لاله

[ شنبه 24 فروردين 1392 ] [ 10:57 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مراسم درتکیه شیرازیها

روزهایی که تو خونه هستم کسرابی نهایت خوشحاله و صبحی که خودم بیدارش

میکنم و میبوسمش چندین بار از من مپرسه که امروز تعطیل هستی و دیگه نمیری

و اونقدر خونه را دوست داره که همیشه با خواهش و تمنا از خونه در میاد و اصلا حوصله

بیرو اومدن نداره نا گفته نمونه که حق با کسراست چون ما بیش از حد بیرون  هستیم.

 

چهارشنبه ساعت 9 صبح بود که از خواب بیدارشد و قتی منو  دید خیلی خوشحال شد ولی تابهش گفتم

باید  بیرون بریم پکر شد و همین که فهمید میخوام دانشگاه برم کمی خوشحال شد و با من آماده بیرون رفتن شد.

پنجشنبه هم برای مراسم آقای کاویانی افطار دعوت شدیم بعدش هم به تکیه شیرازیها ی جمارون رفتیم  . تو تکیه

 بچه های فامیل جمع بودند درینوش و دیانوش هم که تازه از کاندا به ایران اومده بودند از کسرا  استقبال گرم

کردند حسابی دور کسرا بودند درینوش خیلی از کسرا تمنا و خواهش میکرد که به خونشون بریم اونقدر التماس

میکرد که اجا زه دادم بیرون از تکیه هم با زی کنند و دیروز جمعه هم دوباره همدیگر را دیدند شایان و کیمیا و علی

پسر افسانه هم به جمعشون اضافه شده بود  بعد مراسم خونه افسانه اومدیم و موقع شام کسرا به هوای درینوش

خیلی به اشتها اومده بود و کامل شامش را خورد و این دو تا اونقدر با هم جور شده بودند که یک لحظه  از هم جدا

نمی شدند ما به سمت پارکینگ اومدیم که دوتایی با هم داشتد میدویدند که کسرا خیلی بدفرم زمین خورد و چون

شورتک پاش بود زانوش زخمی شد تو ماشین چیزی نگفت ، تو خونه موقع بتادین زدن دادش هوا رفت و گریه

کرد و همش میگفت میسوزه و اونقدر خسته بود و دیر وقت بود که بعد شستن دندونهاش به محض اینکه به

رختخواب رفت خوابش برد .

[ شنبه 21 تير 1393 ] [ 12:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
برگشت بابا وماجراهای مهمونی

بابای کسرا  روز جمعه به تهران رسید و کسرا از دیدنش خیلی خوشحال شد و با دعوت شدن

به خونه مریم جون خوشحالیش چند برابر شد و بعد از ظهر بود که بیقراریهاش شروع شد  و برای

رفتن از ما بیشتر عجله داشت و جلوتر از ما به بیرون رفت و  منتظر ایستاده بود.

 

 نزدیک افطا ربود که خونه مریم جون رسیدیم. مانیسا جون با بابا و مامانش  چند دقیقه بعد از ما رسیدند

تو همین فاصله کسرا از مانا جون دوتا هدیه خیلی خوب دریافت کرد یکیش  فوتک تلی  خرگوشی بود

و یکی هم لیوان باب اسفنجی که خیلی خوشحالش کرد من و مانا جون بهش گفتیم که باید مواظب

لیوانت باشی تا نشکنه کمی فکر کرد و به مانا جون گفت دسته دار یا استیلش را ندشتند مانا جون

هم گفت نه که در همین حین مانیسا جون   بابا و مامانش هم از راه رسیدند .کسرا  با مانا جون تو

اتاق بودند که مسعود و مانیسا هم وارد اتاق میشن قبلش کسرا به مانا جون میگه من باهات یک حرف

خصیصی دارم مانا جون گفته خصوصی اونهم گفته آره ولی مانیسا و مسعود جون نباید باشن  و اونها

را از اتاق بیرون میکنه و به مانا جون میگه میشه لیوان اینجا باشه و هروقت من بزرگ شدم بیام و

لیوان باب اسفنجیم را ببرم آخه ممکنه مامانم دستش بخوره و بشنکنه و یا اینکه خودم بشکنم

که مانا جون از این حرف خصوصیش کلی میخنده و سر میز شام برای من تعریف میکنه  

تو ماشین بودیم که من این حرف را واسه باباش تعریف کردم یک دفعه کسرا از خواب بیدار شد و

نشست و با یک قیافه حق به جانب گقت مامان حرف خصوصی راتعریف میکنن گفتم نه گفت پس

چرا به بابام گفتی و چرا مانا جون به شما گفت ،ومن واقعا موندم به این نیم وجبی چه جوابی بدم.

[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 10:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
فرق کارتون لاک پشت های نینجا و لاک پشت واقعی

دومین روز تنهایی من و کسرا  بوداو از خستگی دیشب همچنان خواب بود و بالاخره ساعت 12 ظهر

بود که از خواب ناز بیدار شد و منهم بلافاصله صبحونش را دادم و با پدرش تماس گرفتیم و کلی صحبت

کردیم و بعد از تماس تلفنی خیلی دلتنگی نکرد.کمی با بچه ها ی واحدمون بازی کرد نازنین زهرا هم به 

خونمون  اومد سر هر دوشون گرم بازی یود که مامان نازنین دخترش را برد و کسرا دوباره تنها شد.

 برای گردش به بیرون رفتیم  با کسرا  قرار گذاشتیم که  بعداز بازی کردن  به امامزاده پنج تن بریم

اونهم قبول کرد و لی چون سرگرم بازی شد قولش یادش رفت و هر وقت میگفتم میای بریم میگفت

یک کمی دیگه با دوستام بازی کنم و حسابی سرگرم بازیکردن شد.

 

یک عده از بچه ها لاک پشت دستشون بود و منو کسرا برای دیدن لاک پشت ها پیش اونها رفتیم

خیلی برای کسرا جالب بود چون از نزدیک لاک پشت ها را میدیدو حالا فرق لاک پشت های کارتونی

و لاک پشت واقعی را بهتر میدونست  و فهمید که لاک پشتها واسه دفاع از خودشون فقط تو لاکشون

فرو میرن و بی آزارن و کاری به آدمها ندارن و غذا شون هم برگ کاهو و برگ درخت وعلفه

 

 سوالات دیگه ای هم در مورد لاکپشت ها از من پرسید  خیلی دوست داشت اونها را لمس کنه 

نزدیک غروب بود که به امامزاده رفتیم و  بچه ها را دیدیم که برای گرفتن افطاری صف کشیده

بودند کسرا هم بجمع اونها وارد شد و از اونجا که کم طاقته و حوصله صف نداره همش غر میزد

و اتفاقا از همه دیرتر وارد صف شده بود ولی از شانس خوبش توزیع کننده  افطاری از سمت کسرا

شروع کرد بعد افطاری به سمت چادر کودکان اومدیم یک عده برای گرفتن جوایز نقاشی میکشیدند

عده دیگر پشت میزها کتاب داستان ورق میزدند وقتی وارد چادر شدیم خانم مربی گفتند وقت مسابقه

تموم شده ولی بچه ها میتونن بازی های گروهی انجام بدن کسرا هم کلی بازی کرد .و تا خونه بهم

غر میزد چرا منو دیر آوردی که مسابقه تموم بشه و اصلا قبