرفتند رابطه عاطفی بیشتری با اونها برقرار کرد

طوری که  بیشتر مواقع از ما میخواد که ما هم قاطی عروسکهاش سر کلاس درس  بشینیم

جالبتر اینکه وقتی از اونها درس میپرسه باید ما به جای شخصیت عروسکی اشتیاه صحبت کنیم

و اون در ضمن اینکه به ما میخنده اون گفته را تصحیح میکنه و لفظ خنگول را هم به عروسکهاش اضافه

میکنه و هر وقت بپرسی چرا این عروسکها درستش را یاد نمیگیرن میگه آخه اونها عقل ندارن و با خنگی فکر میکنن.

[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 13:31 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز سه شنبه 23 اردیبهشت روز میلاد با سعادت حضرت علی ( ع) به خونه مانا جون دعوت شدیم .

اون روز تولد مانا جون وشوهر مریم جون هم بر قرار بودکه جشن ما را کاملتر میکرد.

 

این همون مانیسا کوچلوه که تو لندن بدنیا اومده و حالا واسه خودش خانمی شده ،ما وقتی به خونه

مانا  رسیدیم مانیسا جون با مامان و باباش زودتر از ما رسیده بودند و کسرا خیلی خوشحال بود که همه

جمع بودند مانیسا خیلی خواستنیه و اونقدر بچه ها را دوست داره که زود به طرف کسرا اومد و همش

دوست اشت که با کسرا برقصه ،من و مامان مانیسا جون اومدیم تا از بچه ها عکس بگیریم ولی نمیشد

چون ما نیسا اونقدر فعال بود که یک لحظه هم در یک حالت  نمی ایستادو ما به سختی از اونها عکس

گرفتیم .  قشنگترین صحنه زمانی بود که کسرا با نوازنده ها یک دایره زنگی دستش بود و میزد و

مانیسا هم میرقصید .

ما از ناهار دعوت بودیم بعد از ظهرمنتظر مهمونای بیشتری بودیم که بعضی از اونها اومدند همه

جونهای فامیل و کسانی که تازه ازدواج کرده بودند به این مهمونی اومده بودند وقتی بادکنکها ی باد

شده را به هوا پرتاب میکردند و مهمونها میرقصیدند کسرا از خوشحالی بال در آورده بود با اینکه

هر چند وقت یکبار سراغ چیپس و پفکها میرفت با اومدن بادکنکها خدا را شکر خوردن چیپس و پفک را

هم فراموش کرد موقع کیک خوردن خیلی هواسم بود که زیاد نخوره چون شام هم در پیش بود ولی

با این همه بچه ها کیک دوم را هم بریدندو کسرا از این کیک هم بی نسیب نموند و چند دقیقه بعد هم

بستنی خورد شام هم چون از همه مدل میخواست واقعا در حد چشیدن و تست کردن میخورد چون 

تنوع غدا خیلی زیاد بود و همه اونها را هم با سس های مختلف امتحان میکرد و  هرچی میگفتم کافیه

از مدل دیگه میخورد تا اینکه  خودش گفت بریم خونمون و با بادکنکهاش جلوتر از همه مهمونها بیرون

اوم اونقدر خسته بود که به محض رسیدن به خونه خوابش برد بعد نیمساعت خواب ساعت یک بود که

حالش به هم خورد و کار مون برای شستشو دراومد ولی  بعد حال به هم خوردگیش و لباس عوض

کردن  خدا را شکر تا صبح خوابید و فردای اون روز کاملا حالش خوب بود.

[ يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 ] [ 8:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

از وقتی که هوا کمی گرمتر شده برای رفتن به بیرونرفتن از خونه و یاپارک کسرا شلوارک میپوشه

چند وقت پیش شورتهای لی را آورد که بپوشه من بهش گفتم اینها را نپوش شلوارکهات بلندتره اونها

را بپوش علت را هم پرسید و من گفتم چون این بلند تره اگه زمین بخوری آسیب کمتری میبینی و اونهم

قبول کردو شلوارکهاش را پوشید.

اول پارک چون هوا هنوز نیمه تاریک نشده بود چندتا عکس انداخت و سریعا به سمت وسایل بازی رفت

من پیش اون نبودم، بعد نیم ساعت بازی کردن اونطوری که خودش میگه یک دختری از عقب هول

میده و میاندازدش روی پله ها و با اینکه جنس پله ها از جنس پلاستیک فشردست ولی پا ئین زانوش

را زخمی کرده بود .وقتی منو دید شروع کرد به گریه کردن و باباش هم میگفت دوستش تقصیری

نداشته خودش واسه بالا رفتن عجله میکرده خلاصه اینکه کسرا خان ما را مقصر دونست که چرا

شلوارک پاش کردم و من هم گفتم که شما میخواستی شورت لیتو بپوشی گفتم این بلند تره

تا خونه بهونه گرفت و من هم بهش قول دادم که تو خونه رسیدیم واسش پفیلا درست کنم .

باباش هم از توی پارک بهش گفت باید زودتر به خونه برسیم تا من روی زخمت بتادین بزنم که پات چرکی

نشه و بعد کلی بیقراری بتادین زدیم و با خوردن پفیلا همه چی یادش رفت و ااونروز هم بخیر گذشت.

[ چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا با بچه های واحدمون خیلی جوره هر وقت بخواهیم به قصد جایی از خونه بیرون بریم

میگه من نمیام مامان هم نره و بلافاصله از من میپرسه مامان تو هم میری اگه بگم آره

التماس میکنه و میگه خواهش میکنم نرو و پیش من بمون ، ایندفعه به خواهش کسرا بیرون نرفتم نازنین زهرا

با مامانش رفته بود مهمونی ولی امیر علی تو خونشون بود امیر علی 6 ماه از کسرا کوچکتره و لی از

اونجا که پسر آرومیه کسرا خیلی دوستش داره خیلی وقتها به خونه ما میاد و با کسرا بازی میکنه

دیروز که به خونمون اومده بود تا با کسرا بازی کنه توی اتاق در حال ماشین بازی بودند که امیر علی از کسرا پرسید

زنت کیه ،کسرا گفت من که زن ندارم گفت مامانته دیگه،کسرا هم گفت اون که زن بابامه من هنوز زن ندارم

من هم که تو آشپزخونه داشتم کار انجام میدادم حسابی از حرف دوتایی شون خندم گرفت و کسرا میگفت

من چه بدونم که زنم کیه اصلا خودت زنت کیه اونهم میگفت مامانم زنمه و وقتی کسرا بهش میگفت اون زن باباته

امیر علی اعتراض میکرد که نه مامانم زن خودمه و کسرا هم حرف خودش را میزد

و جالب ااینکه اوقتی میوه واسشون بردم

امیر علی بحث را قطع کرد و حرفهای خصوصی اونها به همینجا ختم شد.

[ دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش بود که با کسرا به خرید رفتیم علیرغم اینکه همیشه واسش خرید میکنیم ولی

برای بیرون اومدن مخصوصا خرید  غرغر میکنه ، به فروشگاه رسیدیم و من یک جفت دمپایی واسش

برداشتم و از اون خیلی خوشش اومد و کمی آروم شد . ضمنا هرچیزی که خریداری بشه سریعا

اطلاع رسانی میکنه .مخصوصا همسایه های واحدمون از خرید خبر دار میشن

  کسرا به شستشو و آب علاقه عجیبی داره و اگه تو حیاط بره حتما به بهونه آبیاری به گلها آب بازی

 میکنه  دیروز بود که دیدم  داره کفشهاشو میشوره وقتی رسیدم تمام کفش را شسته بود

 

par

کفشها اونقدر خیس شده بود که نتونست اونو بپوشه خیلی ناراحت بود و میگفت حالا

باید چکار کنم یاد دمپایش نبود وقتی بهش گفتم میتونی اونها را بپوشی گفت اونها را که باید

روی فرش بپوشم و وقتی گفتم اشکالی نداره، برگشتیم واست میشورم خیلی خوشحال شد.

 

 

 

[ يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ] [ 12:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا همیشه برای بیرون نیومدن ازخونه بهونه داره یا میگه خستم یا میگه میخوام کارتون ببینم

تنها جایی که با رغبت به بیرون میاد پارکه و اگر جایی غیر پارک بخواهیم بریم واسمون شرط

میذاره که اگه پارک هم میریم من با هاتون میام .

هفته پیش به قصد بهشت زهرا و رفتن به آرامگاه بابا حسن آقا پدر بزرگ کسرا ازخونه بیرون زدیم

وچون خرید هم داشتیم از رفتن به بهشت زهرا منصرف شدیم و به کسرا گفتیم انشالله یکبار دیگه

میریم تا اینکه این جمعه زودتر از خواب بیدار شد و ماهم بهش گفتیم میخواهیم بریم بهشت زهرا

که یکباره اعتراضش شروع شد و گفت من نمیام چون همش میگید میخواهیم بریم سر قبر حسن آقا

ولی باز میرید خرید میکنید بهش گفتیم نه دیگه ایندفعه اول میریم بهشت زهرا.

خلاصه کسرا بعد از قول گرفتن اینکه منو باید به تفریح و پارک ببرید راضی شد از خونه بیرون

بیاد به بهشت زهرا رسیدیم و گلها را روی قبر چیدیمو هنوز خیلی نگذشته بود که گفت من گشنمه

پس کی میریم ناهار و بعد ناهار هم میگفت زودتر بریم پارک تا بازی کنم حالا دیگه ازبچه ها دل نمیکند

تا که فهمید خرید هم داریم خودش را به خواب میزد و میگفت من خسته هستم بریم خونمون و ما هم

خیلی اذیتش نکردیم چون میدونستیم واقعا خسته شده و با هم به خونه برگشتیم.

 

[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 11:35 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اواسط فروردین ماه بود که به پارک لاله ها رفتیم تا عکس بگیریم ولی گلی نبودچون دیر کاشته بودند

تصمیم گرفتیم   اوخر فروردین بیایم که اومدنمون به پارک تا 10 اردیبهشت طول کشید و ما موفق به دیدن لاله های پارک نشدیم.

پارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای گرفتن عکس به قسمتهای دیگه پارک رفتیم و از اونجا که کسرا خان واسه

بازی بیقراره با بی حوصلگی چندتایی عکس گرفت و سریع به طرف وسایل بازی رفت.

 

بعد از اونهم که این عکسها را گرفت سریعا به سمت وسایل بازی رفت و چند تا دوست پیدا

کرد که بزرگتر از خودش بودند و با اونها بازی میکرد خیلی بهش سفارش کردم که از لبه های پارک

که پرتگاهه استفاده نکنه چند باری هول توی دلم انداخت و گم شد ولی بعد دیدم با دوستهاش از در

دیگه  پارک وارد شدند .ولی قول داد که هر جا میره بهم اطلاع بده و انروز خیلی بازی کرد وبه هوای

خرید بستنی ازپارک دل کندو ما به خونه برگشتیم.

 

[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 11:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

khoda

در خواب خدا را دیدم. خدا پرسید: «می خواهی با من گفتگو کنی؟» در پاسخش گفتم: «اگر وقت دارید؟» خدا خندید و گفت: «وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟» پرسیدم: «چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟» خدا پاسخ داد: «اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند. اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند. بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را بدست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند، بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.» خدا دست هایم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم و دوباره پرسیدم: «شما می خواهی بندگانت کدام درس های زندگی را بیاموزند؟» خدا گفت: «بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشق شان باشد. تنها کاری که آنها می توانند بکنند اینست که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارید ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه ثروتمند کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.»و من با خضوع گفتم: «از شما بخاطر این گفتگو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگان تان بدانند؟» خداوند لبخند زد و گفت: «فقط اینکه بدانند من هستم، برای همیشه.»  

[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 11:57 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هفته دوم عید خونه مریم جون رفتیم کسرا خیلی خوشحال بود چون هم آقای اکبری و هم

مریم جونو خیلی دوست داره آقای اکبری حسابی سر به سرش میذاشت و حسابی

ازش تعریف میکرد چند تا شکلات و عیدی هم در جیبش گذاشت .از اونها خداحافظی کردیم

من تو ماشین گفتم حالاکه مانیسا جون خونه نیست به خونه ماناجون بریم هماهنگ کردیم و

به خونه مانا جون اومدیم . طبق معمول مانا جون پسرم را سورپرایز کرد و و سیله بازی و

و سکه بهش عیدی داد.

عید93

بعد هم حسابی بامانا جون توی اتاق بازیکرد و سر از پا نمیشناخت . مانا جون هم حسابی

باهاش بازی کردو با تمامی عروسکهاو شخصیتهای کارتونی درقالب همون عروسکها

بازی کردندو حقیقتا به کسرا خیلی خوش گذشت و از اونجا که ماناجون رابی نهایت

دوست داره همیشه واسه دیدنش و بازی با اون لحظه شماری میکنه.

عید93

[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ 14:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

و اما روز سیزده بدر که به خونه مامان حاجی رفتیم قرار شد بعد ناهار به دارآباد بریم

ولی طناز با فامیلها تماس گرفت و اونها گفتند ما تو پارک نیاورون هستیم به پارک اومدیم

کسرا با شاهین تو وسایل بازی حسابی خوش گذروند ما هم با فامیل هاخوش گذروندیم

و بعد از اتمام آش که شب هم شده بود به خونه مامان حاجی اومدیم خیلی ها پیاده برگشتند

وبه خاطر مسافت نزدیک زودتر از ماشین دارها به خونه رسیده بودند.سبزه ها را

بروی دیوار کوتاهی که نزدیک پارک بود گذاشتیم کسرا اصرار داشت به پارک برگریم

تا سبزه ها را تو استخر پارک بیاندازیم.

eid

آخرین شب تعطیلات را به خونه مانیسا جون رفتیم کسرا واسه مانیسا جون یک عروسک

خوشگل کادو کرده بود و خیلی دوست داشت خودش به مانیسا هدیه بده منهم که

میخواستم باز کنم کسرا از من گرفت و به مانیسا داد و من بهش گفتم اون کوچیکه و نمیتونه

باز کنه مانیسا خیلی خوشحال بود و از ذوقش همش جیغ میزد و خوشحالی میکرد.موقع

بیرون اومدن هم خدا را شکر چون سرش به بازی گرم شد بهونه ما را نگرفت . کسرا توراه

متوجه شد که ساعتش نیست گریه میکرد که برگردیم هرچی میگفتیم مسافت زیاده یا توی

تونل نمیتونیم دور بزنیم والان بالای پل هستیم گوش نمیداد و یک سر گریه میکرد بهمامان

مانیسا جون تماس گرفتم وقول داد که در اسرع وقتساعترا به دستمون برسونه.

[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ 14:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز اول عید خونه دائیجون محمد و خاله جون احترام رفتیم وقتی خونه محمد بودیم

بهم میگفت زودتر بریم خونه خاله جون چون میدونست که مریم جونو مانا جون اونجا هستندو

میتونه باهاشون بازی کنه خیلی بهش خوش گذشت و نمیخواست از خونه خالش بیرو ن بیاد.

من روز یکشنبه مریم جون را پاگشا کردم خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به کسرا

چون مانیسا جون اومد و یک ماشین موزیکال کادو اورد که از اون حسابی خوشش اومد

جالب اینکه میترسید مانیسا ماشینش را خراب کنه زیاد با اون بازی نکرد روز سه شنبه بود که

به سمنان رفتیم و خونه خاله جمیله بودیم و فردا شبخونه دایی امیر دعوت شدیم

ظهر به شهمیرزاد خونه دوستانون رفتیم و تو میدونش کنار هفت سین عکس گرفتیم

shamirzad


از همونجا بیقرار آرین بود و میگفت برگردیم بریم و شهمیرزاد نمونیم هرچند هم که باهاش

صحبت کردیم که الان میریم او همچنان بری رفتن به خونه آرین بیتابی میکرد

آرین هممشتاقانه منتظره دیدن کسرا بود بالاخره این دو نفره به هم رسیدند و به خاطر اونها

ما اونشب را خونه امیر موندیم تا حسابی این دو نفر سیر بازی کنن و شب را با قصه گفتن به

دوتا شون خوابیدیم ولی اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی صبح شد این مدتی که سمنان

بودیم به کسرا خیلی خوش گذشت و جمعه به تهران اومدیم.

shamirzad

هفته دوم به دیدن خاله پروین و دایی مصطفی در کرج رفتیم وقتی هم از کرچ برمیگشتیم

قول پارک رفتن از ما گرفت با هم به پارک حیوانات رفتیم خیلی دوست داره تک تک اونها

را سوار بشه هوا خیلی سرد بود مقداری هم بازی کرد و ما به خونه اومدیم.

park

[ يکشنبه 17 فروردين 1393 ] [ 9:54 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

sabzeh

چند روز به عید مونده بود که من تصمیم گرفتم سبزه سبز کنم ولی از ترس اینکه

توسط آقا کسرا تارو مار بشه خیلی دو دل بودم بالاخره دل را به دریا زدم و اینکار

را کردم چون دوست داشتم خودم سبزه بکارم با کسرا خان هم اتمام حجت کردم

که به سبزه ها دست نزنه تا سالم بمونه چون سالهای پیش خیلی سبزه ها را خراب میکردو

واسه سال تحویل چیزی از اونها نمیموند امسال واقعا پسر خوبیبود و بهشون دست نزد .

برای اینکه کمتر در دسترس باشه اونو بالای یخچال فریزر میذاشتم، فقط واسه آب

sabzeh

دادن پائین میاوردم بعد از چند دقیقه که برگشتم دیدیم یک مشت برنج توی سبزه ها ریخته

و اونهم در کاشت سهیم شده بود. و لی خدا را شکر سبزه ها خوب موند .حالا بگم ازماهی

قرمزی که کسرا با باباش از ماهی فروش خریده بودندو سرنوشت زیبای این ماهی که

عمرش به دنیا بوده وقتی ماهیرا میخرند آقای فروشنده اونو داخل نایلکس میذاره یک

چند متری که از محل خرید دور میشن کسرا متوجه میشه که ماهی تو کیسه نیست به

باباش میگه با هم برمیگردن میبینن سه متر اونطرف تر ماهی رو زمین افتادهو اونو دوباره

تو کیسه آب میندازن الان هم حالش خیلی خوبه و با دوتا ماهی بزرگتر از خودش دوسته

و اونقدر این ماهی وروجک هست که دنبال اون دو تا ماهی میکنه.البته زنده بودنش را مدیون

آقا کسراست که به موقع فهمید و نجاتش داد.

[ يکشنبه 17 فروردين 1393 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

زمان تحویل سال امسال ساعت ٢٠و ٢٠ دقیقه و ٢٠ ثانیه بود و ما این ساعت را به فال

نیک گرفتیم و گفتیم انشالله امسال برای همه مردم ایران سال بیستی باشه

ساعتهای پایانی سال نودو دو بود که سفره هفت سین را چیدم و هرچند که چندین بار

سمنوتوسط آقا کسراروی میز پخش شدو من سریع رومیزی را عوض کردم. هر سال خیلی

مختصر سفر ه هفت سین میچینم و سریعا جمعش میکنم تا چیزی نشکنه و خرابکاری نشه

eid93

چند ثانیه بیشتربه سال تحویل نمونده بود که کسرا به دستشویی رفت و ما هم منتظر بودیم

تا سال جدید تحویل شه از اونطرف هم کسرا صدا میزد که یکی بیاد منو بشوره و درحالیکه

جوابی از طرف ما نشنید سرش را از دستشویی بیرون آورد و ما هر دومون بوسیدمش و سال

جدید را بهش تبریک گفتیم .

eid

بعد از سال تحویل هم سریعا چند تا عکس انداختیم و سفره هفت سین را جمع کردم

زمان سال تحویل هم از من ساعت کادو گرفت که خیلی خوشحالش کرد و از باباش هم دوتا

ماشین شیک فلزی،و کلا از کادوهایی که گرفته بود احساس رضایت و لذت میکرد.

[ يکشنبه 17 فروردين 1393 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

امسال چهارشنبه سوری به شهرک شهید محلاتی رفتیم جاده لشکرک طبق معمول شلوغ
بود به ارتفاعات که رسیدیم بالن های آرزو رادیدیم که چندتایی به هوا پرتاب شده بودند

وقتی به قله کوه رسیدیم جمعیت زیادی اونجا ایستاده بودند و برای هر ماشین تازه واردی

یک نارنجک پرتاب میکردند اونقدر صدا ی انفجار بالا بود که نه تنها از ماشین پیاده نشدیم

بلکه فرار را بر قرار ترجیح دادایم چندمترجلوتر ایستادیم و ازبام تهران پائین را نگاه میکردیم

که متوجه شدیم تو بیشتر کوچه های شهرک آتیش بازی برقراره و چند تا بچه دیدیم

atash
ازماشین پائین اومدیم کسرا هم دوست داشت از اتیش بپره و لی چون

شعله زیاد بود یک گام به عقب میاومد بچه ها بهش ترقه دادند و گفتند این خطر نداره

اگه میخوای پرتاب کن که کسرا این کار را نکرد و گفت ترقه بازی دوست ندارم.

کوچه بالایی هم جونهای زیادی یک گله آتیش درست کرده بودندوبا آهنگ ماشین بزن و

برقص راه انداخته بودندو شادی میکردند.به کسرا خیلی خوش گذشت اصلا دوست

نداشت به خونه برگردیم دیر وقت بود که بالاخره به اومدن راضی شد.atesh


[ يکشنبه 17 فروردين 1393 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 و اما روز سیزده بدر که به خونه مامان حاجی رفتیم قرار شد بعد ناهار به دارآباد بریم

ولی طناز با فامیلها تماس گرفت و اونها گفتند ما تو پارک نیاورون هستیم به پارک اومدیم

کسرا با شاهین تو وسایل بازی حسابی خوش گذروند ما هم با فامیل هاخوش گذروندیم

و بعد از اتمام آش که شب هم شده بود به خونه مامان حاجی اومدیم خیلی ها پیاده برگشتند

و به خاطر مسافت نزدیک زودتر از ماشین دارها  به خونه رسیده بودند. سبزه ها را

بروی دیوار کوتاهی که نزدیک پارک بود گذاشتیم کسرا اصرار داشت به پارک برگریم

 تا سبزه ها را تو استخر پارک بیاندازیم.

 

eid

 

آخرین شب تعطیلات را به خونه مانیسا جون رفتیم کسرا واسه مانیسا جون  یک عروسک

خوشگل کادو کرده بود و خیلی دوست داشت خودش به مانیسا هدیه بده منهم که

میخواستم باز کنم کسرا از من گرفت و به مانیسا داد و من بهش گفتم اون کوچیکه و نمیتونه

باز کنه مانیسا خیلی خوشحال بود و از ذوقش همش جیغ میزد و خوشحالی میکرد.موقع

بیرون اومدن هم خدا را شکر چون سرش به بازی گرم شد بهونه ما را نگرفت . کسرا توراه

متوجه شد که ساعتش نیست گریه میکرد که برگردیم هرچی میگفتیم مسافت زیاده یا توی

تونل نمیتونیم دور بزنیم والان بالای پل هستیم گوش نمیداد و یک سر گریه می کرد به مامان

مانیسا جون تماس گرفتم و  قول داد که در اسرع وقت ساعت را به دستمون برسونه.

 

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 14:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هفته دوم عید  خونه مریم جون رفتیم کسرا خیلی خوشحال بود  چون هم آقای اکبری و هم

مریم جونو خیلی دوست داره آقای اکبری حسابی سر به سرش میذاشت و حسابی

ازش تعریف میکرد چند تا شکلات و عیدی هم در جیبش گذاشت .از اونها خداحافظی کردیم

من تو ماشین گفتم حالاکه مانیسا جون خونه نیست به خونه ماناجون بریم هماهنگ کردیم و

به خونه مانا جون اومدیم . طبق معمول مانا جون پسرم را سورپرایز کرد و و سیله بازی و 

و سکه بهش عیدی داد.

عید93

بعد هم حسابی بامانا جون توی اتاق بازیکرد و سر از پا نمیشناخت . مانا جون هم حسابی

 باهاش بازی کردو   با تمامی عروسکهاو شخصیتهای کارتونی درقالب همون عروسکها

 بازی کردندو حقیقتا به کسرا خیلی خوش گذشت و از اونجا که ماناجون رابی نهایت

 دوست داره  همیشه واسه دیدنش و بازی با اون لحظه شماری میکنه.

  عید93

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 11 فروردين 1393 ] [ 14:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

  روز اول عید خونه دائیجون محمد و خاله جون احترام رفتیم وقتی خونه محمد بودیم

بهم میگفت زودتر بریم خونه خاله جون چون میدونست که مریم جونو مانا جون اونجا هستندو

میتونه باهاشون بازی کنه خیلی بهش خوش گذشت و نمیخواست از خونه خالش بیرو ن بیاد.

من روز یکشنبه مریم جون را پاگشا کردم خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به کسرا

چون مانیسا جون اومد و یک ماشین موزیکال  کادو اورد که از اون حسابی خوشش اومد

جالب اینکه میترسید مانیسا ماشینش را خراب کنه زیاد با اون بازی نکرد روز سه شنبه بود که

 به سمنان رفتیم و خونه خاله جمیله بودیم و فردا شب  خونه دایی امیر دعوت شدیم 

 ظهر به شهمیرزاد خونه دوستانون رفتیم و تو میدونش کنار هفت سین عکس گرفتیم

 

shamirzad


از همونجا بیقرار آرین بود و میگفت برگردیم بریم و شهمیرزاد نمونیم هرچند هم که باهاش

صحبت کردیم که الان میریم او همچنان بری رفتن به خونه آرین بیتابی میکرد

آرین هم مشتاقانه منتظره دیدن کسرا بود بالاخره این دو نفره به هم رسیدند و به خاطر اونها

 ما اونشب را خونه امیر موندیم تا حسابی این دو نفر سیر بازی کنن و شب را با قصه گفتن به

دوتا شون خوابیدیم ولی اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی صبح شد این مدتی که سمنان

بودیم به کسرا خیلی خوش گذشت و جمعه به تهران اومدیم.

 

shamirzad

هفته دوم به دیدن خاله پروین و دایی مصطفی در کرج رفتیم  وقتی هم از کرچ برمیگشتیم

قول پارک رفتن از ما گرفت با هم به پارک  حیوانات رفتیم خیلی دوست داره تک تک اونها

را سوار بشه هوا خیلی سرد بود مقداری هم بازی کرد و ما به خونه اومدیم.

 

 

park

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 6 فروردين 1393 ] [ 9:54 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

زمان تحویل سال امسال ساعت ٢٠و ٢٠ دقیقه و ٢٠ ثانیه بود و ما این ساعت را به فال

نیک گرفتیم  و گفتیم انشالله امسال برای همه مردم ایران سال بیستی باشه

 ساعتهای پایانی سال نودو دو بود که سفره هفت سین را چیدم و هرچند که چندین بار

 سمنو توسط آقا کسرا روی میز  پخش  شدو من سریع رومیزی را عوض کردم. هر سال خیلی

مختصر سفر ه  هفت سین میچینم و سریعا جمعش میکنم تا چیزی نشکنه و خرابکاری نشه 

 

 eid93

 

چند ثانیه  بیشتربه سال تحویل نمونده بود که کسرا به دستشویی رفت و ما هم منتظر بودیم

تا سال جدید تحویل شه از اونطرف هم کسرا صدا میزد که یکی بیاد منو بشوره و درحالیکه

جوابی از طرف ما نشنید سرش را از دستشویی بیرون آورد و ما هر دومون بوسیدمش و سال

جدید را بهش تبریک گفتیم .

eid

بعد از سال تحویل هم سریعا چند تا عکس انداختیم و سفره هفت سین را جمع کردم

 

زمان سال تحویل هم از من ساعت کادو گرفت که خیلی خوشحالش کرد و از باباش هم دوتا

ماشین شیک فلزی ،و کلا از کادوهایی که گرفته بود احساس رضایت و لذت میکرد.

 

 

[ 3 فروردين 1393 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

sabzeh

چند روز به عید مونده بود که من تصمیم گرفتم سبزه سبز کنم ولی از ترس اینکه

توسط آقا کسرا تارو مار بشه خیلی دو دل بودم بالاخره دل را به دریا زدم و اینکار

را کردم چون دوست داشتم خودم سبزه بکارم با کسرا خان هم اتمام حجت کردم

که به سبزه ها دست نزنه تا سالم بمونه چون سالهای پیش خیلی سبزه ها را خراب میکردو

واسه سال تحویل چیزی از اونها نمیموند امسال واقعا پسر خوبی بود و بهشون دست نزد .

برای اینکه کمتر در دسترس باشه اونو بالای یخچال فریزر میذاشتم، فقط واسه آب

sabzeh 

دادن پائین میاوردم بعد از چند دقیقه که برگشتم دیدیم یک مشت برنج توی سبزه ها ریخته

و اونهم در کاشت سهیم شده بود. و لی خدا را شکر سبزه ها خوب موند .حالا بگم ازماهی

 قرمزی که کسرا با باباش از ماهی فروش خریده بودندو سرنوشت زیبای این ماهی که 

عمرش به دنیا بوده وقتی ماهی را میخرند آقای فروشنده اونو داخل نایلکس میذاره یک

چند متری که از محل خرید دور میشن کسرا متوجه میشه که ماهی تو کیسه نیست به

باباش میگه با هم برمیگردن میبینن سه متر اونطرف تر ماهی رو زمین افتاده و اونو دوباره

تو کیسه آب میندازن الان هم حالش خیلی خوبه و با دوتا ماهی بزرگتر از خودش دوسته

و اونقدر این ماهی وروجک هست که دنبال اون دو تا ماهی میکنه. البته  زنده بودنش را مدیون

آقا کسراست که به موقع فهمید و نجاتش داد.

 

 

 

 

[ شنبه 2 فروردين 1393 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

امسال چهارشنبه سوری به  شهرک شهید محلاتی رفتیم جاده لشکرک طبق معمول شلوغ
بود به ارتفاعات که رسیدیم بالن های آرزو رادیدیم که چندتایی به هوا پرتاب شده بودند

وقتی به قله کوه رسیدیم جمعیت زیادی اونجا ایستاده بودند و برای هر  ماشین تازه واردی

یک نارنجک پرتاب میکردند اونقدر صدا ی انفجار بالا بود که نه تنها از ماشین پیاده نشدیم

بلکه فرار را بر قرار ترجیح دادایم چندمترجلوتر ایستادیم و ازبام تهران پائین  را نگاه میکردیم

که متوجه شدیم تو بیشتر کوچه های شهرک آتیش بازی برقراره و چند تا بچه دیدیم

atash 
ازماشین پائین اومدیم کسرا هم دوست داشت از اتیش بپره  و لی چون

شعله زیاد بود یک گام به عقب میاومد بچه ها بهش ترقه دادند و گفتند این خطر نداره

اگه میخوای پرتاب کن که کسرا این کار را نکرد و گفت ترقه بازی دوست ندارم.

کوچه بالایی هم جونهای زیادی یک گله آتیش درست کرده بودندوبا آهنگ ماشین بزن و

برقص راه انداخته بودندو شادی میکردند.به کسرا خیلی خوش گذشت اصلا دوست

نداشت به خونه برگردیم  دیر وقت بود که بالاخره به اومدن راضی شد.atesh


[ جمعه 1 فروردين 1393 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسری اون موقع ها که کوچکتر بود راحتر واسه خر ید باما به بیرون میاومد وقتی

که خریدش تموم میشد اجازه خریدکردن را از ما میگرفت و همش میگفت دیگه بریم

خونه حالا هم که بزرگتر شده اگه بگیم میخوایم واست خرید کنیم یک کوچلو راضی

میشه که به خرید بیاد البته آخرشهم باقرقر کردن خاتمهپیدا میکنه دیشب هم با

عمه و دختر عمه کسرا تصمیم گرفتیمواسه خریدبه نمایشگاه نیاوران بریم. وقتی رسیدیم

از اول نمایشگاه قرقرش را شروع کرد کهبه خونه مامان حاجی بریم وتا چشمش به

عروسکها افتاد کمی آروم شد ولیچون غرفه فروشنده نداشت نتونستیم چیزی بخریم.

aks

عمهگفت میخوایم بریم خونه دایی قدرتو لی چونبارون میومدترجیح دادایم که

این فاصله کم رابا ماشین بریم حالا بازی جدیدش این بود که از ماشین پیاده نمیشد

به محض اینکه من گفتم دارم میرم پیاده شد اتفاقا میثاق هم اونجا بود و کلی با

میثاق بازی کرد و کمی هم بزرگترها سربه سرش گذاشتند واز حرفهاشخندیدند

بعد از اون به خونه مامان حاجی رفتیم اونجا هم کلی با طناز بازی کرد و بعد شام هم

طناز واسش داستان خوند و چون از وقت خوابشگذشته بودبه خونمون برگشتیم.

[ شنبه 24 اسفند 1392 ] [ 9:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

نازنین زهرا دختر همسایه واحد بالای خونمونه که هر روز برای بردن کسرا به پائین میاد

و یا ازهمون بالا کسرا را صدا میزنه تا بخونشون بره و باهاش بازی کنه چند روز پیش کسرا

خیلی منتظر نازنین بود و وقتی صداش کردخودش به دم در رسوند وقتی نازنین ازش پرسید

که میای خونمون گفت آره قربرونتم میرم منهم گفتم خدا را شکرانگار با هم جورند و سفارش

هم کردم که با هم دعوا نکنید کسرا واسه ناهار پائین اومد و بعد از ظهر که دوبارهنازنین واسه بردن

کسرا به پائین اومد کسرا نمیخواست بره و همش میگفت دوست ندارم به خونشون برم چرا

نازنین خونمون نمیاد و رو حرفش پافشاری میکرد نازنین بین در وایستاده بود که کسرا بهش

گفت برو بیرون در من الان میام نازنین هم بیرون در وایستادو کسرا در را بست گفتم واسه

چی درو بستی دیدیم دستشو گذاشته جلوی دهنش و آروم داره میخنده بهم گفت مامان

گولش زدم منهم با تعجب نگاهش کردم و معترض شدم که کارت خیلی زشت بود بهم گفت

مامان آخه نمیخواستم باهاش بازی کنم پدرش هم بهش معترض شد و گفت

بابا جون چرا ناراحتش کردی برو خونشون واون در جواب گفت نه بابا اون کوچیکه و

زود یادش میره وقتی در را باز کرد نازنین رفته بود دیدم رو پله ها نشسته

esasebozorgi

و دوتا دستاهشو زیر چونش گرفته گفتم چی شده گفت مامان خیلی ناراحتم

با تعجب پرسیدم چرا گفت یاد کوچیکهام افتادم من که از حالتش خندم گرفته

بود و از اینکه احساس بزرگی میکرد واسم جالب بود دوباره باباش گفت کسرا جون

چرا اونجا نشستی تو فکر چی هستی گفت یاد کوچیکیهام افتادم ناراحت شدم

دوتایمون گفتیم واسه چی ناراحتی گفت واسه اینکه اونروزها مانا جون میومد پیشم

و حالا نمیاد باباش گفت ماما حاجیرا میگیاونهم در جواب گفت نه بابا مانا جون را میگم

یاد کوچیکیهام که میافتم ناراحت میشم هم احساس بزرگی میکرد و هم واقعا دلش

واسه مانا جون تنگ شده بود.و با این حرکاتش کلی ما را خندوند.

[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 11:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

سال گذشته هروقت که با کسرابه فروشگاه می رفتیم اگه چشمش به آدامس می افتاد باید

واسش می خریدیم البته چون قورت میداد سعی میکردیم با خوراکیهای دیگه سرشو گرم کنیم.

امسال هم فهمیده نباید قورت بده ولی چون باباش مخالف آدامس خوردنشه به طور کاملا سری

و مخفیانهمیخوره ویااز من میخواد تا یا به باباش بگم اجازهآدامس خوردن را بهش بده.

adams

و چون همیشه با مخالفت پدرش مواجه میشه سعی میکنه از من بخواد که واسش بخرم

و اغلب اونو تو کیف من پیدا میکنه و تو کمد خودش هم پنهون میکنه من میدونستم به خاطر

آدامس سراغ کیفم میره آدامس را پشت میز تو اتاق گذاشتم و جالب اینکه مدتی بود که از

یاد برذه بودم کجا گراشتم .یکروز صبح دیدم آدامس تو دهنشه بهش گفتم از کجا برداشتی بهم

گفت و جعبه آدامس را هم تو کمد خودش گذاشته بود،از اونجاییکه حواسش خیلی جمع بود و

دست منو زود میخونه اون لحظه سراغ کمدش نرفتم و بعد هم که دید آدامسهاش نیست گفتم

نمیدونم یک دو هفته ای گذشت و انروز خیلی پسر خوبی شده بود.منهم واسه تشویقش یکدونه

آدامس بهش دادم و چون نزدیک باباش بود آروم تو دستش گذاشتم و بهش یاد آوری کردم که قورت

نده.رو مبل لم داده بودم که با صدای آروم ولی کاملا جدی طوریکه باباش متوجه نشه بهم گفت برای

چی آدامس منو برداشتی اونقدر این حالتش خشن و جدی بود که خندم گرفت و من هم گفنم این

آدامس خودمه مال شما نیست هنوز که هنوزه از حالت گفتنش خندم میگیره.

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 11:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا علاوه بر وسایل خودش به همه وسایل خونه کار داره و روزی نیست که

با وسایل توی خونه بازی نکنه و یا اونها را دست نزنه این وسایل از تابلوهای روی دیوار

گرفته تا وسایل توی کابینت که هر چند وقتی هم با شکستن و خرابکاری همراهه و

دوست داره روی میز ناهار خوری راه بره و یا از اون بالا بپرهshetoon

چندشب پیش بود که دیدیم صدای شکستن اومد منهم روی تخت دراز کشیده بودم

دیدیم سریع اومد تو اتاق و گفت مامان بیرون نری که گلدون شکسته تا من جمعش کنم

وقتی رفتم بیرون دیدم یک گلدون کریستال که توش گل مصنوعیه را آب کرده یکی دیگه

هم از دستش سر خورده و روی میز و مقداری هم به پائین میز افتاده تیکه ها را جمع

کردم و گفتم عزیزم اینها که وسیله بازی نیست به هرچیزی دست نمیزنن خلاصه از

دستش ناراحت بودم و باهاش سر سنگین شدم فردا صبح که بیدار شد ما داشتیم صبحونه

میخوردیم سلام کرد سرد جوابش را دادم، گفتمامان هنوز کارم یادت نرفته منهم گفتم

آخه مامان جون شما میذاری آدم یادش بره هر روز یک خرابکاری جدید داری خلاصه با

ترفندهای خودش دلمو بدست آورد و منهم بوسیدمش و مثل همیشه قول داد که دیگه

اینکار ها را تکرارنکنه.

[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 9:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 کسرا بازی با موبایل را دوست داره و هر جا که باشیم تو مهمونی و یا ماشین بهم

میگه مامان یک دقیقه گوشیت را میدی و اون یک دقیقه  چندین ساعت به درازا میکشه و تا حدی

 که شارژگوشی تموم میشه . ضمن اینکه به طور مداوم دوست داره عکس و فیلم بگره  بروی عکس ها

کار فتوشاپ هم انجام میده .البته این به خاطر برنامه ای که رو گوشیم نصبه انجام میشه.

 

كلاه

تو يك قسمت از اين برنامه كلاه هاي مختلف داره كه ميشه اونو تو عكس بذاري فكر نميكردم

مراحلش را بتونه انجام بده دقيقا پنجره ها را تا مرحله رسيدن كلاه باز ميكنه ولي تو چرخش كمي

مهارت ميخواد و از من كمك ميگيره يك موقعهايي كه صداش تو خونه در نمياد و سراغش ميرم

ميبينم دوباره سر اغ گوشيم رفته اوايل واسش رمز گذاشتم ولي ديدم فايده اي نداره چون پسورد

را غلط وارد كرده بود و گوشيم قفل كرد.در هر صورت چون تو كار عكس و فيلم مهارت پيدا كرده خيلي

خوشحاله و واقعا عكس هاي قشنگي از اطراف خودش وسايل و حتي خودش ميگيره .  

 

 

 

[ شنبه 3 اسفند 1392 ] [ 10:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا  شخصیت کارتونی باب اسفنجی را خیلی دوست داره و زمان پخش این کارتون

را لحظه شماری میکنه و توپ و تانگ هم نمیتونه اونو از این کارتون جدا کنه و تمامی شخصیت های

این کارتون واسش جالبه اونقدر که دختر خاله ها و پسر خاله هاش به کسرا میگن آقای باب اسفنجی

bab esfanji

دیروز مانا جون و مریم جون و مسعود جون به خونه ما اومدند و یکبار دیگه کسرا هیجان زده و قافلگیر شد.

چون اونها بعد از نگه داشتن کسرا تو اتاقش و دیدن کارتون فرصت کردند تا کیکش را تزئین کنند و بادکنکها

را نصب کنند. بعد از اتمام کار کسرا از اتاق بیرون اومد و از دیدن تزئینات و کیک خیلی خوشحال شد

 

 fg

من هم لباس باب اسفنجی را تنش کردم تا با کیکیش ست بشه  از اینکه  تو حال و هوای کیک و

تولد بود خیلی خوشحال بود برای خوردن کیک همش میگفت که کیک را ببرم وقتی هم که برای

عکس گرفتن پشت کیک قرار میگرفت به کیک ناخنک میزد و بی صبرانه منتظر خوردنش بود.

ta

  هر زمان که از عکس گرفتن راحت میشد گریزی به کادو میزد و میگفت میخوام کادومو باز کنم

و چون سایز کادو بزرگ بود خیلی نظرش را جلب کرده بود اونها هم سر به سرش میذاشتن و میگفتن

حالا زوده اول باید شمعت را فوت کنی و عکس بگیری بالاخره طاقت نیاورد و یکم از کادو را پاره کرد تا

داخلش را ببینه وقتی به طور کامل باز شد خیلی خوشحال شد. مسعود جون واسش یک فرقون خیلی

قشنگ آورده بود تمام شب را با این فرقون بازی میکرد و وقتی مهمونها رفتند

از من خواست تا یک بند به اون ببندم خودش هم بالای میز ناهار خوری میرفت و با فرقون 

اسباب بازیهاش را به بالای میز منتقل میکرد. دیر وقت بود که با خواهش وتمنا راضی شد 

تا بخوابه و دیشب یکی از بهترین شب های پسرم بود.          

 

[ دوشنبه 28 بهمن 1392 ] [ 10:27 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تولد امسال کسرا تو فال افتاد چون هم زمانیش با ٢٨ صفر بود و بعد از اونهم خاله

فاطمه خاله پدری کسرا فوت کردند و ما نتونستیم واسش تولد بگیریم.

خلاصه این طلسم توسط مریم جون شکست و ما خونه مریم جون واسه کسرا تولد گرفتیم.

روز ٢٢ بهمن روز تولد مریم جون بود.مریم جون واسه تولدش ما را دعوت کرد و از من

خواست تا تولد کسرا هم تو خونه خودش برگزار کنه و خیلی شب خوبی بود چون هم ما

اونروز سر کار نبودیم و هم تعداد مهمونها زیاد بود و واقعا به کسرا خوش گذشت.

خلاصه اونشب کسرا خیلی بهش خوش گذشت موقع شامش گذشته بود و با اینکه

سر ش به بازی گرم بود ولی گرسنش بود و وقتی فهمید موقع شام شده خیلی خوشحال

شد و به گروه نوازنده میگفت حالا دیگه وقت شام موزیک را قطع کنین و همه کلی خندیدیم.

بعد از صرف شام با هم عکس انداختیم و نوبت باز کردن کادوها شد. خیلی هیجان داشت تا

کادو هامون باز شه وقتی نوبت کادوی ما رسید با خوشحالی کفت این کادو را ما آوردیم

و همه به افتخار کسرا دست زدند و تشکر کردند .بعد از خوردن کیک و گرفتن کادو از خونه

مریم جون براه افتادیم با اینکه خیلی دیر وقت بود و همیشه تو ماشین میخوابید ولی از

شوقکادوهایی که گرفته بودتو ماشین نخوابید و خیلی شادی میکرد فردای اونروز هم

به خاطر کادوهای قشنگشتلفنیاز مریم جون و مانا جون و خاله احترام تشکر کرد.

[ يکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 14:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی بود که کسرا خیلی وابسته  پرشن تون شده بود و تمامی کارتون های این کانال را

 میدید،بعضی ازکارتونهای این کانال در کسرا ایجاد استرس میکرد بطوریکه ناخنهاش را 

میجوید یا شب ها موقع خواب اظهار ترس و ناراحتی میکرد و میگفت مامان من هیولا میبینم

و با ترس میخوابید. اولین کارم این بود که کانال را قطع کردم و شبها موقع خوابیدن بهش

یاد دادم  اگه بسم الله الرحمن الرحیم بگه خدا جون تا صبح مواضبشه و اجازه نمیده کسی

اذیتش کنه اونهم حرفمو گوش کرد و شبها با خیال راحتر میخوابید .هر روز سوالاتی که 

ذهنش را مشغول کرده بود را ازمن میپرسید ،مثلا میگفت چرا من خدا جونو نمیبینم

میگفتم چون اون روحه و ما اونو نمیبینیم.   چند روزی از ماجرا گذشت

 بهم گفت مامان اینخداجون چقدرزمستونو طولانی کرده گفتم چطور مگه گفت

میخوام برم پارک بازی کنم منهم به شوخی گفتم خوب بهش بگو خدا جون هوا را گرم کن 

تا من برم پارک بهم گفت مامان مگه نگفتی خداجون روحه اون که سر نداره تا گوش داشته

باشه پس چطوری حرف منو میشنوه منهم گفتم اون گوش داره ولی چون روحه ما

گوش هاش را نمیبینیم . دیروز که با هم قایم باش بازی میکردیم دیدیم تو حموم رفت و

به خاطر اینکه من متوجه نشم چراغ خموم را روشن نکرد ولی چون تاریک بود با بسم الله

وارد شد که حسابی خوشحال شدم. و هر شب با گفتن بسم الله به تختخواب میره.

[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 11:34 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

از وقتی که تو شاعر چشمهایم شده ای دنیا را دیوان شعر می بینم...

از قندان حرف هایت که بگذریم ، عسل چشم هایت بدجور شیرین زبانی می کند...

حتی نمک نگاهت می شود شهد و نوش جان دلم می شود !

تو مثل ماه سکوتت هم هزار حرف شیرین دارد و من با این حرف ها انقدر حواس پرت شده ام ،

که هی زمین می خورم و سرم به این سنگ های نشسته در راهم می خورد !

هرچند خیالی نیست من این سر به سنگ خوردن ها را عجیب دوست دارم !

می بینی؟...دارم هنوز هم از همان هذیان های قدیمی می گویم

راستی دستی به موهای خورشید بکش

شاید دست از سر این آفتابگردان های خواب آلود بردارد !

دنیا را جور دیگری با تو می بینم

وقتی که از قافیه هایت حرف های دل من می چکد

دنیا را جور دیگری با تو می بینم وقتی ردیف حرف هایت "گلی"است !

خوشبحال من که با تو ، همیشه در پشت تمام دلهره هایم امید تراوش می کند ،

یا اینکه پشت پلک های خمار بغض هایم نسیم لبخندی می وزد

خوشبحال من که تو را دارم!

 

 

[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 14:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

امسال برای کسرا خیال تولد نداشتیم چون دقیقا مصادف شد با شب رحلت پیامبر و شهادت امام حسن

مجتبی(ع) به همین خاطر فعلا به یک کادو مختصر بسنده کردیم تا بعدا انشالله جشن مفصلی بگیریم.

 

تولد

روز دوشنبه بود وقتی از سر کار رسیدم یک استراحت کوتاهی کردم و خیلی آهسته

از خونه خارج شدم خوشبختانه چون تو اتاقش بود خارج شدنم را ندید و قتی برگشتم

و هدیه اش را که دید خیلی خوشحال شد و بلافاصله گفت مامان این تولدم نیست ها

من هم بهش گفتم آره میدونم ولی فقط به خاطر روز تولدت این هدایا را گرفتم و حتما

در آینده نزدیک واست تولد مفصل میگیریم از کتابهایی که واسش خریدم خیلی خوشحال شد

و از موضوع داستان هم خیلی خوشش اومد و چندین بار تا شب اونو خوندم و این کتابها واقعا

خوشحالش کرد و همش میگفت مامان واسه تولدم اینجا ها را  بادکنک بچسبون .

[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 9:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی است که کسرا تمامی تخیلاتش را روی کاغذ میاره

 البته بیشتر کارش بصورت نقاشی انجام میشه ولی وقتی به کاغذش نگاه میکنیم انگار

عین خط میخی روی اون نوشته خیلی دوست داره داستانهای تخیلی اش را بخونه و دیروز هم یک

کاغذی را از اتاق بیرون برد تا بنویسه وقتی کامل شد اونو اورد و با صدای بلند میخوند که مامان جونم

من خیلی دوست دارم شما خیلی مهربونی ببخش منو اگه یک وقتهایی شیطون گولم میزنه من نمیخوام

کار بدی انجام بدم  دقیقا همین نامه را برای باباش و با مظمون دیگه ای نوشت که خیلی جالب واسه ما

میخوند شاید از این ماجرا یکساعت هم  نگذشت که شیطنتهاش شروع شد و ادامه ماجرا که شیطنت ها

به اوج خودش رسید وقتی گفتیم مگه تو نامه به ما قول ندادی که پسر خوبی هستی میگفت من که

پسر بدی نیستم بعضی موقع ها شیطون گولم میزنه و خیلی سریع معذرت خواهی میکنه.

 

[ يکشنبه 1 دی 1392 ] [ 14:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

[n,g

بچه ها اگربا نظم و برنامه باشن هم برای آینده خودشون بهتره هم بزرگترها اذیت نمیشن

کسرا هم برای اینکه بابرنامه و نظم پیش بره جدولی را تنظیم کردم و توی اون جدول کارها

و برنامه روزانه در اون ثبت میشه تا هم خودش بدونه درطول روز چه کارهای خوب و بدی

انجام داده و هم با تشویق ار های خوبش ستاره های رنگی دریافت کنه و زمانی که تعداد

ستاره های جدولش زیاد شد و ستونهای مربوط به اون کار خوبش پر شد بتونه جایزش را

دریافت کنه تا حالاکه 5 ستاره بیشتر نگرفته . من موارد جدول را که مثلا ریخت وپاش نکردن

وسایل و دست نزدن به گاز باز نکردن در یخچال را واسش میخوندم دیدم روز بعد تمام موارد

را به صورت منفی باصدای بلندواسم میشماره .میگفت خوب تشک مبل هارا دست بزنم

وسایلم را بریزم در یخچال را بازو بسته کنم من هم بهش گفتم باشه آقا کسرا ولی به

یاد این هم باش که ستاره هات را از دست ندی چون با جایزه ستاره هات نمیتونی

صاحب چیزی بشی و ازجایزههای بعدی خبری نیست از طرفی هم چون با حالت شوخی

بهم میگفت کلی توی دلم خندیدم .و این ستاره ها یک ترمز خوبی واسه شیطنتهاش شده.

[ 17 آذر 1392 ] [ 12:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تابستان امسال وفتی کسرا به دانشگاه اومد به آکادمی ورزش آوردمش که خیلی

 خوشش اومد. مخصوصا اینکه میتونست ورزش کنه و توپ بسکتبال را دست بگیره

از اونروزتا حالابهش قول توپ بسکتبال داده بودم که فرصت خریدنداشتم تا اینکه ماناجون

زحمت کشیدنو واسش تور بسکتبال به همراه یک توپ واسش آورد.

توپ

  اول نمیدونست چی تو کادو هست منهم بهش نگفتم تا خودش ذوق زده بشه

خیلی خوشحال شد و بی صبرانه منتظر نصبش بود وقتی هم که نصب شد همش

ما ها را صدا میکرد تا باهاش مسابقه بدیم.بازی با کسرا تایم استراحت نداره.

سبد

این عکس هم مربوط به یازده شبه که وفتی از بازی با ما ناامید شد خودش بازی میکرد

آخر کارهم وقتی خواهش کردیم دیر وفته و بایدبخوابه باب اسفنجی و پت و متش را نوبتی

داخل سبد گذاشت و به خاطر این هدیه یکروزشادرا پشت سرگذاشت.

[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 11:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روزتاسوعا بودکه منوکسرابه  مهمونی نزدیک خونمون رفتیم 

محرم

تو این خونه مراسم زیارت عاشورا بود که بچه های دیگر هم اومده بودند . کسرا 

 به سخنرانی آقای دکتر گوش میداد چون از قبل باهاش صحبت کردم که

اگه اومدی باید قول بدی که همونجا بشینی و اونهم سر قولش موند و با اینکارش منو

خوشحال کرد. و بهش گفتم دوست داری بریم بیرون با هم بازی کنیم گفت آره .

محرم

 

با هم بیرون اومدیم اونهم یک دوست پیدا  کرد  که  خیلی با هم بازی کردند

خوشحالی میکرد .مراسم دعا تمام شد و اینها همچنان بازی می کردند چندبار هم ازش

خواهش کردم که بیریم خونمون ولی میگفت میخوام یک  کم دیگه بازی کنم بالاخره وقتی

دوستش رفت اونهم راضی به اومدن شد و از اینکه بهش خوش گذشته بود خوشحال بود.

[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 12:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هر روز که میگذرهکسرا زیادتر سوال میکنه و هرکلمه که بلد نباشه حتما معنی اونو میپرسه

مثلا دیروز میگفتجانور یعنی چی،من اونو دیدم یا نه و هزاران سوالی که ذهنش را مشغول

کرده باشه میپرسهمثلامیگه چراما بایدبمیریم وهمیشه به ما میگه اگه من بزرگ شدمشما ها میمیرید؟

من هم سعی میکنم تا جای ممکن درست بهش جواب بدم.

 کوثر

همانطورکه بزرگتر میشه سوالها ش هم جالبترمیشه به من میگه مامان برق چطوریدرست میشه

چون همه چیزراخودش دوست داره تجربهکنه به هر وسیله ای دست میزنه و اگر بهش ندی برای بدست

آوردنش هزاران ترفند میزنه تا خودش رابه وسیله مورد نظرش برسونه و همیشه در حال کنجاوی است.

[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 11:37 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شب جمعه بود که دائیجون مجتبی با خانم و بچه هاش خونه ما دعوت شدند. کسرا که از صبح

بی صبرانه منتظر بود و هرچه به بعد از ظهر نزدیکتر میشدیم همش تکرار میکرد که پس چرا نمیان

و با اینکه بهش میگفتیم میان، میگفت تماس بگیرید و بگید اگه اومدن باید حتماخونمون بخوابن .بعد از

اینکه وارد خونمون شدن از خوشحالی نمیدونست چه کار کنه و مدام تکرا میکردکه همینجا باشین .ما

هم به شوخی میگفتیم، امشب میخوان برن خونه دائی جون محمد بخوابن و کسرا هم میگفت نمیذارم

در همین حین محمد بهخونه ما زنگ زد تا حال ما و مهمونها رابپرسه،صداش گرفته بودو تلفن روی

بلندگو پخش میشد که دائی مجتبی به دائی محمد گفت سرما خوردی،گفت نه صدام گرفته کسرا

با صدای بلند گفت الکی میگه مریضه اگه برید اونجا همتون مریض میشید و همه را به خنده انداخت .

تا دیر وقت با دائی مجتبی بازیکرد و بعد اینکه زن دائی رزیتا واسش قصه گفت به اتاقش اومد و خوابید

صبح زود هم از خواب بیدار شد و کلی از مهمونها با گوشی من عکس گرفت و از اینکه داشتند از خونمون

میرفتند کلی ناراحت شد و با اونها خداحافظی کرد.

[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 15:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

park

منم زیباکه زیبا بنده ام را دوست دارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترادر بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رهاکن غیرمن را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هرکس به غیر از من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن ، عزیز من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی.یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی برما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم ،آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد.

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم، تویی والا ترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ،ببینممن تو را از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگارت ، مهربانت ، خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش آوردو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم.

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.بدان آغوش من باز است.

قسم بر عاشقانپاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ،تکیه کن بر من

قسم بر روز ،هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور،رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ،شروع کن ،یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان ،رهایت من نخواهم کرد

[ شنبه 27 مهر 1392 ] [ 9:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

park

منم زیباکه زیبا بنده ام را دوست دارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترادر بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رهاکن غیرمن را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هرکس به غیر از من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن ، عزیز من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی.یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی برما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم ،آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد.

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم، تویی والا ترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ،ببینممن تو را از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگارت ، مهربانت ، خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 به پیش آوردو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم.

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.بدان آغوش من باز است.

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ،تکیه کن بر من

قسم بر روز ،هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور،رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ،شروع کن ،یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان ،رهایت من نخواهم کرد

[ شنبه 27 مهر 1392 ] [ 9:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا خیلی پارک را دوست داره و زمانی که ما به بیرون میریم تا خرید انجام بدیم

حتما با ما میاد و با این که مشخص میکنیم که پارک نمیریم باز هم پیگیر کار خودشه

و اصرار به پارک رفتن داره چند روز پیش واسه خرید لباس به خیابان شریعتی رفتیم . وقتی

از ماشین پیاده شدیم برای رسیدن به فروشگاه مورد نظر مجبور شدیم از وسط پارک رد

بشیم وقتی کسرا پارک را دید خیلی خوشحال شد و بهمون گفت من اصلا لباس نمیخوام .

دوست دارم اینجا بازی کنم.

با حیوانات مختلف هم بازی کرد و با اونها عکس گرفت به غیر از کورکودیل که در برخورد با

اون کمی محتا طتر بود با دیگر حیوانات عکس گرفت و کلی بهش خوش گذشت.

برای برگشتن از فروشگاه هم مجبور بودیم از مسیر پارک برگردیم

میگفت میخوام بازی کنم و با خواهش ما و با این قول که

ما میخواهیم از پارک بریم تا واست بستنی بخریم ، با ما اومد. وقتی هم که

تو ماشین بود و بسنتیش را خورد راضی شد و گفت ممنون امروز خیلی بهم خوش گذشت.

پارک

[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 12:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا خیلی پارک را دوست داره و زمانی که ما به بیرون میریم تا خرید انجام بدیم

حتما با ما میاد و با این که مشخص میکنیم که پارک نمیریم باز هم پیگیر کار خودشه

و اصرار به پارک رفتن داره چند روز پیش واسه خرید لباس به خیابان شریعتی رفتیم . وقتی

از  ماشین پیاده شدیم برای رسیدن به فروشگاه مورد نظر مجبور شدیم از وسط پارک رد

بشیم   وقتی کسرا پارک را دید خیلی خوشحال شد و بهمون گفت من اصلا لباس نمیخوام .

دوست دارم اینجا بازی کنم.

 

 

با حیوانات مختلف هم بازی کرد و با اونها عکس گرفت به غیر از کورکودیل که در برخورد با

اون کمی محتا طتر بود با دیگر حیوانات عکس گرفت و کلی بهش خوش گذشت.

 برای برگشتن از فروشگاه هم مجبور بودیم از مسیر پارک برگردیم

میگفت میخوام بازی کنم و با خواهش ما و با این قول که

ما میخواهیم از پارک بریم تا واست بستنی بخریم  ، با ما اومد. وقتی هم که

تو ماشین بود و بسنتیش را خورد راضی شد و گفت ممنون امروز خیلی بهم خوش گذشت.

پارک

[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 12:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پارک

هان ای پسر عزیز دلبند بشنو ز پدر نصیحتی چند

می باش به عمر خود سحرخیز وز خواب سحرگهان بپرهیز

از یاد مبر تو شستشو را پاکیزه بشوی دست و رو را

از نرم و خشن هر آنچه پوشی باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم یا که دیباست چون پاک و تمیز بود زیباست

چون با ادب و تمیز باشی نزد همه کس عزیز باشی

با مادر خویش مهربان باش آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را از گفته او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند خرسند شود ز تو خداوند

[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 14:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پارک

 

هان ای پسر عزیز دلبند                بشنو ز پدر نصیحتی چند

می باش به عمر خود سحرخیز       وز خواب سحرگهان بپرهیز

از یاد مبر تو شستشو را                پاکیزه بشوی دست و رو را

از نرم و خشن هر آنچه پوشی       باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم یا که دیباست             چون پاک و تمیز بود زیباست

چون با ادب و تمیز باشی               نزد همه کس عزیز باشی

با مادر خویش مهربان باش             آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را                   از گفته او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند          خرسند شود ز تو خداوند

 

 

[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 14:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دو هفته پیش بود که به خونه دایی امیر رفتیم و کسرا از خوشحالی بال در آورده

بود چون آرین را خیلی دوست داره . و از بودن با آرین خیلی لذت برد مخصوصا که

تو بیشتر بازیها با هم هماهنگ بودند آرین یک دوچرخه سازه هم از کسرا هدیه گرفت که

خیلی اون وخوشحال کرد.

آرین

این هم علاقه کسرا به آرین

آرین

درسا کوچلو هم که دیگه واسه خودش خانمی شده و به کارهای این دو تا پسر گاهی

اعتراض میکرد و اگه اسباب بازی بهش نمیدادن با داد زدن حقش را میگرفت و برای

خوابیدن تو گهوارش خیلی مستقل بود و خودش را پرت میکرد ماشالله خیلی بچه ذبلیه

بعد از کلی بازی کردن و دویدن از اونها خدا حافظی کردیم و به خونه خاله جمیله رفتیم.

بقیه عکسهای آرین و کسرا در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 11:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دو هفته پیش بود که به خونه دایی امیر رفتیم و کسرا از خوشحالی بال در آورده

بود چون آرین را خیلی دوست داره .  و از بودن با آرین خیلی  لذت  برد مخصوصا که

تو بیشتر بازیها با هم هماهنگ بودند آرین یک دوچرخه سازه هم از کسرا هدیه گرفت که

خیلی اون وخوشحال کرد.

آرین

این هم علاقه کسرا به آرین

آرین

درسا کوچلو هم که دیگه واسه خودش خانمی شده و به کارهای این دو تا پسر گاهی

اعتراض میکرد و اگه اسباب بازی بهش نمیدادن با داد زدن حقش را میگرفت و برای

خوابیدن تو گهوارش خیلی مستقل بود و خودش را پرت میکرد ماشالله خیلی بچه ذبلیه

بعد از کلی بازی کردن و دویدن از اونها خدا حافظی کردیم و به خونه خاله جمیله رفتیم.

بقیه عکسهای آرین و کسرا در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 11:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

باغ پرندگان تهران در جنگلهای لویزان واقع شده و پستی بلندیهای ایجاد شده در این باغ

و همچنین دریاچه ها و آبشارش جلوه زیبایی به باغ داده هرچندکه از نظر تنوع پرنده به باغ

اصفهان نمیرسه ولی برای یکبار دیدن بد نیست .شاید در آینده تنوع پرنده هاش بیشترشه

برای جابجایی بازدیدکننده ها به جای درشکه ون گذاشته بودند. این اولین باری بود که

کسرا ون سوار میشد و چون تو داستان آقا سیروس بچه ها را با ون به مهد کودک میبردند ،

احساس خوبی داشت و میگفت مامان من هم ون آقا سیروس را سوار شدم.


پرنده

پرنده

در گوشه این باغ یک پارک با وسایل متنوعی بود که به علت استقبال زیاد از این وسایل

صف طولانی تشکیل شده بود .کسرا هم ار این وسایل استفاده کرد هرچند که از دیدن

پرنده ها سرگرم شده بود ولی نگاهش به دنبال پارک باغ بود و دوست داشت باز هم اونجا

باشه و با ابن که خیلی وقت بود تو باغ مونده بودیم به بهونه سوار شدن ون آقا سیروس

از باغ خارج شدیم و به محض رسیدن تو ماشین خوابش برد .

[ دوشنبه 4 شهريور 1392 ] [ 10:36 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

باغ پرندگان تهران در جنگلهای لویزان واقع شده و پستی بلندیهای ایجاد شده در این باغ

و همچنین دریاچه ها و آبشارش جلوه زیبایی به باغ داده هرچندکه از نظر تنوع پرنده به باغ

 اصفهان نمیرسه ولی برای یکبار دیدن بد نیست .شاید در آینده تنوع پرنده هاش بیشترشه

برای جابجایی بازدیدکننده ها  به جای درشکه ون گذاشته بودند. این اولین باری بود که

کسرا ون سوار میشد و چون تو داستان آقا سیروس بچه ها را با ون به مهد کودک میبردند ،

احساس خوبی داشت  و میگفت مامان من هم ون آقا سیروس را سوار شدم. 

 

 


پرنده

پرنده

در گوشه این باغ یک پارک با وسایل متنوعی بود که به علت استقبال زیاد از این وسایل

صف طولانی تشکیل شده بود .کسرا هم ار این وسایل استفاده کرد هرچند که از دیدن

پرنده ها سرگرم شده بود ولی  نگاهش به دنبال پارک باغ بود و دوست داشت باز هم اونجا

باشه و با ابن که خیلی وقت بود تو باغ مونده بودیم به بهونه سوار شدن ون آقا سیروس

از باغ خارج شدیم و به محض رسیدن تو ماشین خوابش برد .

[ دوشنبه 4 شهريور 1392 ] [ 10:36 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهر روز پنجشنبه بود که با کسرا به سمت خونه مامان حاجی رفتیم تا

هم از شهروند فرمانیه خرید کنیم و هم کسرا با همسایه های مامان حاجی

ایمان و سجاد بازی کنه. به شهروند که رسیدیم از ماشین پیاده نمیشد و میگفت من

خرید نمیام میخوام برم با بچه ها بازی کنم خلاصه با خواهش و تمنا تشریف فرما شدند

وقتی به در ورودی شهروند رسیدیم سبد های خریدی که بچه ها توی اون می تونستند

بنشینند و رانندگی کنند بچشم میخورد .به محض اینکه فهمید میتونه با این سبد ها به

داخل فروشگاه بیاد گفت اگه من راننده سبد خرید شم باهاتون به فروشگاه میام.


از زرنگ بازی هاش خندم گرفته بود . داخل فروشگاه هم چیپس و خوراکیهایی که

موقع دور زدن نزدیک دستش بود را از قفسه ها بر میداشت و به داخل سبد مینداخت

خلاصه با این ماشین که راننده اصلی اون هم خودمون بودیم کلی حال کردودست از غرغر

کردن برداشت و با خوشحالی و رضایت فروشگاه را ترک و به خونه مامان حاجی اومد.

شب شده بود کسرا ایمان را که نزدیک تراس بود دید وصداش کرد و تو کوچه دوتایی با

اسکوتراشون بازی کردندوبعد از شام هم با مامان حاجی به پارک مهر رفتیم. و به خاطر

قولی که کسرا در فروشگاه از ما گرفت مجبور شدیم تا دیر وقت تو پارک بمونیم.

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 14:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهر روز پنجشنبه بود که با کسرا به سمت خونه مامان حاجی رفتیم تا

هم از شهروند فرمانیه خرید کنیم و هم کسرا با همسایه های مامان حاجی

ایمان و سجاد بازی کنه. به شهروند که رسیدیم از ماشین پیاده نمیشد و میگفت من

خرید نمیام میخوام برم با بچه ها بازی کنم خلاصه با خواهش و تمنا تشریف فرما شدند

وقتی به در ورودی شهروند رسیدیم سبد های خریدی که بچه ها توی  اون می تونستند

بنشینند و رانندگی کنند بچشم میخورد .به محض اینکه فهمید میتونه با این سبد ها به

داخل فروشگاه بیاد گفت اگه من راننده سبد خرید شم باهاتون  به فروشگاه میام. 


از زرنگ بازی هاش خندم گرفته بود . داخل فروشگاه هم چیپس و خوراکیهایی که

موقع دور زدن نزدیک دستش بود را از قفسه ها بر میداشت و به داخل سبد مینداخت

 خلاصه با این ماشین که راننده اصلی اون هم خودمون بودیم کلی حال کردودست از غرغر

 کردن برداشت و با خوشحالی و رضایت فروشگاه را ترک و به  خونه  مامان حاجی اومد.

  شب شده بود  کسرا  ایمان را که نزدیک تراس بود دید وصداش کرد و تو کوچه دوتایی با

اسکوتراشون بازی کردندوبعد از شام هم  با مامان حاجی  به پارک مهر رفتیم. و به خاطر

قولی که کسرا در فروشگاه  از ما گرفت مجبور شدیم تا دیر وقت تو پارک بمونیم.

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 14:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش مریم جون از ترکیه اومد و برای منو کسرا هدیه آورد . تو هدایا یک اسباب

یازی هم به چشم میخورد کسرا هم که عاشق بره ناقلاست خیلی خوشحال شد و

شروع به بازی کردو از مریم جون هم کلی تشکر کرد.من هم به مریم گفتم اگه کسرا قول

بده که اسباب بازیهاشو خراب نکنه باز هم بهش هدیه میدی.اونهم به کسرا قول داد دفعه

دیگه میام خونتون اگه اسباب بازیت را خوب نگه داشتی جایزه برات یه اسباب بازی میخرم.

کسرا هم گفت مریم جون من اون موقع ها کوچلو بودم حالا دیگه بزرگ شدم.وقتی مریم

رفت گفت مامان اجازه میدی برم با نازنین بازی کنم گفتم برو ولی زود بیا . گفت باشه

میخوام بره ناقلا را ببرم تا واسش طبل بزنه. گفتم باشه من هم تو خونه مشغول کار شدم

که دیدم نرفته برگشت گفتم چرا زود اومدی گفت مامان یاد حرف مریم جون افتادم .

فکر کردم ممکنه از دست نازنین بیفته حالا هرچی به مریم چون بگم من خرابش نکردم

باورش نمیشه. منهم اصرار نکردم و از اینکه میخواست سر قولش بمونه تا دوباره هدیه

بگیره بهش آفرین گفتم .جالب تر اینکه هر روز که میگذره میگه پس مریم جون کی میاد.

تا به قولش عمل کنه من که اینو خیلی خوب نگهش داشتم و من هردفعه میگم پسرم

عزیزم غصه نخور بالاخره میاد و تو هم به جایزت میرسی.

[ شنبه 2 شهريور 1392 ] [ 15:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش مریم جون از ترکیه اومد و برای منو کسرا هدیه آورد . تو هدایا یک اسباب

یازی هم به چشم میخورد کسرا هم که  عاشق بره ناقلاست خیلی خوشحال شد و

شروع به بازی کردو از مریم جون هم کلی تشکر کرد.من هم به مریم  گفتم اگه کسرا قول

بده که اسباب بازیهاشو خراب نکنه باز هم بهش هدیه میدی.اونهم به کسرا  قول داد دفعه

دیگه  میام خونتون اگه اسباب بازیت را خوب نگه داشتی جایزه برات یه اسباب بازی میخرم.

کسرا هم گفت مریم جون من اون موقع ها کوچلو بودم حالا دیگه بزرگ شدم.وقتی مریم

رفت گفت مامان اجازه میدی برم با نازنین بازی کنم گفتم برو ولی زود بیا . گفت باشه

 میخوام بره ناقلا را ببرم تا واسش طبل بزنه. گفتم باشه من هم تو خونه مشغول کار  شدم

که دیدم نرفته برگشت گفتم چرا زود اومدی گفت مامان یاد حرف مریم جون افتادم .

فکر کردم ممکنه از دست نازنین بیفته حالا هرچی به مریم چون بگم من خرابش نکردم

باورش نمیشه. منهم اصرار نکردم و از اینکه میخواست سر قولش بمونه تا دوباره هدیه

بگیره بهش آفرین گفتم .جالب تر اینکه  هر روز که میگذره میگه پس مریم جون کی میاد.

تا به قولش عمل کنه من که اینو خیلی خوب نگهش داشتم و من هردفعه میگم پسرم  

عزیزم غصه نخور بالاخره میاد و تو هم به جایزت میرسی.

 

[ شنبه 2 شهريور 1392 ] [ 15:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند شب پیش بود که به پارک آب و آتش رفتیم و خیلی هم شلوغ بود اول جایی را

واسه نشستن تعیین کردیم بعد با کسرا به محل آب بازی بچه ها رفتیم . کسرا خیلی دوست

داشت آب بازی کنه ولی چون سرما خورده بود ما اجازه ندادیم خیلی دمق بود.

ابو آتش

چون چند روز پیش در اثر آب بازی تو حیاط سرمای شدید خورده بود و مدام سرفه میکرد

وقتی هم گفتیم نمیتونی آب بازی کنی خیلی ناراحت شد واین به نفع خودش بود تا

بیماریش بیشتر نشه البته بابای کسرا گفت بهم گفتن این آب غیر شرب مواظب بچه هاتون

باشین و شدیدا هم کلر به آب زده بودن و خدا میدونه چقدر اونشب بچه مریض شده باشن

آب وآتش

از محل آب بازی دور شدیم تا کسرا کمتر هوس آب بازی کنه خوشبختانه اونجایی که ما

نشسته بودیم بچه ها زیاد بودند و کسرا با اونها بازی میکرد و اینها هم اصلا تو آب بازی

شرکت نکردندو با هم بازی میکردند اونشب تو پارک ساعت 10 تا 12 علی ضیا برنامه اجرا

میکرد . کسرا هم تا فهمید امشب تبلت جایزه میدن اصرار داشت بمونه تا جایزه بگیره .

چو ن شعر های بلند را بلده بخونه، میگفت کی منو صدا میکنن. گفتم خیلی طول میکشه

جمعیت اونقدر زیاد بود که رو صندلی جا نبود کسرا هم باید تو بغل من نگاه میکرد .چون

پیش باباش نموند ومن بغلش کرده بودم دو تامون خسته شدیم مخصوصا کسرا که مریض

احوال هم بود و ما به خونه برگشتیم ولی کسرابه خاطر نرسیدن به جایزه معترض بود.

[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 10:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هر بار که کسرا را به پارک کوثر میبرم دوست دارم یک عکس جدید داشته باشه

چون سرسبزی و وسعت این پارک واسه جلوه های عکس خیلی قشنگه ولی حیف که

کسرا تن به عکس نمیده مگر اینکه در حالت شیطنت و ایستادن باشه.

لیوان

اینجا هم یک لحظه در حال آب خوردنه و بعد از اون میخواد پا به فرار بزاره چند تا دختر

که تو پارک بودند دیدند که کسرا نمیخواد عکس بگیره سرگرمش میکردن و حالت های

مختلف را بهش نشون میدادند اونهم اونها را خاله صدا میکرد و بهش گفتند دو تا از

انگشتات را بالا بیار کسرا هم به جای انگشت فکر کرد این ابتکار جدیدیه و بلوزش را بالا

زد و خاله ها کلی از دستش خندیدند . هرجند هم گفتم زشته بلوزت را پائین بیار میگفت

مامان اینجوری مدل قشنگیه.

شکم

چند وقت پیش هم که به پارک نیایش رفته بودیم با چند تا پسر که از خودش دوسالی

بزرگتر بودند دور استخر آب مشغول بازی شدند.و اونها خیلی کسرا را دوست داشتند

و جالب اینکه با اینکه بزرگتر بودند حرف کسرا را گوش میکردند کسرا برای شام اومد و

دیگه اوناها را ندید تا اینکه ما نزدیک وسایل بازی رفتیم دو تا از دوستاش اونجا بودند

و خیلی از دیدنش خوشحال شدند و گفتند که کجا بودی خیلی دنبالت گشتیم .کسرا هم از

دیدنشون خوشحال شد در حین بازی من دیدم یک دختری که پنج ساله بود از کسرا گله

میکردمن که نفهمیدم جریان چی بوده ولی دیدم کسرا بهش میگه دختر خانوم ببخشید

ولی من مقصر نبودم .از بیان مودبانه کسرا و عالم بچگی شون واقعا لذت بردم.

[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

با تمام شدن ماه رمضان و اومدن عید فطر مسافرتها هم شروع شد . از اونجایی هم که

کسرا کمپ را خیلی دوست داره ما تصمیم گرفتیم به جاهای نزدیک اطراف تهران بریم

تا بتونیم چادر بزنیم و کسرا هم از زندگی نصفه روزه در چاد لذت ببره . بعد از لشکرک

تصمیم گرفتیم به یکی از دهکده های کرج به اسم برقان بریم .این همونجایی است

که آلو و لواشک هاش معروفه و خیلی سر سبز و خنکه.

برقان

مخصوصا رودخونه بزرگ و وسیعش خیلی دیدنی بود واردکها و مرغابی هایی

که تو آب شنا میکردن طبیعت رودخونه را زیباتر کرده بود .بعد از اینکه ناهارمونو خوردیم

و کمی استراحت کردیم به بازارش رفتیم و بعد از خرید و گشت وگذار به آتشگاه رفتیم

اونجا هم دیدنی و خنک بود و تا غروب اونجا بودیم و شب از کرج به تهران براه افتادیم.

توی راه خونه بود که از باباش قول گرفت توی خونه واسش کمپ بزنیم.

[ دوشنبه 28 مرداد 1392 ] [ 8:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهر روز جمعه بود که با کسرا به پارک مهر فرمانیه اومدیم که هم کسرا مامان حاجی

را ببینه و هم با بچه ها تو پارک بازی کنه. عمه کسرا و بقیه فامیل هم اونجا بودن

کسرا بالای نرده بان پارک بود که با دیدن طناز اونو بلند صدا میکرد و سریع از نرده بان

پارک پایین اومد و دنبالشون میدوید خیلی هیجانی شده بود .وقتی دید همه جمعند خیلی

خوشحال شد و پیشمون نشست .آقا داور ازش سوال کرد مامانت را بیشتر دوست داری یا

باباتو اونهم بلافاصله جواب داد خودمو همه خندیدند.آقا داور گفت این به عمو علی رفته

بعد از اینکه کسرا شامش را خورد بلند شد تا بره بازی کنهکه یکدفعه دید یک بچه ای

صداش میزنه و بهش میگه دوستم میای پلس بازی کنیم من هم دیدیم کسرا با کلاه پلیسی

و ایست پلیس کنار دوستاش وایستاده و همشون تو حس پلیسی بودند که از هر سه

شون عکس گرفتم. و از اینکه پلیس پارک مهر شده خوشحال بود.

دیر وقت بود که باید به خونه برمیگشتیم و از همشون خداحافظی میکریدم.به کسرا خوش

گذشت و از اینکه دور هم بودیم خیلی شاد بود و لذت میبرد و دوست نداشت به

خونمون برگردیم هرچی مامان حاجی گفت امشب پیش من بمون .گفت میخوام برم

خونه خودمون و با غرغر کردن با ما به خونه برگشت.


[ يکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 12:28 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهر روز جمعه بود که با کسرا به پارک مهر فرمانیه اومدیم که هم کسرا مامان حاجی

را ببینه و هم با بچه ها تو پارک بازی کنه. عمه کسرا و بقیه فامیل هم اونجا بودن

کسرا بالای نرده بان پارک بود که با دیدن طناز اونو بلند صدا میکرد و سریع از نرده بان

پارک پایین اومد و دنبالشون میدوید خیلی هیجانی شده بود .وقتی دید همه جمعند خیلی

خوشحال شد و پیشمون نشست .آقا داور ازش سوال کرد مامانت را بیشتر دوست داری یا 

باباتو اونهم بلافاصله جواب داد خودمو همه خندیدند.آقا داور گفت این به عمو علی رفته

 

بعد از اینکه کسرا شامش را خورد بلند شد تا بره بازی کنه که یکدفعه دید یک بچه ای

صداش میزنه و بهش میگه دوستم میای پلس بازی کنیم من هم دیدیم کسرا با کلاه پلیسی

و ایست پلیس کنار دوستاش وایستاده و همشون تو حس پلیسی بودند که از هر سه

  شون عکس گرفتم. و از اینکه پلیس پارک مهر شده خوشحال بود.

دیر وقت بود که باید به خونه برمیگشتیم و از همشون خداحافظی میکریدم.به کسرا خوش

گذشت و از اینکه دور هم بودیم خیلی شاد بود و لذت میبرد و دوست نداشت به

خونمون برگردیم هرچی مامان حاجی گفت امشب   پیش من  بمون .گفت میخوام برم

خونه خودمون و با غرغر کردن با ما به خونه برگشت.

 


[ يکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 12:28 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تلفن

باز تلفن زنگ میزنه توگوشم آهنگ میزنه

من گوشی رو بر میدارم میگم الو سلام دارم

مامان جونم صداش میاد صدای خنده هاش میاد

از پشت سیم بهم میگه بزرگ شدی حالا دیگه

صدآفرین بر پسرم برات یه هدیه میخرم

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 15:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تلفن

باز تلفن زنگ میزنه                          توگوشم آهنگ میزنه

من گوشی رو بر میدارم             میگم الو سلام دارم      

مامان جونم صداش میاد            صدای خنده هاش میاد

از پشت سیم بهم میگه             بزرگ شدی حالا دیگه

صدآفرین بر پسرم         برات یه هدیه میخرم

 

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 15:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

با تمام شدن ماه رمضان و اومدن عید فطر مسافرتها هم شروع شد . از اونجایی هم که

کسرا کمپ را خیلی دوست داره ما تصمیم گرفتیم به جاهای نزدیک اطراف تهران بریم

تا بتونیم چادر بزنیم و کسرا هم از زندگی نصفه روزه در چاد لذت ببره . بعد از لشکرک

تصمیم گرفتیم به  یکی از دهکده های کرج به اسم برقان  بریم .این همونجایی است

که آلو و لواشک هاش معروفه و خیلی سر سبز و خنکه.

 

برقان

مخصوصا رودخونه بزرگ و وسیعش خیلی دیدنی بود واردکها و مرغابی هایی

که تو آب شنا میکردن طبیعت رودخونه را زیباتر کرده بود .بعد از اینکه ناهارمونو خوردیم

و کمی استراحت کردیم به بازارش رفتیم و بعد از خرید و گشت وگذار به آتشگاه رفتیم

اونجا هم دیدنی و خنک بود و تا غروب اونجا بودیم و شب از کرج به تهران براه افتادیم.

توی راه خونه بود که از باباش قول گرفت توی خونه واسش کمپ بزنیم.

 

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 8:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شعر

یک آسمان دریا تقدیم تو باد

یک جنگل زیبا تقدیم تو باد

صبح دیروز بی تو تیره و تار بود

صبح روشن فردا تقدیم تو باد

تصویر خوبی از عشق به خیال من آمد

رویای قشنگ ما تقدیم تو باد

ماه و مهرو گل همه ارزانی تو

کوه و دشت حتی تقدیم تو باد

به یاد دارم تو از سکوت بیزاری

یک آسمان غوغا تقدیم تو باد

بلندای شب یلدا تقدیم نگاه تو

بهترین عشق ها تقدیم تو باد

[ چهارشنبه 2 مرداد 1392 ] [ 11:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 شعر

  یک آسمان دریا تقدیم تو باد

یک جنگل زیبا تقدیم تو باد

صبح دیروز بی تو تیره و تار بود

صبح روشن فردا تقدیم تو باد

تصویر خوبی از عشق به خیال من آمد

رویای قشنگ ما تقدیم تو باد

ماه و مهرو گل همه ارزانی تو

کوه و دشت حتی تقدیم تو  باد

به یاد دارم تو از سکوت بیزاری

یک آسمان غوغا تقدیم تو باد

بلندای شب یلدا تقدیم نگاه تو

بهترین عشق ها تقدیم تو باد

[ چهارشنبه 2 مرداد 1392 ] [ 11:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شعر

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون

هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

کتاب بهترین دوست انسان و پیروی

کورکورانه بدترین دشمن وی است.

دوست داشتن و مورد محبت قرار

گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ،با این حال همواره به دیگران

اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی،قبلاز

آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛

بلکه چیزی است که خود آن را می سازد

گابریل گارسیا مارکز

[ سه شنبه 1 مرداد 1392 ] [ 12:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شعر

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون

هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

کتاب بهترین دوست انسان و پیروی

کورکورانه بدترین دشمن وی است.

 

دوست داشتن و مورد محبت قرار

گرفتن بزرگترین لذت دنیا است  .

 

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ،با این حال همواره به دیگران

اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

 

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی،قبل از 

آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 

آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛

بلکه چیزی است که خود آن را می سازد

 

گابریل گارسیا مارکز

[ دوشنبه 31 تير 1392 ] [ 12:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پنجشنبه 27 تیرماه بود که من با کسرا به امام زاده پنج تن رفتیم خصوصا اینکه خود

من هم دوشت داشتم واسه زیارت یکسر به امام زاده برم . امام زاده خیلی شلوغ بود

و من همش استرس این را داشتم که کسرا از من دور شه مخصوصا اینکه باباش هم

نبود تا بیشتر مواظبش باشه توی راه امام زاده خیلی باهاش صحبت کردم بدون من

جایی نرو چون اگه بری گم میشی و او هم قول داد که از من جدا نشه.

همو ن اول که پامون به امام زاده رسید دوست پیدا کرد.

امام زاده

و با دوستم دوستمی که میگفت سریع باهاش دوست شد اون را هم مرید خودش کرد

با هم مشغول بازی بودند کهبا مادر دوستش آشنا شدم. اون به ماگفت اینجا

هرشبافطاری میدن و بچه ها صف میکشن و کسرا هم با دوستش تو صف ایستاد.

امامزاده

منهم که تو صف دیدیمش خیالم راحت شد و داشتم با مادر دوستش صحبت میکردم

و صف را هم نگاه میکردم. کسرا نبود خیلی جا خوردو رفتم ببینم کجا رفته اوتقدر شلوغ

بود و در های ورودی به امام زاده زیاد بود که نمیدونستم کجا دنبالش بگردم وقتی بعد

از سه چهار دقیقه گشتن پیداش نکردم بیشتر وحشت کردم.مادر دوستش وقتی اظطراب

منو دید گفت نگران نباش پیدا میشه ولی من که میدونم این پاش را به دو میذاره گفتم

میترسم از امام زاده خارج شده یا کسی دزدیده باشدش من از یک طرف و مادر دوستش

هم از طرف دیگه دنبالش میگشت که یک دفعه دیدم با مادر دوستش دارن میان

و گفت نگران نباش رفته بود آب بخوره من هم که بهش گفتم مامانت نگرانه گفته اشکال

نداره حالا میام من که خیلی حول خوردم و دیگه ازش چشم بر نداشتم و اجازه دادم کمی

دیگه بازی کنه و با هم بخونه اومدیم توی راه بهش گفتم مگه بهم قول ندادی که هر جا

رفتی اطلاع بدی من شیشه آبت را آورده بودم.گفت مامان ببخشید و اشتباهش را پذیرفت.

[ يکشنبه 30 تير 1392 ] [ 10:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اولین پنجشنبه ماه رمضان 20 تیرماه بود که عمه کسری ما را به پارک نیایش

برای افطاری دعوت کردند تا دور هم باشیم و چون تولد طناز را هم در پیش بود

کیکی گرفته بودند و جشن کوچکی برگزار کردند که به ما و کسرا خیلی خوش گذشت.

tanaz

این پارک به دلیل اینکه در ارتفاع قرار داره خیلی خنکه و اونشب همه سردشون بود

و میگفتند کاش بیشتر پوشیده بودیم الان هم با درجه حرارت بالای تهران یکی

از خنکترین پارکهای تهرانه و بسیار خوش منظرست .بعد از خوردن شام و کیک کسرا

هوس وسایل بازی داشت و یکساعتی بازی کرد موقع جمع کردن وسایل بود که تصمیم

گرفتیم خونه بیایم تا واسه سحر خواب نمونیم ولی دیدم دوباره کسرا طناز را راضی

کرده بود که به پارک وسایل بازی برن و حدود ساعت یک بامداد بود که به خونه برگشتیم.

[ يکشنبه 30 تير 1392 ] [ 9:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هر وقت از کسرا میپرسیدیم دادش یا خواهر میخواهی میگفت نه. بعد مدتی که درسا

خواهر آرین به دنیا اومد بهمون میگفت پس کو خواهر من .ما هم گفتیم چون خدا جون

خواست آرین خواهر دار شد اگه خواست به شماهم داداش یا خواهر میده .کوچکتر که بود

میگفت من نمیخوام شما مامان بابای خواهر یا داداشم باشین و ما هم میگفتیم اینجوری

خدا جون به کسی داداش و خواهر نمیده ما باید مامان و بابای اونهم باشیم.الان راضی

شده که مامان و با بای خودش را با خواهر ویا داداشش سهیم باشه.

دو قلو

یک روز تو گوشیم برنامه ای نصب کردم که قسمت افکتش برنامه های جالبی داشت

مثل همین عکس کسرا که دوتائیش کرده ، پیش خودم گفتم میرم خونه حسابی سر کار

میذارمش . وقتی دیدیمش گفتم کسرا جون بیا اینهم عکس داداشیت که میخواستی

یک کمی نگاه کرد و لبخندی زد، گفتم دیدیش گفت آره داداشیمو بده بوسش کنم.

بوسش کرد و گفت پس چرا خواهرم تو موبایلت نیست هنوز درست نکردی با این

حرفش اون منو سر کار گذاشت و از اینکه دستمو خونده بود فهمیدم کلاه سرش نمیره.

[ شنبه 29 تير 1392 ] [ 9:30 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند شب پیش بود که به پارک آب و آتش رفتیم و خیلی هم شلوغ بود اول جایی را

واسه نشستن تعیین کردیم بعد با کسرا به محل آب بازی بچه ها رفتیم . کسرا خیلی دوست

داشت آب بازی کنه ولی چون سرما خورده بود ما اجازه ندادیم خیلی دمق بود.

ابو آتش

چون چند روز پیش در اثر آب بازی تو حیاط سرمای شدید خورده بود و مدام سرفه میکرد

وقتی هم گفتیم نمیتونی آب بازی کنی خیلی ناراحت شد واین به نفع خودش بود تا

بیماریش بیشتر نشه البته بابای کسرا گفت بهم گفتن این آب غیر شرب مواظب بچه هاتون

باشین و شدیدا هم کلر به آب زده بودن و خدا میدونه چقدر اونشب بچه مریض شده باشن

آب وآتش

از محل آب بازی دور شدیم تا کسرا کمتر هوس آب بازی کنه خوشبختانه اونجایی که ما

نشسته بودیم بچه ها زیاد بودند و کسرا با اونها بازی میکرد و اینها هم اصلا تو آب بازی

شرکت نکردند و با هم بازی میکردند اونشب تو پارک ساعت 10 تا 12 علی ضیا برنامه اجرا

 میکرد . کسرا هم تا فهمید امشب تبلت جایزه میدن اصرار داشت بمونه تا جایزه بگیره .

چو ن شعر های بلند را بلده بخونه ، میگفت کی منو صدا میکنن. گفتم خیلی طول میکشه

جمعیت اونقدر زیاد بود که رو صندلی جا نبود کسرا هم باید تو بغل من نگاه میکرد .چون

پیش باباش نموند ومن بغلش کرده بودم دو تامون خسته شدیم مخصوصا کسرا که مریض

احوال هم بود و ما به خونه برگشتیم ولی کسرابه خاطر نرسیدن به جایزه معترض بود.

 

[ جمعه 28 تير 1392 ] [ 10:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

میثم خان با همسرشون بعد از یکسال زندگی مشترک در آمریکا برای جشن ازدواجشون

به تهران آمدند ویکشنبه 9 تیرماه بود که به عروسی اونها دعوت شدیم.عروسی بسیار

گرمی بود و کسرا هم در جمع بچه های فامیل خیلی بهش خوش میگذشت.

و اونقدر با شاهین و کیانا سرگرم بازی بود که منو باباش را فراموش کرده بود.

عروسی میثم

وقتی عروس خانم و آقا داماد تشریف فرما شدند روی سرشون نقل و پول میرختند

کسرا هم با بچه های دیگه پول جمع کرده بودند و کسرا بین دختر و پسرها از همشون

کوچکتر بود و من فکر نمیکردم تونسته باشه پولی جمع کنه و چون یک لحظه هم نمیدیمش

از کارهاش خبر نداشتم .وقت شام خوردن بود که پیشم اومد و گفت مامان ببین چقدر پول

جمع کردم جیبش را بهم نشون داد دیدم چند تا هزاری جمع کرده گفتم پولهات را به من بده

خونه که رفتیم بهت میدم . خاله مهنازهم بود که به من گفت مامان یادت نره ها میخوام

بندازمش تو قلکم پولهام جمع شه باهاش دوچرخه بخرم و خاله مهناز هم کلی خندید.

به محض اینکه خونه رسیدیم بهم گفت مامان پس کو پولهام ومن قلکش را آوردم

و یکی یکی پول هاش را به قلکش انداختم دیدم که یک هزاری هم پارست وقتی گفتم

چرا این پارست بابای کسرا گفت کمیاو شاهین و بچه های دیگه میخواستن پولهاش را

بگیرن و این هم نمیداده در اثر کشیدن پاره شده جریان را به صمد آقا گفته اونهم پولهاش

را تا کرده و گذاشته تو جیبش و گفته اجازه نده به جیبت دست بزنن.

[ سه شنبه 25 تير 1392 ] [ 11:49 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 پنجشنبه 27 تیرماه بود که من با کسرا به امام زاده پنج تن رفتیم خصوصا اینکه خود

من هم دوشت داشتم واسه زیارت  یکسر به امام زاده برم . امام زاده خیلی شلوغ بود

 و من همش استرس این را داشتم که کسرا از من دور شه مخصوصا اینکه باباش هم

 نبود تا بیشتر مواظبش باشه توی راه امام زاده خیلی باهاش صحبت کردم بدون من

جایی نرو چون اگه بری گم میشی و او هم قول داد که از من جدا نشه.  

همو ن اول که پامون به امام زاده رسید دوست پیدا کرد.

امام زاده

 و با دوستم دوستمی که میگفت سریع باهاش دوست شد اون را هم مرید خودش کرد

با هم مشغول بازی بودند که با مادر دوستش آشنا شدم. اون به ماگفت اینجا 

 هرشب   افطاری میدن و بچه ها  صف میکشن  و کسرا هم با دوستش تو صف ایستاد.

امامزاده

منهم که تو صف دیدیمش خیالم راحت شد و داشتم با مادر دوستش صحبت میکردم

و  صف را  هم نگاه  میکردم. کسرا نبود خیلی جا خوردو رفتم ببینم کجا رفته اوتقدر شلوغ

بود و در های ورودی به امام زاده زیاد بود که نمیدونستم کجا دنبالش بگردم وقتی بعد

از سه چهار دقیقه گشتن پیداش نکردم بیشتر وحشت کردم.مادر دوستش وقتی اظطراب

منو دید گفت نگران نباش پیدا میشه ولی من که میدونم این پاش را به دو میذاره گفتم

میترسم از امام زاده خارج شده یا کسی دزدیده باشدش من از یک طرف و مادر دوستش

هم از طرف دیگه دنبالش میگشت که یک دفعه دیدم با مادر دوستش دارن میان

و گفت نگران نباش رفته بود آب بخوره من هم که بهش گفتم مامانت نگرانه گفته اشکال

نداره حالا میام من که خیلی حول خوردم و دیگه ازش چشم بر نداشتم و اجازه دادم کمی

دیگه بازی کنه و با هم بخونه اومدیم توی راه بهش گفتم مگه بهم قول ندادی که هر جا

رفتی اطلاع بدی من شیشه آبت را آورده بودم.گفت مامان ببخشید و اشتباهش را پذیرفت. 

 

 

[ سه شنبه 25 تير 1392 ] [ 9:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بزرگترین کارهای خطرناک کسرا اینکه تو خیابون های فرعی که خلوت هم هست

دوست داره خودش از عرض خیابون رد شه بارها هم بهش تذکر دادیم ولی گوش نمیده

از اینکه خودش رد میشه احساس زرنگی و بزرگی میکنه و من در قالب داستان کارش را

بد و خطرناک جلوه دادم .

فرار

جند روز پیش که من وکسرا به سمت پارک رفتیم گفت مامان تو پیاده رو هستیم میشه

دستم را ول کنی . گفتم به شرط اینکه با من حرکت کنی. بهم قول داد یک چند دقیقه ای

باهم حرکت میکردیم که یکدفعه مثل برق دوید و چون حرکتمون سر پائینی بود وقتی میدوید

سرعتش بیشتر شد طوری بود که من نتونستم بهش برسم به نبش خیابون پر تردد رسید

از عرض خیابون رد شد که من هم به خیابون رسیدم که یک سمند از دور می اومد.

داد زدم کسرا همونجا وایستا که یک مرتبه با سرعت زیاد وسط خیابون پریدو یک لحظه

مرگ را جلوی چشمام دیدم و گفتم کسرا زیر ماشین رفت.ماشین سمند منو دید که

تقریبا وسط خیابون بودم سرعتش را کم کرد و کسرا رد شد. خیلی خدا را شکر کردم که

پسرم را بهم برگردوندو از راننده سمند تشکر کردم که با احتیاط میروند.

فرار

از همونجا بغلش کردم و گفتم دیگه پارک نمیبرمت چون حرفمو گوش نمیدی

خیلی گریه کرد و گفت ببخشید اشتباه کردم دیگه اینکار را نمیکنم بهش گفتم همیشه

همینو میگی بهم گفت شیطون گولم زد تو را خدا منو خونه نبر و توی بغلم بی قراری میکرد

دلم به حالش سوخت چون از روی ندانم کاری اینکار را انجام داده بود.

توی راهم خیلی باهاش صحبت کردم و میگفت اخه مامان من خیلی زرنگم میتونم از تو

خیابون رد شم منهم گفتم هرچند که زرنگ باشی ولی سرعت ماشین از شما بیشتره

اون لحظه شیطون تو دلت میاد و میگه رد میشی ولی خدا نکرده زیر ماشین میری قبول کرد

همونجا قول گرفتم که تو پارک از من دور نشو به رمین اسکیت و بالای پارک نرو .ولی به

محض رسیدن پار را به دو گذاشت و به سمت زمین اسکیت دوید و من باز هم جا موندم.

فرار

یک ساعتی از پارک رفتن ما گذشت که بابای کسرا هم به پارک اومد و من کل ماجرا را

واسش تعریف کردم وقتی شنید خیلی ناراحت شد و به کسرا اگه اینکار راکنی آخرین

باریه که بیرون میای و یک قول محکم به دوتا مون داد که دیگه تکرار نمیکنه.


[ دوشنبه 24 تير 1392 ] [ 10:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اولین پنجشنبه ماه رمضان 20 تیرماه بود  که  عمه کسری ما را به پارک نیایش

  برای افطاری دعوت کردند  تا دور هم باشیم و چون تولد طناز را هم  در پیش بود

کیکی گرفته بودند و جشن کوچکی برگزار کردند که به ما و کسرا خیلی خوش گذشت.

tanaz

 این پارک به دلیل  اینکه در ارتفاع قرار داره خیلی خنکه و اونشب همه سردشون بود

و میگفتند کاش بیشتر پوشیده بودیم الان هم با درجه حرارت بالای تهران یکی

از خنکترین پارکهای تهرانه و بسیار خوش منظرست .بعد از خوردن شام و کیک کسرا

هوس وسایل بازی داشت و یکساعتی بازی کرد موقع جمع کردن وسایل بود که تصمیم

گرفتیم خونه بیایم تا واسه سحر خواب نمونیم ولی دیدم دوباره کسرا طناز را راضی

کرده بود که به پارک وسایل بازی برن و حدود ساعت یک بامداد بود که به خونه برگشتیم.

[ دوشنبه 24 تير 1392 ] [ 9:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی است که کسرا دوست داره به مهد بیاد و با بچه ها بازی کنه مخصوصا که

یکبار قبلا با من به دانشگاه اومده بودو محیط بیرون مهدکودک و اسباب بازیها را هم

دیده بود اصرار داشت که به مهد بیارمش من هم بدم نمیاومد بیاد چون به خاطر تابستون

دانشگاهمون واسه بچه های کارمند و آزاد آکادمی ورزش بر پا کرده فقط مشکل خوابش را

داشتم چون صبح را تا نه ونیم ده خوابه بلاخره با اینکه خواب بود تو ماشین گذاشتمش

و با هم به دانشگاه اومدیم وقتی بیدار شد خیلی ذوق زده بود و بعد از اینکه صبحونش را

خورد اونو به آکادمی ورزش بردم مربی ها خیلی گرم باهاش برخورد کردندتا جذب بشه.

دانشگاه


محیط بازی را خیلی دوست داشت و از اینکه به بازی گرفته بودنش خیلی خوشحال بود

مربی خیلی خوبی داشتن که برای این سنین فقط بازیهای پرش رو تشک و رد شدن از

حلقه و دیر بازیهای کم خطر را بازی میکرد و از اینکه گروهی بازی میکردند لذت میبرد.

دانشگاه

علاقه عجیبی هم به توپ بسکتبال داره و هر چند یکبار به مربی شون یاد آوری میکرد

که مهنم توپ بسکتبال میخوام و مثل بچه های بزرگتر دوست داشت اونو توی تور بندازه

آخر کار هم بعد از اینهمه تلاش برای پرتاپ توپ از من خواست تا توپ را به حلقه پرتاب کنم.

دانشگاه

بعد از آکادمی ورزش به مهد کودک بردمش بچه ها در حال خوردن میان وعده بودن

کسرا هم با اوناه توی سالن میان وعده خورد و برای رفتن به کلاسهاشون قطار شدن.

کسرا که اولین روز مهدش بود اجازه دادند که ریس قطار باشه و همه پشتش حرکت کردن

منهم بیرون اتاق به خواسته مدیر مهد نشستم تا وقتی از کلاس میاد نگران نشه و حضورم

را بیبنه شاید به راحتی 7 یا 8 بار از کلاس یرون میاومد و دوباره برمیگشت و دوست داشت

بیشتر توی حیاط پیش وسایل باشه بچه ها تو حیاط پشتی استخر شنا داشتن مربی از

تو کلاس بهش نشون داده بود که اگه تو کلاس بمونی من به استخر میبرمت ولی اون به

خاطر اینکه استخر را پیدا کنه به بیرون مهد می اومد و بعد به پشت حیاط میرفت به من

میگفت میخوام محل استخر را پیدا کنم از اینکه مکان یابیش درست بود خوشحال شدم و

بهش گفتم این حیاط ستخراز خود ساختمون راه داره و الان هم قفله و من هم برای

شما حوله نیاوردم در اصل این بود که اونروز کوچکترها به استخر رفته بودند و نوبت کلاس

کسرا نبود وتی دید که دیگه موندن تو مهد فایده ای نداره بهم گفت مامان بریم پیش خاله

ها و من اون وبه اتاقم اوردم کلی پله ها را بالا پائین کرد و با آسانسور بازی میکردو تو

اتاقم هم با کامپیوتر بازی کردو وبعد ناهار و یک کم دیگه بازی به خونه اومدیم.

[ دوشنبه 24 تير 1392 ] [ 8:34 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا تا ساعت 9 صبح خوابه وقتی هم که بیدار میشه صبحونه میخوره و شیطنت هاش

شروع میشه و از در و دیوار بالا میره البته حق داره چون وقتی از کارتون و یا اسباب بازی

خسته میشه باید اینکار ها را انجام بده اینکه از در داره میره بالا مارمولک نیست بلکه خود

کسرا خانه که میخواد از اون تو چشمی نگاه کنه ببینه برون چه خبره و من شکار لحظه ها

کردم و پنهونی ازش عکس گرفتم.

در

یکی دیگر از شیرین کاریهاش مربوط به جند روزه پیشه که وقتی در راهرو باز بوده

و کلید هم روی در بوده کلید را بر میداره و در را بروی باباش میبنده و میره بیرون

باباش هم که با تلفن صحبت میکرده یکدفعه متوجه میشه که در قفل شده و کسرا

تو خیابونه،بلافاصله همسایه پائینی را از پنجره صدا میزنه و میگه لطفا کسرا را از

خیابون بیارید وقتی کسرا به داخل خونه برمیگرده باباش از پشت در میگه کسرا کلید را کجا

گذاشتی و اون میگه پرت کردم تو حیاط آقای حاتمی اونجا هم که میرن میپرسن میگن

اینجا چیزی نیست وقتی برمیگردن تو خونه می بینندتوی حیاط افتاده و در را باز میکنند.

این بود ماجرای زندانی شدن بابا و خیابون رفتن کسرا که به خیر گذشت.


[ شنبه 22 تير 1392 ] [ 12:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

از اتفاق ناخوشایندی که در تاریخ 28 خردادماه برای کسرا پیش اومد فرو کردن

خاک ژله ای در گوش چپش بود که کارمونو به بیمارستان تخصصی امیر اعلم کشوند.

از اونجا که نتونستن با پنس اونو خارج کنن، گفتن برای عمل بستری بشه که ما خیلی

نگران شدیم چون بهمون گفتن عمل هم بیهوشی داره و هم احتمال زیاد پارگی گوش چون

این شی دقیقا به پرده گوش چسبیده وما ترجیحا پیش متخصص دیگری به نام دکتر رضا پور

که مطبش تو میردادماد ه رفتیم که با یک کار شستشوی ساده گوش این شی را دراورد

خیلی خوشحال شدیم خصوصا اینکه از عمل و بیهوشی راحت شدیم و خدا را خیلی شکر

کردیم و 30 خرداد به باغ دایی جون مصطفی و خانوادش واسه پاگشایی عروس خانم

دعوت شده بودیم شادیمون جندین برابر شدو به خاطر لطف خداوند شکر بیشتری به جا

آوردیم. اونشب به ما و کسرا خیلی خوش گذشت خصوصا دو تا گربه ای که خانگی بودن

و کسرا خیلی دنبالشون میکرد و اونها هم خودشونو لوس میکردن و دورو برش بودن .

گربه ها

بعد از صرف شام دیروقت بود که از کرج به راه افتادیم.و کسرا تو ماشین خوابش برد.

از اتفاقات ناخوشاید دیگه تصادف آقای مزینانی و شکستن پا و بستری شدن در بیمارستان

برای عمل بود و ما روز عید شعبان را به خونه خاله احترام رفتیم همه ناراحت عمل بودن

و خوشبختانه عمل به خوبی انجام شد .و همگی برای سلامتیشون دعا کردیم.

اینهم جند تا عکس از کسرا خونه خاله جون احترام.

خاله

خاله

خاله

[ شنبه 22 تير 1392 ] [ 11:35 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هر وقت از کسرا  میپرسیدیم دادش یا خواهر میخواهی میگفت نه. بعد مدتی که درسا

خواهر آرین به دنیا اومد بهمون میگفت پس کو خواهر من .ما هم گفتیم چون خدا جون

خواست آرین خواهر دار شد اگه خواست به شماهم داداش یا خواهر میده .کوچکتر که بود

میگفت من نمیخوام شما مامان بابای خواهر یا داداشم باشین و ما هم میگفتیم اینجوری

خدا جون به کسی داداش و خواهر نمیده ما باید مامان و بابای اونهم باشیم.الان راضی

شده که مامان و با بای خودش را با خواهر ویا داداشش سهیم باشه.

دو قلو

یک روز تو گوشیم برنامه ای نصب کردم که قسمت افکتش برنامه های جالبی داشت

مثل همین عکس کسرا که دوتائیش کرده ، پیش خودم گفتم میرم خونه حسابی سر کار

میذارمش . وقتی دیدیمش گفتم کسرا جون بیا اینهم عکس داداشیت که میخواستی

یک کمی نگاه کرد و لبخندی زد، گفتم دیدیش گفت آره  داداشیمو بده بوسش کنم.  

  بوسش کرد و گفت پس چرا خواهرم تو موبایلت نیست هنوز درست نکردی با این

حرفش اون منو سر کار گذاشت و از  اینکه دستمو خونده بود  فهمیدم کلاه سرش نمیره.

[ چهارشنبه 19 تير 1392 ] [ 9:30 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روزهای بلند بهار و تابستان خانواده ها به پارک میان تا بچه هاشون راحت تر بازی کنن

ما هم هر روز کارمون با کسرا همینه و بقیه کارهامون از جمله خرید و غیره به زمان دیگر

موکول میشه طبق معمول هر بعد از ظهر که به یکی از پارکهای تهران میریم ایندفعه به

پارک نیاوران رفتیم و این پارک هم برای کسرا تازگی داشت. مخصوصا که اسکوترش را

هم آورده بود وقبل از بازی و گردش در پارک کلی با اسکوترش بازی کرد.

نیاوران

بعد از بازی با اسکوتر به سراغ مجسمه های پارک رفتیم که از اونها هم خوشش

اومده بود و دوست داشت اونها را دست بزنه و جنسشون را شناسایی کنه.


وقتی حسابی گشت و گذار کرد به سراغ بچه ها و وسایل بازی به راه افتادیم.

وسیله ای که تو این پارک همه بچه ها دوست داشتن سوار شن و کسی پیاده نمیشد

تا بعدی سوار بشه تابش بود که به شکل یک تیوپ بزرگ بود وتعداد زیادی میتونستند

روی این تاب بنشینند و تاب بازی کنن . و اونقدر بازی کرد تا دیر وقت بودو شب شده بود.


واز اونجایی که کسرا هیچوقت از پارک سیر نمیشه. با خواهش وتمنا از پارک بیرون اومدیم.

[ سه شنبه 18 تير 1392 ] [ 11:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هر بار که کسرا را به پارک کوثر میبرم دوست دارم یک عکس جدید داشته باشه

چون سرسبزی و وسعت این پارک واسه جلوه های عکس خیلی قشنگه ولی حیف که

کسرا تن به عکس نمیده مگر اینکه در حالت شیطنت و ایستادن باشه.

لیوان

اینجا هم یک لحظه در حال آب خوردنه و بعد از اون میخواد پا به فرار بزاره چند تا دختر

که تو پارک بودند دیدند که کسرا نمیخواد عکس بگیره سرگرمش میکردن و حالت های

مختلف را بهش نشون میدادند اونهم اونها را خاله صدا میکرد و بهش گفتند دو تا از

انگشتات را بالا بیار کسرا هم به جای انگشت فکر کرد این ابتکار جدیدیه و بلوزش را بالا

زد و خاله ها کلی از دستش خندیدند . هرجند هم گفتم زشته بلوزت را پائین بیار میگفت

مامان اینجوری مدل قشنگیه.

شکم

چند وقت پیش هم که به پارک نیایش رفته بودیم با چند تا پسر که از خودش دوسالی

بزرگتر بودند دور استخر آب مشغول بازی شدند.و اونها خیلی کسرا را دوست داشتند

و جالب اینکه با اینکه بزرگتر بودند حرف کسرا را گوش میکردند کسرا برای شام اومد و

دیگه اوناها را ندید تا اینکه ما نزدیک وسایل بازی رفتیم دو تا از دوستاش  اونجا بودند

و خیلی از دیدنش خوشحال شدند و گفتند که کجا بودی خیلی دنبالت گشتیم .کسرا هم از

دیدنشون خوشحال شد در حین بازی من دیدم یک دختری که پنج ساله بود از کسرا گله

 میکردمن که نفهمیدم جریان چی بوده ولی دیدم کسرا بهش میگه دختر خانوم ببخشید

ولی من مقصر نبودم .از بیان  مودبانه کسرا و عالم بچگی شون واقعا لذت بردم.

 

[ سه شنبه 18 تير 1392 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه بود که به پارک صدف رفتیم .گوشه ای از پارک یک نفر داشت وسایل بازی

میفروخت که بشقاب پرنده هم داشت ما اونو واسه کسرا خریدیم و چون شب هنگام بود

موقع پرت کردن چراغهاش روشن میشد بچه ها به دنبالش راه میافتادن تا وقتی به زمین

میفته اونو بردارند.بعد از کلی بازی با بشقاب پرنده و اسکوترش به خونمون برگشتیم.

از اونجا که کسرا بسیار قدر دانه چندین بار بابت خرید بشقاب پرنده ار منو باباش تشکر کرد.

بشقاب

فردای اونروز بود که تشک های موبل را درآورد و با کرمی که از توی کشو برداشته بود

مشغول خرابکاری بود وقتی باباش سر رسیده بود که تمام تویوپ کرم را روی

تشکهای مبل خالی کرده بود و با دستش همه جا پخش کرده بود منهم که حسابی توی

دلم داشتم حرص میخوردم سریع بشقاب پرندش را برداشتم و بالای یخچال فریزر گذاشتم.

اون از قصد من آگاه شده بود و و به کمک صندلی خودش را بالا کشید تا اونو برداره که

من به باباش اشاره کردم هواسش را پرت کرد و من سریع اونو جای دیگه بالای کمد

مخفی کردم وقتی اومد دید نیست گفت مامان اونو کجا گذاشتی گفتم

من نمیدونم همین بالا بود حتما فرشته مهربون از کارت ناراحت شده و اونو برده، خیلی

ناراحت شد و گفت چرا اونو برده و من هم گفتم به خاطر کارهای خودته که اونو میبره

خلاصه اونشب همینطور گم کرده داشت و با این فکر که اگه کار بد نکنه فرشته مهربون

اونو واسش میاره خوابید تا فردا زودتر به بشقابش برسه من وقتی از سر کارم باهاش

تماس گرفتم گفت مامان من دیگه شیطونی نمیکنم به فرشته مهربون بگو بشقابمو بیاره

منهم گفتم اون خودش میفهمه چون کارهات را نگاه میکنه اگه کار بدی نکنی

حتما واست میاره .وقتی به خونه رسیدم بدون اینکه متوجه باشه بشقاب پرندش را بالای

تابلو گذاشتم. بعد از چند لحظه دوباره ازم پرسید که چرا فرشته مهربون بشقابم را نمیاره

بهش گفتم برو یک گشت و گذاری بکن شاید واست اورده باشه. به باباش اشاره دادم

باهم برید توی حال پایین تابلو اون زودتر از اتاق به پای تابلو رفت و کسرا هم پشت سرش

رفت که یکدفعه باباش بهش گفت کسرا بیا اینجا فرشته مهربون بشقاب پرنده را بالای

قاب خودش گذاشته فهمیده که امروز کارهای بد انجام ندادی خلاصه کلی از فرشته مهربون

پایین تابلو تشکر کرد و به ما هم قول داد که دیگه وسایل خونه را دست نمیزنه

[ سه شنبه 18 تير 1392 ] [ 10:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

میثم خان با همسرشون  بعد از یکسال زندگی مشترک در آمریکا برای جشن ازدواجشون

 به تهران آمدند ویکشنبه 9 تیرماه بود که به عروسی اونها دعوت شدیم.عروسی بسیار

گرمی بود و کسرا هم در جمع بچه های فامیل خیلی بهش خوش میگذشت.

و اونقدر با شاهین و کیانا سرگرم بازی بود که منو باباش را فراموش کرده بود.

 

عروسی میثم

وقتی عروس خانم و آقا داماد  تشریف فرما شدند روی سرشون نقل و پول میرختند

کسرا هم با بچه های دیگه پول جمع کرده بودند و کسرا بین دختر و پسرها از همشون

کوچکتر بود و من فکر نمیکردم تونسته باشه پولی جمع کنه و چون یک لحظه هم نمیدیمش

از کارهاش خبر نداشتم .وقت شام خوردن بود که پیشم اومد و گفت مامان ببین چقدر پول

جمع کردم جیبش را بهم نشون داد دیدم چند تا هزاری جمع کرده گفتم پولهات را به من بده

خونه که رفتیم بهت میدم . خاله مهنازهم بود که به من گفت مامان یادت نره ها میخوام

بندازمش تو قلکم پولهام جمع شه باهاش دوچرخه بخرم و خاله مهناز هم کلی خندید.

به محض اینکه خونه رسیدیم  بهم گفت مامان پس کو پولهام ومن قلکش را آوردم

و یکی یکی پول هاش را به قلکش انداختم دیدم که یک هزاری هم پارست وقتی گفتم

چرا این پارست بابای کسرا گفت کمیاو شاهین و بچه های دیگه میخواستن پولهاش را

بگیرن و این هم نمیداده در اثر کشیدن پاره شده جریان را به صمد آقا گفته اونهم پولهاش

را تا کرده و گذاشته تو جیبش و گفته اجازه نده به جیبت دست بزنن.

 

[ 16 تير 1392 ] [ 9:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بزرگترین کارهای خطرناک کسرا اینکه تو خیابون های فرعی که خلوت هم هست

دوست داره خودش از عرض خیابون رد شه بارها هم بهش تذکر دادیم ولی گوش نمیده

از اینکه خودش رد میشه احساس زرنگی و بزرگی میکنه و من در قالب داستان کارش را

بد و خطرناک جلوه دادم .

فرار

جند روز پیش که من وکسرا به سمت پارک رفتیم گفت مامان تو پیاده رو هستیم  میشه

دستم را ول کنی . گفتم به شرط اینکه با من حرکت کنی. بهم قول داد یک چند دقیقه ای

باهم حرکت میکردیم که یکدفعه مثل برق دوید و چون حرکتمون سر پائینی بود وقتی میدوید

سرعتش بیشتر شد طوری بود که من نتونستم بهش برسم به نبش خیابون پر تردد رسید

از عرض خیابون رد شد که من هم به خیابون رسیدم که یک سمند از دور می اومد.

داد زدم کسرا همونجا وایستا که یک مرتبه با سرعت زیاد وسط خیابون پریدو یک لحظه

مرگ را جلوی چشمام دیدم و گفتم کسرا زیر ماشین رفت.ماشین سمند منو دید که

تقریبا وسط خیابون بودم سرعتش را کم کرد و کسرا رد شد. خیلی خدا را شکر کردم که

پسرم را بهم برگردوندو از راننده سمند تشکر کردم که با احتیاط میروند.

فرار

 از همونجا بغلش کردم و گفتم دیگه پارک نمیبرمت چون حرفمو گوش نمیدی

خیلی گریه کرد و گفت ببخشید اشتباه کردم دیگه اینکار را نمیکنم بهش گفتم همیشه

همینو میگی بهم گفت شیطون گولم زد تو را خدا منو خونه نبر و توی بغلم بی قراری میکرد

دلم به حالش سوخت چون از روی ندانم کاری اینکار را انجام داده بود.

توی راهم خیلی باهاش صحبت کردم و میگفت اخه مامان من خیلی زرنگم میتونم از تو

خیابون رد شم منهم گفتم هرچند که زرنگ باشی ولی سرعت ماشین از شما بیشتره

اون لحظه شیطون تو دلت میاد و میگه رد میشی ولی خدا نکرده زیر ماشین میری قبول کرد

همونجا قول گرفتم که تو پارک از من دور نشو به رمین اسکیت و بالای پارک نرو .ولی به

محض رسیدن پار را به دو گذاشت و به سمت زمین اسکیت دوید و من باز هم جا موندم.

فرار

یک ساعتی از پارک رفتن ما گذشت که بابای کسرا هم به پارک اومد و من کل ماجرا را

واسش تعریف کردم وقتی شنید خیلی ناراحت شد و به کسرا اگه اینکار راکنی آخرین

باریه که بیرون میای  و یک قول محکم به دوتا مون داد که دیگه تکرار نمیکنه.


[ جمعه 14 تير 1392 ] [ 10:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا تا ساعت 9 صبح خوابه وقتی هم که بیدار میشه   صبحونه میخوره و شیطنت هاش

شروع میشه و از در و دیوار بالا میره البته حق داره چون وقتی از کارتون و یا اسباب بازی

خسته میشه باید اینکار ها را انجام بده اینکه از در داره میره بالا مارمولک نیست بلکه خود

کسرا خانه که میخواد از اون تو چشمی نگاه کنه ببینه برون چه خبره و من شکار لحظه ها

کردم و پنهونی ازش عکس گرفتم.

در

یکی دیگر از شیرین کاریهاش مربوط به جند روزه پیشه که وقتی در راهرو باز بوده

و کلید هم روی در بوده کلید را بر میداره و در را بروی باباش میبنده و میره بیرون

باباش هم که با تلفن صحبت میکرده یکدفعه متوجه میشه که در قفل شده  و کسرا 

تو خیابونه،بلافاصله همسایه پائینی را از پنجره صدا میزنه و میگه لطفا کسرا را از 

خیابون بیارید وقتی کسرا به داخل خونه برمیگرده باباش از پشت در میگه کسرا کلید را کجا

گذاشتی و اون میگه پرت کردم تو حیاط آقای حاتمی اونجا هم که میرن میپرسن میگن

 اینجا چیزی نیست وقتی برمیگردن تو خونه می بینندتوی حیاط افتاده و در را باز میکنند.

این بود ماجرای زندانی شدن بابا و خیابون رفتن کسرا که به خیر گذشت.

 


 

 

[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 11:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی است که کسرا دوست داره به مهد بیاد و با بچه ها بازی کنه مخصوصا که

یکبار  قبلا با من به دانشگاه اومده بودو  محیط بیرون مهدکودک و اسباب بازیها را هم

دیده بود اصرار داشت که به مهد بیارمش من هم بدم نمیاومد بیاد چون به خاطر تابستون

دانشگاهمون واسه بچه های کارمند و آزاد آکادمی ورزش بر پا کرده فقط مشکل خوابش را

داشتم چون صبح را تا نه ونیم ده خوابه بلاخره با اینکه خواب بود تو ماشین گذاشتمش

و با هم به دانشگاه اومدیم وقتی بیدار شد خیلی ذوق زده بود و بعد از اینکه صبحونش را

خورد اونو به آکادمی ورزش بردم مربی ها  خیلی گرم باهاش برخورد کردندتا جذب بشه.

 

دانشگاه 


محیط بازی را خیلی دوست داشت و از اینکه به بازی گرفته بودنش خیلی خوشحال بود

 مربی خیلی خوبی داشتن که برای این سنین فقط بازیهای پرش رو تشک و رد شدن از

حلقه و دیر بازیهای کم خطر را بازی میکرد و از اینکه گروهی بازی میکردند لذت میبرد.

دانشگاه

علاقه عجیبی هم به توپ بسکتبال داره و هر چند  یکبار به مربی شون یاد آوری میکرد

که مهنم توپ بسکتبال میخوام و مثل بچه های بزرگتر دوست داشت اونو توی تور بندازه

آخر کار هم بعد از اینهمه تلاش برای پرتاپ توپ از من خواست تا توپ را به حلقه پرتاب کنم.

دانشگاه

بعد از آکادمی ورزش به مهد کودک بردمش بچه ها در حال خوردن میان وعده بودن

کسرا هم با اوناه توی سالن میان وعده خورد و برای رفتن به کلاسهاشون قطار شدن.

کسرا که اولین روز مهدش بود اجازه دادند که ریس قطار باشه و همه پشتش حرکت کردن

منهم بیرون اتاق به خواسته مدیر مهد نشستم تا وقتی از کلاس میاد نگران نشه و حضورم

را بیبنه شاید به راحتی 7 یا 8 بار از کلاس یرون میاومد و دوباره برمیگشت و دوست داشت

بیشتر توی حیاط پیش وسایل باشه بچه ها تو حیاط پشتی استخر شنا داشتن مربی از

تو کلاس بهش نشون داده بود که اگه تو کلاس بمونی من به استخر میبرمت ولی اون به

خاطر اینکه استخر را پیدا کنه به بیرون مهد می اومد و بعد به پشت حیاط میرفت به من

میگفت میخوام محل استخر را پیدا کنم از اینکه مکان یابیش درست بود خوشحال شدم و    

بهش گفتم این حیاط ستخراز خود ساختمون راه داره و الان هم قفله  و من هم برای

شما حوله نیاوردم در اصل این بود که اونروز کوچکترها به استخر رفته بودند و نوبت کلاس

کسرا نبود وتی دید که دیگه موندن تو مهد فایده ای نداره بهم گفت مامان بریم پیش خاله

ها و من اون وبه اتاقم اوردم کلی پله ها را بالا پائین کرد و با آسانسور بازی میکردو تو

اتاقم هم با کامپیوتر بازی کردو وبعد ناهار و یک کم دیگه بازی به خونه اومدیم.

 

[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 8:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

از اتفاق ناخوشایندی که در تاریخ 28 خردادماه  برای کسرا پیش اومد فرو کردن

خاک ژله ای در گوش چپش بود که کارمونو به بیمارستان تخصصی امیر اعلم کشوند.

از اونجا که نتونستن با پنس اونو خارج کنن، گفتن برای عمل بستری بشه که ما خیلی

نگران شدیم چون بهمون گفتن عمل هم بیهوشی داره و هم احتمال زیاد پارگی گوش چون

این شی دقیقا به پرده گوش چسبیده وما ترجیحا پیش متخصص دیگری به نام دکتر رضا پور

که مطبش تو میردادماد ه رفتیم که با یک کار شستشوی ساده گوش این شی را دراورد

خیلی خوشحال شدیم خصوصا اینکه از عمل و بیهوشی راحت شدیم و خدا را خیلی شکر

کردیم و 30 خرداد  به باغ  دایی جون  مصطفی و خانوادش واسه پاگشایی عروس خانم

 دعوت شده بودیم شادیمون جندین برابر شدو به خاطر لطف خداوند شکر بیشتری به جا

 آوردیم. اونشب به ما و کسرا خیلی خوش گذشت خصوصا دو تا گربه ای که خانگی بودن

و کسرا خیلی دنبالشون میکرد و اونها هم خودشونو لوس میکردن و  دورو برش بودن .

گربه ها

 بعد از صرف شام    دیروقت بود که از کرج به راه افتادیم.و کسرا تو ماشین خوابش برد.

از اتفاقات ناخوشاید دیگه تصادف آقای مزینانی و شکستن پا و بستری شدن در بیمارستان

برای عمل بود و ما روز عید شعبان را به خونه خاله احترام رفتیم همه ناراحت عمل بودن

و خوشبختانه عمل به خوبی انجام شد .و همگی برای سلامتیشون دعا کردیم.

اینهم جند تا عکس از کسرا خونه خاله جون احترام.

 

خاله

خاله

خاله

[ سه شنبه 4 تير 1392 ] [ 11:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روزهای بلند بهار و تابستان  خانواده ها به پارک میان تا بچه هاشون راحت تر بازی کنن

ما هم هر روز کارمون با کسرا همینه و بقیه کارهامون از جمله خرید و غیره به زمان دیگر

 موکول میشه طبق معمول هر بعد از ظهر که به یکی از پارکهای تهران میریم ایندفعه به

پارک نیاوران رفتیم و این پارک هم برای کسرا تازگی داشت. مخصوصا که اسکوترش را

هم آورده بود وقبل از بازی و گردش در پارک کلی با اسکوترش بازی کرد.

 

نیاوران

 بعد از بازی با اسکوتر به سراغ مجسمه های پارک رفتیم که از اونها هم خوشش

اومده بود و دوست داشت اونها را دست بزنه و جنسشون را شناسایی کنه.

 


  وقتی حسابی گشت و گذار کرد به سراغ بچه ها و وسایل بازی به راه افتادیم.

وسیله ای که تو این پارک همه بچه ها دوست داشتن سوار شن و کسی پیاده نمیشد

تا بعدی سوار بشه تابش بود که به شکل یک تیوپ بزرگ بود وتعداد زیادی میتونستند

روی این تاب بنشینند و تاب بازی کنن . و اونقدر بازی کرد تا دیر وقت بودو شب شده بود.

 


واز اونجایی که کسرا هیچوقت از پارک سیر نمیشه. با خواهش وتمنا از پارک بیرون اومدیم.

[ جمعه 24 خرداد 1392 ] [ 10:51 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

arosi

چند وقت پیش که نامزدی مریم جون بود .به کسرا خیلی خوش گذشت و هروقت

میگفتیم عروسی مریم جون آرین هم میاد میگفت پس که عروسی میشه .16 خرداد

بود که ما به عروسی رفتیم، قبل از عروسی هم آرین و سروش به خونه ما اومدن و

کسرا دیگه واقعا باورش شده بود که به عروسی میریم .درسا کوچولو هم اولین باری

بود که به خونه ما میآمد.و جالب این که آرین و کسرا جفتشون درسا را با تفنگ لیزریشون

بیدار کردن و دوست داشتن باهاش بازی کنن و اونهم زد زیر گریه خلاصه غوغایی شده بود

پنجشنبه به عروسی رفتیم که کسرا و آرین یک لحظه هم از هم جدا نمیشدند و مانیسا ی

خوشگل و ناز هم تو عروسی بود و وقتی تو بغل عمو مسعودش بود به همراه کسرا عکس

گرفتنتد بعدش هم یکسر کسرا و آرین تا 12 شب با هم بازی کردندوقتی هم که از عروسی

به خونه رفتیم اونقدر خسته بود که فردا تا ساعت 11 صبح خوابید.عروسیاینهم مانیسا جون که با کسرا عکس گرفتن.

عروسی

[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 10:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

جند وقتیه که کسرا تو جواب دادن و حرف زدن شیطنت میکنه و این زمانیه که جواب درست را میدونه

و عمداسر بالا و باشیطنتهای کودکانش جواب میده مثلا در مورد پرسیدن فامیل و یا هر

چیزی که در موردش اطلاعات داره با خنده و شیطنت برعکس جواب میده .چند وقت پیش من تو

اتاقم کار انجام میدادم که کسرا به باباش میگه بابا بیا بریم تو اتاق مامانو اذیت کنیم و باباش هم

از طرز نگاهوحالتشخندش میگیره چند روز پیش هم که باباش داشته ماشین را تمیز میکرده کسرا

هم میره تو حیاط پیشش و باباش بهش میگه واسه چی بیرون اومدی اونهم میگه مامان گفته برو بیرون

باباتو اذیت کن و واقعا هم اذیتش کرده بود.چون وقتی وارد حونه شدن باباش گفت خانم شما گفتی

کسرا بیاد منو اذیت کنه من که حسابی خندم گرفته بود و زود خودمو کنترل کردم و گفتم کسرا

جون من کی به شما گفتم برو بابا را اذیت کن اونهم گفت بابا شوخی کردم دیگه.منهم به خاطر اذیتهاش

خودمو ناراحت نشون دادم و باهاش حرفنمیزدم که یکدفعه گفت مامان من خیلی دوست دارم ولی یک

کوچولو ازت ناراحتم وقتی گفتم چرا آیا من شما را دعوا کردم یا زدمت گفت مامان من خیلی دوست دارم

و رو کرد به باباش و گفت چرا به مامان گفتی که اذیتت کردم باباش هم گفت مگه اذیتم نکردی

ولاستیک دور شیشه ماشین را در نیآوردیتازه به ماشین هم لگد زدی گفتی ٢٠٦ قراضه را نمیخوام

من ماشین شاستی بلند میخوام. همین موقعبودکه نگاهی به من کرد و گفتمامان ببخشید دیگه

بابا را اذیت نمیکنم حالا دوستم داری گفتم آره ولی شرطش معذرت خواهی از باباست اونهم

با معذرت خواهی دل دوتامونو بدست آورد .و قول داد دیگه اذیت نکنه تا وبلاگ بعدی چی نوشته بشه.

kasra

[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 8:48 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 جند وقتیه که کسرا تو جواب دادن و حرف زدن شیطنت میکنه و این زمانیه که جواب درست را میدونه

و عمدا سر بالا و با  شیطنتهای کودکانش جواب میده مثلا در مورد پرسیدن فامیل و یا هر

چیزی که در موردش اطلاعات داره با خنده و شیطنت برعکس جواب میده .چند وقت پیش من تو

اتاقم کار انجام میدادم که کسرا به باباش میگه بابا بیا بریم تو اتاق مامانو اذیت کنیم و باباش هم

 از طرز نگاه و حالتش خندش میگیره چند روز پیش هم که باباش داشته ماشین را تمیز میکرده کسرا

هم میره تو حیاط پیشش و باباش بهش میگه واسه چی بیرون اومدی اونهم میگه مامان گفته برو بیرون

باباتو اذیت کن و واقعا هم اذیتش کرده بود.چون وقتی وارد حونه شدن باباش گفت خانم شما گفتی

 کسرا بیاد منو اذیت کنه من که حسابی خندم گرفته بود و زود خودمو کنترل کردم و گفتم کسرا

جون من کی به شما گفتم برو بابا را اذیت کن اونهم گفت بابا شوخی کردم دیگه.منهم به خاطر اذیتهاش

خودمو ناراحت نشون دادم و باهاش حرف نمیزدم که یکدفعه  گفت مامان من خیلی دوست دارم ولی یک

کوچولو ازت  ناراحتم وقتی گفتم چرا آیا من شما را دعوا کردم یا زدمت گفت مامان من خیلی دوست دارم

 و رو کرد به باباش و گفت چرا به مامان گفتی که اذیتت کردم باباش هم گفت مگه اذیتم نکردی

و لاستیک دور شیشه ماشین را در نیآوردی تازه به ماشین هم لگد زدی گفتی ٢٠٦ قراضه را نمیخوام

من ماشین شاستی بلند میخوام . همین موقع بودکه نگاهی به من کرد و گفت مامان ببخشید دیگه

 بابا را اذیت نمیکنم حالا دوستم داری گفتم آره ولی شرطش معذرت خواهی از باباست اونهم

با معذرت خواهی دل دوتامونو بدست آورد .و قول داد دیگه اذیت نکنه تا وبلاگ بعدی چی نوشته بشه.

 

kasra

[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 8:48 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

وسایل بازی کسرا به چند دسته تقسیم شدند یک دسته از اونها وسایلی هستند که متعلق به زمان

طفولیت کسراست و شامل اسباب بازیهای ابتدایی است مثل ماشینها و عروسکها و جغجغه هاست

یکسری هم که کنترلی هستن و تو کمده که انشالله سال دیگه بتونه با هاشون بازی کنه در اختیارش

قرار میگیره. از اونجا که هر وسیله ای را میشکونه تا ببینه توش چیه وسایل خراب و شکسته زیاد داره که

اونها هم تو سبد دیگه ای قرار داره. یکروز دیدیم با چرخ های شکسته بالا بر وبا بادکنک چوبی و وسایل

دیگه هواپیمای بسیار زیبایی ساخته بود که من خیلی تشویقش کردم و باباش هم وقتی دید خیلی ذوق

کرد و بهش آ فرین گفت.یک خلاقیت دیگش این بود که من تازه از سر کار اومده بودم و روی تختم دراز

کشیده بودم و چون ساکت بود خوابم برد که با صدای خودش که کلی هم ذوق کرده بود بیدار شدم و

دیدم روی دیوار پوشکهای مولفید که خیلی هم ضخامت نداره چسبونده و سر بادکنک که گرده به اول

و در انتها هم یک دم که بسیار شبیه کرم بود گذاشته بود و بهم گفت ببین هزارپا درست کردم اولش

چون در خواب بودم خیلی خیره شدم ببینم روی دیوار چیه و در حین اینکه خیلی از کارش ذوق کردم

بهش گفتم اجازه نداشتی سر کیف کوله پشتیم بری و باباش هم همین را گفت ولی واقعا کارش زیبا بود.

[ يکشنبه 19 خرداد 1392 ] [ 11:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

خواسته های جدید کسرا بعد از ساخت خونه، ماشین شاستی بلنده که بارها این را تکرار کرده و میگه انشالله یعد از ساخت خونمون ماشین شاستی بلند میخریم و ما هم بهش گفتیم انشالله جدیدا هم که میخواد به خرید ماشین اشاره کنه لفظ انشالله را به کار میبره چند روز پیش هم با هم از طریق فلشی که به تلوزیون وصل شده بود کارتون بانی خرگوشه را میدیدم که از من یک لب تاب خواست که عین خرگوشه روی پاهاش بذاره و کارتون ببینه به من گفت مامان به بابا بگو واسم لب تاب بخره ولی وقتی باباش وارد خونه شد قبل اینکه من چیزی بگم خودش خواستش را عنوان کرد و گفت بابا من دیگه این تلوزیون را دوست ندارم لب تاب بخر تا مامان که فلش آورد بزنیم تو لب تاب کارتون ببینم. به باباش گفته بود بابا شما را واسه پولت دوست دارم ولی مامان را به خاطرخودش. و بعد از ده دقیقه به پدرش گفت بیا تا با هم بازی کنیم اونهم بهش گفت حالا که منو به خاطر پولم دوست داری با هات بازی نمیکنم برو با مامانت بازی کن و اونهم در جواب بهش گفت بابا شوخی کردم حالا بیا بازی کنیم.

[ يکشنبه 19 خرداد 1392 ] [ 11:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه بود که به پارک صدف رفتیم .گوشه ای از پارک یک نفر داشت وسایل بازی

میفروخت که بشقاب پرنده هم داشت ما اونو واسه کسرا خریدیم و چون شب هنگام بود

موقع پرت کردن چراغهاش روشن میشد بچه ها به دنبالش راه میافتادن تا وقتی به زمین

میفته اونو بردارند.بعد از کلی بازی با بشقاب پرنده و اسکوترش به خونمون برگشتیم.

از اونجا که کسرا بسیار قدر دانه چندین بار بابت خرید بشقاب پرنده ار منو باباش تشکر کرد.

 

بشقاب

فردای اونروز بود که تشک های موبل را درآورد و با کرمی که از توی کشو برداشته بود

مشغول خرابکاری بود وقتی باباش سر رسیده بود که تمام تویوپ کرم را روی

تشکهای مبل خالی کرده بود و با دستش همه جا پخش کرده بود منهم که حسابی توی

دلم داشتم حرص میخوردم سریع بشقاب پرندش را برداشتم و بالای یخچال فریزر گذاشتم.

اون از قصد من آگاه شده بود و  و به کمک صندلی  خودش را بالا کشید تا اونو برداره که

من به باباش اشاره کردم هواسش را پرت کرد و من سریع اونو جای دیگه بالای  کمد 

مخفی کردم وقتی اومد دید نیست گفت مامان اونو کجا گذاشتی گفتم

من نمیدونم همین بالا بود حتما فرشته مهربون از کارت ناراحت شده و اونو برده، خیلی

ناراحت شد و گفت چرا اونو برده و من هم گفتم به خاطر کارهای خودته که اونو میبره

خلاصه اونشب همینطور گم کرده داشت و با این فکر که اگه کار بد نکنه فرشته مهربون

اونو واسش میاره خوابید تا فردا زودتر به بشقابش برسه من وقتی از سر کارم باهاش

تماس گرفتم گفت مامان من دیگه شیطونی نمیکنم به فرشته مهربون بگو بشقابمو بیاره

منهم گفتم اون خودش میفهمه چون کارهات را نگاه میکنه اگه کار بدی نکنی

حتما واست میاره .وقتی به خونه رسیدم بدون اینکه متوجه باشه بشقاب پرندش را بالای

تابلو گذاشتم. بعد از چند لحظه دوباره ازم پرسید که چرا فرشته مهربون بشقابم را نمیاره

بهش گفتم برو یک گشت و گذاری بکن شاید واست اورده باشه. به باباش اشاره دادم

باهم برید توی حال پایین تابلو اون زودتر از اتاق به پای تابلو رفت و کسرا هم پشت سرش

رفت که یکدفعه باباش بهش گفت کسرا بیا اینجا فرشته مهربون بشقاب پرنده را بالای

قاب خودش گذاشته فهمیده که امروز کارهای بد انجام ندادی خلاصه کلی از فرشته مهربون

پایین تابلو تشکر کرد و به ما هم قول داد که دیگه وسایل خونه را دست نمیزنه

 

 

[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 9:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

arosi

چند وقت پیش که نامزدی مریم جون بود .به کسرا خیلی خوش گذشت و هروقت

میگفتیم عروسی مریم جون آرین هم میاد میگفت پس که عروسی میشه .16 خرداد

بود که ما به عروسی  رفتیم، قبل از عروسی هم آرین و سروش به خونه ما اومدن و

کسرا دیگه واقعا باورش شده بود که به عروسی میریم .درسا کوچولو هم اولین باری

بود که به خونه ما میآمد.و جالب این که آرین و کسرا جفتشون درسا را با تفنگ لیزریشون

بیدار کردن و دوست داشتن باهاش بازی کنن و اونهم زد زیر گریه خلاصه غوغایی شده بود

پنجشنبه به عروسی رفتیم که کسرا و آرین یک لحظه هم از هم جدا نمیشدند و مانیسا ی

خوشگل و ناز هم تو عروسی بود و وقتی تو بغل عمو مسعودش بود به همراه کسرا عکس

گرفتنتد بعدش هم یکسر کسرا و آرین تا 12 شب با هم بازی کردندوقتی هم که از عروسی

به خونه رفتیم اونقدر خسته بود که فردا تا ساعت 11 صبح خوابید.عروسیاینهم مانیسا جون که با کسرا عکس گرفتن.

عروسی

[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 9:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

وسایل بازی کسرا به چند دسته تقسیم شدند یک دسته از اونها وسایلی هستند که متعلق به زمان

طفولیت کسراست و شامل اسباب بازیهای ابتدایی است مثل ماشینها و عروسکها و جغجغه هاست

یکسری هم که کنترلی هستن و تو کمده که انشالله سال دیگه  بتونه با هاشون  بازی کنه در اختیارش

قرار میگیره. از اونجا که هر وسیله ای را میشکونه تا ببینه توش چیه وسایل خراب و شکسته زیاد داره که 

اونها هم تو سبد دیگه ای قرار داره. یکروز دیدیم با چرخ های شکسته بالا بر وبا بادکنک چوبی و وسایل

دیگه هواپیمای بسیار زیبایی ساخته بود که من خیلی تشویقش کردم و باباش هم وقتی دید خیلی ذوق

کرد و بهش آ فرین گفت.یک خلاقیت دیگش این بود که من تازه از سر کار اومده بودم و روی تختم دراز

کشیده بودم و چون ساکت بود خوابم برد که با صدای خودش که کلی هم ذوق کرده بود بیدار شدم و

دیدم روی دیوار پوشکهای مولفید که خیلی هم ضخامت نداره چسبونده و سر بادکنک که گرده به اول

و در انتها هم یک دم که بسیار شبیه کرم بود گذاشته بود و بهم گفت ببین هزارپا درست کردم اولش

چون در خواب بودم خیلی خیره شدم ببینم روی دیوار چیه و در حین اینکه خیلی از کارش ذوق کردم

بهش گفتم اجازه نداشتی سر کیف کوله پشتیم بری و باباش هم همین را گفت ولی واقعا کارش زیبا بود.

[ چهارشنبه 15 خرداد 1392 ] [ 11:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

خواسته های جدید کسرا بعد از ساخت خونه، ماشین شاستی بلنده که بارها این را تکرار کرده و میگه انشالله یعد از ساخت خونمون ماشین شاستی بلند میخریم و ما هم بهش گفتیم انشالله جدیدا هم که میخواد به خرید ماشین اشاره کنه لفظ انشالله را به کار میبره چند روز پیش هم با هم از طریق فلشی که به تلوزیون وصل شده بود کارتون بانی خرگوشه را میدیدم که از من یک لب تاب خواست که عین خرگوشه روی پاهاش بذاره و کارتون ببینه به من گفت مامان به بابا بگو واسم لب تاب بخره ولی وقتی باباش وارد خونه شد قبل اینکه من چیزی بگم خودش خواستش را عنوان کرد و گفت بابا من دیگه این تلوزیون را دوست ندارم لب تاب بخر تا مامان که فلش آورد بزنیم تو لب تاب کارتون ببینم. به باباش گفته بود بابا شما را واسه پولت دوست دارم ولی مامان را به خاطرخودش. و بعد از ده دقیقه به پدرش گفت بیا تا با هم بازی کنیم اونهم بهش گفت حالا که منو به خاطر پولم دوست داری با هات بازی نمیکنم برو با مامانت بازی کن و اونهم در جواب بهش گفت بابا شوخی کردم حالا بیا بازی کنیم.

[ شنبه 11 خرداد 1392 ] [ 11:07 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

فصل اردیبهشت قمصر کاشان و نیاسر از شهر های زیبای ایرانه و ما هم برای

سیر و گشت به نیاسر سرسبز و از اونجا به قمصر رفتیم. باغات پر از گل بودو بوی اون

در تمام شهر پراکنده بودو همه باغها پذیرای مسافرین بودند ما هم برای خرید گلاب به باغ

مریم رفتیم و پس از خریدبه شهر بازیاومدیم که کنار پارک هم نمایشگاه بود ولی ذوق

کسرا برای سوار شدن وسایل برقی زیاد بود و ما بیشتر وقتمون را تو شهر بازی گذروندیم.

ابیانه هم یکی دیگر از روستا هایزیبای کاشانه که خیلی خوش آب و هواست.

ابیانه

تمام خونه هاش کاه گلی و رنگ خاکش هم قرمز ه. مردمبیشتر با لباس های محلی

هستندو این لباسها ی زیبارا به مسافرین کرایه میدادند .

پیرزنه

اینهم ننه پیر زن که کسرا بیشتر تو قصه ها اونو می شناخت و حالا از نزدیک اونو

میدیدبا خاطر جمعی کنارش وایستاد. از هر جایی که بالا میرفت پایین آوردنش با خواهش

و تمنا بو د، کوچههاش شیب دار بودند، کسرا میدوید و شادی میکردو چند بار نزدیک

بود توجوی آب پرتاب شه چون خیلی تند میدویددر کل بهخوش گذشت.

موقع برگشت باز هم اینجا بمونیم بقیه عکسها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ] [ 11:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه بود که با کسرا به برج میلاد رفتیم تا در جشن ازدواج دانشجویی که از قبل

دعوت شده بودیم شرکت کنیم. کسرا خیلی خوشحال بود که به این مراسم میاد و به

همین دلیل صبح را زودتر بیدار شد وآماده رفتن شدیم. مراسم شاد و خوبی بود.

borj

کسرا به محض دوست یابی در سالن همایش پی بازی رفت و هر زمان که موسیقی قطع

میشد صدای اون و دوستش به گوش میرسید و با هیجان داد میزدند ودنبال هم میکردند.

بعد از تموم شدن مراسم و گرفتن گل و شیرینی ومیوه به حیاط برج اومدیم. قبل از پذیرایی

عکسش راگرفتیم کهبیشتراز خودشادادر میاورد وبعد از اونهم به دانشگاه اومدیم

تا مجداد به رستوران بریمولی فبلش کسرا گیر داد که به مهد بریم و منهماونجا را بهش

نشون دادمولی اصلا راضی نمیشد از حیاط مهد بیرون بیاد وبا اصرار من که وسایل داغه

و نمیتونیم استفاده کنیم از اونجا بیرون اومدیم وبرای صرف غذارستوران رفتیم .

و چون خوابش میاومد حاضر شدبه خونه برگردیم. بقیه عکسها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 14:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه بود که با کسرا به برج میلاد رفتیم تا در جشن ازدواج دانشجویی که از قبل

  دعوت شده بودیم شرکت کنیم. کسرا خیلی خوشحال بود که به این مراسم میاد و به

همین دلیل صبح را زودتر بیدار شد وآماده رفتن شدیم. مراسم شاد و خوبی بود.

 borj

 کسرا به محض دوست یابی در سالن همایش پی بازی رفت و هر زمان که موسیقی قطع

میشد صدای اون و دوستش به گوش میرسید و با هیجان  داد میزدند و دنبال هم میکردند.

بعد از تموم شدن مراسم و گرفتن گل و شیرینی ومیوه به حیاط برج اومدیم. قبل از پذیرایی 

 عکسش را گرفتیم که بیشتر از خودش ادا در میاورد  و بعد از اونهم به دانشگاه اومدیم

تا مجداد به رستوران بریم ولی فبلش کسرا گیر داد که به مهد بریم و منهم اونجا را بهش

نشون دادم ولی اصلا راضی نمیشد از حیاط مهد بیرون بیاد و با اصرار من که وسایل داغه

و نمیتونیم استفاده کنیم از اونجا بیرون اومدیم وبرای صرف غذا رستوران رفتیم .

و چون خوابش میاومد  حاضر شدبه خونه برگردیم . بقیه عکسها در ادامه مطلب.

    


ادامه مطلب
[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 14:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 فصل اردیبهشت قمصر کاشان  و نیاسر از شهر های زیبای ایرانه و ما هم برای

سیر و گشت به نیاسر سرسبز و از اونجا به قمصر  رفتیم. باغات پر از گل بود و بوی اون

 در تمام شهر پراکنده بودو همه باغها پذیرای مسافرین بودند ما هم برای خرید گلاب به باغ

 مریم رفتیم و پس از خرید  به شهر بازی اومدیم که کنار پارک هم نمایشگاه بود ولی ذوق

کسرا برای سوار شدن وسایل برقی زیاد بود و ما بیشتر وقتمون را تو شهر بازی گذروندیم.

ابیانه هم یکی دیگر از روستا های زیبای کاشانه که خیلی خوش آب و هواست.

   ابیانه

تمام خونه هاش کاه گلی و رنگ خاکش هم قرمز ه. مردم بیشتر  با لباس های محلی

هستند و این لباسها ی زیبا را به مسافرین کرایه میدادند .

پیرزنه

اینهم ننه پیر زن که کسرا بیشتر تو قصه ها  اونو می شناخت و حالا از نزدیک اونو

میدید با خاطر جمعی کنارش وایستاد.  از هر جایی که بالا میرفت پایین آوردنش با خواهش

 و تمنا بو د، کوچه هاش شیب دار بودند، کسرا میدوید و شادی میکردو چند بار نزدیک

بود تو جوی آب پرتاب شه چون خیلی تند میدوید در کل  به خوش گذشت .

 موقع برگشت باز هم اینجا بمونیم بقیه عکسها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

یکی از پارکهایی که به خونمون خیلی نزدیکهپارک گلها در مجتمع گلهاست.

دو روز پیش من و کسرا آماده شدیم تا به پارک بریم به اصرار کسرا کامیونش را براه

انداختیم. وقتی تو پارک بچه ها کسرا را با کامیون دیدند صداشزدند تا باهم بازی کنن

کامیون

کامیون

من هم مواظب بودم تا با هم دعوا نکنن کسرا هم همیشه وسایل بازیش را به بچه ها میده

همین پسری که مشکی پوشیده و جلوی کسرا نشسته کامیونش را برداشت و شروع کرد

به دویدن کسرا هم به خاطر اینکه کامیونش را بگیره پشت سرش میدوید که امیر علی

کامیونش را زمین زد و چرخش کنده شد من هم یک لحظه دیدم که امیر علی چرخ کامیون

را به بالا پرتاب کردمن وقتی نزدیکتر شدم دیدم که کسرا لبهدیوار ایستاده و میخواد

تا چرخش را از بالای دیوار بیاره پشتش همپرتگاه خیلی گود یبود که من به کسرا گفتم

حرکت نکن پرت میشی و خوشبختانه همونجا وایستاد و من خودمو بهش رسوندموآروم

از روی دیوارهپایینآوردمش. خودم خیلی هول کردم و تا شب دپرس بودم و از اینکه

خداوند اونو حفظ کرد تا من برسم خیلیشکر کردمالهی همه بچه ها در پناه حق و

زیر سایه پدر و مادر بزرگ شن.آمین یا رب العالمین.

پارک

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 12:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

یکی از پارکهایی که به خونمون خیلی نزدیکه پارک گلها در مجتمع گلهاست.

دو روز پیش من و کسرا آماده شدیم تا به پارک بریم به اصرار کسرا کامیونش را براه

انداختیم. وقتی تو پارک بچه ها کسرا را با کامیون دیدند صداش زدند تا با هم بازی کنن

کامیون

کامیون

من هم مواظب بودم تا با هم دعوا نکنن کسرا هم همیشه وسایل بازیش را به بچه ها میده

همین پسری که مشکی پوشیده و جلوی کسرا نشسته کامیونش را برداشت و شروع کرد

به دویدن کسرا هم به خاطر اینکه کامیونش را بگیره پشت سرش میدوید که امیر علی

کامیونش را زمین زد و چرخش کنده شد من هم یک لحظه دیدم که امیر علی چرخ کامیون

را به بالا پرتاب کرد من وقتی نزدیکتر شدم دیدم که کسرا  لبه دیوار ایستاده و میخواد 

 تا چرخش را از بالای دیوار بیاره پشتش هم پرتگاه خیلی گود ی بود که من به کسرا گفتم

حرکت نکن پرت میشی و خوشبختانه همونجا وایستاد و من خودمو بهش رسوندم و آروم

از روی دیواره پایین آوردمش. خودم خیلی هول کردم و تا شب دپرس بودم و از اینکه

خداوند اونو حفظ کرد تا من برسم خیلی شکر کردم الهی همه بچه ها در پناه حق و

زیر سایه پدر و مادر بزرگ شن.آمین یا رب العالمین.

       پارک  

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 12:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بچه ها جایزه گرفتن را دوست دارن و کسرا هم از این قائده مستثنی نیست.

و هر موقع که کار خوبی انجام میده به خاطر اینکه تشویق بشه از طرف من و یا

پدرش جایزه دریافت میکنه . روز جمعه بود که من و کسرا با هم تنها بودیم و بعد از بیدار

شدن از خواب و صبحونه خوردن . کارتون دیدن کم کم خودش را برای رفتن به پارک آماده

میکرد. من مقداری کار داشتم و بهش قول دادم که زمانش برسه

حتما میبرمشو به شرط اینکه کار خطایی هم انجام نده بهش پاستیل میدم .

چند باری برای جیش کردن بهدستشویی رفت و گفت من پسر خوبی شدم

جایزم را بده و از من جایزه پاستیل گرفت.بعد از مدتی ترفندی به کار برد

و گفت مامان من پارسام شما هم خاله باش گفتم باشه وحسابی از کارهای خودش

تعریف کرد و کار های بد کسرا را به رخ من میکشید و مدام میگفت خاله ببین من

پسر خوبیم ولی کسرا پسر خوبی نیست من هم میگفتم کسرا پسر خوبیه اشتباه کرده

ولی اصرار میکرد که نه من پسر خوبیم و کسرا پسر بدیه و در آخر حرف هاش بهم گفت

خاله سهم پاستیل کسرا مال منه چون اون پسر خوبی نبوده وفتی سهم کسرا را از من

گرفت گفت ببین من پسر خوبیم من پارسام سهم پارسا را هم بده و به همین راحتی دو

سهم از خوراکی ها را از آن خودش کرد.

[ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ] [ 12:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 بچه ها جایزه گرفتن را دوست دارن و کسرا هم از این قائده مستثنی نیست.

و هر موقع که کار خوبی انجام میده به خاطر اینکه تشویق بشه از طرف من و یا

پدرش جایزه دریافت میکنه . روز جمعه بود که من و کسرا با هم تنها بودیم و بعد از بیدار

شدن از خواب و صبحونه خوردن . کارتون دیدن کم کم خودش را برای رفتن به پارک آماده

میکرد. من مقداری کار داشتم و بهش قول دادم که زمانش برسه

حتما میبرمش و به شرط  اینکه کار خطایی هم انجام نده بهش پاستیل میدم .

چند باری برای جیش کردن به دستشویی  رفت و گفت من پسر خوبی شدم

 جایزم را بده و از من جایزه پاستیل گرفت.بعد از مدتی ترفندی به کار برد

و گفت مامان من پارسام شما هم خاله باش گفتم باشه وحسابی از کارهای خودش

تعریف کرد و کار های بد کسرا را به رخ من میکشید و مدام میگفت خاله ببین من

پسر خوبیم ولی کسرا پسر خوبی نیست من هم میگفتم کسرا پسر خوبیه اشتباه کرده

ولی اصرار میکرد که نه من پسر خوبیم و کسرا پسر بدیه و در آخر حرف هاش بهم گفت

خاله سهم پاستیل کسرا مال منه چون اون پسر خوبی نبوده وفتی سهم کسرا را از من

گرفت گفت ببین من پسر خوبیم من پارسام سهم پارسا را هم بده و به همین راحتی دو

سهم از  خوراکی ها را از آن خودش کرد.

[ شنبه 14 ارديبهشت 1392 ] [ 11:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتها بود پسرم دوست داشت کیفی برای رفتن به مهد کودک و مدرسه داشته باشه

این آرزوبا خرید کیف برآورده شد و شوق رفتن به مدرسه در او چندین برابر شد.

روزهای اول کوله پشتیشرا به دوش میانداخت و تا صبح باکیفش میخوابید.

هرجایی هم که میرفتیم اونو با خودش میبرد و هر کسی هم که به خونمون میاومد

کوله پشتیش را بهشون نشون میداد.

bag

به خاطر خرید کیف خیلی ازمون تشکر کرد و گفت خیلی خوشحالم

که واسم کیف خریدین حالا دیگه میتونم با کیفم به مدرسه برم .

دیروز هم عمه کسرا به دیدنش اومد و حسابی برای کیف جدیدش خوراکیخریده بود.

من با خونه تماس گرفتم تاحالش رابپرسمکه بهم گفت من کتاب داستان و خوراکیها یم

راتوی کیفم گذاشتم تا بعد از ظهر به پارک برم و با دوستام خوراکیها را بخوریم.

[ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 ] [ 11:49 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتها بود پسرم دوست داشت کیفی برای رفتن به مهد کودک و مدرسه داشته باشه

این آرزوبا خرید کیف برآورده شد و شوق رفتن به مدرسه در او چندین برابر شد.

روزهای اول   کوله پشتیش را به دوش میانداخت و تا صبح با کیفش میخوابید .

هرجایی هم که میرفتیم اونو با خودش میبرد و هر کسی هم که به خونمون می اومد

کوله پشتیش را  بهشون   نشون میداد.

bag

 به خاطر خرید کیف خیلی ازمون تشکر کرد و گفت خیلی خوشحالم

که واسم کیف خریدین حالا دیگه میتونم  با کیفم  به مدرسه برم .

 دیروز هم عمه کسرا به دیدنش اومد و حسابی برای کیف جدیدش  خوراکی  خریده بود.

 من با خونه تماس گرفتم تا حالش را بپرسم که بهم گفت من کتاب داستان و خوراکیها یم

را توی کیفم گذاشتم تا بعد از ظهر به پارک برم و با دوستام خوراکیها را بخوریم.

[ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 ] [ 11:49 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هر وقت بخواهیم شیر باز بگیرم به شهرک شهید محلاتی میریم وبه پارک اونجا هم

سری میزنیم کوچکتر که بود از وسایل بیل مکانیکی و چرخ وفلک اونجا خوشش می اومد.

ولی حالا که بزرگتر شده دوستهایی که باهاشبازی میکنن واسشمهمتر از وسایل پارکند.

چون هر وقت شبهابراش قصه ای تعریف میکنم حتما دوست های پارکش مثل امیرحسین

و شایان رایاد می کنه و میگه بگو تو پارک با دوستامون چه بازی میکردیم.

از اونجا که روابط عمومیش خوبهو سریعا دوست یابی میکنه تو این پارک هم خیلی زود

دوست گیر آورد و باهاشون همبازی شد.

محلاتی

اینجا روی اتاقک کشتی نشستن

کشتی

اینجا هم داره کشتی زا هدایت میکنه

محلاتی

خاکبرداری با بیل مکانیکی

[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 11:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هر وقت بخواهیم شیر باز بگیرم به شهرک شهید محلاتی میریم وبه پارک اونجا هم

سری میزنیم کوچکتر که بود از وسایل بیل مکانیکی و چرخ وفلک اونجا خوشش می اومد.

ولی حالا که بزرگتر شده دوستهایی که باهاش بازی میکنن واسش مهمتر از وسایل پارکند.

چون هر وقت شبها براش قصه ای  تعریف میکنم حتما دوست های پارکش مثل امیرحسین

و شایان را یاد می کنه و میگه بگو تو پارک با دوستامون چه بازی میکردیم.

از اونجا که روابط عمومیش خوبه و سریعا دوست یابی میکنه تو این پارک هم خیلی زود

دوست گیر آورد و باهاشون همبازی شد.

محلاتی

اینجا روی اتاقک کشتی نشستن

کشتی

اینجا هم داره کشتی زا هدایت میکنه

محلاتی

خاکبرداری با بیل مکانیکی 

[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 11:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا هیچ پارکی را به اندازه پارک گلها دوست نداره چون دوستان جدیدی پیدا کرده

و تقریبا هر روز میتونه اونها را ببینه و از هر بهونه ای برای بیشتر موندن تو پارک استفاده

میکنه. آخرهای فروردین بود که به پارک گلها رفتیم دخترها قاصدک پیدا کرده بودند

وهمه با هم مسابقه گذاشتند تا ببینن که کدومشون زودتر قاصدکها را فوت میکنهو در

حال فوت کردن بودن که کسرا هم به اونها ملحق شد و من هم ازاونها عکس گرقتم.

پارک

قاصدک

foot

foot

[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا هیچ پارکی را به اندازه پارک گلها دوست نداره چون دوستان جدیدی پیدا کرده

و تقریبا هر روز میتونه اونها را ببینه و از هر بهونه ای برای بیشتر موندن تو پارک استفاده

میکنه. آخرهای فروردین بود که به پارک گلها رفتیم دخترها قاصدک پیدا کرده بودند

و همه با هم مسابقه گذاشتند تا ببینن که کدومشون زودتر قاصدکها را فوت میکنه و در

حال فوت کردن بودن که کسرا هم به اونها ملحق شد و من هم از اونها عکس گرقتم. 

پارک

قاصدک

foot

foot

[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پارسال تابستون بود که با کسرا به پارکی در خیابان شریعتی رفتیم که تو این

پارک ماکت ومجسمه حیوانات را داخل فضای سبز گذاشتن و اکثر بچه ها دوست

دارن که سوار این حیوانات شن و بزرگتر ها هم ازشون عکس میگیرن .وقتی داستانی

را میخواد تا واسش تعریف کنمحتما یک قصه مربوط بهپارک باغ وحش حیواناته.

کورکودیل

این پارک خیلی سر سبز و زیباست و هینطور لاله های بسیار زیبایی راکاشتن که واقعا

تنوعش بی نظیره کسرا هم که عاشق حیواناتوگلها ست.یکی از بچه ها گلی را کند

و ما هم مشغول فیلم برداری و عکس از کسرا بودیم که دیدیم او نهم به طبعه دوستش

گلی را کندبهش تذکر دادیم که نباید گل رامی کندیو دیگه اینکار انجام نده که ناگهان

مامور پارک یک جیغ بلندی سر هر دوتاشون کشید کسرا که گل را انداخت و طرفمون دوید

و بعد اونهم از کنارمونتکوننخورد و همش توپارک و ماشین میگفت چرا اون آقا داد زد من

ترسیدم و ما بهش گفتیم اشکالی نداره اون باید از گلها مراقبت کنه تا کسی گلها را نکنه.

قانع نمیشد و میگفت من مامور پارک را دوست ندارم و از صدای بلندشجا خورده بود.

گل کندن

پنگوئن

با تاریک شدنهوا ازپارک برگشتیم ولی همچنان کسرا از اون جیغ حالش گرفته بود

و همش این موضوع را تکرار میکردکه من اون مامور پارک را که جیغ زد دوست ندارم.

[ دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ] [ 14:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا پارک جنگلی را خیلی دوست داره و چو ن بهخونمون نزدیکه سعی میکنیم

از مسیر جنگل ردشیمتا لذت بیشتری از طبیعت ببره . یکروز خاله جون احترام با ماتماس

گرفت و گفت امروز میخواهیم بیاییم پارک جنگلی. شما ها هم برای ناهار با ماباشید

با اینکه ما به جنگل نزدیک هستیم ولی رفتنمون به پارک خیلی طول کشید وحسابی

وقتمون تلف شدچون انروز کسرا خیلی دیر از خواب بیدار شد. تو جنگل خیلی بهمون

خوش گذشت مخصوصاکه تیم بازیگران باب اسفنجیمانا جون و مریم جون و مسعودجون

همه اونجا بودن و جمعشون جمع بود. کسرا باهاشو ن خیلیبازی کردو کلی باهم عکس

انداختن. اونروز ناهارجوجه کبابی براه کردن و کسرا هم همش دور ور منقلمیچرخید و

دوست داشت کمک کنه به همین خاطر هروقت که وارد جنگل میشیم کسرا اصرار میکنه

که تو پارک بمونیم و جوجه کباب بخوریم.ایام عید بودو همه واسه عید دیدنی با هامون

تماس میگرفتنو ما مجبور بودیم ساعت4بعد از ظهر ازجنگلبه خونهبرگردیم .

اینهم چند تا عکس از کسرا توی جنگل

منقل

جنگل

[ دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ] [ 11:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

امسال به جشنواره برج میلاد که تو عید برگزار شد رفتیم . یک قسمت از جشنواره

بیرون برج برگزار میشد که چادرهای عشایر هم به چشم میخوردو از شهر های

مختلف برای فروش محصولاتشون به برج دعوت شده بودند.قسمتی دیگر باغ وحش

حیوانات بود و آبزیان دریایی و انواع مارها ،کسرا از شتر دوکوهانه خوشش اومد و

دوست داشت بیشتر پیش اون بمونه و قسمت دیگر حیاط برج نقاشی و کار دستی برای

کودکان داشت که کسرا بعد رنگ آمیزی و نقاشی ماسک صورت وکلاه جایزه گرفت .بعدش

با عمه کسراو طناز دخترشبه قسمت استخر ماهگیری رفتیم که مخصوص کودکان بود

بعد ماهیگیریهم به سالن برج و دیدندی های اونجا رفتیم.

برج میلاد

اینهمقسمتی ازهفت سین برج میلاد

هفت سین برج

[ دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ] [ 9:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هوای عید امسال شمال خیلی خوب و عالی بود وچون بارندگی نبود برای برگشت

از شمال هم اذیت نشدیم .دایی ابوالقاسم سفر حج در پیش داشت به همین خاطر

ما بعد از ظهر از شمال حرکت کردیم و برای اینکه بتونیم از دایی و زن دایی کسرا و

همینطور بچه هاشون خداحافظی کنیم ساعتدوازدهشب به سمنان رسیدیم و ساعت

یک نصف شب بود که تو ترمینال از زائرین خداحافظی کردیم وبه خونه خاله جون جمیله

اومدیم کسرا که خیلی خوشحال بود و با اینکه خیلی از شب گذشته بود از خوشحالی

نمیخوابید. کم کم باورش شد که ما قراره خونه خاله جون جمیله بمونیم. و با این امید

که فردا آرین پسر داییش را میبینه خوابید که صبح زودتر بریم خونه آرین تا با هم

بازی کنن. این هم چند تا عکس از آرین و کسرا.

عید 92 آرین و کسرا

a.k

k

[ شنبه 31 فروردين 1392 ] [ 14:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

خیلی وقت ها تصمیمرفتن به شمال راداشتیمامابرنامه ما جور نمی شد که

با کسرا کنار دریا بریم ولی عید امسال فرصت خوبی برامون پیش اومد

تا به شمال بریمو پسرمون از نزدیک ساحل و دریا را ببینه و لذت ببره

.وقتی وارد منطقه ساحلی شدیم ،کسرا به طرف دریا دوید،با اینکه آفتاب خوبی

میتابید ولی هوا سرد بود و باد یخ می وزیدو با تمام اینها همیشه ساحل و دریا

قشنگیهای خودشون را دارن کسرا هم از دیدن دریا خیلی لذت برد و دوست داشت

کنار دریا باشه ولی از موج میترسید و سریعا به عقب برمیگشت من و اون چندین بار

با موجها به جلو عقب میرفتیم و با هم بازی میکردیم و شکلهایی را هم به روی ماسه ها

نقاشی کردیم و کسرا نگاه میکرد که بعد ازنقاشی چطور موجها به طرف ساحل میامدند

ونقاشی ما را محو میکردن و من وکسرا با اومدن موج سریع عقب میرفتیم که با

این حرکت خیلی میخندید و دوباره به جای قبلیمون برمیگشتیم بعد از دریا از جاهای

دیدندی دیگه هم با هم عکس گرفتیم و این اولین خاطرهکنار دریای ما با کسرا شد.

darya

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 28 فروردين 1392 ] [ 11:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهز روز چهارشنبه بود که بعد از سال تحویل واسه عید دیدنی خونه خاله جون

احترام رفتیم،مانیسا جون هم اونجا بود.کسراازاهل خونه عیدی گرفت .ازمسعود جون

هم عروسک باب اسفنجیعیدی گرفتوکلی خوشحال شد و از اونجایی که همیشه

دوست داره در قالب باب اسفنجی باشه با پسر خاله و دختر خاله هاش این نقش رابازی

کردوخیلی بهش خوش گذشت .کسرا خونه خالش رافراواندوست داره و مدت زیادی

bab esfanji

را اونجا موندیم و بههمین دلیلنتونستیم دیگه عید دیدنی کنیم و روز اول عید

هم تموم شد. فردای اونروز هم به خونه مامان حاجی رفتیم و کلی خوش گذروند

روز یکشنبه هم واسه ناهاربهخونه داییجونمحمد رفتیم و کسرا هم که تیم بازیگران

دختر خاله ها و پسر خاله هاش را دیدبسیار خوشحال شد و همه اونها را به اسم

نقش ها شون صدا میزد،اونها هم هر موقع بهش میرسیدنبهشمیگفتناحوال باب

اسفنجی چطوره و حسابیبااین اسم حال میکرد.

bab

[ سه شنبه 27 فروردين 1392 ] [ 14:45 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

خدای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیام‌آور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برترمبارک باد.

پارک

تحویل سال در ساعت 2.31 دقیقه اتفاق افتاد. قبل از سال تحویل بیرون بودیم که با

عجله تونستیم یکساعت قبل از تحویل سال خونه در کنار سفره هفت سین باشیم .کسرا

هم از سفره هفت سینی که روی میز گذاشته بودیم کمال استفاده را برد و یک لحظه قبل

سال تحویل،در ورودی را که با سمنو نقاشی شده بود را پاک میکردم البته چون همه

سفره هفت سین در دسترس بود مخصوصا ماهی هایی که در تنگ بودن و کسرا هم

دوست داشت ماهیگیری کنه بعد از فیلم برداری سریعا سفره هفت سین را جمع کردیم تا

دست گل کمتری به بار بیاد. دعای سالتحویل ما هم مثل همه پدر و مادر ها سلامتی اونها

در سایه بزرگتراشون بود. امیدوارمهمیشه شاد و خرم باشید.

[ شنبه 24 فروردين 1392 ] [ 11:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

  پارسال تابستون بود که با کسرا به پارکی در خیابان شریعتی رفتیم که تو این

پارک ماکت ومجسمه حیوانات را داخل فضای سبز گذاشتن و اکثر بچه ها دوست

دارن که سوار این حیوانات شن و بزرگتر ها هم ازشون عکس میگیرن .وقتی داستانی

را میخواد تا واسش تعریف کنم حتما یک قصه مربوط به پارک باغ وحش حیواناته.

 

کورکودیل

این پارک خیلی سر سبز و زیباست و هینطور لاله های بسیار زیبایی را کاشتن که واقعا

تنوعش بی نظیره کسرا هم که عاشق حیوانات وگلها ست .یکی از بچه ها گلی را کند

و ما هم مشغول فیلم برداری و عکس از کسرا بودیم که دیدیم او نهم به طبعه دوستش

 گلی را کند بهش تذکر دادیم که نباید گل را می کندی و دیگه اینکار انجام نده که ناگهان

مامور پارک یک جیغ بلندی سر هر دوتاشون کشید کسرا که گل را انداخت و طرفمون دوید

و بعد اونهم از کنارمون تکون  نخورد و همش توپارک و ماشین میگفت چرا اون آقا داد زد من

ترسیدم و ما بهش گفتیم اشکالی نداره اون باید از گلها مراقبت کنه تا کسی گلها را نکنه.

قانع نمیشد و میگفت من مامور پارک را دوست ندارم و   از صدای بلندش جا خورده بود.

گل کندن

پنگوئن

 با تاریک شدن هوا ازپارک برگشتیم ولی همچنان کسرا از اون جیغ حالش گرفته بود

و همش این موضوع را تکرار میکرد که من  اون مامور پارک را که جیغ زد دوست ندارم. 

[ جمعه 23 فروردين 1392 ] [ 14:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهر سه شنبه بود که برای چهارشنبه سوری به باغ دایی شیروان دعوت شدیم

ولی از اونجا که اکثرا سرما خورده بودن به باغ نرفتیم و به قصد گردش در خیابون از خونه

بیرون اومدیم خوشبختانه جلوی یکی دوتا از این بوستانها آتشی ملایمی درست کرده بودن

که بچه ها راحت از اون میپریدن.کسرا هم که این بچه ها را دید شارژشد و گفت منهم

دوست دارم بپرم و با کمک باباش چند بار از آتش پرید و اونقدر گرم و خوب بود که ما هم

چند باری پریدیم و از گرماش لذت بردیم و به کسرا هم که حسابی خوش گذشته بود

دوست نداشت از آتش و بچه ها دور بشه که با خواهش و تمنا برای دیدن و پریدن از آتیش

به جای دیگه ای رفتیم که تو ارتفاعات بود و خیلی ها برای کردن بالن آرزوها به

بلندتریننقطه که بام تهران بود اومده بودن و از اونجا بالن های خودشونو به هوا

میفرستادن و چون زیر بالن ها روشن بود در فضا خیلی جالب بود وبا وزیدن باد

ارتفاع بیشتری میگرفت که زیبایی خاصی به اون منطقه داده بود.با اینکه امسال

نتونستیم با اقوام باشیم ولی بد هم نبود و بیرون خونه و با پریدن آتش به کسرا

و ماخیلی خوش گذشت.

 چهارشنبه سوری

بالن آرزوها

بالن آرزوها

[ سه شنبه 20 فروردين 1392 ] [ 11:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا پارک جنگلی را خیلی دوست داره و چو ن به خونمون نزدیکه سعی میکنیم

از مسیر جنگل ردشیم تا لذت بیشتری از طبیعت ببره . یکروز خاله جون احترام با ما تماس 

  گرفت  و گفت امروز میخواهیم بیاییم پارک جنگلی. شما ها هم برای ناهار با ماباشید

با اینکه ما به جنگل نزدیک هستیم ولی رفتنمون به پارک خیلی طول کشید وحسابی

وقتمون تلف شد  چون انروز کسرا خیلی دیر از خواب بیدار شد . تو جنگل خیلی بهمون 

خوش  گذشت مخصوصا که تیم بازیگران باب اسفنجی مانا جون و مریم جون و مسعودجون

 همه اونجا بودن و جمعشون جمع بود . کسرا باهاشو ن خیلی بازی کردو  کلی با هم عکس

انداختن .  اونروز ناهار جوجه کبابی براه کردن و کسرا هم همش دور ور منقل میچرخید و

دوست داشت کمک کنه به همین خاطر هروقت که وارد جنگل میشیم کسرا اصرار میکنه

که تو پارک بمونیم و جوجه کباب بخوریم.ایام عید بودو همه واسه عید دیدنی با هامون

 تماس میگرفتن و ما مجبور بودیم ساعت4 بعد از ظهر از جنگل به خونه برگردیم .

اینهم چند تا عکس از کسرا توی جنگل

منقل

جنگل

[ جمعه 16 فروردين 1392 ] [ 11:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

امسال به جشنواره برج میلاد که تو عید برگزار شد رفتیم . یک قسمت از جشنواره

بیرون برج برگزار میشد که چادرهای عشایر  هم به چشم میخوردو از شهر های

مختلف برای فروش محصولاتشون به برج دعوت شده بودند.قسمتی دیگر باغ وحش

حیوانات بود و آبزیان دریایی و انواع مارها ،کسرا از شتر دوکوهانه خوشش اومد و

دوست داشت بیشتر پیش اون بمونه و قسمت دیگر حیاط برج نقاشی و کار دستی برای

کودکان داشت که کسرا بعد رنگ آمیزی و نقاشی ماسک صورت وکلاه جایزه گرفت .بعدش

با عمه کسرا و طناز دخترش به قسمت استخر ماهگیری رفتیم که مخصوص کودکان بود

بعد ماهیگیری هم به سالن برج و دیدندی های اونجا رفتیم.

برج میلاد

اینهم  قسمتی از هفت سین برج میلاد 

هفت سین برج

 

[ پنجشنبه 15 فروردين 1392 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

هوای عید امسال شمال خیلی خوب و عالی بود وچون بارندگی نبود برای برگشت

از شمال هم اذیت نشدیم .دایی ابوالقاسم سفر حج در پیش داشت به همین خاطر

ما بعد از ظهر از شمال حرکت کردیم و برای اینکه بتونیم از دایی و زن دایی کسرا و

همینطور بچه هاشون خداحافظی کنیم ساعت  دوازده  شب به سمنان رسیدیم و ساعت

یک نصف شب بود که تو ترمینال از زائرین خداحافظی کردیم وبه خونه خاله جون جمیله

اومدیم کسرا که خیلی خوشحال بود و با اینکه خیلی از شب گذشته بود از خوشحالی

نمیخوابید. کم کم باورش شد که ما قراره خونه خاله جون جمیله بمونیم. و با این امید

که فردا آرین پسر داییش را میبینه خوابید که صبح زودتر بریم خونه آرین تا با هم

بازی کنن. این هم  چند تا عکس از آرین و کسرا.

عید 92 آرین و کسرا

a.k

k

[ چهارشنبه 14 فروردين 1392 ] [ 14:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

خیلی وقت ها تصمیم رفتن  به شمال را داشتیم اما برنامه ما جور  نمی شد که

 با کسرا  کنار دریا بریم ولی عید امسال فرصت خوبی برامون پیش اومد

تا به شمال بریم و پسرمون از نزدیک ساحل و دریا را ببینه و لذت ببره

 .وقتی وارد منطقه ساحلی شدیم ،کسرا به طرف دریا دوید، با اینکه آفتاب خوبی

 میتابید ولی هوا سرد بود و باد یخ می وزیدو با تمام اینها همیشه ساحل و دریا

قشنگیهای خودشون را دارن  کسرا هم از دیدن دریا خیلی لذت برد و دوست داشت

 کنار دریا باشه ولی از موج میترسید و سریعا به عقب برمیگشت من و اون چندین بار

با موجها  به جلو عقب میرفتیم و با هم بازی میکردیم  و شکلهایی را هم به روی ماسه ها

نقاشی کردیم و کسرا نگاه میکرد که بعد از نقاشی چطور موجها به طرف ساحل میا مدند 

و نقاشی ما را محو میکردن و من وکسرا با اومدن موج سریع عقب میرفتیم که با

این حرکت خیلی میخندید و دوباره به جای قبلیمون برمیگشتیم بعد از دریا از جاهای

 دیدندی دیگه هم با هم عکس گرفتیم و این اولین خاطره کنار دریای ما با کسرا شد. 

 

 darya

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ 11 فروردين 1392 ] [ 11:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهز روز چهارشنبه بود که بعد از سال تحویل واسه عید دیدنی خونه خاله جون

احترام رفتیم ،مانیسا جون هم اونجا بود.کسرا از  اهل خونه عیدی گرفت .ازمسعود جون

 هم عروسک باب اسفنجی عیدی گرفت و  کلی خوشحال شد و از اونجایی که همیشه

دوست داره در قالب باب اسفنجی باشه  با پسر خاله و دختر خاله هاش این نقش رابازی

کرد و خیلی  بهش خوش گذشت .کسرا خونه خالش را فراوان  دوست داره و مدت زیادی

 

bab esfanji

 را اونجا موندیم و به همین دلیل  نتونستیم  دیگه عید دیدنی کنیم و روز اول عید

هم تموم شد. فردای اونروز هم به خونه مامان حاجی رفتیم و کلی خوش گذروند

 روز یکشنبه هم واسه ناهار  به خونه دایی  جون محمد رفتیم و کسرا هم که تیم بازیگران

 دختر خاله ها و پسر خاله هاش را  دید بسیار خوشحال شد و همه اونها را به اسم

نقش  ها شون  صدا میزد،اونها هم  هر موقع بهش میرسیدن بهش میگفتن احوال باب

اسفنجی چطوره و حسابی بااین اسم حال میکرد.

 

bab

[ دوشنبه 5 فروردين 1392 ] [ 14:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

خدای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیام‌آور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر  مبارک باد.

 

 

پارک   

تحویل سال در ساعت 2.31 دقیقه اتفاق افتاد. قبل از سال تحویل بیرون بودیم که با

عجله تونستیم یکساعت قبل از تحویل سال خونه در کنار سفره هفت سین باشیم .کسرا

هم از سفره هفت سینی که روی میز گذاشته بودیم کمال استفاده را برد و یک لحظه قبل

سال تحویل،در ورودی را که با سمنو نقاشی شده بود را پاک میکردم البته چون همه

  سفره هفت سین  در دسترس بود مخصوصا ماهی هایی که در تنگ بودن و کسرا هم

دوست داشت ماهیگیری کنه بعد از فیلم برداری سریعا سفره هفت سین را جمع کردیم تا

دست گل کمتری به بار بیاد. دعای سال تحویل ما هم مثل همه پدر و مادر ها سلامتی اونها

در سایه بزرگتراشون بود. امیدوارم همیشه شاد و خرم باشید.  

[ پنجشنبه 1 فروردين 1392 ] [ 11:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از ظهر سه شنبه بود که برای چهارشنبه سوری به باغ دایی شیروان دعوت شدیم

ولی از اونجا که اکثرا سرما خورده بودن به باغ نرفتیم و به قصد گردش در خیابون از خونه

بیرون اومدیم خوشبختانه جلوی یکی دوتا از این بوستانها آتشی ملایمی درست کرده بودن

که بچه ها راحت از اون میپریدن.کسرا هم که این بچه ها را دید شارژشد و گفت منهم

دوست دارم بپرم و با کمک باباش چند بار از آتش پرید و اونقدر گرم و خوب بود که ما هم

چند باری پریدیم و از گرماش لذت بردیم و به کسرا هم که حسابی خوش گذشته بود

دوست نداشت از آتش و بچه ها دور بشه که با خواهش و تمنا برای دیدن و پریدن از آتیش

به جای دیگه ای رفتیم که تو ارتفاعات بود و خیلی ها برای کردن بالن آرزوها به

بلندترین نقطه که بام تهران بود اومده بودن و از اونجا بالن های خودشونو به هوا

میفرستادن و چون زیر بالن ها روشن بود در فضا خیلی جالب بود وبا وزیدن باد

ارتفاع بیشتری میگرفت که زیبایی خاصی به اون منطقه داده بود.با اینکه امسال

 نتونستیم با اقوام باشیم ولی بد هم نبود و بیرون خونه و با پریدن آتش به کسرا

و ما خیلی خوش گذشت .

 چهارشنبه سوری

بالن آرزوها

بالن آرزوها

[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 11:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند وقت پیش بابای کسرا مریض شد با اینکه حسابی هم مراعات بهداشت را کردیم

و از اونجا که بدن بچه ها ضعیفتره پسرم مریض شد و سخت سینه پهلو شد دیشب هم

خیلی سرفه های شدید داشت که طبق دستور پزشک کارهای مورد نیاز را انجام دادیم

خودش هم خیلی اذیت شد چون چندین بار از خواب پرید و نشست تا سرفش بند بیاد

امیدوارم هرچه زودتر خوب شه خوشبختانه شیر ونشاسته را خیلی دوست داره و من

با این اسم که این بستنی خوشمزه ایه این را واسش درست میکنم که با اشتیاق میخوره

با اینکه خیلی از دکتر رفتن خوششنمیاد ولی اونقدر این مریضی کلافش کرده بود که

وقتی باباش میگفت میخوام ببرمت پیش آقای دکتر گفت بابا بریم پیش آقای دکتر .

و از اینکه اینقدر مظلوم شده دلم واسش کباب میشه امیدوارم هرچه زودتر خوب شه.

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 14:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند وقت پیش بابای کسرا مریض شد با اینکه حسابی هم مراعات بهداشت را کردیم

و از اونجا که بدن بچه ها ضعیفتره پسرم مریض شد و سخت سینه پهلو شد دیشب هم

خیلی سرفه های شدید داشت که طبق دستور پزشک کارهای مورد نیاز را انجام دادیم

خودش هم خیلی اذیت شد چون چندین بار از خواب پرید و نشست تا سرفش بند بیاد

امیدوارم هرچه زودتر خوب شه خوشبختانه شیر ونشاسته را خیلی دوست داره و من

با این اسم که این بستنی خوشمزه ایه این را واسش درست میکنم که با اشتیاق میخوره

با اینکه خیلی از دکتر رفتن خوششنمیاد ولی اونقدر این مریضی کلافش کرده بود که

وقتی باباش میگفت میخوام ببرمت پیش آقای دکتر گفت بابا بریم پیش آقای دکتر .

و از اینکه اینقدر مظلوم شده دلم واسش کباب میشه امیدوارم هرچه زودتر خوب شه.

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 14:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روزهای پایانی ساله و کسرا علاقه شدیدی به کمک کردن کارها داره و هرچه بگیم

ما راضی به زحمت شما نیستیم گوش نمیده و کار خودش را میکنه که گاهی اوقات

با خرابکاری همراهه و البته معذرت خواهی هم بدنبال داره . هر لباسی که دوست داشته

باشه میپوشه و در بیشتر کارها نظر خواهی میکنه.آقای خسروی همسایمونه اونهادختری

تقریبا همسن کسرا دارن و تو هفته یکی دوبارهمدیگرو میبنن وبا هم بازی میکنن.

دیروز گیر داده بود که میخوام برم خونشون بعد مدتی که تو خونشون بازی کرد ما واسه

شام صداش زدیم و خانم خسروی هم گفت کسرا جون مامانت میگه بیا پائین شام بخور.

کسرا هم در حالیکه دست دوستش را گرفته بود میگفت ماخودمون میریمبیرون شام

میخوریم و به هزار ترفند اونو به خونه آوردیم و از کارهاش کلی خندیدیم.

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 14:28 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی بود که تصمیم داشتیمبه بازار مبل بریم ومبل های راحتیمونو عوض کنیم .

خلاصه بعد از مدتی اینکار عملی شدو از اونجا که کسرا خان پیش هیچکس نمیمونه

با ما به خرید مبل اومد و هرچه توی راه بهش میگفتیم که خسته میشی شما خونه

عمه بمون و با طناز و محمد بازی کن تا ما برگردیم راضی نشد که نشد و مرتبا میگفت

من خسته نمیشم بچه باید پیش مامان باباش باشه ،ما هم که دیدیم مشتاقه که با ما بیاد

اورا با خودمون بردیم و هرچند خسته شده بود ولی اصلا به روی خودش نمیاورد

بعد از سفارش مبل توی راه خونه ازش قول گرفتیم که از روی مبلها بالا پائین ونره و اونهم

همونجا این قول را دادکه اصلا به مبلها کاری نداره وقتی مبلمان را آوردن خیلی خوشحال

شد و به محض اینکه تو خونه چیده شد شروع کرد به بالا پائین پردن من بهش گفتم

مگه قرار نبود که فقط روی مبل بشینی گفت آره من قول دادم من که کاری نکردم بعد

از چند دقیقه تمام تشکهای مبل را در آورد و روی هم گذاشته بود و روی اونها میپرید

و عین متکا از این ور بع اون ور میبرد و هرچی هم حواسش را پرت کردیم فایده ای نداشت

و این ماجرای بپر بپر و جابجایی تشک های مبل از این ور به اون ور هنوز ادامه داره.

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 14:25 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی بود که تصمیم داشتیم به بازار مبل بریم و مبل های راحتیمونو عوض کنیم .

خلاصه بعد از مدتی اینکار عملی شدو از اونجا که کسرا خان پیش هیچکس نمیمونه

با ما به خرید مبل اومد و هرچه توی راه بهش میگفتیم که خسته میشی شما خونه

عمه بمون و با طناز و محمد بازی کن تا ما برگردیم راضی نشد که نشد و مرتبا میگفت

من خسته نمیشم بچه باید پیش مامان باباش باشه ،ما هم که دیدیم مشتاقه که با ما بیاد

اورا با خودمون بردیم و هرچند خسته شده بود ولی اصلا به روی خودش نمیاورد

بعد از سفارش مبل توی راه خونه ازش قول گرفتیم که از روی مبلها بالا پائین ونره و اونهم

همونجا این قول را دادکه اصلا به مبلها کاری نداره وقتی مبلمان را آوردن خیلی خوشحال

شد و به محض اینکه تو خونه چیده شد شروع کرد به بالا پائین پردن من بهش گفتم

مگه قرار نبود که فقط روی مبل بشینی گفت آره من قول دادم من که کاری نکردم بعد

از چند دقیقه تمام تشکهای مبل را در آورد و روی هم گذاشته بود و روی اونها میپرید

و عین متکا از این ور بع اون ور میبرد و هرچی هم حواسش را پرت کردیم فایده ای نداشت

و این ماجرای بپر بپر و جابجایی تشک های مبل از این ور به اون ور هنوز ادامه داره.

[ پنجشنبه 17 اسفند 1391 ] [ 13:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روزهای پایانی ساله و کسرا علاقه شدیدی به کمک کردن کارها داره و هرچه بگیم

ما راضی به زحمت شما نیستیم گوش نمیده و کار خودش را میکنه که گاهی اوقات

با خرابکاری همراهه و البته معذرت خواهی هم بدنبال داره . هر لباسی که دوست داشته

باشه میپوشه و در بیشتر کارها نظر خواهی میکنه.آقای خسروی همسایمونه اونها دختری

تقریبا همسن کسرا دارن و تو هفته یکی دوبارهمدیگرو میبنن وبا هم بازی میکنن.

دیروز گیر داده بود که میخوام برم خونشون بعد مدتی که تو خونشون بازی کرد ما واسه

شام   صداش زدیم و خانم خسروی هم گفت کسرا جون مامانت میگه بیا پائین شام بخور.

کسرا هم در حالیکه دست دوستش را گرفته بود میگفت ما خودمون میریم بیرون شام

میخوریم و به هزار ترفند اونو به خونه آوردیم و از کارهاش کلی خندیدیم.

[ سه شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 14:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش کسرا وباباش به خونه مامان حاجی رفتند .اتفاقا مهنازخانم همباهمسرش

به خونه مامان حاجی اومده بودن تا برای رفتن به امریکا از اونها خداحافظی کنن آقا فیروز

به بابای کسرا میگه از این به بعد که ما ها را ببینه دیگه تو ذهنش میمونه و یادش میاد

که کجا ها ما را دیده ،کسرا هم اون موقع نشونی نمیده البته اگه بهش میگفت کجا ما را

دیدی بهش میگفت که من شما را دشت هویجدیدم.همینطور که مهمونها گرم صحبت

بودن کسرا بهشون یاد آوری میکنه و میگه آقا فیروز باز هم میای بریم دشت هویج؟

کسرا دوسال و نیمش بود که با هم به دشت هویج رفتیم وازاینکه کسرا داشت

خاطرات دشت هویج را یاد آوری میکرد میکرد همه متعجب شده بودن.آقا فیروز و مهناز خانم

وقتی از امریکا اومدن کسرا تنها یکبار اونها را دیده بودو به بابای کسرا گفته بود ،علاوه بر

اینکه ما را شناخت خاطرات را هم یاد آوری کرد.بابای کسرا هم به خاطر اینکه پسرش نظر

نخوره به آقا فیروزگفته ما خیلی دشت هویج را واسش تکرار کردیم و همگی خندیدند.

[ سه شنبه 8 اسفند 1391 ] [ 15:02 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش کسرا وباباش به خونه مامان حاجی رفتند .اتفاقا مهنازخانم هم باهمسرش

به خونه مامان حاجی اومده بودن تا برای رفتن به امریکا از اونها خداحافظی کنن آقا فیروز

 به بابای کسرا میگه از این به بعد که ما ها را ببینه دیگه تو ذهنش میمونه و یادش میاد

که کجا ها ما را دیده ،کسرا هم اون موقع نشونی نمیده البته اگه بهش میگفت کجا ما را

دیدی بهش میگفت که من شما را دشت هویج دیدم.  همینطور که مهمونها گرم صحبت

بودن  کسرا بهشون یاد آوری میکنه و میگه آقا فیروز باز هم میای بریم دشت هویج؟

کسرا دوسال و نیمش بود که با هم به دشت هویج رفتیم وازاینکه کسرا داشت

خاطرات دشت هویج را یاد آوری میکرد میکرد همه متعجب شده بودن.آقا فیروز و مهناز خانم

 وقتی از امریکا اومدن کسرا تنها یکبار اونها را دیده بودو به بابای کسرا گفته بود ،علاوه بر

اینکه ما را شناخت خاطرات را هم یاد آوری کرد.بابای کسرا هم به خاطر اینکه پسرش  نظر

 نخوره به آقا فیروز گفته ما خیلی دشت هویج را واسش تکرار کردیم و همگی خندیدند.

 

[ سه شنبه 8 اسفند 1391 ] [ 15:02 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

ما روز جمعه ٢٠ بهمن ماه به قصد سفر از خونه به راه افتادیم و کسرا هم خیلی خوشحال

بود که ما به خونه آرین و سروش میریم . وقتی خونه خاله جمیله رسیدیم خاله پروین هم

از کرج زودتر از ما رسیده بودن کسرا با استقبال خیلی گرم روبرو شد با ورود کسرا همه ما را فراموش

کردند و همش با اون صحبت میکردن وسر به سرش میذاشتن، کسرا هم که تو جواب دادن کم نمیاورد

و کلی سرگرمشون کرده بود با آمدن آرین به خونه خاله جون، کسرا بیشتر شارژ شد و یک همبازی

خوبی پیدا کرد.البته با هم دعوا هم میکردن کسرا باریموت کنترل محکم به سر آرین زده بود

آرین هم با کنترلتو سر کسرا زده بود و اشک اونو در آورده بود بابای کسرا تو خونه بوده و

جریان را دیده بود و کسرا معترض شده بود که چرا وقتی آرین با کنترل توسرم زد چیزی بهش

نگفتی و از من دفاع نکردی باباش هم جواب منطقی به اون داده بود و گفته بود هر کی کتک میزنه

باید کتک بخوره و نباید آرین را میزدی خاله جون هم از آرین دفاع کرده بود و لج کسرا بیشتر دراومده بود

بعدش هم خونه دایی جونهای کسرا رفتیم آخرین شبی که از خونه دایی حون امیر به

سمت خونه خاله کسرا در حرکت بودیم تو ماشین التماسمون میکرد که خونه نریم باز هم بریم خونه

خاله جون و قتی فهمید به خونه خالش میریم تو پوست خودش نمیگنجید الهه جون هم تو ماشین

ما بود و با خوشحالی بهش میگفت الهه جون داریم میریم خونه خاله جون. فردای اونروز هم

با رفتن به خونه سروش شادیهاش چند برابر شد و میگفت مامان به خونمون برنگردیم وقتی به

خیابونمون رسیدیم گفتیم اینجا کجاست با اینکه خیابونمون را میشناخت باز هم خودش را به یک

راه دیگه میزد و میگفت اینجا خونه سروشه ما هم بهش گفتیم فردا مامان حاجی میاد نگهت میداره

ما هم سر کار میریم و هر وقت تعطیلات شد دوباره به مسافرت میریم و اونهم قبول کرد. من هم

از سفرمون راضی بودم و از اینکه به پسرم خوش گذشته بودخوشحال بودم.

[ دوشنبه 23 بهمن 1391 ] [ 10:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

ما روز جمعه ٢٠ بهمن ماه به قصد سفر از خونه به راه افتادیم و کسرا هم خیلی خوشحال

بود که ما به خونه آرین و سروش میریم . وقتی خونه خاله جمیله رسیدیم خاله پروین هم

از کرج زودتر از ما رسیده بودن کسرا با استقبال خیلی گرم روبرو شد با ورود کسرا همه ما را فراموش

کردند و همش با اون صحبت میکردن و سر به سرش میذاشتن، کسرا هم که تو جواب دادن کم نمیاورد

و کلی سرگرمشون کرده بود با آمدن آرین به خونه خاله جون، کسرا بیشتر شارژ شد و یک همبازی

خوبی پیدا کرد .البته با هم دعوا هم میکردن کسرا با ریموت  کنترل   محکم به سر آرین زده بود

آرین هم با کنترل تو سر کسرا زده بود و اشک اونو در آورده بود بابای کسرا تو خونه بوده و

جریان را دیده بود و کسرا معترض شده بود که چرا وقتی آرین با کنترل تو سرم زد چیزی بهش

نگفتی و از من دفاع نکردی باباش هم جواب منطقی به اون داده بود و گفته بود هر کی کتک میزنه

باید کتک بخوره و نباید آرین را میزدی خاله جون هم از آرین دفاع کرده بود و لج کسرا بیشتر  دراومده بود  

 بعدش هم خونه دایی جونهای کسرا رفتیم آخرین شبی که از خونه دایی حون امیر به

سمت خونه خاله کسرا در حرکت بودیم تو ماشین التماسمون میکرد که خونه نریم باز هم بریم خونه

خاله جون و قتی فهمید به خونه خالش میریم تو پوست خودش نمیگنجید الهه جون هم تو ماشین

ما بود و با خوشحالی بهش میگفت الهه جون داریم میریم خونه خاله جون. فردای اونروز هم

با رفتن به خونه سروش شادیهاش چند برابر شد و  میگفت مامان به خونمون برنگردیم وقتی به

خیابونمون رسیدیم گفتیم اینجا کجاست با اینکه خیابونمون را میشناخت  باز هم خودش را به یک

راه دیگه میزد و میگفت اینجا خونه سروشه ما هم بهش گفتیم فردا مامان حاجی میاد نگهت میداره

ما هم سر کار میریم و هر وقت تعطیلات شد دوباره به مسافرت میریم و اونهم قبول کرد. من هم

از سفرمون راضی بودم و از اینکه به پسرم خوش گذشته بود خوشحال بودم.

 

[ دوشنبه 23 بهمن 1391 ] [ 10:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

امروز پنجشنبه است و ما برای نامزدی مریم جون به جاجرود رفتیم خیلی گشتیم تا باغ

را پیدا کنیم و کسرا تو ماشین خوابش برده بود من جلوی در سالن پیاده شدم و کسرا با

باباش اومد و چون خوابالود بود کمی بد خلقی میکرد و دنبال من تو سالن میگشت .

پسر داییش آرین هم به دیدنش آمد کسرا هم که چشمش به آرین افتاد خوشحال شد

و تا آخر مجلس هم با هم بودند هر چند گاهی هم با هم دعوا میکردن و آخرش به تفاهم

میرسیدند با شنیدن آهنگ بالاو پائین میپریدندو شاد بودن نامزدی هم خیلی خوش گذشت

بعد شام خوردن کسرا از خستگی میگفت بریم خونمون وقتی هم که پاش توی ماشین

رسید هنوز از تو باغ بیرون نیامده بودیم که خوابش برد. فردای اونروز خیلی منتظر آرین

شدیم تا به خونمون بیاد ولی نیومدن و برای دیدن مانیسا به خونه آقا مهدی رفتن که با

اومدن عمهپسرم و بچه هاش نبود آرین جبران شد وکسرا کلی باهاشون بازی کرد.

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 9:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

امروز پنجشنبه است و ما برای نامزدی مریم جون به جاجرود رفتیم خیلی گشتیم تا باغ

را پیدا کنیم و کسرا تو ماشین خوابش برده بود من جلوی در سالن پیاده شدم و کسرا با

باباش اومد و چون خوابالود بود کمی بد خلقی میکرد و دنبال من تو سالن میگشت .

پسر داییش آرین هم به دیدنش آمد کسرا هم که چشمش به آرین افتاد خوشحال شد

و تا آخر مجلس هم با هم بودند هر چند گاهی هم با هم دعوا میکردن و آخرش به تفاهم

میرسیدند با شنیدن آهنگ بالاو پائین میپریدندو شاد بودن نامزدی هم خیلی خوش گذشت

بعد شام خوردن کسرا از خستگی میگفت بریم خونمون وقتی هم که پاش توی ماشین

رسید هنوز از تو باغ بیرون نیامده بودیم که خوابش برد. فردای اونروز خیلی منتظر آرین

شدیم تا به خونمون بیاد ولی نیومدن و برای دیدن مانیسا به خونه آقا مهدی رفتن که با

اومدن عمه پسرم و بچه هاش نبود آرین جبران شد و کسرا کلی باهاشون بازی کرد.

[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 8:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه 22 دیماه بود که با دائی جون و زن دایی ملیحه به دیدن مانیسا جون رفتیم

وارد خونه که شدیم مانیسا جون تازه از خواب بیدار شده بود .منو کسرا به اتاق مانیسا

رفتیماتاقش پر از اسباب بازیهای قشنگی بود که از انگلیس آورده بودند. پسرم خیلی

دوست داشتبا اونها بازی کنه من منعش کردم و گفتم دست نزن ممکنه خراب شه که

آقا مهدی به کسرااز طرف مانیساجون یک مونو ریل که از اونجا آورده بودن هدیه دادو

کسرا خیلی خوشحال شدبعد از کمی بازی کردن با مونوریلش سراغ تخت مانیسا رفت که

با عروسکها و حیوانات صوتی تزئین شده بود. مانیسا گلی هم که اصلا دوست نداشت

که تو تختش بخوابه گریه میکرد تا بلندش کنن و وقتی تو بغل بود آروم بود و همه را نگاه

میکرد .تو اتاق خوابشون عکس عروسی مامان مانیسا به دیوار نصب بود که نیم رخ عکس

خیلی شبیه مانا جون بود و کسرا گفت این مانا جونه وقتی بقیه هم همین نظر را داشتند

به دقتش آفرین گفتم بعد از بیرون اومدن از خونه مانیسا جون زن دایی کسرا بهش گفت

کسرا جون شما خوشگی که مو داری نی نی هنوز مو نداره کسرا هم گفت اشکالی نداره

من هم مو نداشتم ولی بزرگتر که شدم موهام در اومد مانیسا جون هم موهاش بزرگ

میشه و هروقت یزرگتر شدمن باهاش بازی میکنم و زن دایی به خاطراین جواب اونو بوسید.

[ يکشنبه 1 بهمن 1391 ] [ 9:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش بابای کسرا یک سرما خوردگی ساده گرفت و پشتسرش کسرا هم

مریض شد.البته خدا را شکر کسرا خیلی بندرت مریض میشه و جالب اینکه هر دفعه که

باباش مریض میشه حتما کسراهم واگیر میشه و این چندمین باره که دوتایی شون مریض

میشن مامان حاجی میگه علت اینکه کسرا بلافاصله مریض میشه به خاطر اینکه هم طبعند

شاید اینطور باشه ولی در کل بدن بچه ها از بزرگتر ها ضعیفتره و من هم که تو همون خونه

هستم از هیچکدومشون واگیر نمیشم امیدوارم که زودتر خوبشن. دیشب هم دایی جون و

زن دایی فاطی و بچه هاش خونمون بودن کسرا خیلی خوشحال بودو با اسباب بازی گلفی

که آورده بودن باهاشون کلی بازی کرد و پنجشنبه جمعه خیلی خوبی را گذروند.

مخصوصا شب موقع خوابیدنشون با شیطنت هاش نمیذاشت که اونها بخوابن و همش

سر به سر سروش و ساحل میذاشت و دایی جون هم که خوابیده بود همش اذیتش

میکرد که نخوابه و باهاش بازی کنه و هرچی میگفتم بیا بریم تو اتاقت بخوابیم میگفت نه

من اینجا میمونم شما هم همینجا بخواب خلاصه نمیتونست ازشون دل بکنه و با هزار ترفند

اونو سر جاش خوابوندیم و از شوغش صبح زودتر بیدار و شد و بهشون گفت سروش ساحل

بیدار شین صبح شده و خورشید خانم هوا را روشن کرده. با اینکارش همه را بیدار کرد

و دوباره باهاشون بازی کرد .مهمون ها با اومدنشون هم ما را خیلی خوشحال کردند و هم

حال کسرا خیلی بهتر شد.

[ يکشنبه 1 بهمن 1391 ] [ 9:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش بابای کسرا یک سرما خوردگی ساده گرفت و پشت سرش کسرا هم

مریض شد.البته خدا را شکر کسرا خیلی بندرت مریض میشه و جالب اینکه هر دفعه که

باباش مریض میشه حتما کسرا هم واگیر میشه و این چندمین باره که دوتایی شون مریض

میشن مامان حاجی میگه علت اینکه کسرا بلافاصله مریض میشه به خاطر اینکه هم طبعند

شاید اینطور باشه ولی در کل بدن بچه ها از بزرگتر ها ضعیفتره و من هم که تو همون خونه

هستم از هیچکدومشون واگیر نمیشم امیدوارم که زودتر خوبشن. دیشب هم دایی جون و

 زن دایی فاطی و بچه هاش خونمون بودن کسرا خیلی خوشحال بودو با اسباب بازی گلفی

که آورده بودن باهاشون کلی بازی کرد و پنجشنبه جمعه خیلی خوبی را گذروند.

مخصوصا شب موقع خوابیدنشون با شیطنت هاش نمیذاشت که اونها بخوابن و همش

سر به سر سروش و ساحل میذاشت و دایی جون هم که خوابیده بود همش اذیتش

میکرد که نخوابه و باهاش بازی کنه و هرچی میگفتم بیا بریم تو اتاقت بخوابیم  میگفت نه

من اینجا میمونم شما هم همینجا بخواب خلاصه نمیتونست ازشون دل بکنه و با هزار ترفند

اونو سر جاش خوابوندیم و از شوغش صبح زودتر بیدار و شد و بهشون گفت سروش ساحل

بیدار شین صبح شده و خورشید خانم هوا را روشن کرده. با اینکارش همه را بیدار کرد

و دوباره باهاشون بازی کرد .مهمون ها  با اومدنشون هم ما را خیلی خوشحال کردند و هم

حال کسرا خیلی بهتر شد.

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 9:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه 22 دیماه بود که با دائی جون و زن دایی ملیحه به دیدن مانیسا جون رفتیم

وارد خونه که شدیم مانیسا جون تازه از خواب بیدار شده بود .منو کسرا به اتاق مانیسا

رفتیم اتاقش پر از اسباب بازیهای قشنگی بود که از انگلیس آورده بودند. پسرم خیلی 

 دوست داشت با اونها بازی کنه من منعش کردم و گفتم دست نزن ممکنه خراب شه که 

 آقا مهدی به کسرا از طرف مانیساجون یک مونو ریل که از اونجا آورده بودن هدیه دادو

کسرا خیلی خوشحال شدبعد از کمی بازی کردن با مونوریلش سراغ تخت مانیسا رفت که

 با عروسکها و حیوانات صوتی تزئین شده بود. مانیسا گلی هم که اصلا دوست نداشت

که تو تختش بخوابه گریه میکرد تا بلندش کنن و وقتی تو بغل بود آروم بود و همه را نگاه

  میکرد .تو اتاق خوابشون عکس عروسی مامان مانیسا به دیوار نصب بود که نیم رخ عکس

 خیلی شبیه مانا جون بود و کسرا گفت این مانا جونه وقتی بقیه هم همین نظر را داشتند

به دقتش آفرین گفتم بعد از بیرون اومدن از خونه مانیسا جون زن دایی کسرا بهش گفت

کسرا جون شما خوشگی که مو داری نی نی هنوز مو نداره کسرا هم گفت اشکالی نداره

من هم مو نداشتم ولی بزرگتر که شدم موهام در اومد مانیسا جون هم موهاش بزرگ

میشه و هروقت یزرگتر شدمن باهاش بازی میکنم و زن دایی به خاطراین جواب اونو بوسید.

  

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 9:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا خیلی دوست داره کارهاش مورد توجه من وباباش باشه .هروقت ما دوتایی باهم

صحبت میکنیم اعتراض میکنه و میگه با هم صحبت نکنین با من بازی کنین و اگه به

صحبتمون ادامه بدیم اعتراضش را با شدت بیشتری نشون میده من وباباش اغلب بهش

میگیم ما نمیتونیم با هم صحبت نکنیم ولی باهات بازی میکنیم . و زمانی که کار اشتباه

و خلافی انجام نمیده حتما از طرف ما تشویق میشه و کارهای بدش را هم نمره منفی

میگیره و اگه خواسته ای داشته باشه اجرا نمیشه .مثلا دیشب که سیم سشوار منو

می کشید بهش گفتم نکن خراب میشه گفت دوست دارم سیمش را بکشم گفتم

اشکالی نداره ولی اگه خراب شه و روشن نشه از پول تو قلکتکه واسه خرید دوچرخت

جمع شده بر میدارم و میرم سشوار میخرم گفت چرا ،گفتم واسه اینکه شما خرابش کردی

من که خرابش نکردم تا از پول خودم بخرم سریع سشوار را رها کرد و گفت مامان دیگه

به سشوار دست نمیزنم . و من هم تشویقش کردم و گفتم شما پسر خیلی خوبی هستی

و من خیلی دوست دارم که حرف گوش میدی. دیروز هم ناهار خونه عمش دعوت بوده من

پای تلفن بهش گفتم با طناز و بابا برید خونه عمه، من هم از سر کار میام اونجا بهم گفت

من خونه عمه را دوست ندارممیخوام همینجا بمونم وقتی علت را جویا شدم که چرا

نمیخوای بری خونه عمه . عمهکه خیلی دوست داره گفت من که نگفتم عمه را دوست

ندارم من گفتم خونه عمه را دوست ندارم.و چند بار دیگه همین حرف را تکرار کرد.و من هم

بوسیدمش و بهش گفتم ببخشید مامان جون من به حرفات دقت نکردم.

[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 12:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا خیلی دوست داره کارهاش مورد توجه من وباباش باشه .هروقت ما دوتایی باهم

صحبت میکنیم اعتراض میکنه و میگه با هم صحبت نکنین با من بازی کنین و اگه به

صحبتمون ادامه بدیم اعتراضش را با شدت بیشتری نشون میده من وباباش اغلب بهش

میگیم ما نمیتونیم با هم صحبت نکنیم ولی  باهات بازی میکنیم . و زمانی که کار اشتباه 

 و خلافی انجام نمیده حتما از طرف ما تشویق میشه و کارهای بدش را هم نمره منفی

میگیره و اگه خواسته ای داشته باشه اجرا نمیشه .مثلا دیشب که سیم سشوار منو

می کشید بهش گفتم نکن خراب میشه گفت دوست دارم سیمش را بکشم گفتم

اشکالی نداره ولی اگه خراب شه و روشن نشه از پول تو قلکت که واسه خرید دوچرخت

جمع شده بر میدارم و میرم سشوار میخرم گفت چرا ،گفتم واسه اینکه شما خرابش کردی

من که خرابش نکردم تا از پول خودم بخرم سریع سشوار را رها کرد و گفت مامان دیگه

به سشوار دست نمیزنم . و من هم تشویقش کردم و گفتم شما پسر خیلی خوبی هستی

و من خیلی دوست دارم که حرف گوش میدی. دیروز هم ناهار خونه عمش دعوت بوده من

پای تلفن بهش گفتم با طناز و بابا برید خونه عمه، من هم از سر کار میام اونجا بهم گفت

من خونه عمه را دوست ندارم میخوام همینجا بمونم  وقتی علت را جویا شدم که چرا 

نمیخوای بری خونه  عمه . عمه که خیلی دوست داره گفت من که نگفتم عمه را دوست

ندارم من گفتم خونه عمه را دوست ندارم.و چند بار دیگه همین حرف را تکرار کرد.و من هم

بوسیدمش و بهش گفتم ببخشید مامان جون من به حرفات دقت نکردم.

[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 12:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از اتمام مراسم جشن تولدشما روکش های مبلمونو کشیدیم ولی تزئینات تا مدتها

بود چون خیلی احساس خوبی نسبت به اینها داشت یک وقت دیدیم تمام روکش های

مبل را داره در میاره گفتیم کسرا این کارها چیه گفت مامان من دوست ندارمکه این

روکش ها را روی مبل بکشینوسریع زیب روکش های مبل را پائین میاورد و اونها را

بیرون میگفتیم چرا گفت به خاطر اینکه با این کار جشن تولدم تمام

میشه وخاله جون بیاد خونمون میگه جرا خونتون برای جشن آماده نیستخلاصه متقاعدش

کردیم جشن تموم شده و هر وقت که بخوان بیان خونمون دوباره روکش ها را در میاریم

با اینکه خیلی باب طبعش نبود و لی خلاصه قبول کرد.

[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 12:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از اتمام مراسم جشن تولدش ما روکش های مبلمونو کشیدیم و لی تزئینات تا مدتها

بود چون خیلی احساس خوبی نسبت به اینها داشت یک وقت دیدیم تمام روکش های 

مبل را داره در میاره گفتیم کسرا این کارها چیه گفت مامان من دوست ندارم که این

روکش ها را روی مبل بکشین و سریع زیب روکش های مبل را پائین میاورد و اونها را

بیرون می گفتیم چرا گفت به خاطر اینکه با این کار جشن تولدم تمام

میشه وخاله جون بیاد خونمون میگه جرا خونتون برای جشن آماده نیست خلاصه متقاعدش

کردیم جشن تموم شده و هر وقت که بخوان بیان خونمون دوباره روکش ها را در میاریم

با اینکه خیلی باب طبعش نبود و لی خلاصه قبول کرد.   

 

[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 12:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

نهم دیماه تولد کسرا ست از چند روز پیش میدونست که به تولدش چیزی نمونده

و اظهار خوشحالی میکرد که من دیگه بزرگ شدم و تولدم شده بابای کسرا هم یکروز

جلوتر خونه را واسش تزئیین کرد و با این تزئینات کلی سرگرم شد کلاه بوقی که باباش

خرید شب اول خراب شد بادکنکها ترکید و بعضی تزئینات در اثر کشیدن خراب شد ولی به

خوشحالی کسرا می ارزید روز نهم خاله و دخترخاله ها و پسر خالش نتوستن بیان که ما

یک شب دیگه تولد را به تاخیر انداختیم و جشنش را روز دهم دی برگزار کردیم.

تولد سه سالگی

اول مهمونی همه سربه سرش گذاشتند و کلی باهاش شخصیت های باب اسفنجی را

بازی کردن کمی رقصید و نشست وقتی گفتیم بیا عمو زنجیر بافی برقصیم اومد و زنجیر

وار با همه رقصید و حسابی شادی کرد موقع شمع فوت کردن و فشفشه بازی هم سر

از پا نمیشناخت وقتی فشفشه روی کیکش هم تموم شد اعتراضش بلند شده بود

که چرا دیگه روشن نمی شه و بعد از اینکه کیکش را برید هوای فشفشه از سرش افتاد

و به بریدن کیک مشغول شد بعدش هم کادوهاش را باز کرد و نزدیک ساعت 12 بود که

در حالت خواب و بیداری کیک میخورد و زمانی که مهمانها رفتند دوباره برای خواب آماده

شد. بقیه عکسهای تولد در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 10:43 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 نهم دیماه تولد کسرا ست از چند روز پیش میدونست که به تولدش چیزی نمونده

و اظهار خوشحالی میکرد که من دیگه بزرگ شدم و تولدم شده بابای کسرا هم یکروز

جلوتر خونه را واسش تزئیین کرد و با این تزئینات کلی سرگرم شد کلاه بوقی که باباش

خرید شب اول خراب شد بادکنکها ترکید و بعضی تزئینات در اثر کشیدن خراب شد ولی به

خوشحالی کسرا می ارزید روز نهم خاله و دخترخاله ها و پسر خالش نتوستن بیان که ما

یک شب دیگه تولد را به تاخیر انداختیم و جشنش را روز دهم دی برگزار کردیم.

تولد سه سالگی

اول مهمونی همه سربه سرش گذاشتند و کلی باهاش شخصیت های باب اسفنجی را

بازی کردن کمی رقصید و نشست وقتی گفتیم بیا عمو زنجیر بافی برقصیم اومد و زنجیر

وار با همه رقصید و حسابی شادی کرد موقع شمع فوت کردن و فشفشه بازی هم سر

از پا نمیشناخت وقتی فشفشه روی کیکش هم تموم شد اعتراضش بلند شده بود

 که چرا دیگه روشن نمی شه و بعد از اینکه کیکش را برید هوای فشفشه از سرش افتاد

و به بریدن کیک مشغول شد بعدش هم کادوهاش را باز کرد و نزدیک ساعت 12 بود که

در حالت خواب و بیداری کیک میخورد و زمانی که مهمانها رفتند دوباره برای خواب آماده

شد. بقیه عکسهای تولد در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 10:43 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسری در کارهای مورد علاقش خیلی سماجت به خرج میده و تا به هدفش نرسه دستبردار

نیست از جمله کارهاش بالا رفتن از مبل برای دسترسی بهتر بوفه یا بالا رفتن از میز توالت

برای باز کردن در کتابخونه که کاملا به در شیشه ای کتابخونه آویزون میشه و هرچه هم

که میگیم اینکار خطرناکه گوش نمیده. بالا رفتن از میز چرخ خیاطی و سقوط آزادروی تخت

و همینطور بالا رفتن از میز ناهار خوری و سقوط آزاد بروی فرش و بعضی اوقات بروی

سرامیک. جابجایی مبل های سنگین که روی سرامیک به راحتی سر میخوره و میتونه اونو

به طرف میز ناهار خوری هدایت کنه بالا رفتن از میز آشپزخونه و بالا رفتن از کشوی کابینتها

برای دسترسی به کابینتهای بالایی و بالای یخچال شستن ظروف که باز هم از صندلی

بالا میره تا واسم ظرف بشوره جدیدا هم گیر داده تا روی دیوار نقاشی کنه و هر زمانی که

فرصت را غنیمت بدونه اینکار را با خودکار انجام میده دیشب بهش اجازه دادم که روی دیوار

با مداد شمعی هاش نقاشی کنه که خیلی هم لذت برد و بهش گفتم اصلا نگران نباش چون

این رنگها خیلی زود پاک میشه خیلی خوشحال بودو از من کلی تشکر کرد که این زمینه را

واسش ایجاد کردم و به من میگفت مامان من کشیدم حالا شما پاک کن و وقتی میدید با یک

دستمال نم رنگهای مداد شمعی از دیوار پاک میشهکیف میکردو می گفت مگه این تخته

وایتبرده که پاک میشه و من بهش توضیح دادم که این دیوارها رنگ روغنه .امروز هم که

با خونهتماس داشتم بهم سفارش مداد شمعی داد و منهم بهش قول دادم که براش بخرم

با اینکه کارم اضافه شده ولی از شاد بودن و به خواسته رسیدن پسرم لذت میبرم.

اینهم قسمتی ازنقاشیهایی که روی دیوار اتاقش کشیده وکلی هم ذوق کرده.

naghashi

naghashi

[ يکشنبه 3 دی 1391 ] [ 9:25 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسری در کارهای مورد علاقش خیلی سماجت به خرج میده و تا به هدفش نرسه دستبردار

نیست از جمله کارهاش بالا رفتن از مبل برای دسترسی بهتر بوفه یا بالا رفتن از میز توالت

برای باز کردن در کتابخونه که کاملا به در شیشه ای کتابخونه آویزون میشه و هرچه هم

که میگیم اینکار خطرناکه گوش نمیده . بالا رفتن از میز چرخ خیاطی و سقوط آزاد روی تخت

و همینطور بالا رفتن از میز ناهار خوری و سقوط آزاد بروی فرش و بعضی اوقات بروی

سرامیک. جابجایی مبل های سنگین که روی سرامیک به راحتی سر میخوره و میتونه اونو   

به طرف میز ناهار خوری هدایت کنه بالا رفتن از میز آشپزخونه و بالا رفتن از کشوی کابینتها

برای دسترسی به کابینتهای بالایی و بالای یخچال  شستن ظروف که باز هم از صندلی

 بالا میره تا واسم ظرف بشوره جدیدا هم گیر داده تا روی دیوار نقاشی کنه و هر زمانی که

فرصت را غنیمت بدونه اینکار را با خودکار انجام میده دیشب بهش اجازه دادم که روی دیوار

با مداد شمعی هاش نقاشی کنه که خیلی هم لذت برد و بهش گفتم اصلا نگران نباش چون

این رنگها خیلی زود پاک میشه خیلی خوشحال بودو از من کلی تشکر کرد که این زمینه را

واسش ایجاد کردم و به من میگفت مامان من کشیدم حالا شما پاک کن و وقتی میدید با یک

دستمال نم رنگهای مداد شمعی از دیوار پاک میشه کیف میکردو  می گفت مگه این تخته

وایتبرده که پاک میشه و من بهش توضیح دادم که این دیوارها رنگ روغنه .امروز هم که

با خونه تماس داشتم بهم سفارش مداد شمعی داد و منهم بهش قول دادم که براش بخرم

با اینکه کارم اضافه شده ولی از شاد بودن و به خواسته رسیدن پسرم لذت میبرم.

 اینهم قسمتی از نقاشیهایی که روی دیوار اتاقش کشیده و کلی هم  ذوق کرده.

naghashi

  naghashi

[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 9:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز هوای تهران وحشتناک برفی بود و من به سرکارم نرفتم و پیش کسرا توی خونه

موندم حدود ساعت ١٠ صبح بود که سروقتش رفتم و با ناز ونوازش از واب بیدارش کردم.

همین که فهمید من توخونه پیشش موندم خیلی خوشحال شد و زود از رختخوابش جدا شد

و نشست بعد از بوسیدن و سلام صبح بخیر گفتن ابراز شادی کرد و زود از جاش بلند شد.

بعد از خوردن صبحونه به من گفت بیا تا باهم بازی کنیم منهم گفتم چی بازی گفت دوست

باشیم مثلا من پارسام شما هم کسرا باش منهم قبول کردم . اول از همه احوالمو پرسید.

و بعد تمام کارهایی را که کسرا در طول روز با مامان حاجی و بابا انجام داده بود را در قالب

نقش پارسا بازی کرد و تکه کلام هایی که باباش در برخورد باکارهاشداشت را همه

را یک به یک اجرا میکرد مثلا باباش بهش گفته بود آخه این کار درسته که روی دیوار خط

بکشی و دیوار ها را خط خطی کنی دقیقا همین را به من میگفت و من هم میگفتم نه این

کار درست نیست من معذرت میخوام و دیگه تکرار نمیکنم.و قول میدم پسر خوبی باشم .

سعی میکردم پیشش نخندم و جدی باشم چون آنچنان جدی صحبت میکرد کهمنباید

سریعا جواب درست میدادم و همش در قالب نقش میخواست راه درست و غلط را بدونه

و من در قالب بازیگری و نقش یک دوست خوب تونستم خیلی خوب راهنماییش کنم.

و بعد از اجرای این نقش همش منو دوستم خطاب میکرد و با اینکه حدودا ٢ ساعتی توی

این نقش بودیم دوست نداشت که از اون قالب دوستی خارج بشه و منهم خیلی احساس

خوبی داشتم چوناینطوری بهتر تونستمشیوه های تربیتی بروی پسرم پیاده کنم.

[ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 14:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز هوای تهران وحشتناک برفی بود و من به سرکارم نرفتم و پیش کسرا توی خونه

موندم حدود ساعت ١٠ صبح بود که سروقتش رفتم و با ناز ونوازش از واب بیدارش کردم.

همین که فهمید من توخونه پیشش موندم خیلی خوشحال شد و زود از رختخوابش جدا شد

و نشست بعد از بوسیدن و سلام صبح بخیر گفتن ابراز شادی کرد و زود از جاش بلند شد.

بعد از خوردن صبحونه به من گفت بیا تا باهم بازی کنیم منهم گفتم چی بازی گفت دوست

باشیم مثلا من پارسام شما هم کسرا باش منهم قبول کردم . اول از همه احوالمو پرسید.

و بعد تمام کارهایی را که کسرا در طول روز با مامان حاجی و بابا انجام داده بود را در قالب

نقش پارسا بازی کرد و تکه کلام هایی که باباش در برخورد با کارهاش  داشت  را همه 

 را یک به یک اجرا میکرد مثلا باباش بهش گفته بود آخه این کار درسته که روی دیوار خط

بکشی و دیوار ها را خط خطی کنی دقیقا همین را به من میگفت و من هم میگفتم نه این

کار درست نیست من معذرت میخوام و دیگه تکرار نمیکنم.و قول میدم پسر خوبی باشم .

 سعی میکردم پیشش نخندم و جدی باشم چون آنچنان جدی صحبت میکرد که من  باید

سریعا جواب درست میدادم و همش در قالب نقش میخواست راه درست و غلط را بدونه

و من در قالب بازیگری و نقش یک دوست خوب تونستم خیلی خوب راهنماییش کنم.

و بعد از اجرای این نقش همش منو دوستم خطاب میکرد و با اینکه حدودا ٢ ساعتی توی

این نقش بودیم دوست نداشت که از اون قالب دوستی خارج بشه و منهم خیلی احساس

خوبی داشتم چون اینطوری بهتر تونستم شیوه های تربیتی بروی پسرم پیاده کنم.

[ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 14:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز خونه خاله جون پروین دعوت بودیم و کسراخوشحال بود و به هرکی میرسید میگفت

من دارم میرم کرج خاله جون واسم پاستیل خریده منتظرمونه تا به کرج بریم.تو راههم

حسابی شادی می کرد و و شعر من یه پرندم آرزو دارم کنارم باشی را زمزمه میکرد.

خونه خاله جون که رسیدیم خاله جون بهش گفت با من بیا تا بهت پاستیل بدم .همه اونها

توی بک نایلکس بود و بقیه پاستیل ها را به من داد که من هم تو ساک دستیم گذاشتم.بعد

ازظهر بود که دیدم کسرا داره پاستیل میخوره و بعد یکساعت دیدم دوباره پاکتی جدید تو

تو دستش بود و داشت میخورد متعجب شدم رفتم سراغ ساک دستیم که دیدم ازهفت تا

پاکت فقط سه تاش مونده سرش را گرم کردم و جای پاستیل ها را عوض کردم، فهمید که

سرجاشون نیستن سریع پیش خالش اومد و گفت من پارسا هستم و کسرا دوستم پاستیل

میخواد. (من شخصیت کسرا هستم )چون تو خونه هم به من میگه من پارسا هستم و شما

کسرا باش .خاله جون هم بهش گفت پارسا جون من به شما پاستیل دادم پس به کسرا

پاستیل میدم ولی قول بده که از کسرا نگیری گفت خاله جون مادو تابا هم دوستیم .

خاله جون گفت میدونم با هم دوستین بذار خودش بخوره دوبارهگفت، نه این دوستمه ما

با هم خوراکیهامونومیخوریم.از سیاستش خندمون گرفته بود دایی جونش هم یک پنکه

باطری بهش داد که خیلی خوشحالش کرد و احسان همش سر به سرش میذاشت و بهش

میگفت میخوام با این دستگاه موهای فرفریت را کوتا ه کنم که با هم کلی ماجرا داشتن

ساعت 9 شب بود که از خستگی چرتش گرفته بودو راضی شد تا به خونمون برگردیم.

عمو تصدیقی و خالش گفتن کسرا جون باز هم بیا خونمون .کسرا هم گفت شما تشریف

بیارین تا ما هم دوباره بیایم همه از حاضر جوابیش خندیدند . و بهش قول دادندکه زود میایم.

[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 11:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز خونه خاله جون پروین دعوت بودیم و کسراخوشحال بود و به هرکی میرسید میگفت

من دارم میرم کرج خاله جون واسم پاستیل خریده منتظرمونه تا به کرج بریم.تو راه هم 

حسابی شادی می کرد و و شعر من یه پرندم آرزو دارم کنارم باشی را زمزمه میکرد.

خونه خاله جون که رسیدیم خاله جون  بهش گفت با من بیا تا بهت پاستیل بدم .همه اونها

توی بک نایلکس بود و بقیه پاستیل ها را به من داد که من هم تو ساک دستیم گذاشتم.بعد

از ظهر بود که دیدم کسرا داره پاستیل میخوره و بعد یکساعت دیدم دوباره پاکتی جدید تو 

تو دستش بود و داشت میخورد متعجب شدم رفتم سراغ ساک دستیم که دیدم از هفت تا 

پاکت  فقط سه تاش مونده سرش را گرم کردم و جای پاستیل ها را عوض کردم، فهمید که

سرجاشون نیستن سریع پیش خالش اومد و گفت من پارسا هستم و کسرا دوستم پاستیل

میخواد. (من شخصیت کسرا هستم )چون تو خونه هم به من میگه من پارسا هستم و شما

کسرا باش .خاله جون هم بهش گفت پارسا جون من به شما پاستیل دادم پس به کسرا

 پاستیل میدم ولی قول بده که از کسرا نگیری گفت خاله جون مادو تا با هم دوستیم .

خاله جون گفت میدونم با هم دوستین بذار خودش بخوره دوباره گفت، نه این دوستمه ما

با هم خوراکیهامونو میخوریم.از سیاستش خندمون گرفته بود دایی جونش هم یک پنکه

باطری بهش داد که خیلی خوشحالش کرد و احسان همش سر به سرش میذاشت و بهش

میگفت میخوام با این دستگاه موهای فرفریت را کوتا ه کنم که با هم کلی ماجرا داشتن

ساعت 9 شب بود که از خستگی چرتش گرفته بودو راضی شد تا به خونمون برگردیم.

عمو تصدیقی و خالش گفتن کسرا جون باز هم بیا خونمون .کسرا هم گفت شما تشریف

بیارین تا ما هم دوباره بیایم همه از حاضر جوابیش خندیدند . و بهش قول دادندکه زود میایم.

 

[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 11:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

یک وقت هایی پسرم شیطنت را به حد اعلای خودش میرسونه اوایل به خاطر اینکه

قائله ختم به خیر بشه و زود بتونیم ببخشیمش میگفتیم عیبی نداره شیطون گولت زده

ولی دیگه این کار را انجام نده.ا و هربارقول میداد که دیگه کار بدی نمیکنه و وقتی

دوباره شیطنتش به اوج خودش میرسید برای اینکه مواخذه نشه خودش پیشدستی میکرد

و میگغت مامان ویا بابا شیطون گولم زد .هر روز که شیطنت جدیدی آغاز میشد باز همون

کلام را میگفت که دوباره شیطون گولم زد خلاصه منو باباش دیدیم که اینجوری نمیشه

هر کاری دلش میخواد میکنه و بعد میگه شیطون گولم زد تصمیم گرفتیم که اگه هر

خواسته ای داشت سریعا اجرا نکنیم و شیطنتهاش را به رخش بکشیم.خرید بودیم که گفت

فلان چیزو میخوام وقتی بهش گفتیم به این دلیل واست نمیخریم گفت من دیگه کارهای

خوب انجام میدم وپسر خوبیمیشم و باز هموقتی کار بدی انجام میداد.میگفت شیطون

گولم زد. بهش گفتم معلومه که تو با شیطون دوستی و با ما دوست نیستی و ما و فرشته

مهربون با کسایی که حرف شیطونرا گوش میدن دوست نیستیم این حرف ها همهیچ

فایده ای نداشت تا اینکه دیشب وقتی کار خطایی انجام داد من به باباش گفتم ممکنه

شیطون گولت بزنه که واسه بچم چیزی نخری گفت آره مخصوصا باب اسفنجی را

و بقیه چیزهایی را که خواسته یکدفعه گفت نه بابا به شیطون بگوگولت نزنه یکدفعه

شمشیره پلاسنیکیش را برداشت و گفت میخوام دم شیطون را بکنم تا بابام را گول نزنه

ما که ازسیاستش برای بدست آوردن خواستش حسابی خندمون گرفته بودگفتیم پس

شما همحواست باشه که هیچوقت حرف شیطونو گوش ندی.

[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 13:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

یک وقت هایی پسرم شیطنت را به حد اعلای خودش میرسونه  اوایل به خاطر اینکه

قائله ختم به خیر بشه و زود بتونیم ببخشیمش میگفتیم عیبی نداره شیطون گولت زده

ولی دیگه این کار را انجام نده .ا و هر بارقول میداد که دیگه کار بدی نمیکنه و وقتی

دوباره شیطنتش به اوج خودش میرسید برای اینکه مواخذه نشه خودش پیشدستی میکرد

و میگغت مامان ویا بابا شیطون گولم زد .هر روز که شیطنت جدیدی آغاز میشد باز همون

کلام را میگفت که دوباره شیطون گولم زد خلاصه منو باباش دیدیم که اینجوری نمیشه

هر کاری دلش میخواد میکنه و بعد میگه شیطون گولم زد تصمیم گرفتیم که اگه هر

خواسته ای داشت سریعا اجرا نکنیم و شیطنتهاش را به رخش بکشیم.خرید بودیم که گفت

فلان چیزو میخوام وقتی بهش گفتیم به این دلیل واست نمیخریم گفت من دیگه کارهای 

خوب انجام میدم وپسر خوبی میشم و باز هم وقتی کار بدی انجام میداد.میگفت شیطون

گولم زد. بهش گفتم معلومه که تو با شیطون دوستی و با ما دوست نیستی و ما و فرشته

مهربون با کسایی که حرف شیطون را گوش میدن دوست نیستیم این حرف ها هم هیچ

فایده ای نداشت تا اینکه دیشب وقتی کار خطایی انجام داد من به باباش گفتم ممکنه 

شیطون گولت بزنه که واسه بچم چیزی نخری گفت آره مخصوصا باب اسفنجی را 

و بقیه چیزهایی را که خواسته یکدفعه گفت نه بابا به شیطون بگو گولت نزنه یکدفعه

شمشیره پلاسنیکیش را برداشت و گفت میخوام دم شیطون را بکنم  تا بابام را گول نزنه

ما که از سیاستش برای بدست آوردن خواستش حسابی خندمون گرفته بودگفتیم پس

شما هم حواست باشه که هیچوقت حرف شیطونو گوش ندی.    

[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 13:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روزی از ماه محرم نگذشته بود که نزدیک خونمون تکیه زدندو هرشب بعد نماز دسته ها

به سمت خیابون ها حرکت میکردند. امسال یک فرقی با عاشورای سال پیش داشت و اونهم

این بود که حالا دیگه پسرمون عزاداریها را بیشتر میفهمید و دوست داشت طبل بزنه .

وقتی صدای طبل را میشنید اسرار میکرد بیرون بریم. اوایل محرم بود که با باباش به تکیه

رفتن و زدن طبل را تجربه کرد و اونقدر خوشش اومده بود که هرشب دوست داشت بره و

طبل زدنشون را ببینه روز محرم بود که صبح برای دیدن دسته به امامزاده رفتیم. توی حیاط

یک خیمه سبز بر پا کرده بودندکه بچه هاوارد این خیمه هامیشدن.

طبل

با کسرا تو خیمه رفتیم و طبلها یی واسه بچه ها گذاشته بودن تا هر بچه ای که دوست

داره طبل بزنه بعضی از بچه های دیگه هم مشغول رنگ آمیزی عکس امام بودن تا جایزه

بگیرن کسرا اول به سراغ طبل رفت و خیلی هم با خوشحالی و جدیت مینواخت و بعدش

هم کمی شکل را رنگ آمیزی کرد البته من هم کمکش دادم چون خیلی زیاد بود وقتی تمام

شد با هم پیش حاج آقایی رفتیم که جوایزرا میداد. از کسرا اسمش را پرسید و سوالاتی

مثل ماشین چی داری یا سوره بلدی یا نه که کسرا در مورد بازی و نوع ماشین بهتر جواب

داد و حاج آقا هم کتابی را به عنوان جایزه به کسرا داد تو را برگشت به خونه دوباره وارد

دسته شد و عزادارن را همراهی کردیم و به خونه رفتیم.

[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روزی از ماه محرم نگذشته بود که نزدیک خونمون تکیه زدندو هرشب بعد نماز دسته ها

به سمت خیابون ها حرکت میکردند. امسال یک فرقی با عاشورای سال پیش داشت و اونهم

این بود که حالا دیگه پسرمون عزاداریها را بیشتر میفهمید و دوست داشت طبل بزنه .

وقتی صدای طبل را میشنید اسرار میکرد بیرون بریم. اوایل محرم بود که با باباش به تکیه

رفتن و زدن طبل را تجربه کرد و اونقدر خوشش اومده بود که هرشب دوست داشت بره و

طبل زدنشون را ببینه روز محرم بود که صبح برای دیدن دسته به امامزاده رفتیم. توی حیاط

یک خیمه سبز بر پا کرده بودند که بچه ها وارد این خیمه ها میشدن.

  طبل

با کسرا تو خیمه رفتیم و طبلها یی واسه بچه ها گذاشته بودن تا هر بچه ای که دوست

داره طبل بزنه بعضی از بچه های دیگه هم مشغول رنگ آمیزی عکس امام بودن تا جایزه

بگیرن کسرا اول به سراغ طبل رفت و خیلی هم با خوشحالی و جدیت مینواخت و بعدش

هم کمی شکل را رنگ آمیزی کرد البته من هم کمکش دادم چون خیلی زیاد بود وقتی تمام

شد با هم پیش حاج آقایی رفتیم که جوایزرا میداد. از کسرا اسمش را پرسید و سوالاتی

مثل ماشین چی داری یا سوره بلدی یا نه که کسرا در مورد بازی و نوع ماشین بهتر جواب

داد و حاج آقا هم کتابی را به عنوان جایزه به کسرا داد تو را برگشت به خونه دوباره وارد

دسته شد و عزادارن را همراهی کردیم و به خونه رفتیم.

 

[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

از غذاهایی که همیشه سفارش پختنش را میده پیتزا و ماکرونی و کبابه و اگر هم

خودم برای ناهار و یا شام از قبل اینها را درست کنم و ندونه خیلی خوشحال میشه

و چندین بار موقع خوردن منو میبوسه و از من تشکر میکنه و از خوراکیهایی که ما همیشه

به خاطر ضررهاش سعی کردیم نخریمو بهش ندیم تنقلاتی مثل چیپس و پفک و آبنبات های

رنگیه.دیروز وارد فروشگاه شدیم یکدونه چیپس چاکلز برداشت بهم گفت مامان من اینو

میخوام بخورم واسم بخر،گفتم این ضرر داره و بابا هم اجازه نمیده بخوری دوبارهاسرار

کرد نه من میخوامو اونقدر از خوردن پفک منعش کردیمکه خودش گفت این که پفک

نیست این چاکلزه و از تو فروشگاه بیرون پرید و رفت. دنبالش رفتم گفتم بیا ببریم تا پولش

راحساب کنیم گفت بابا حساب میکنه میخوای از من بگیری. منخندم گرفته بود که باباش از

سوپری بیرون اومد و گفت پولش را حساب کردم خیلی خوشحال بود و میگفت بابا شما فکر

میکردی این کفکه(پفکه) این که کفک نیست این چیپسه.و هرچند هم که میخواستیم کمک

کنیم تا زودتر تموم شه اجازه نمیداد خیلی از چیپسش بخوریم و خودش یدونه یدونه به ما

میداد و از اینکه داره چیپس میخوره خیلی خوشحال بود .ازمایعاتی که واقعا خوردنشبه

چیزهای دیگه ترجیح میده و در هر زمانی دوست داره شیر موزه و هر وقت خطایی انجام

میده اگه بهش بگم به خاطر اینکارت واست شیر موز درست نمیکنم سریعا معذرت خواهی

میکنه و میگه مامان ببخشید دیگه تکرار نمیکنم .دیشب هم که دیر وفت به خونه اومدیم از

من پیتزا خواست خودش سر وقت فریزر رفت درش را که وا کرد گفت مامان واسم پیتزا

درست کن من که هرچی بهش گفتم فردا درست میکنم الان وقت نیست کوتاه نیاومد و من

هم که دیدم خیلی مشتاقه واسش درست کردم و از اینکه با اشتها میخورد خیلی لذت بردم

[ شنبه 27 آبان 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

از غذاهایی که همیشه سفارش پختنش را میده پیتزا و ماکرونی و کبابه و اگر هم

خودم برای ناهار و یا شام از قبل اینها را درست کنم و ندونه خیلی خوشحال میشه

و چندین بار موقع خوردن منو میبوسه و از من تشکر میکنه و از خوراکیهایی که ما همیشه

به خاطر ضررهاش سعی کردیم نخریم و بهش ندیم تنقلاتی مثل چیپس و پفک و آبنبات های

رنگیه.دیروز وارد فروشگاه شدیم یکدونه چیپس چاکلز برداشت بهم گفت مامان من اینو

میخوام بخورم واسم بخر ،گفتم این ضرر داره و بابا هم اجازه نمیده بخوری دوباره  اسرار

کرد نه من میخوام و اونقدر از خوردن پفک منعش کردیم  که خودش گفت این که پفک

نیست این چاکلزه و از تو فروشگاه بیرون پرید و رفت . دنبالش رفتم گفتم بیا ببریم تا پولش

راحساب کنیم گفت بابا حساب میکنه میخوای از من بگیری. من خندم گرفته بود که باباش از

سوپری بیرون اومد و گفت پولش را حساب کردم خیلی خوشحال بود و میگفت بابا شما فکر

میکردی این کفکه(پفکه) این که کفک نیست این چیپسه.و هرچند هم که میخواستیم کمک

کنیم تا زودتر تموم شه اجازه نمیداد خیلی از چیپسش بخوریم و خودش یدونه یدونه  به ما

میداد و از اینکه داره چیپس میخوره خیلی خوشحال بود .ازمایعاتی که واقعا خوردنش به

چیزهای دیگه ترجیح میده و در هر زمانی دوست داره شیر موزه و هر وقت خطایی انجام

میده اگه بهش بگم به خاطر اینکارت واست شیر موز درست نمیکنم سریعا معذرت خواهی

میکنه و میگه مامان ببخشید دیگه تکرار نمیکنم .دیشب هم که دیر وفت به خونه اومدیم از

من پیتزا خواست خودش سر وقت فریزر رفت درش را که وا کرد گفت مامان واسم پیتزا

درست کن من که هرچی بهش گفتم فردا درست میکنم الان وقت نیست کوتاه نیاومد و من

هم که دیدم خیلی مشتاقه واسش درست کردم و از اینکه با اشتها میخورد خیلی لذت بردم

 

 

[ شنبه 27 آبان 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی است که کسرا و باباش با هم یک بازی جالبی دارنبه اسم ریسمون و اسمون .

کسرا نقش ریسمون را داره و باباش نقش آسمون را بازی میکنه.هر زمان که وقتی برای

این بازی پیدا کنند. دونفری اجراش میکنندوتو این بازی مدام همدیگر را با اسامی مستعار

صدا میزنند این یکی از بازیهایی است که کسرا واقعا لذت میبره و برای شروع بازی نیازی به

هماهنگی نداره به محض اینکه ببینه باباش وقتش را داره به اسم آسمون صداش میزنه و

بازی راشروع میکنه و دوتایی با عوض کردن صداشون به اجرای نقش میپردازن من که فقط

از دست کارهاشون میخندم مخصوصا کسرا که از باباش کم نمیاره و با صدای تغییر داداه

جملات را عنوان میکنه و اونهم از اینکه باباش صداش را عوض میکنه و باهاش حرف میزنه

خیلی لذت میبرهو اونقدر توی این نقش رفته که دیشب موقع خوابیدن به من میگفت

آسمون کجاست من هم گفتم نمیدونم کسرا جون الان میاد به من اعتراض کرد و گفت

مامان به من نگو کسرا من ریسمونم و این بازیهای دو نفره پدر و پسر همچنان ادامه دارد.

[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 11:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مدتی است که کسرا و باباش با هم یک بازی جالبی دارن به اسم ریسمون و اسمون .

کسرا نقش ریسمون را داره و باباش نقش آسمون را بازی میکنه.هر زمان که وقتی برای

این بازی پیدا کنند . دونفری اجراش میکنندوتو این بازی مدام همدیگر را با اسامی مستعار

صدا میزنند این یکی از بازیهایی است که کسرا واقعا لذت میبره و برای شروع بازی نیازی به

هماهنگی نداره به محض اینکه ببینه باباش وقتش را داره به اسم آسمون صداش میزنه و

بازی راشروع میکنه و دوتایی با عوض کردن صداشون به اجرای نقش میپردازن من که فقط

از دست کارهاشون میخندم مخصوصا کسرا که از باباش کم نمیاره و با صدای تغییر داداه

جملات را عنوان میکنه و اونهم از اینکه باباش صداش را عوض میکنه و باهاش حرف میزنه

خیلی لذت میبره و اونقدر توی این نقش رفته که دیشب موقع خوابیدن به من میگفت

آسمون کجاست من هم گفتم نمیدونم کسرا جون الان میاد به من اعتراض کرد و گفت

مامان به من نگو کسرا من ریسمونم و این بازیهای دو نفره پدر و پسر همچنان ادامه دارد.

 

[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 11:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش واسه خرید کفش زمستونی با کسرا به تجریش رفتیم و از اونجایی که

پاساژرا به خاطر پله برقیشدوست داره به محض رسیدن به اونجا سراغ پلهبرقی

رفت واجازه نداد به فروشگاه کفش ببریمش و به من میگفت دستم را نگیر تا خودم تنها

برم.خلاصه با هزار دردسر و کلی خواهش اونو داخل فروشگاه آوردم من وباباش چند

مدل کفش انتخاب کردیم که خودش هم با ما هم نظر شد وگفت همین مدل را میخوام .تو

فروشگاه یکمبل دسته داری بود کهواسه پوشیدن کفشروی اون می نشستند.کسرا

هم که بازی کرده وخستهشده بود روی مبل دسته دار نشست. یک دختر ی هم که بهش

میامد ١٣الی ١٤ سالش باشه روی دسته مبلی که کسرا نشسته بود نشست که بلافاصله

کسرا بهش گفت دختر خانم مگه دسته مبل جای نشستنه اینجا جای دسته.و بلند شدو

به اونگفتدختر خانم اینجا جای نشستنه و اون دختر هم سرش را زیر انداخت و جای

کسرا نشست و بابای کسرا و من چون اعتراض کردیم چراباهاش اینطوری صحبت کردی

گفت من گفتم بیاد روی مبل بنشینه دسته که جای نشستن نیست. از حرف و کارش که

منطقی بود خوشم آمد .در واقع با بلند شدن از روی صندلی و جای دادن به اون دختر

هم کار درست را بهش گوشزد کرده بود وهم دلش را بدست آورده بود.

[ چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

چند روز پیش واسه خرید کفش زمستونی با کسرا به  تجریش رفتیم و از اونجایی که

 پاساژ را به خاطر  پله برقیش  دوست داره  به محض رسیدن به اونجا سراغ پله برقی  

 رفت و  اجازه نداد به فروشگاه کفش ببریمش و به من میگفت دستم را نگیر تا خودم تنها 

برم. خلاصه با هزار دردسر و کلی خواهش اونو داخل فروشگاه آوردم من وباباش چند

مدل کفش انتخاب کردیم که خودش هم با ما هم نظر شد وگفت همین مدل را میخوام .تو

فروشگاه یک مبل دسته داری بود که واسه پوشیدن کفش روی اون می نشستند .کسرا

هم که بازی کرده وخسته شده بود روی مبل دسته دار نشست. یک دختر ی هم که بهش

میامد ١٣الی ١٤ سالش باشه روی دسته مبلی که کسرا نشسته بود نشست که بلافاصله

کسرا بهش گفت دختر خانم مگه دسته مبل جای نشستنه اینجا جای دسته.و بلند شدو 

به اون گفت دختر خانم اینجا جای نشستنه و اون دختر هم سرش را زیر انداخت و جای

کسرا نشست  و بابای کسرا و من چون اعتراض کردیم چراباهاش اینطوری صحبت کردی 

گفت من گفتم بیاد روی مبل بنشینه دسته که جای نشستن  نیست. از حرف و کارش که

منطقی بود خوشم آمد  .در واقع با بلند شدن از روی صندلی و جای دادن به اون دختر

هم کار درست را بهش گوشزد کرده بود وهم دلش را بدست آورده بود.

 

[ چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شنبه عید غدیرخونه مامان حاجی بودیم و داشتم ناهار میخوردیم که کسرا همون موقع

اسرار بهبیرون رفتن داشت که مامان میخوام برم با ایمان و محمد سجاد بازی کنمو اینها

همسایهای مامان حاجیو دوستان کسراهستند هر چند هم که بهش گفتم الان بیرو ن

نمیان و دارن استراحت میکنن باورشنمی شدو منو به خاطر بازی با اونها به بیرون از

خونه کشوند و منهم ازش قول گرفتم که اگه نبودند دوباره به خونهبر میگردیمکه پذیرفت.

از خونهبیرون رفتیم ولیایمان و سجاد نبودند. به کسرا گفتم یک دور با دوچرختبزنبه

خونه میریم وعصر برای بازیدوباره میایم.همینطور که جلوتر میرفتیم یک یاکریم زیبا بیرون

یا کریم

در نشسته بود و ما به راه خودمون ادامه دادیم و موقع برگشت به خونهاز دوردوتا کلاغ

را دیدیم که به جون این یا کریم بد بخت افتاده بودند و همش اونو نوک میزدند و یاکریم هم

یک لحظه به زیر یک ماشینی که پارک بود رفت یکی از کلاغ ها اونو بیرون آورد و زمانی که

ما رسیدیم یاکریم را رها کردند و به بالای درخت پرواز کردند همونجا نشستند تا دوباره به

پایین بیان و اونو بخورن ما هم که رسیدیم بی فایده بود چون چند جای بدنش را سوراخ

کرده بودندو چشم چالش را همخونی کرده بودند منکسرا از دیدن این صحنه خیلی

ناراحت شدیم بهش گفتم بریم خونه واسش آب بیاریم ولی ظرف چند ثانیه دهنش را

باز کرد و جون دادکسرا اونو نازکرد و بهش برگ درخت میداد و میگفت غذات رابخور

من گفتم که دیگه اون مرده و باید یک چاله ای بکنیم و اونو به خاکبسپاریم.او

ماجرا را واسه باباش تعریف کرد و دو تاییبا کمک همپرنده رادفن کردند. کسرا کهاز این

خیلی موضوعمتاثر شدهبودباهیجان زیادماجرا را واسه مامان حاجی و بقیه تعریف میکرد.

[ يکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 14:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شنبه عید غدیرخونه مامان حاجی بودیم و داشتم ناهار میخوردیم که کسرا همون موقع 

اسرار به  بیرون رفتن داشت که مامان میخوام برم با ایمان و محمد سجاد بازی کنم و اینها 

 همسایهای مامان حاجی و دوستان کسرا هستند هر چند هم که بهش گفتم الان بیرو ن

نمیان و دارن استراحت میکنن باورش نمی شد و منو به خاطر بازی  با اونها به بیرون از

خونه کشوند و منهم ازش قول گرفتم که اگه نبودند دوباره به خونه بر میگردیم که پذیرفت.

 از خونه بیرون رفتیم ولی ایمان و سجاد نبودند . به کسرا گفتم یک دور با دوچرخت بزن به

 خونه میریم وعصر برای بازی دوباره میایم. همینطور که جلوتر میرفتیم یک یاکریم زیبا بیرون

یا کریم

در نشسته بود و ما به راه خودمون ادامه دادیم و موقع برگشت به خونه از دور  دوتا کلاغ

 را دیدیم که به جون این یا کریم بد بخت افتاده بودند و همش اونو نوک میزدند و یاکریم هم

یک لحظه به زیر یک ماشینی که پارک بود رفت  یکی از کلاغ ها اونو بیرون آورد و زمانی که

ما رسیدیم یاکریم را رها کردند و به بالای درخت پرواز کردند همونجا نشستند تا دوباره به

پایین بیان و اونو بخورن ما هم که رسیدیم بی فایده بود چون چند جای بدنش را سوراخ 

کرده بودندو چشم چالش را هم خونی کرده بودند من کسرا از دیدن این صحنه خیلی 

ناراحت شدیم بهش گفتم بریم خونه واسش آب بیاریم ولی ظرف چند ثانیه دهنش را

باز کرد و جون داد کسرا اونو نازکرد و بهش برگ درخت میداد و میگفت غذا ت را بخور

 من گفتم که دیگه اون مرده و باید یک چاله ای بکنیم و اونو به خاک بسپاریم .او

ماجرا را واسه باباش تعریف کرد و دو تایی با کمک هم پرنده را دفن کردند. کسرا که از این

 خیلی موضوع متاثر شده بود باهیجان زیاد ماجرا را واسه مامان حاجی و بقیه تعریف میکرد.

 

[ يکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 14:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز بعداز ظهر وقتی به خونه اومدم طبق معمول کسرا جون دوست داشت که

ما با هم بازی کنیم و من به کسرا پیشنهاد دادم تابا هم نقاشی کنیم و خیلی وقت بود

که کسرا نقاشی نکرده بود چون دفعه قبل تمام مدادشمعی هاشو شکونده بود دست

و پاهاشو رنگی کرده بود .

نقاشی

البته من ایندفعه مدادرنگی خیلی چرب واسش نخریدم تا دستاش خیلی رنگی نشه

وقتی مداد شمعی های جدید را دید خیلی خوشحال شد و به سراغ نقاشی اومد. من دو

تا صفحه یکی واسه خودم و یکی واسه کسرا گذاشتم و هر چی میکشیدم بهش میگفتم

تو هم بکش و او هم عین نقاشی من را میکشید و من به استعدادش در نقاشی ایمان

آوردم با اینکه فاصله زیادی با نقاشی هایقبلش ایجاد شده بود ولی خیلی راحت از عهده

این کاربر امدتنها چیزی که گفت دوست ندارم بکشم کلاغ سمت چپ تصویر بود. که منهم

به کشیدنش زیاد اسرار نکردم و کلاغ را در پائین صفحه نقاشی کرد.

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 9:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز  بعداز ظهر وقتی به خونه اومدم طبق معمول کسرا جون دوست داشت که

ما با هم بازی کنیم و من به کسرا  پیشنهاد دادم تابا هم نقاشی کنیم و خیلی وقت بود

که کسرا نقاشی نکرده بود چون دفعه قبل تمام مدادشمعی هاشو شکونده بود دست

و پاهاشو رنگی کرده بود .

 نقاشی

البته من ایندفعه مدادرنگی خیلی چرب واسش نخریدم تا دستاش خیلی رنگی نشه

وقتی مداد شمعی های جدید را دید خیلی خوشحال شد و به سراغ نقاشی اومد. من دو

تا صفحه یکی واسه خودم و یکی واسه کسرا گذاشتم و هر چی میکشیدم بهش میگفتم

تو هم بکش و او هم عین نقاشی من را میکشید و من به استعدادش در نقاشی ایمان

آوردم با اینکه فاصله زیادی با نقاشی های قبلش  ایجاد شده بود ولی خیلی راحت از عهده

این کار بر امد تنها چیزی که گفت دوست ندارم بکشم کلاغ سمت چپ تصویر بود. که منهم

به کشیدنش زیاد اسرار نکردم و  کلاغ را در پائین صفحه نقاشی کرد.

 

[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 9:35 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پسرم روشنی نور دو چشمان منی

بهترین هدیه ای از جانب یزدان منی

پسرم تاج سرم ای که تویی مونس تنهایی من

روح من;جان من و شادی دوران منی

پسرم لحظه میلاد تو هرگز نرود از یادم

غنچه نورس من;باغ گلستان منی

شعری برای پسرم

پسرم تا که تو باشی دو جهان در نظرم فردوس است

عشق دیرین من و نیمه پنهان منی

پسرم شادی تو موجب آرامش دنیای من است

شادمان زیست نما;جانی و جانان منی

پسرم گوهر شیدا همه ایام کند شکر به درگاه خدا

بودنت خواست خدا بود چو ایمان منی

موضوع :

[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 10:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مامان حاجی از روز شنبه بعداز ظهر برای نگهداری کسرا به خونمون میادو سه شنبه بعد از

ظهر هم از خونمون میره و توی اینچند روزبه کسرا خیلی خوش میگذره.کار های روزمره

کسرا از این قراره بعد از بیدار شدن از خواب و دستشویی رفتن واسهصبحونه آماده

می شه و بعد اون کارتون میبینه و نقاشی میکشه نزدیکهای ظهر یک میان وعده میخوره که

که معمولا با میوه همراست وآغازبازیهای کسرا معمولا بعد از خوردن میان وعدست. منهم

از سر کار تماسمیگیرم و کسرا هم کلی با من و همکارام که خاله ها هستن صحبت میکنه

کسرا و مامان حاجی به حیاط خونه میرن کسرا چرخش را هم میبره اگه نازنین زهرا

که طبقه بالای خونمون میشنن اونجا باشه دوتایی با هم بازی میکنن و در غیر اینصورت

بازی را با مادر بزرگش ادامه میده بعدش سراغ شلنگ آب میره و خودش و خیس میکنه

برای تعویض لباس به داخل خونه میاد و مامان حاجی قصه تعریف میکنه و کسرا نقش

اول قصه را اجرا میکنه هر وقت هم که من به خونه میرم گزارشات کامل کارهای روزمره

خودش را به ما میده و نقش های خودش ومامان حاجیرابا مندوباره اجرا میکنه. بعدش

نوبت بازیهای دونفره ما میرسه که معمولا شامل نقش دزد و پلیس و خرید کسرا با چرخشه

و چون زمان برای بچه ها معنا نداره این بازی تا انتهای شب طول میکشه و تا زمانی که به

خواب نرفته این بازیها ادامه داره.

[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 10:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مامان حاجی از روز شنبه بعداز ظهر برای نگهداری کسرا به خونمون میادو سه شنبه بعد از

ظهر هم از خونمون میره و توی این چند روز به کسرا  خیلی خوش میگذره.کار های روزمره

کسرا از این قراره بعد از بیدار شدن از خواب و دستشویی رفتن واسه  صبحونه آماده

می شه و بعد اون کارتون میبینه و نقاشی میکشه نزدیکهای ظهر یک میان وعده میخوره که

که معمولا با میوه همراست و آغاز بازیهای  کسرا معمولا بعد از خوردن میان وعدست. منهم

از سر کار تماس میگیرم  و کسرا هم کلی با من و همکارام که خاله ها هستن صحبت میکنه

کسرا و مامان حاجی به حیاط خونه میرن کسرا چرخش را هم میبره اگه نازنین زهرا

که طبقه بالای خونمون میشنن اونجا باشه دوتایی با هم بازی میکنن و در غیر اینصورت

بازی را با مادر بزرگش ادامه میده بعدش سراغ شلنگ آب میره و خودش و خیس میکنه

برای تعویض لباس به داخل خونه میاد و مامان حاجی قصه تعریف میکنه و کسرا نقش

اول قصه را اجرا میکنه هر وقت هم که من به خونه میرم گزارشات کامل کارهای روزمره

خودش را به ما میده و نقش های خودش ومامان حاجی را با من دوباره اجرا میکنه. بعدش

نوبت بازیهای دونفره ما میرسه که معمولا شامل نقش دزد و پلیس و خرید کسرا با چرخشه

و چون زمان برای بچه ها معنا نداره این بازی تا انتهای شب طول میکشه و تا زمانی که به

خواب نرفته این بازیها ادامه داره.

[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 10:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پسرم روشنی نور دو چشمان منی

بهترین هدیه ای از جانب یزدان منی

پسرم تاج سرم ای که تویی مونس تنهایی من

روح من;جان من و شادی دوران منی

پسرم لحظه میلاد تو هرگز نرود از یادم

غنچه نورس من;باغ گلستان منی

شعری برای پسرم

پسرم تا که تو باشی دو جهان در نظرم فردوس است

عشق دیرین من و نیمه پنهان منی

پسرم شادی تو موجب آرامش دنیای من است

شادمان زیست نما;جانی و جانان منی

پسرم گوهر شیدا همه ایام کند شکر به درگاه خدا

بودنت خواست خدا بود چو ایمان منی

موضوع :

[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 10:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

جمعه بعد از ظهر به پارکی رفتیم که قبلا به کسرا قولش را داده بودیم .و برای اولین

بار تمام حیوانها را از نزدیک دید و اونها را لمس کرد و سوارشون شد.

مجسمه حیوانات، زیبایی خاصی به این پارک دادهبود و مجموعه این حیواناتما رابه یاد

حیاط وحشانداخت .کسرا روی تک تک اینها مینشست و احساس خیلی خوبی داشت

گورخر

اسم حیونها را یاد گرفت وهمشونو با اسم صدا میزد از کورکودیل خیلی خوشش اومد.

زرافه و فیل هم که بلند و کوتاهکنار همبودن دوست داشترویاونی که بزرگتر و بلندتره

بشینه.یک ماشین قدیمیهم تو پارک گذاشتهبودند که با بچه ها تو ماشین نشست و

واسه خودشون رانندگی میکردند وفتی از پارک اومدیم به ما گفت دوباره به این پارک

بیایم و حسابی از ماشینو سواری بروی حیونها لذت برد. شما هم با بچه هاتون به این

پارک بریدکه به دیدنش می ارزه بقیه عکسهای کسرا رادر ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 10:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

جمعه بعد از ظهر به پارکی رفتیم که قبلا به کسرا قولش را داده بودیم .و برای اولین

بار تمام حیوانها را از نزدیک دید و اونها را لمس کرد و سوارشون شد.

مجسمه حیوانات، زیبایی خاصی به این پارک داده بود و مجموعه این حیوانات ما را به یاد

حیاط وحش انداخت .کسرا روی تک تک اینها مینشست و احساس خیلی خوبی داشت

گورخر

 اسم حیونها را  یاد گرفت و همشونو با اسم صدا میزد از کورکودیل خیلی خوشش اومد.

زرافه و فیل هم که بلند و کوتاه کنار هم بودن دوست داشت روی اونی که بزرگتر و بلندتره

 بشینه.یک ماشین قدیمی هم تو پارک گذاشته بودند که با بچه ها  تو ماشین نشست و 

واسه خودشون رانندگی میکردند وفتی از پارک اومدیم به ما گفت دوباره  به این پارک

بیایم و حسابی از ماشین و سواری  بروی حیونها لذت برد. شما هم با بچه هاتون به این

پارک بریدکه  به دیدنش می ارزه بقیه عکسهای کسرا را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 10:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اکشن

چند وقتیه که کسرا به من میگه مامان بیا با هم بازی کنیم به محض اینکه میگم چی بازی

کنیم میگه بازی دزد و پلیس انجام بدیم و همیشه اولین نقش را که چه دزد باشه چه پلیس

خودش انتخاب میکنه و هر دو نقش را به نوبت بازی میکنیم. دیشب خیلی خسته بود چون

بعد از ظهرش هم پارک گلها رفته بودیم وکلی با بچه ها بازی کرده بود ولی با همه خستگی

نمیخواست از این بازی دست بکشه و با اینکه دیر وقت شده بودو شامش را هم نخورده

بود اصرار به ادامه یازی داشت و زمان بازی هیچکس نباید مزاحم بشه اگه تلفن زنگ بزنه

ویا بابای کسرا باهام صحبت کنه غوغایی بر پا میشه که چرا صحبت میکنی یا میگه تلفن را

قطع کن. عاشق اینه که من به عنوان دزد در برم و یااونو به عنوان پلیس دنبال کنم.

دیشب که من پلیس بودم حواسم نبود که چیزی تو دستش نیست بهم گفت شما پلیسی

منو بگیر وقتی که بهش گفتم دستا بالا بهم خندید وگفت من که چیزی ندزدیدم که منو

میخوای دستگیر کنی منهم از فکر و حرکتش خیلی خندمگرفته بود

[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 10:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اکشن

چند وقتیه که کسرا به من میگه مامان بیا با هم بازی کنیم به محض اینکه میگم چی بازی

کنیم میگه بازی دزد و پلیس انجام بدیم و همیشه اولین نقش را که چه دزد باشه چه پلیس

خودش انتخاب میکنه و هر دو نقش را به نوبت بازی میکنیم. دیشب خیلی خسته بود چون

بعد از ظهرش هم پارک گلها رفته بودیم وکلی با بچه ها بازی کرده بود ولی با همه خستگی

نمیخواست از این بازی دست بکشه و با اینکه دیر وقت شده بودو شامش را هم نخورده

بود اصرار به ادامه یازی داشت و زمان بازی هیچکس نباید مزاحم بشه اگه تلفن زنگ بزنه

ویا بابای کسرا باهام صحبت کنه غوغایی بر پا میشه که چرا صحبت میکنی یا میگه تلفن را

قطع کن. عاشق اینه که من به عنوان دزد در برم و یا اونو به عنوان پلیس دنبال کنم.

دیشب که من پلیس بودم حواسم نبود که چیزی تو دستش نیست بهم گفت شما پلیسی

منو بگیر وقتی که بهش گفتم دستا بالا بهم خندید و گفت من که چیزی ندزدیدم که منو 

میخوای دستگیر کنی منهم از فکر و حرکتش خیلی خندم گرفته بود 

[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 10:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پنجشنبه ٢٠ مهر بود که به فروشگاه رفتیم و طبق معمول کسرا سبد خرید را راه انداخت

تا واسه خودش خرید کنه اوایل بدون اینکه بپرسه همه چی تو سبد می انداخت و اگه

میگفتم چرا اینو تو سبد گذاشتی جیغ میزد و اعتراض میکرد که به وسایلی که من گذاشتم

دست نزن ولی حالا خدا را شکر کمی عاقلانه تر عمل میکنه و قبلش از من میپرسه که اینو

تو سبد بندازم یا نه و اگه من تائیدکنم تو سبد میندازه همینطور که پشت سرم میومد

یکدفعه تغییر جهت داد و خودش رو به سبد عروسکها رسوند.

فروشگاه

وقتی به نزدکش رسیدم پنج تا عروسک انتخاب کرده بود و واسه خودش تو سبد خرید

گذاشته بود و همه اونها را با هم میخواست و انتخاب یک یا دوتا عروسک واسش مشکل

بود مخصوصا که بره ناقلا را از همه بیشتر دوست داره ،منهم راهنمایش کردم و گفتم

ما دفعه دیگه میام فروشگاه و باز هم عروسک میخریم ولی حالا دوتا از عروسکها ییکه

از همه بیشتر دوست داری را انتخاب کنو چون کارتون بره ناقلا و بانی خرگوشه را

خیلی دوست داره همونها را برداشت وعادت خوبی که داره به پای صندوق میاد وقتی

پولشکه حساب شد وسایل و خوراکی هاشو بر میداره.

بقیهعکسهای خرید کسرا در فروشگاه در ادمه مطلب.


ادامه مطلب
[ يکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 10:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پنجشنبه ٢٠ مهر بود که به فروشگاه رفتیم و طبق معمول کسرا سبد خرید را راه انداخت

تا واسه خودش خرید کنه اوایل بدون اینکه بپرسه همه چی تو سبد می انداخت و اگه

میگفتم چرا اینو تو سبد گذاشتی جیغ میزد و اعتراض میکرد که به وسایلی که من گذاشتم

دست نزن ولی حالا خدا را شکر کمی عاقلانه تر عمل میکنه و قبلش از من میپرسه که اینو

تو سبد  بندازم یا نه و اگه من تائید کنم  تو سبد میندازه همینطور که پشت سرم میومد

یکدفعه تغییر جهت داد و خودش رو به سبد عروسکها رسوند.

فروشگاه

وقتی به نزدکش رسیدم پنج تا عروسک انتخاب کرده بود و واسه خودش تو سبد خرید

گذاشته بود و همه اونها را با هم میخواست و انتخاب یک یا دوتا عروسک واسش مشکل

بود مخصوصا که بره ناقلا را از همه بیشتر دوست داره ،منهم راهنمایش کردم و گفتم

ما دفعه دیگه میام فروشگاه و باز هم عروسک میخریم ولی حالا دوتا از عروسکها یی که 

 از همه بیشتر دوست داری را انتخاب کن و چون کارتون بره ناقلا و بانی خرگوشه را

خیلی دوست داره همونها را برداشت وعادت خوبی که داره به پای صندوق میاد وقتی

پولش که حساب شد وسایل و خوراکی هاشو بر میداره. 

بقیه عکسهای  خرید کسرا در فروشگاه در ادمه مطلب.


ادامه مطلب
[ يکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 10:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسری

فرزندم این گونه زندگی کن

شاد اما دلسوز.
ساده اما زیبا.
مصمم اما بی خیال.
متواضع اما سربلند.
مهربان اما جدی.
دقیق اما بی ریا.
عاشق اما عاقل.

[ يکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 7:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسری

فرزندم  این گونه زندگی کن

شاد اما دلسوز.
ساده اما زیبا.
مصمم اما بی خیال.
متواضع اما سربلند.
مهربان اما جدی.
دقیق اما بی ریا.
عاشق اما عاقل.

 

[ يکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 7:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه هفته پیش به خرید رفتیم که بر حسب تصادف کسری یک خرس پلاستیکی که

دست فروش کنار خیابون میفروخت ودید خواست و هرچقدر گفتیم این قلکه و اسباب بازی

نیستاز اسرار برای خریدن این وسیله دست نکشید و چون حالت قلک را هم داشت

ما بهتر دیدیم واسش بخریم و بهش توضیح دادایم که این قلکه و از بالای سرشمیتونی

پول بندازی و اونهم خیلی ذوق کرده بود که خرسی خریده که میتونه توش پول بندازه.

قلک

وقتی به خونه رسیدیم خسته بود و کمی با قلکش بازی کرد و بعد هم خوابید .

شنبه که از سر کار باهاش تماس گرفتم به من گفت مامان واسم پول بیار بندازم تو قلکم

منهم بهش گفتم چشم اومدم بهت پول میدم تا تو قلکت بندازی وقتی به خونه رسیدم بعد

سلام بهم گفت مامان پول آوردی؟ منهم گفتم آره و اجازه نداد لباسمو در بیارم با یک حالت

طلبکارانه جلوی من ایستاد و تا از من پول را نگفت خیالش راحت نشد منهم از حرکاتش

برای پول گرفتن کلی خندیدم. جالبتر اینکه هر روز پول گرفتنش ادامه داره و لحظه ای قلک

را از خودش جدا نمیکنه فکر کنم همینطور پیش بره و با سماجت از این اون واسه قلکش

پول بگیره ملیارد میشه و زندگی ما را هم پشتیبانی میکنه.

قلک

دیشب که میگفت خرسم را میخوام بذارم بالای سرم تا دزد قلکم را نبره . از حرفش

خندم گرفت ولی حالا که قلک داره از پول و پس انداز پول درک بهتری پیدا کرده و من

باباش تصمیم گرفتیم از پس انداز های خودش برای خرید کتاب و اسباب بازی استفاده

کنیم تا هم اون لذت بیشتری ببره که با پولش خرید کرده وهم راه اقتصادی را یاد بگیره.

[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 10:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

روز جمعه هفته پیش به خرید رفتیم که بر حسب تصادف کسری یک خرس پلاستیکی که

دست فروش کنار خیابون میفروخت ودید خواست و هرچقدر گفتیم این قلکه و اسباب بازی 

نیست  از اسرار  برای خریدن این وسیله دست نکشید و چون حالت قلک را هم داشت

ما بهتر دیدیم واسش بخریم و بهش توضیح دادایم که این قلکه و از بالای سرش میتونی 

پول  بندازی و اونهم خیلی ذوق کرده بود که خرسی خریده که میتونه توش پول بندازه.

قلک

 وقتی به خونه رسیدیم خسته بود و کمی با قلکش بازی کرد و بعد هم خوابید .

شنبه که از سر کار باهاش تماس گرفتم به من گفت مامان واسم پول بیار بندازم تو قلکم

منهم بهش گفتم چشم اومدم بهت پول میدم تا تو قلکت بندازی وقتی به خونه رسیدم بعد

سلام بهم گفت مامان پول آوردی؟ منهم گفتم آره و اجازه نداد لباسمو در بیارم با یک حالت

طلبکارانه جلوی من ایستاد و  تا از من پول را نگفت خیالش راحت نشد منهم از حرکاتش

برای پول گرفتن کلی خندیدم. جالبتر اینکه هر روز پول گرفتنش ادامه داره و لحظه ای قلک

را از خودش جدا نمیکنه فکر کنم همینطور پیش بره و با سماجت از این اون واسه قلکش

پول بگیره ملیارد میشه و زندگی ما را هم پشتیبانی میکنه.

قلک

دیشب که میگفت خرسم را میخوام بذارم بالای سرم تا دزد قلکم را نبره . از حرفش

خندم گرفت ولی حالا که قلک داره از پول و پس انداز پول درک بهتری پیدا کرده و من

باباش تصمیم گرفتیم از پس انداز های خودش  برای خرید کتاب و اسباب بازی  استفاده

کنیم تا هم اون لذت بیشتری ببره که با پولش خرید کرده و هم راه اقتصادی را یاد بگیره.

 

[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 10:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا خیلی خوش خندست حتی زمانی که من از دستش عصبانی میشم بازهم میخنده

و از این که همیشه شارزه لذت میبرم .موقع عکس گرفتن یک لحظه آروم و قرار

نداره و همش شکلک در میاره مثل این عکسش

kasra

اینجا بمب خندست و ضمن اینکه میگفت حالا عکس بگیر یک حرکت و شیطنت دیگه انجام

میداد و من هم حسابی از کارهاش خندم گرفته بود امیدوارم همیشه شاد و خرم باشی.

فواید و مزایایخنده

خنده نشانه رضایت از وضعیت موجود است.
- خنده نوعی تخلیه روانی بوده تنشها و احساسات سرکوب شده را رها می‌سازد.
- خنده آنقدر مهم است که عکاسان می‌گویند لبخند ، لبخند ، لطفا لبخند بزنید!…
- خنده به‌دلیل انبساط عروقی ترمیم بافتهای آسیب دیده را تسهیل می‌نماید.
- خنده نشانه بارز اعتماد به نفس ، سلامت روان و احساس امنیت است

خنده و تبسم صورت را زیبا می‌سازد. چهره خندان بیشتر در حافظه می‌ماند.

[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 14:27 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا خیلی خوش خندست حتی زمانی که من از دستش عصبانی میشم بازهم میخنده

و  از این که همیشه شارزه لذت میبرم .موقع عکس گرفتن یک لحظه آروم و قرار

نداره و همش شکلک در میاره مثل این عکسش

kasra

 اینجا بمب خندست و ضمن اینکه میگفت حالا عکس بگیر یک حرکت و شیطنت دیگه انجام

میداد و من هم حسابی از کارهاش خندم گرفته بود امیدوارم همیشه شاد و خرم باشی.

فواید و مزایای خنده

 خنده نشانه رضایت از وضعیت موجود است.
- خنده نوعی تخلیه روانی بوده تنشها و احساسات سرکوب شده را رها می‌سازد.
- خنده آنقدر مهم است که عکاسان می‌گویند لبخند ، لبخند ، لطفا لبخند بزنید!…
- خنده به‌دلیل انبساط عروقی ترمیم بافتهای آسیب دیده را تسهیل می‌نماید.
- خنده نشانه بارز اعتماد به نفس ، سلامت روان و احساس امنیت است

 

 خنده و تبسم صورت را زیبا می‌سازد. چهره خندان بیشتر در حافظه می‌ماند.

 

[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 14:27 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

manisa

الهی که خاله به قربونت بره انشالله هرچه رودتر بیای ایران تا از نزدیک ببینیمتماچماچماچ

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 15:07 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

manisa

الهی که خاله به قربونت بره انشالله هرچه رودتر بیای ایران تا از نزدیک ببینیمتماچماچماچ

 

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 15:07 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تابستون که به مسافرت رفته بودیم مامان حاجی شیراز پیش خواهرش موند

و با ما به تهران بر نگشت. اول مهر شد و قرار بر این شد کسرااز صبحتا بعد از ظهر

خونه عمه بمونه روز اول بهونه ها شروع شد که منو خونهعمه نبرید میخوام با شما ها

به سر کارتون بیام دیروز هم که مامان حاجی از شیراز اومد بهونه گیری میکرد و امروز صبح

زود از خواب بیدار شد و باز بهونه سر کار منو میگرفت که منهم میخوام با مامانم برم.

قلب

با اینکه خونمون و اتاقش را خیلی دوست داره ولی باز هم بیرون را برای تفریح به خونه

ترجیح میده منهم بهش قول دادم که از سر کار برگشتم به پارک ببرمش و پاستیل بخرم.

خلاصه با کمک بابا و مامان حاجی رو تخت خوابش برد و من بیرون اومدم و تا محل کارم

ذهنم مشغول بود و بهش فکر میکردم .

[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 14:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تابستون که به مسافرت رفته بودیم مامان حاجی شیراز پیش خواهرش موند

 و با ما به تهران بر نگشت. اول مهر شد و   قرار بر این شد  کسرا از صبح تا بعد از ظهر  

خونه عمه بمونه روز اول بهونه ها شروع شد که  منو خونه عمه نبرید میخوام  با شما ها

به سر کارتون بیام دیروز هم که مامان حاجی از شیراز اومد بهونه گیری میکرد و امروز صبح

زود از خواب بیدار شد و باز بهونه سر کار منو میگرفت که منهم میخوام با مامانم برم.

قلب

با اینکه خونمون و اتاقش را خیلی دوست داره ولی باز هم بیرون را برای تفریح به خونه

 ترجیح میده منهم بهش قول دادم که از سر کار برگشتم به پارک ببرمش و پاستیل بخرم.

خلاصه با کمک بابا و مامان حاجی رو تخت خوابش برد و من بیرون اومدم و تا محل کارم

 ذهنم مشغول بود و بهش فکر میکردم .

 

[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 14:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز بعد از ظهر به خونه خا له جون احترام رفتیم اولش کسرا راضی به اومدن نبود

و اسرار داشت به پارک گلها بریم بعدش که فهمید مانا جون هم اونجاست گفت منهم میام.

وسایل بازیش را هم که شامل لودر بالابر و بقیه وسایل خونه سازی بود همه را اورده بود

اولش که رفتیم خیلی ساکت بود همینطور که مریم جون داشت پذیرایی میکرد مانا جون هم

سر رسید که از دیدنش خیلی خوشحال شد و با هم مشغول بازی شدند.

خاله

من واسه دختر خالشمداد دور لبآوردم بهم گفت مامان این چیه بهش گفتم این به درد

شما نمیخوره گفت منهم میخوام گفتم شما پسری گفت نه من دخترم اینو میخوام که همه

اززبل بودنش خندیدند. با مانا جون خیلی بازی کرد مخصوصا برج سازی که وسایلش را هم

آورده بود بعدش هم قایم موشک بازی کردند و شام هم پیتزاو ماکارونی و آشترخینه

داشتندما ناهار ماکارونی داشتیم و کسرا بیشتر پیتزا خورد بقیه عکس ها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ شنبه 8 مهر 1391 ] [ 11:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز بعد از ظهر به خونه خا له جون احترام رفتیم اولش کسرا راضی به اومدن نبود

و اسرار داشت به پارک گلها بریم بعدش که فهمید مانا جون هم اونجاست گفت منهم میام.

وسایل بازیش را هم که شامل لودر بالابر و بقیه وسایل خونه سازی بود همه را اورده بود

اولش که رفتیم خیلی ساکت بود همینطور که مریم جون داشت پذیرایی میکرد مانا جون هم

سر رسید که از دیدنش خیلی خوشحال شد و با هم مشغول بازی شدند.

خاله

من واسه دختر خالش مداد دور لب آوردم بهم گفت مامان این چیه بهش گفتم این به درد   

شما نمیخوره گفت منهم میخوام گفتم شما پسری گفت نه من دخترم اینو میخوام که همه

اززبل بودنش خندیدند. با مانا جون خیلی بازی کرد مخصوصا برج سازی که وسایلش را هم

آورده بود بعدش هم قایم موشک بازی کردند و شام هم پیتزا و ماکارونی و آش ترخینه

داشتند ما ناهار ماکارونی داشتیم و کسرا بیشتر پیتزا خورد بقیه عکس ها در ادامه مطلب .


ادامه مطلب
[ شنبه 8 مهر 1391 ] [ 11:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

یکروز بعد ازظهر که برای گردش به بیرون رفتیم توی یکی از مجنمع های شمال تهران

مجسمه یک سیمرغ بزرگ و قشنگی را در وسط میدون گذاشته بودند که توجه پسرم

بهش جلب شد و گفت مامات این پرنده بزرگ چیه و منهم در مورد سیمرغ بهش توضیح

دادم که از پرنده ها ی افسانه ایست که عنقا هم بهش میگن . بزرگی این پرنده نظرش را

خیلی جلب کرد و بعد کلی عکس گرفتن کنار این پرنده باز هم از ش دل نمیکند و همش

میگفت مامان قصه سیمرغ را واسم تعریف کن .

سیمرغ

این یکی از بالاهای سیمرغه عکس های بیشتر را در ادامه مطلب یبینید.

اینهم یک شعر قشنگ در مورد سیمرغ

شهنامه خانی دیر شد ، سیمرغ در زنجیر شد

آرش کماندار زمان ، آماج زخم تیر شد

فریادها بر باد شد ، فریاد زیر آب شد

ارابه ی سردار عشق ، افسانه ای در خواب شد.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 4 مهر 1391 ] [ 8:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

یکروز بعد ازظهر که برای گردش به بیرون رفتیم توی یکی از مجنمع های شمال تهران

مجسمه یک سیمرغ بزرگ و قشنگی را در وسط میدون گذاشته بودند که توجه پسرم

بهش جلب شد و گفت مامات این پرنده بزرگ چیه و منهم در مورد سیمرغ بهش توضیح

دادم که از پرنده ها ی افسانه ایست که عنقا هم بهش میگن . بزرگی این پرنده نظرش را

خیلی جلب کرد و بعد کلی عکس گرفتن کنار این پرنده باز هم از ش دل نمیکند و همش

میگفت مامان قصه سیمرغ را واسم تعریف کن .

سیمرغ

این یکی از بالاهای سیمرغه عکس های بیشتر را در ادامه مطلب یبینید.

اینهم یک شعر قشنگ در مورد سیمرغ

شهنامه خانی دیر شد ، سیمرغ در زنجیر شد

آرش کماندار زمان ، آماج زخم تیر شد

فریادها بر باد شد ، فریاد زیر آب شد

ارابه ی سردار عشق ، افسانه ای در خواب شد.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 4 مهر 1391 ] [ 8:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

پسرم

یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی،

قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که:

می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ...

پارک

اگر منتظر یک لحظه ی نابی باشی که همه چیز عالی و بر وفق مرادت باشد ، چنین لحظه ای هرگز فرا نخواهد رسید. کوهستانها فتح نخواهند شد ، مسابقات برنده نخواهد داشت و شادمانی هیچگاه بدست نخواهد آمد.

مواجهه با رنج باعث میشه ما قوی تر شویم

مواجهه ترس باعث می شود ما شجاع تر شویم

مواجهه با دغل بازی باعث می شود ما زرنگ تر شویم و حواسمان را بیشتر جمع کنیم

بنابراین :

از گذشته بخاطر بدست آوردن تجربه ای که باعث ساختن آینده ای قشنگ تر و بهتر شده است سپاسگذاریم .

[ يکشنبه 2 مهر 1391 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 پسرم

یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی،

قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که:

می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ...

پارک

اگر  منتظر یک لحظه ی نابی باشی که همه چیز عالی و بر وفق مرادت باشد ، چنین لحظه ای هرگز فرا نخواهد رسید. کوهستانها فتح نخواهند شد ، مسابقات برنده نخواهد داشت و شادمانی هیچگاه بدست نخواهد آمد.

مواجهه با رنج باعث میشه ما قوی تر شویم

مواجهه ترس باعث می شود ما شجاع تر شویم

مواجهه با دغل بازی باعث می شود ما زرنگ تر شویم و حواسمان را بیشتر جمع کنیم

بنابراین :

از گذشته  بخاطر بدست آوردن تجربه ای که باعث ساختن آینده ای قشنگ تر و بهتر شده است سپاسگذاریم .

[ يکشنبه 2 مهر 1391 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اگه به کسرا چون بگیم کدوم پارک را دوست داری سریعا میگه شهر بازی

به این خاطر که تمام وسایل از قطار و هواپیما و ماشین که در حرکت هستند لذت میبره

کوچکتر که بود بهتر روی این وسایل می نشست و فقط هیجان نشستن در وسیله را

داشت حالا که بزرگتر شده دوست داره بلند شه و حرکات آکروباتیک از خودش نشون بده

قطار بازی

مثلا در هواپیما رو باز میکرد یا همش کله خودش را از قطار بیرون میاوردو بقیه کارها

وقتی هم که نوبتش تموم میشد میگفت یکبار دیگه. خدا را شکر وسایل زیاده و همه را

دوباره سوار میشه معمولا از دو ساعت زودتر راضی به اومدن نمیشه و بعد از وسایل

برقی سراق تاب سرسره عادیرا میگرفت، وسایل عادی هم خالی از خطر نیست کسرا

خیلی دوست داشت از وسایل نردبانی شکل بالا بره که اینهم مخصوص بچه های 6 سال

به بالاست و بعضی هاشون خیلی ارتفاع دارن که واقعا برای سنین 2 سه سال خطرناکه

کسرا اسرار داشت از این وسیله بالا بره منهم گفتم عیبی نداره و تا چند تا پله بالاتر هم

که بره پائین میارمش ولی چنان فرز بالا رفت که رسید به نوک نردبون و من وحشت

کردم و باباش را صدا زدم تا بیاد و بگیرتش باباش هم پشت سرش بالا رفت و پایین آوردش

کسرا هنوز خطر را احساس نمی کنه و جسورانه از وسایل استفاده میکنه

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اگه به کسرا چون بگیم کدوم پارک را دوست داری سریعا میگه شهر بازی

به این خاطر که تمام وسایل از قطار و هواپیما و ماشین که در حرکت هستند لذت میبره

کوچکتر که بود بهتر روی این وسایل می نشست و فقط هیجان نشستن در وسیله را

داشت حالا که بزرگتر شده دوست داره بلند شه و حرکات آکروباتیک از خودش نشون بده

قطار بازی

مثلا در هواپیما رو باز میکرد یا همش کله خودش را از قطار بیرون میاوردو بقیه کارها

وقتی هم که نوبتش تموم میشد میگفت یکبار دیگه. خدا را شکر وسایل زیاده و همه را

دوباره سوار میشه معمولا از دو ساعت زودتر راضی به اومدن نمیشه و بعد از وسایل

برقی سراق  تاب سرسره عادی را میگرفت ، وسایل عادی هم خالی از خطر نیست کسرا

خیلی دوست داشت از وسایل نردبانی شکل بالا بره که اینهم مخصوص بچه های 6 سال

به بالاست و بعضی هاشون خیلی ارتفاع دارن که واقعا برای سنین 2 سه سال خطرناکه

کسرا اسرار داشت از این وسیله بالا بره منهم گفتم عیبی نداره و تا چند تا پله بالاتر هم

که بره پائین میارمش ولی چنان فرز بالا رفت که رسید به نوک نردبون و من وحشت

کردم و باباش را صدا زدم تا بیاد و بگیرتش باباش هم پشت سرش بالا رفت و پایین آوردش

کسرا هنوز خطر را احساس نمی کنه و جسورانه از وسایل استفاده میکنه

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

رودخونه با خاله جون ها

رود خونه تنها جایی است که کسرا به یاد لشکرک می افته چون اولین باری که به

لشکرک رفتیمتوی آب سنگ پرتاب کرد واز این بازی خیلی لذتبرد و بعد این جریان

هروقت میگیم تفریح کجا بریم میگهلشکرک بریم.که ما به خاطرگل رویپسرمقرار جنگل

را کنسل کردیم و بهلشکرک رفتیم هوا خیلی عالی و خنک بود و به پسرم هم خیلی

خوشگذشت مخصوصا کهدختر خاله ها و پسر خاله ها هم دورش بودندو حسابی

تحویلش گرفتن و عکس های زیادی با همشون گرفت بقیه عکسها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ شنبه 25 شهريور 1391 ] [ 12:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

رودخونه با خاله جون ها

رود خونه  تنها جایی است که کسرا به یاد لشکرک می افته چون اولین بار ی که به 

لشکرک رفتیم توی آب سنگ پرتاب کرد و از این بازی خیلی لذت برد و بعد این جریان

هروقت میگیم تفریح کجا بریم میگه لشکرک بریم. که ما به خاطر گل روی پسرم قرار جنگل

را کنسل کردیم و به لشکرک رفتیم هوا خیلی عالی و خنک بود و به پسرم هم خیلی

خوش گذشت مخصوصا که دختر خاله ها و پسر خاله ها هم دورش بودند و حسابی

تحویلش گرفتن و عکس های زیادی با همشون گرفت  بقیه عکسها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ شنبه 25 شهريور 1391 ] [ 12:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مانیسا : مثل زندگی
مانی : ماندن و زندگی جاودانه و سا به معنی مثل » شبیه .
مانیـ + سا = مثل زندگی
مانی = اندیشمند
مانیسا = اندیشمند و متفکر

امروز یک خبر خیلی خوب شنیدیم اونهم به دنیا اومدن مانیسا جون بود که واقعا

خوشحال شدیم. انشالله که قدمش برای خانواده اش و ما خیلی مبارک باشه

این عکس یکساعت بعد از تولدش به من ایمیل شد و دکتر داره معاینش میکنه.

مانیسا جون

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي كه تو آغاز شدي!

مانیسا جونتولدت مبارك...

محصل


ادامه مطلب
[ شنبه 25 شهريور 1391 ] [ 11:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مانیسا : مثل زندگی
مانی : ماندن و زندگی جاودانه و سا به معنی مثل » شبیه .
مانیـ + سا = مثل زندگی
مانی = اندیشمند
مانیسا = اندیشمند و متفکر

 
 

امروز یک خبر خیلی خوب شنیدیم اونهم به دنیا اومدن مانیسا جون بود که واقعا

خوشحال شدیم. انشالله که قدمش برای خانواده اش و ما خیلی مبارک باشه

این عکس یکساعت بعد از تولدش به من ایمیل شد و دکتر داره معاینش میکنه.

مانیسا جون

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي كه تو آغاز شدي!

مانیسا جون تولدت مبارك...

 محصل


ادامه مطلب
[ شنبه 25 شهريور 1391 ] [ 11:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

با گردش در بقیه جاهای اصفهان کم کم خودمون واسه برگشت و پایان مسافرت

آماده میکردیم کسرا هم همیشه به عشق بچه ها و بازی با اونها بیدار میشد صدف جون

و صنم جون هم تو اصفهان باعث شدن به کسرا خیلی بیشتر خوش بگذره و کسرا هم خیلی

باهاشون جور شده بود.کسراخیلی راحت طلبهو تو رستوران و پارکها هر وقت خسته

میشه و میخواد بشینه چه روی زمین ویا مبل باشه سریعا کفش و جورابش را در میاره

جوراب

اینجا هم کفش و جورابش را در آورده که راحت تر روی چمن بشینه یا بدوه . لیوانهای

یکبار مصرفی که واشه خوردن نوشیدنی و آب با خودمون داشتیم را توی پاش کرد من

بهش گفتم مگه این کفشه گفت آره و شروع کرد به راه رفتن و از صدایی که ایجاد میشد

خیلی خوشش میومد و حاضر نبود لیوانها را از پاش در بیاره خلاصه اینکه حسابی با اینکار

نظر همه را به خودش جلب کرده بود که عکسهای کفش لیوانیش را در ادامه مطلب آوردم

بعد چند روزاز اصفهان به طرف تهران حرکت کردیم و شام خونه عمه کسرا در تهران

بودیم که متوجه شدیم کسرا کمی تب داره که شب تبش بیشتر شد و خدارا شکر فردای

اونروز خوب شد و دکترش هم علت تب راخستگی راه و مسافرت تشخیص داد . با اینکه به

هرسه ما خیلی خوش گذشت ولی تصمیم گرفتیمفعلا به مسافرت هایطولانی نریم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 11:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

با گردش در بقیه جاهای اصفهان  کم کم خودمون واسه برگشت و پایان مسافرت

 آماده میکردیم کسرا هم همیشه به عشق بچه ها و بازی با اونها بیدار میشد صدف جون

و صنم جون هم تو اصفهان باعث شدن به کسرا خیلی بیشتر خوش بگذره و کسرا هم خیلی

باهاشون جور شده بود.کسراخیلی راحت طلبه و تو رستوران و پارکها هر وقت خسته

 میشه و میخواد بشینه چه روی زمین و یا مبل باشه سریعا کفش و جورابش را در میاره

جوراب

اینجا هم کفش و جورابش را در آورده که راحت تر روی چمن بشینه یا بدوه . لیوانهای

یکبار مصرفی که واشه خوردن نوشیدنی و آب با خودمون داشتیم را توی پاش کرد من

بهش گفتم مگه این کفشه گفت آره و شروع کرد به راه رفتن و از صدایی که ایجاد میشد

خیلی خوشش میومد و حاضر نبود لیوانها را از پاش در بیاره خلاصه اینکه حسابی با اینکار

نظر همه را به خودش جلب کرده بود که عکسهای کفش لیوانیش را در ادامه مطلب آوردم

بعد چند روز  از اصفهان به طرف تهران حرکت کردیم و  شام خونه عمه کسرا در تهران

بودیم که متوجه شدیم کسرا کمی تب داره که شب تبش بیشتر شد و خدارا شکر فردای

اونروز خوب شد و دکترش هم علت تب را خستگی راه و مسافرت تشخیص داد . با اینکه به

 هرسه ما خیلی خوش گذشت ولی تصمیم گرفتیم فعلا به مسافرت های  طولانی نریم.

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 11:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

مابه باغ رسیدیم بعد اینکه ماشینمون پارک کردیم درشکه ها آماده سوار کردن مسافرین

به انتهای باغ بودندو صدای درشکه ها و اسبها برای کسرا خیلی جالب بود .و قتی هم که

سوار شد دوست نداشت پیاده بشه درشکه باغ

جالب تر اینکه هر جا میخواستیم بریم میگفت بریم درشکه سوار شیم و با ماشین نریم

باغ پرندگان هم خیلی جالب بود و برای دیدن پرندگان دوست داشت اونها را بگیره

خوشبختانه یکی از این پرنده ها از قفسش بیرون اومده بود که کسرا اونو دنبال کرد و

لحظه قشنگی شد که ما فیلم برداری کردیم توی باغ کلی دوست پیدا کرد و باهاشون

همبازی شد و قت زیادی را در باغ گذروندیم چون هم تنوع پرندگان زیاد بود و هم کسرا

از دوستاش دل نمیکند

باغ پرندگان اصفهان

بالاخره با قول اینکه دوباره درشکه سوار میشه و اسب میبینه از باغ بیرون اومدیم.

اینهم ادامه عکسهای باغ پرندگان


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 10:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شب بو د که به خاطر خنک تر شدن هوا به سمت مرودشت و صفا شهر حرکت کردیم

یکشب دیگه هم تو صفا شهر موندیم و از اونجا دوباره به خونه خاله فاطمه برگشتیم

کسرا هم که عاشق خونه خاله فاطمه بود چون خیلی آزادی داشت و هر کاری دوست

داشت انجام میداد و دوست نداشت که از اونجا به مسافرتش ادامه بده ولیوقتی بهش

درشکه

گفتیم میخواهیم به خونه خاله عزیزه بریم خیلی خوشحال شد و با هم به آباده شیراز رفتیم

و بعد از خونه خاله عزیزه که محمدجون کلی فیلم برداری کرد به اصفهان رسیدیم و مامان

حاجی خونه خاله فاطمه موند و از شیراز به بعد ما سه نفره به مسافرتمون ادامه دادیم

تو اصفهان به باغ پرندگان و جاهای دیدنی دیگه رفتیم که کسزا از باغ پرندگان و درشکه

سوارییدر جاهای مختلف لذت برده بود .

[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 10:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا صبح ها در سفر خیلی زود از خواب بیدار میشد و کارمون برای تفریح و گردش

راحت ترمی شد.صبح روز شنبه بود که برای گردش به سی وسه پل و جاهای دیدنی

دیگهرفتیم و کسرا هم به امید اینکهدوستانزیادی پیدا مبکنه با ما به گردش میامد.

سی و سه پل

اینجا هم یک بچه ای را پیدا کرده بود و یک لحظه آروم و قرار ندشت و همش میگفت

دوستم کجاست و برای پیدا کردن دوستان بیشتر با ما به باغ پرندگان اومد.و دوستان

جدیدی پیدا کرد و کلی با اونها بازی کرد و چون بازدید از پارک پرندگانمون طول کشید

راضی شد تا با ما به خونه برگرده و دوباره به گردش بیاد بفیه عکسها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 10:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

به شیراز که رسیدیم اول به شاهچراغ رفتیم و بعد زیارت به بازار حرم مطهر رفتیم

من کلا بازار و خرید را دوست دارم کسرا هم همینطوره واسش یک جرثقیل خریدیم

که خود کسرا به اون بالا بر میگه خیلی خوشحال بود و تمام سفر این بالا بر باهاش بود

به باغ سعدی رفتیم که خیلی هم شلوغ بود. و کسرا در پی بازیهای خودش بود

سعدی

از آب نما ها بالا و پائین میپرید و اصلا دوست نداشت حتی یک لحظه جلوی دوربین

عکس قراربگیره بعد از تماشای سعدی به حافظیه رفتیم اونجا هم در پی سر خوردن

و بازی بود که یک لحظه گمش کردیم ولی خوشبختانه زود پیداش کردیم خیلی خسته شده

بود و همش دوست داشت بدون کفش تو چمن ها بدوه، ضمنا از فالوده شیراز هم خیلی

خوشش اومده بود و به هر شهری که میرسیدیم فالوده شیراز میخواست ما شیراز را به

قصد اصفهان ترک کردیم .بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 10:51 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بهشت گمشده منطقه ای پر آب و سرسبز نزدیک کامفیروز یکی دیگه از شهرهای شیرازه

وقتی به این قسمت ازسرزمین فارسرسیدیم تازه یاد شعر جناب حافظ افتادیم که

می فرمایند. خوشا شیرازو وصف بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش

بهشت گمشده

اگه به شیراز رفتید حتما از این منطقه هم دیدن کنید توی ذل گرما به جای خوش آب هوا

میرسیم که تماما آبشار و چشمه و رودخونه است توی رودخونه هم تخت هایی برای

استراحت و تفریح گذاشتن و یک قسمت از این بهشت را باید پیاده برید تا دوباره به

آبشارهای قشنگ و با عظمت برسید به دیدنش می ارزه ادامه عکسهای بهشت گمشده


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 10:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شهرضا از شهر های اصفهانه که از این شهر صبح زود به سمت آباده شیراز حرکت کردیم

خاله عزیزه از دختر خاله بابای کسراست که خونشون تو آباده است وقتی به استان فارس

رسیدیم مامان حاجی حالش خیلی بهتر شد چون هم هوای وطن بهش خورد و هم دیدن

خواهرزاده و اقوامش خستگی سفر را از طنش درآورد کسرا هم که فقط به محمد خاله

عزیزه گیر داده بود و همش باهاش شوخی وبازی میکردما از آباده به سورمق خونه خاله

فاطمه رفتیم اونجا هم چند روزی موندیم که به کسرا خیلی خوش گذشتسورمق

اینهم محله و خونه خله فاطمه که کسرا حسابی توی خونه و بیرون خونه آزادی داشت

تا هر جور که میخواد با کفش و بی کفش بدوه و بازی کنه .چند روزی که سورمق موندیم

بصورت پیکنیک به شهر های اطراف می رفتیم مثل اقلید فارس که واقعا خوش آب و هوا

بود به چشمه رسول الله رفتیم و فردای انروز به بهشت گمشده رفتیم.

[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 10:49 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شهر کرد مرکز استان چهار محال و بختیاریه که با پوششیسرسبز از شهر های زیبا و

خنک این استان محسوب میشه کهمورخین به اون بام ایران هممیگن.در بلندترین نقطه

شهر پارک زیبایی به نام پارک ملت وجود داره که واقعا دیدنیه

شهر کرد

ما به این شهر که رسیدیم مامان حاجی حال خوشی نداشت و به یک

کلینیک رفتیم تا سرپائی در مان بشن خدا را شکر دکتر چیز بدی تشخیص نداد و آمپول

ویتامینه بهش دادتا کمی تقویت شه بعد از گشت و گذر در شهر و جاهای دیدنی یه شهر

زیبای بروجن رفتیم از اونجا که درآمد مردمش از طریق دامپروری و کشاورزیه تمام جاده

هاشون پر از گاو وگوسفند بود که با دیدن اونها کسرا کلی کیف میکرد و بعضی موقع ها

هم ما را وادار میکرد ماشسین را نگه داریم تا پیاده شه و از نزدیک اونها را ببینهبروجن

پارکهای بزرگو زیبایی داشت که بعد ازبازی کردن کسرا یه سمت دهاقان به راه افتادیم

از بروجن به دهاقان بارون شدیدی گرفت و ما از دهاقان به شهر ضا وارد شدیم.

[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 10:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کوهرنگاز شهر های چهار محال و بختیاریه که به علت واقع شدن در ارتفاع بسیارسرده و

آبشار های زیادی در این شهر وجودداره که مهتمرین و پر آب ترینش چشمه کوهرنگه

.اینهم نماییاز چشمه کوهرنگ که به علت مه آ لود بودن هوا کمی تار دیدیه میشه

کوهرنگ

زمانی که به کوهرنگ رسیدیم باران شدید اومد و دمای هوا به شدت پائین آمد که

ما از ترس سرما خوردن و باد و باران از ماشین پیاده نشدیم وقتی هم که بارون بند اومد

باز هم دمای هوا پائین بود و من یک لحظه از چشمه آب خوردم و سریع به ماشین برگشتم

کسرا هم اسرار میکرد منهم میخوام از ماشین پیاده شم با اینکه بارونی بود و هوا هم سرد

بود برای یک لحظه پیاده شد و سریع تو ماشین برگشت . جالب اینکه چادرعشایر با

محصولاتشونودر همهجاده های استان و هم درکوهرنگدیدیه میشدکه برای

مسافرین آماده کرده بودند و بانوشیدنی مختلف مثلچای و غذا از همه پذیزایی میکردند

ما به رستوران زردکوه رفتیم و بعد خوردن ناهار به مرکز استان یعنی شهرکرد سفر کردیم.

به راه افتادیم

[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 13:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

در ایران شهر های زیادی به نام داران وجود داره و این شهر جزء شهر فریدن اصفهانه

ما روز دوشنبه از داران به طرف چادگان برای دیدن سد زاینده رود به راه افتادیم چادگان

به خاطر سد زاینده رود خیلی با صفا و پر آب بودو از داران تا چادگان همشسر سبز بود

سد زاینده رود

اینهم نمایی از سد زاینده رود که هم زیبا و هم پر آب بودو کسراهم کنار سد داره

راه میره روبروی این سد ویلا های زیبایی بود که برای استراحت و خواب اجاره

میدادند ولی ما قصد موندندر شب را نداشتیمبعد از تفریح در کنار سد به طرف شهر

قشنگ و چشمه کوهرنگ که جزو یکی از شهرهای چهار محال و بختیاری بود رسیدیم.

[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 13:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تب ویروسی

روز شنبه ٢٨مرداد وقتی از پارک به خونه اومدیم کسرا خیلی بی قراربودو کمی تب

داشت بهدکتر بردیمش و جون علائمی از عفونت نداشت دکتر گفت تبش ویروسیهو

مشکلی نیست شب تبش نزدیک به ٤٠ رجه رسید که با استامینوفن برای پائین آوردن

و کنترل تب من وباباش تا صبح بیدار موندیم نزدیک ظهر بود که کمی حالش بهتر شد

ولی سر شب دوباره تب کرد.دکترش را عوض کردیم که اونهم حرفهای دکتر قبلیش را

تائید کردو باز هم دو روز دیگه تبش ادامه پیدا کردکه به همراه اسهال و استفراغ شدید بود

شکر خدا کسرا از تولد تا به حال خیلی کم مریض شده و وقتی هم مریض میشه باباش

خیلی زود دستو پاش را گم میکنه و در من هم خیلی استرس ایجاد مبکنه خلاصه برای

سومین بار دوباره به دکتر تغذیه گوارش بردیمش که اونهم بیماری را ویروسی اعلام کرد

و برای تقویتش ویتامین و آهن داد و کسرا جونم با مریضیش ما را از رفتن به یک عروسی

خوب کهچهارشنبه اول شهریور بود، محروم کرد .پسر گلم امیدوارم همیشه سلامت باشی

[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

تب ویروسی 

روز شنبه ٢٨ مرداد وقتی از پارک به خونه اومدیم کسرا خیلی بی قراربود و کمی تب

 داشت به دکتر بردیمش و جون علائمی از عفونت نداشت دکتر گفت تبش ویروسیه و  

 مشکلی نیست شب تبش نزدیک به ٤٠ رجه رسید که با استامینوفن برای پائین آوردن

و کنترل تب من وباباش تا صبح بیدار موندیم نزدیک ظهر بود که کمی حالش بهتر شد

ولی سر شب دوباره تب کرد.دکترش را عوض کردیم که اونهم حرفهای دکتر قبلیش را

تائید کردو باز هم دو روز دیگه تبش ادامه پیدا کردکه  به همراه اسهال و استفراغ شدید بود

شکر خدا کسرا  از تولد تا به حال  خیلی کم مریض شده و وقتی هم مریض میشه باباش

خیلی زود دستو پاش را گم میکنه و در من هم خیلی استرس ایجاد مبکنه خلاصه برای

سومین بار دوباره به دکتر تغذیه گوارش بردیمش که اونهم بیماری را ویروسی اعلام کرد

و برای تقویتش ویتامین و آهن داد و کسرا جونم با مریضیش ما را از رفتن به یک عروسی 

خوب که  چهارشنبه اول شهریور بود، محروم کرد .پسر گلم امیدوارم همیشه سلامت باشی

[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

ما  به باغ رسیدیم بعد اینکه ماشینمون پارک کردیم درشکه ها آماده سوار کردن مسافرین

 به انتهای باغ بودندو صدای درشکه ها و اسبها برای کسرا خیلی جالب بود .و قتی هم که

سوار شد دوست نداشت پیاده بشه درشکه باغ

 جالب تر اینکه هر جا میخواستیم بریم میگفت بریم درشکه سوار شیم و با ماشین نریم

باغ پرندگان هم خیلی جالب بود و برای دیدن پرندگان دوست داشت اونها را بگیره

خوشبختانه یکی از این پرنده ها از قفسش بیرون اومده بود که کسرا اونو دنبال کرد و

لحظه قشنگی شد که ما فیلم برداری کردیم توی باغ کلی دوست پیدا کرد و باهاشون

همبازی شد و قت زیادی را در باغ گذروندیم چون هم تنوع پرندگان زیاد بود و هم کسرا

از دوستاش دل نمیکند

باغ پرندگان اصفهان

بالاخره با قول اینکه دوباره درشکه سوار میشه و اسب میبینه از باغ بیرون اومدیم.

اینهم ادامه عکسهای باغ پرندگان

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 10:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

ما مسافرتمون رازمانی شروع کردیم کهحال عمومیکسرا خیلی بهتر شده بود

و دوران نقاهت بیماریش را طی کرده بود، مامان حاجی هم توی این سفر با ما بود

مسافرت با کسرا

ما از تهران به سمت محلات براه افتادیم به آبگرم محلات رفتیم و بعد از اینکه از آبگرم اونجا

استفاده کردیم و بعد خوردن ناهار به خمین و از اونجا بهسمت گلپایگان رفتیم گلپایگان

خیلی خنک بود از محصولات اونجا خرید کردیم و کسرا هم حسابی تو یکی از پارک هاش

بازی کرد بعداز ظهرهمانروزبه (شهر عسل) خوانسار رفتیم کهتو خیابون های قشنگش

بورس عسل به چشم میخورد و واقعا تنوع عسلشون بی نظیر بود بعد خرید عسل و کمی

گشت و گذار در شهر و مغازه ها به سمت داران به راه افتادیم داران هم بسیار شهر خنک

و سر سبز بود شب را در داران بودیم و قرار بر این بود که فردای اونروز را به استان چهار

محال و بختیاری بریم. به کسرا خیلی خوش گذشته بودومیگفت باز هم به مسافرت بریم.

[ شنبه 18 شهريور 1391 ] [ 13:34 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا  صبح ها در سفر خیلی زود از خواب بیدار میشد و کارمون  برای تفریح و گردش

 راحت  تر می شد . صبح روز شنبه بود که برای گردش به سی وسه پل و جاهای دیدنی 

دیگه رفتیم و کسرا  هم به امید اینکه دوستان زیادی پیدا مبکنه با ما به گردش میامد.

سی و سه پل

اینجا هم یک بچه ای را پیدا کرده بود و یک لحظه آروم و قرار ندشت و همش میگفت

دوستم کجاست و برای پیدا کردن دوستان بیشتر با ما به باغ پرندگان اومد.و دوستان

جدیدی پیدا کرد و کلی با اونها بازی کرد و چون بازدید از پارک پرندگانمون طول کشید

راضی شد تا با ما به خونه برگرده و دوباره به گردش بیاد بفیه عکسها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 17 شهريور 1391 ] [ 10:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شب بو د که به خاطر خنک تر شدن هوا به سمت مرودشت و صفا شهر حرکت کردیم

یکشب دیگه  هم تو صفا شهر موندیم و از اونجا دوباره به خونه خاله فاطمه برگشتیم

کسرا هم که عاشق خونه خاله فاطمه بود چون خیلی آزادی داشت و هر کاری دوست

داشت انجام میداد و دوست نداشت که از اونجا به مسافرتش ادامه بده ولی  وقتی بهش 

 درشکه

 

گفتیم میخواهیم به خونه خاله عزیزه بریم خیلی خوشحال شد و با هم به آباده شیراز رفتیم

و بعد از خونه خاله عزیزه که محمدجون کلی فیلم برداری کرد به اصفهان رسیدیم و مامان

حاجی خونه خاله فاطمه موند و از شیراز به بعد ما سه نفره به مسافرتمون ادامه دادیم

تو اصفهان به باغ پرندگان و جاهای دیدنی دیگه رفتیم که کسزا از باغ پرندگان و درشکه

سواریی در جاهای مختلف  لذت برده بود .  

[ چهارشنبه 15 شهريور 1391 ] [ 10:51 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

به شیراز که رسیدیم اول به شاهچراغ رفتیم و بعد زیارت به بازار حرم مطهر رفتیم

من کلا بازار و خرید را دوست دارم کسرا هم همینطوره  واسش یک جرثقیل خریدیم

که خود کسرا به اون بالا بر میگه خیلی خوشحال بود و تمام سفر این بالا بر باهاش بود

 به باغ سعدی رفتیم  که خیلی هم شلوغ بود. و کسرا در پی بازیهای خودش بود

سعدی

 از آب نما ها بالا و پائین میپرید و اصلا دوست نداشت حتی یک لحظه جلوی دوربین

 عکس قرار بگیره بعد از تماشای سعدی به حافظیه رفتیم اونجا هم در پی سر خوردن

و بازی بود که یک لحظه گمش کردیم ولی خوشبختانه زود پیداش کردیم خیلی خسته شده

بود و همش دوست داشت بدون کفش تو چمن ها بدوه، ضمنا از فالوده شیراز هم خیلی

خوشش اومده بود و به هر شهری که میرسیدیم فالوده شیراز میخواست ما شیراز را به

قصد اصفهان ترک کردیم .بقیه عکسها در ادامه مطلب

  


ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 شهريور 1391 ] [ 10:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

بهشت گمشده منطقه ای پر آب و سرسبز نزدیک کامفیروز یکی دیگه از شهرهای شیرازه

وقتی به این قسمت ازسرزمین فارس رسیدیم تازه یاد شعر  جناب حافظ افتادیم که 

می فرمایند.     خوشا شیرازو وصف بی مثالش  خداوندا نگه دار از زوالش 

بهشت گمشده

 اگه به شیراز رفتید حتما از این منطقه هم دیدن کنید توی ذل گرما به جای خوش آب هوا  

میرسیم که تماما آبشار و چشمه و رودخونه است توی رودخونه هم تخت هایی برای

استراحت و تفریح گذاشتن و یک قسمت از این بهشت را باید پیاده برید تا دوباره به

آبشارهای قشنگ و با عظمت برسید به دیدنش می ارزه ادامه عکسهای بهشت گمشده


ادامه مطلب
[ شنبه 11 شهريور 1391 ] [ 10:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شهرضا  از شهر های اصفهانه که از این شهر صبح زود به سمت آباده شیراز حرکت کردیم

خاله عزیزه از دختر خاله بابای کسراست که خونشون تو آباده است وقتی به استان فارس

رسیدیم مامان حاجی حالش خیلی بهتر شد چون هم هوای وطن بهش خورد و هم دیدن

خواهرزاده و اقوامش خستگی سفر را از طنش درآورد کسرا هم که فقط به محمد خاله

عزیزه گیر داده بود و همش باهاش شوخی وبازی میکردما از آباده به سورمق خونه خاله

فاطمه رفتیم اونجا هم چند روزی موندیم که به کسرا خیلی خوش گذشتسورمق

اینهم محله و خونه خله فاطمه که کسرا حسابی توی خونه و بیرون خونه آزادی داشت

تا هر جور که میخواد با کفش و بی کفش بدوه و بازی کنه .چند روزی که سورمق موندیم

بصورت پیکنیک به شهر های اطراف می رفتیم مثل اقلید فارس که واقعا خوش آب و هوا

بود به چشمه رسول الله رفتیم و فردای انروز به بهشت گمشده رفتیم.

[ جمعه 10 شهريور 1391 ] [ 10:49 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شهر کرد مرکز استان چهار محال و بختیاریه که   با پوششی  سرسبز از شهر های زیبا و

 خنک این استان محسوب میشه که مورخین به اون بام ایران هم میگن.در بلندترین نقطه

شهر پارک زیبایی به نام پارک ملت وجود داره که واقعا دیدنیه

شهر کرد

ما به این شهر که رسیدیم مامان حاجی حال خوشی نداشت و به یک

کلینیک رفتیم تا سرپائی در مان بشن خدا را شکر دکتر چیز بدی تشخیص نداد و آمپول

ویتامینه بهش دادتا کمی تقویت شه بعد از گشت و گذر در شهر و جاهای دیدنی یه شهر

زیبای بروجن رفتیم از اونجا که درآمد مردمش از طریق دامپروری و کشاورزیه تمام جاده

هاشون پر از گاو وگوسفند بود که با دیدن اونها کسرا کلی کیف میکرد و بعضی موقع ها

هم ما را وادار میکرد  ماشسین را نگه داریم تا پیاده شه و از نزدیک اونها را ببینه بروجن

پارکهای بزرگ و زیبایی داشت که بعد از بازی کردن کسرا یه سمت دهاقان به راه افتادیم

از بروجن به دهاقان بارون شدیدی گرفت و ما از دهاقان به شهر ضا وارد شدیم. 

  

[ پنجشنبه 9 شهريور 1391 ] [ 10:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کوهرنگ از شهر های چهار محال و بختیاریه که به علت واقع شدن در ارتفاع بسیارسرده و

 آبشار های زیادی در این شهر وجودداره که مهتمرین و پر آب ترینش چشمه کوهرنگه

 .اینهم نمایی از چشمه کوهرنگ که به علت مه آ لود  بودن هوا  کمی تار دیدیه میشه

کوهرنگ

  زمانی که به کوهرنگ رسیدیم باران شدید اومد و دمای هوا به شدت پائین آمد که

ما از ترس سرما خوردن و باد و باران از ماشین پیاده نشدیم وقتی هم که بارون بند اومد

باز هم دمای هوا پائین بود و من یک لحظه از چشمه آب خوردم و سریع به ماشین برگشتم

کسرا هم اسرار میکرد منهم میخوام از ماشین پیاده شم با اینکه بارونی بود و هوا هم سرد

بود برای یک لحظه پیاده شد و سریع تو ماشین برگشت . جالب اینکه چادرعشایر  با

 محصولاتشونو در همه جا ده های  استان و هم درکوهرنگدیدیه میشدکه برای  

مسافرین  آماده کرده بودند و با نوشیدنی مختلف مثل چای و غذا  از همه پذیزایی میکردند

ما به رستوران زردکوه رفتیم و بعد خوردن ناهار به مرکز استان یعنی شهرکرد سفر کردیم.

به راه افتادیم

[ چهارشنبه 8 شهريور 1391 ] [ 13:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

در ایران شهر های زیادی به نام داران وجود داره و این شهر جزء شهر فریدن اصفهانه 

ما روز دوشنبه از داران به طرف چادگان برای دیدن سد زاینده رود به راه افتادیم چادگان

به خاطر سد زاینده رود خیلی  با صفا و پر آب بودو از داران تا چادگان همش سر سبز بود

سد زاینده رود

اینهم نمایی از سد زاینده رود که هم زیبا و هم پر آب بود و کسرا هم کنار سد داره

راه  میره  روبروی این سد ویلا های زیبایی بود که برای استراحت و خواب اجاره

میدادند ولی ما قصد موندن در شب را نداشتیم بعد از تفریح در کنار سد به طرف شهر

قشنگ و چشمه کوهرنگ که جزو یکی از شهرهای چهار محال و بختیاری بود رسیدیم.

[ دوشنبه 6 شهريور 1391 ] [ 13:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

ما مسافرتمون را زمانی شروع کردیم که حال عمومی کسرا خیلی بهتر شده بود 

و دوران نقاهت بیماریش را طی کرده بود، مامان حاجی هم  توی این سفر با ما بود

 مسافرت با کسرا

 ما از تهران به سمت محلات براه افتادیم به آبگرم محلات رفتیم و بعد از اینکه از آبگرم اونجا

استفاده کردیم و بعد خوردن ناهار به خمین و از اونجا به سمت گلپایگان رفتیم گلپایگان 

 خیلی خنک بود از محصولات اونجا خرید کردیم و کسرا هم حسابی تو یکی از پارک هاش

بازی کرد بعداز ظهرهمانروزبه (شهر عسل)  خوانسار رفتیم  که تو خیابون های قشنگش 

بورس عسل به چشم میخورد و واقعا تنوع عسلشون بی نظیر بود بعد خرید عسل و کمی

گشت و گذار در شهر و مغازه ها به سمت داران به راه افتادیم داران هم بسیار شهر خنک

و سر سبز بود شب را در داران بودیم و قرار بر این بود که فردای اونروز را به استان چهار

محال و بختیاری بریم. به  کسرا خیلی خوش گذشته بود و میگفت باز هم به مسافرت بریم.

 

[ شنبه 4 شهريور 1391 ] [ 13:30 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شعر آبی

تو شاهکار خالقی.... تحقیر را باور نکن....

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش......

زیبا و زشتش پای توست...... تقدیر را باور نکن.....

تصویر اگر زیبا نبود....... نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن...... تصویر را باور نکن....

خالق تو را شاد آفرید..... آزاد آزاد آفرید......

پرواز کن تا آرزو........ زنجیر را باور نکن

 

[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 9:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شعر آبی

تو شاهکار خالقی.... تحقیر را باور نکن....

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش......

زیبا و زشتش پای توست...... تقدیر را باور نکن.....

تصویر اگر زیبا نبود....... نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن...... تصویر را باور نکن....

خالق تو را شاد آفرید..... آزاد آزاد آفرید......

پرواز کن تا آرزو........ زنجیر را باور نکن

[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 9:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

برنامه عمو پورنگ و امیر محمد برای کسرا خیلی جذابه و زمانی که تو خونه باشیم

به من یاد آوری میکنه که تلویزیون را روشن کنم تا برنامهعمو پورنگ را تماشا کنه.

عمو پورنگ

امیر محمد تو این برنامه نقش های مختلفی را بازی میکنه کهتو یکی از اونها پلیس میشه

کسرا هم این نقشش را خیلی دوست داره و تمام حرکاتش را تو ذهنش ظبط میکنه.

هر وقت که برنامه عمو پورنگ تمام میشه ماجرای نقش بازیکردن من و کسرا شروع میشه

چون از من میخواد که غیر از گلدون خان که همون پلیسست نقش مفابل را بازی کنم .

گلدون خان برای جذاب کردن بازی خودشوقتی اصطلاح( گوشتیکه ) را به کار میبره

همزمان یک لگد پرت میکنه و اینکار را کسرا همون روز اول یاد گرفت و تو اجرا کردن نقش

این حرکت را انجام میداد و به ساق پای من میزد و من باهاش صحبت کردم که نه تنها با

من با هیچکس دیگه ای هم این شوخیو نکنه مخصوصا با بچه ها .از اونجایی هنوز تحت

تاثیر این فیلم بود بدون اینکه به من لگد بزنه با پا حرکاتی از خودش در میاورد. برای اینکه

کاملا انرژیش تخلیه شه به فضای باز بردمش و حرکاتی که از خودش در میاورد جالب بود

مثلا به یک درخت که اندازه خودش بود ادای گلدون خان را در میاوردو لگدش میزد و

خوشبختانه دیگه تو خونه اینکار را تکرار نکرد .و من بهش قول دادم که یکروزاونو به برنامه

عمو پورنگ ببرم بقیه حرکتهای کسرا در فضای باز در ادامهمطلب.


ادامه مطلب
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

برنامه عمو پورنگ و امیر محمد برای کسرا خیلی جذابه و زمانی که تو خونه باشیم

به من یاد آوری میکنه که تلویزیون را روشن کنم تا برنامه عمو پورنگ را تماشا کنه.

عمو پورنگ

امیر محمد تو این برنامه نقش های مختلفی را بازی میکنه که تو یکی از اونها پلیس میشه 

کسرا هم این نقشش را خیلی دوست داره و تمام حرکاتش را تو ذهنش ظبط میکنه.

هر وقت که برنامه عمو پورنگ تمام میشه ماجرای نقش بازیکردن من و کسرا شروع میشه

چون از من میخواد که غیر از گلدون خان که همون پلیسست نقش مفابل را بازی کنم .

گلدون خان برای جذاب کردن بازی خودش وقتی اصطلاح( گوشتیکه ) را به کار میبره

همزمان یک لگد پرت میکنه و اینکار را کسرا همون روز اول یاد گرفت و تو اجرا کردن نقش

این حرکت را انجام میداد و به ساق پای من میزد و من باهاش صحبت کردم که نه تنها با

من با هیچ  کس دیگه ای هم این شوخیو نکنه مخصوصا با بچه ها .از اونجایی هنوز تحت

تاثیر این فیلم بود بدون اینکه به من لگد بزنه با پا حرکاتی از خودش در میاورد. برای اینکه

کاملا انرژیش تخلیه شه به فضای باز بردمش و حرکاتی که از خودش در میاورد جالب بود

مثلا به یک درخت که اندازه خودش بود ادای گلدون خان را در میاوردو لگدش میزد و

خوشبختانه  دیگه تو خونه اینکار را تکرار نکرد .و من بهش قول دادم که یکروز اونو به برنامه

عمو پورنگ ببرم  بقیه حرکتهای کسرا در فضای باز در ادامه مطلب. 


ادامه مطلب
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیشب افطاری به باغ منظریه رفتیم جای همگی خالی بود چون هوای خیلی خنکی داشت

به کسرا بی نهایت خوش گذشت. ابتدای ورودی باغ راآذین بندی کرده بودند.دوتا

عروسک که یکشون بنتن و یکی دیگش هم مترسک بود به کسرا خوش امدگویی کردند

و کسرا همزود با هاشون دوست شدیک کار جالبشونابن بود که به بچه هالیوانهای

قمقمه عروسکیهدیه میدادندو شمشیربادکنکی کهبا اونعروسکهای گندهبازی کنند.

منظریه

این همون شمشیریه که با بادکنک برای کسرا درست کرده بودند و تا آخرین لحظات

مهمونی کسرا با این عروسکها شمشیر بازی میکرد از دیگر مراسم باغ پخش موسیقی شاد

و آتش بازی است که عکسهای اونو در ادامه مطلب میبینیم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 8:32 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیشب افطاری به باغ منظریه رفتیم جای همگی خالی بود چون هوای خیلی خنکی داشت

به کسرا بی نهایت خوش گذشت . ابتدای ورودی باغ  را آذین بندی کرده بودند.دوتا

عروسک که یکشون بنتن و یکی دیگش هم مترسک بود  به کسرا خوش امدگویی کردند

و کسرا هم زود با هاشون دوست شد یک کار جالبشون  ابن بود که به  بچه ها لیوانهای

قمقمه عروسکی هدیه میدادند و شمشیر  بادکنکی که با اون  عروسکهای گنده  بازی کنند.

 منظریه

 این همون شمشیریه که با بادکنک برای کسرا درست کرده بودند و تا آخرین لحظات

مهمونی کسرا با این عروسکها شمشیر بازی میکرد از دیگر مراسم باغ پخش موسیقی شاد

و آتش بازی است که عکسهای اونو در ادامه مطلب میبینیم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 8:32 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا جون چند وقته که گیر داده من اسکوتر میخوام و هر وقت تو دست بچه ها میدید

اونقدر بهشون اصرار میکرد تا برای چند لحظه اسکوترشونو بگیره و سوار بشه و فتی هم

که میگرفت به جای اینکه سوار اسکوتر بشه خودش اونو راه میبرد و کلی هم لذت میبرد.

ما تصمییم گرفتیم واسش اسکوتر بخریم وبه نوعی در قبال کارهای خوب تشویقش کنیم. 

اسکوتر

یکروز که داشتم نماز میخوندم دیدم که اونهم به نماز ایستاده بهش گفتم دستات را بلند

کن و بگو خدا جون به دل بابام بنداز که واسم اسکوتر بخره و او هم از خداجون این را

خواست و واقعا بی صبرانه منتظر خرید اسکوتر بود با اینکه خرید اسکوتر را به هفته های

بعد موکول کرده بودیم ولی بابای کسرا گفت تو همین هفته واسش اسکوتر میخرم و جالب

اینکه بعد خرید از خداجون تشکر کرد و به باباش گفت خدا جون اومد توی دلت و گفت برای

من اسکوتر بخری؟ و از خوشحالی نمیدونست چی بگه.من هم گفتم به کسرا جون حالا که

اسکوتر داری هر کس که خواست بازی کنه بهش میدی گفت نه. من ازش خواستم تا

به بچه های دیگه هم بده تا اونها هم بازی کنن و با اینکار روحیه بخشندگیش تقویت بشه.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 11:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

کسرا جون چند وقته که گیر داده من اسکوتر میخوام و هر وقت تو دست بچه ها میدید

اونقدر بهشون اصرار میکردتا برای چند لحظه اسکوترشونو بگیره و سوار بشه و فتی هم

که میگرفت به جای اینکه سوار اسکوتر بشه خودش اونو راه میبرد و کلی هم لذت میبرد.

ما تصمییم گرفتیم واسش اسکوتر بخریم وبه نوعی در قبال کارهای خوب تشویقش کنیم.

اسکوتر

یکروز که داشتم نماز میخوندم دیدم که اونهم به نماز ایستاده بهش گفتم دستات را بلند

کن و بگو خدا جون به دل بابام بنداز که واسم اسکوتر بخره و او هم از خداجون این را

خواست و واقعا بی صبرانه منتظر خرید اسکوتر بود با اینکه خرید اسکوتر را به هفته های

بعد موکول کرده بودیم ولی بابای کسرا گفت تو همین هفته واسش اسکوتر میخرم و جالب

اینکه بعد خرید از خداجون تشکر کرد و به باباش گفت خدا جون اومد توی دلت و گفت برای

من اسکوتر بخری؟ و از خوشحالی نمیدونست چی بگه.من هم گفتم به کسرا جون حالا که

اسکوتر داری هر کس که خواست بازی کنه بهش میدی گفت نه. من ازش خواستم تا

به بچه های دیگه هم بده تا اونها هم بازی کننو با اینکار روحیه بخشندگیش تقویت بشه.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 11:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اگر دیدی بچه ای به درختی تکیه کرده عاشق بستنیه و گریه کرده

کسرا و بستنی

بستنی آی بستنی

بستنی ام بستنی خوشمزه و خواستنی

سرخ وسفیدوزردم همیشه سردسردم

هرکی که من روخورده دلش روخنده برده

لیس میزنی تو تازه به لپ من که نازه

یواش یواش آب میشم خسته و بیتاب میشم

آب میشم ازخجالت ولی توخوش به حالت

منو تموم می کنی وقتی که اوم میکنی

رولباست می ریزم یواش بخور عزیزم

بستنی مهربون بازهم میاد خونتون

دوست منی همیشه بی بستنی نمی شه
[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 10:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

اگر دیدی بچه ای به درختی تکیه کرده عاشق بستنیه و گریه کرده

کسرا و بستنی

بستنی آی بستنی

بستنی ام بستنی خوشمزه و خواستنی

سرخ وسفیدوزردم همیشه سردسردم

هرکی که من روخورده دلش روخنده برده

لیس میزنی تو تازه به لپ من که نازه

یواش یواش آب میشم خسته و بیتاب میشم

آب میشم ازخجالت ولی توخوش به حالت

منو تموم می کنی وقتی که اوم میکنی

رولباست می ریزم یواش بخور عزیزم

بستنی مهربون بازهم میاد خونتون

دوست منی همیشه بی بستنی نمی شه
[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 10:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شن بازی

کسرا شن بازی را خیلی دوست داره و اگر تو محیط شن و سنگ باشه این بازی را

به بازیهای دیگه ترجیح میده و با قدرت تخیلش کوه میسازه و  با گذاشتن سنگها  روی

هم برج درست میکنه و از لمس کردن و بازی با شن و سنگ لذت زیادی میبره .وقتی

کسرا خیلی پر انررژیه دوست داره با پرت کردن شن به هوا و روبروش انرژیه خودش را

تخلیه کنه و من هم این فرصت را برای اون ایجاد میکنم چون وسیله خوبی برای

بازیهای تهاجمی کودک به شمار میره .علاوه بر تخلیه انرژی خیلی فواید دیگه ای هم

داره از جمله اینکه از طریق پر کردن ظرف شن به  هماهنگی و انعطاف بدنی میرسه

 و به مفاهیم وزن و ظرفیت پی میبره و اونقدر شارژ میشه که وقتی تو خونه خودمون

هم که هست تو تخیلش ، لوگوهای خودش را به عنوان شن و خاک با کامیون ولودرش 

جابجا میکنه و به مفهوم حمل و نقل با وسایل و حجم پی میبره.

بقیه عکسهای شن بازی  در ادامه مطلب    

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

شن بازی

کسرا شن بازی را خیلی دوست داره و اگر تو محیط شن و سنگ باشه این بازی را

به بازیهای دیگه ترجیح میده و با قدرت تخیلش کوه میسازه و با گذاشتن سنگها روی

هم برج درست میکنه و از لمس کردن و بازی با شن و سنگ لذت زیادی میبره .وقتی

کسرا خیلی پر انررژیه دوست داره با پرت کردن شن به هوا و روبروش انرژیه خودش را

تخلیه کنه و من هم این فرصت را برای اون ایجاد میکنم چونوسیله خوبی برای

بازیهایتهاجمی کودک به شمار میره .علاوه بر تخلیه انرژی خیلی فواید دیگه ای هم

داره از جمله اینکه از طریق پر کردن ظرف شن بههماهنگی وانعطاف بدنی میرسه

و به مفاهیم وزن و ظرفیت پی میبره و اونقدر شارژ میشه که وقتی تو خونه خودمون

هم که هست تو تخیلش،لوگوهای خودش را به عنوان شن و خاک با کامیون ولودرش

جابجا میکنهو به مفهوم حمل و نقل با وسایلو حجم پی میبره.

بقیهعکسهای شن بازی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

در خونه

ما هر روز بعد از ظهر با کسرا برنامه بیرون رفتن داریم .دیروز بابای کسرا برای انجام کاری

 بیرو ن رفت و گفت حاضر باشید تا برگشتم با هم بریم گردش و کسرا هم با کلی نق و نوق

 قبول کرد من در ورودی را قفل کردم ولی کلید را از روی در بر نداشتم در همین حین

 تلفن زنگ زد که تا من رفتم جواب بدم کسرا در ورودی را باز کردو از خونه خارج شد

 و کلید را هم با خودش برد من مشغول صحبت بودم که دیدم در را بست .تلفن را قطع

 کردم که به دنبالش برم دیدم در را روی من قفل کرده و از اون طرف داره منو صدا میکنه   

 مامان در را باز کن من تازه فهمیدم که چکار کرده بهش گفتم من کلید ندارم. کلید را

 به طرف جا کفشی بپیچون تا باز شه و از چشمی در داشتم نگاش میکردم،وقتی کلید

 را پیچوند فهمیدم که دوقفله کرده و صدای اعتراضش میامد که در باز نمیشه.

 من هم بهش آرامش میدادم که عیبی نداره برو خانم رجبی را صدا کن بیاد درو باز کنه

 کسرا سر پله ها ایستاد و همسایه پائینی ما را صدا کرد .و به من گفت مامان چرا جواب

 نمیدن بهش گفتم صدات را نمی شنون از پله ها برو پائین و به اونها بگو در خونمون قفل

 شده تا بیان باز کنن. کسرا هم به پائین رفت و دختر خانم رجبی را دیده بود. بهش اسرار

 میکرد که بیا در خونمون را باز کن و اون با ناباوری بالا اومد و قتی در قفل شده را دید

 باز کرد و تا من ودید حسابی زد زیر خنده و میگفت باورم نمیشده که کسرا در خونه

 را قفل کرده باشه وقتی در خونمون باز شد کسرا یک لبخند پیروز مندانه ای به من زد

 و من از پشت کار و اسرارش برای بالا آوردن خانم رجبی خیلی خوشحال شدم.

 

[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 11:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

در خونه

ما هر روز بعد از ظهر با کسرا برنامه بیرون رفتن داریم .دیروز بابای کسرا برای انجام کاری

بیرو ن رفت و گفت حاضر باشید تا برگشتم با هم بریم گردش و کسرا هم با کلی نق و نوق

قبول کرد من در ورودی را قفل کردم ولی کلید را از روی در بر نداشتم در همین حین

تلفن زنگ زد که تا من رفتم جواب بدم کسرا در ورودی را باز کردو از خونه خارج شد

و کلید را هم با خودش برد من مشغول صحبت بودم که دیدم در را بست .تلفن را قطع

کردم که به دنبالش برم دیدم در را روی من قفل کرده و از اون طرف داره منو صدا میکنه

مامان در را باز کن من تازه فهمیدم که چکار کرده بهش گفتم من کلید ندارم. کلید را

به طرف جا کفشی بپیچون تا باز شه و از چشمی در داشتم نگاش میکردم،وقتی کلید

را پیچوند فهمیدم که دوقفله کرده و صدای اعتراضش میامد که در باز نمیشه.

من هم بهش آرامش میدادم که عیبی نداره برو خانم رجبی را صدا کن بیاد درو باز کنه

کسرا سر پله ها ایستاد و همسایه پائینی ما را صدا کرد .و به من گفت مامان چرا جواب

نمیدن بهش گفتم صدات را نمی شنون از پله ها برو پائین و به اونها بگو در خونمون قفل

شده تا بیان باز کنن. کسرا هم به پائین رفت و دختر خانم رجبی را دیده بود. بهش اسرار

میکرد که بیا در خونمون را باز کن و اون با ناباوری بالا اومد و قتی در قفل شده را دید

باز کرد و تا من ودید حسابی زد زیر خنده و میگفت باورم نمیشده که کسرا در خونه

را قفل کرده باشه وقتی در خونمون باز شد کسرا یک لبخند پیروز مندانه ای به من زد

و من از پشت کار و اسرارش برای بالا آوردن خانم رجبی خیلی خوشحال شدم.

[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 11:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

kasra

کسرا شعر های زیادی را توی خونه یاد گرفته و جالبی کار اینجاست که شعر را برعکس

میخونه ویا شخصیت شعر را عوض میکنه و با همون فعل و فاعل قبلی میخونه مثلا تو شعر

آقا پلیس که به این شکل خونده میشه: شبها که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره ما خواب

خوب میبینیم اون تو فکر کاره آقا پلیس زرنگه با دزد ها خوب میجنگه ما پلیس و دوست

داریم بهش احترام میذاریم . تو این شعر اگه بخواد شخصیت را عوض کنه به جای آقا

پلیسه اسم فرد دیگه ای را میبره مثلا میگه دایی مجتبی زرنگه با دزدها خوب میجنگه ما

دائی جونو دوست داریم بهش احترام میذاریم بعضی موقع ها هم فعل ها را منفی میکنه

و هر شخصیتی که بکار برد میگه ما فلانی را دوست نداریم بهش احترام نمیذاریم.

یا دیگر شعر ها مثل شعر حسنی که میخونه توی ده شلمرود کسرا جون تک و تنها بود

کسرا جون نگو بلا بگو تاآخر که من این خلاقیتش را در عوض کردن شعر خیلیدوست دارم.

[ يکشنبه 25 تير 1391 ] [ 14:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

 kasra 

کسرا شعر های زیادی را توی خونه یاد گرفته و جالبی کار اینجاست که شعر را برعکس

میخونه ویا شخصیت شعر را عوض میکنه و با همون فعل و فاعل قبلی میخونه مثلا تو شعر

آقا پلیس که به این شکل خونده میشه: شبها که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره ما خواب

خوب میبینیم اون تو فکر کاره آقا پلیس زرنگه با دزد ها خوب میجنگه ما پلیس و دوست

داریم بهش احترام میذاریم . تو این شعر اگه بخواد شخصیت را عوض کنه به جای آقا

پلیسه اسم فرد دیگه ای را میبره مثلا میگه دایی مجتبی زرنگه با دزدها خوب میجنگه ما

دائی جونو دوست داریم بهش احترام میذاریم بعضی موقع ها هم فعل ها را منفی میکنه

و هر شخصیتی که بکار برد میگه ما فلانی را دوست نداریم بهش احترام نمیذاریم.

یا دیگر شعر ها مثل شعر حسنی که میخونه توی ده شلمرود کسرا جون تک و تنها بود

کسرا جون نگو بلا بگو تاآخر که من این خلاقیتش را در عوض کردن شعر خیلی دوست دارم.

 

[ شنبه 24 تير 1391 ] [ 14:31 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز با کسرا به پارک رفتیم طبق معمول کسرا روی تاب نشست و همینطور که مشغول

بازی بود مانا جون دختر خالش   با خاله جونش را  دید  که از  دیدنشون بسیار خوشحال

 شد همینطور که توی پارک قدم می زدیم متوجه یک بچه گربه شدیم که زیر درخت

  پناه گرفته بود  هرچی به کسرا گفتیم بیا نگاش کن جلو نمیآمد و محتاتانه برخورد

 میکرد مانا جون پیشی کوچولو را ناز کرد تا کسرا به پیشی نزدیکتر شه ولی کسرا همچنان

 دو قدم از پیشی دور تر می ایستاد  و جانب احتیاط را رعایت میکرد .دختری تو پارک بود

که برعکس کسرا خیلی جسورانه عمل میکرد تا پیشی را دید گفت این مال ماست و سریع

گربه را توی دستاش گرفت. گربه و پارک

 کسرا که دید دوستش چه راحت بچه گربه را گرقته یک مقدار جسارت پیدا کرد و به

گربه نزدیک شد دوستش مدیسا ادعا میکرد که گربه خودمونه و من از خونمون آوردمش

وبه کسی نمیدم کسرا هم دست بردار نبود و میگفت گربه مال ماست ما پیداش کردیم

خلاصه بچه ها دنیای قشنگی واسه خودشون دارن  مدیسا به کسرا می گفت ما واکسنش

را هم میزنیم و کسرا در جوابش گفت ما هم بهش واکس میزنیم و از حق خودش دفاع

میکرد که با این حرفاشون کلی ما را خندوندن وقتی مامان مدیسا از دور دخترش را دید

حسابی اونو دعوا کرد که به چه حقی گربه را دست زدی دستات کثیف میشه این گربه

خیابونیه و حق نداشتی دست بزنی که تازه ما فهمیدیم که بچه ها چقدر فیلم اجرا میکنن

بقیه توضیحات عکس ها در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 تير 1391 ] [ 9:45 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]

دیروز با کسرا به پارک رفتیم طبق معمول کسرا روی تاب نشست و همینطور که مشغول

بازی بود مانا جون دختر خالشبا خاله جونشرا دید کهاز دیدنشون بسیار خوشحال

شدهمینطور که توی پارک قدم میزدیم متوجه یک بچه گربه شدیم که زیر درخت

پناه گرفتهبود هرچی به کسرا گفتیم بیا نگاش کن جلو نمیآمد و محتاتانه برخورد

میکردمانا جون پیشی کوچولو را ناز کرد تا کسرا بهپیشی نزدیکتر شه ولی کسرا همچنان

دو قدم ازپیشی دور ترمی ایستاد و جانب احتیاط را رعایت میکرد .دختری تو پارک بود

که برعکس کسرا خیلی جسورانه عمل میکرد تا پیشی را دید گفت این مال ماست و سریع

گربه را توی دستاش گرفت. گربه و پارک

کسرا که دید دوستش چه راحت بچه گربه را گرقته یک مقدار جسارت پیدا کرد و به

گربه نزدیک شد دوستش مدیسا ادعا میکرد که گربه خودمونه و من از خونمون آوردمش

وبه کسی نمیدم کسرا هم دست بردار نبود و میگفت گربه مال ماست ما پیداش کردیم

خلاصه بچه ها دنیای قشنگی واسه خودشون دارن مدیسا به کسرا می گفت ما واکسنش

را هم میزنیم و کسرا در جوابش گفت ما هم بهش واکس میزنیم و از حق خودش دفاع

میکرد که با این حرفاشون کلی ما را خندوندن وقتی مامان مدیسا از دور دخترش را دید

حسابی اونو دعوا کرد که به چه حقی گربه را دست زدی دستات کثیف میشهاین گربه

خیابونیه و حق نداشتی دست بزنی که تازه ما فهمیدیم که بچه ها چقدر فیلم اجرا میکنن

بقیه توضیحات عکس ها در ادامه مطلب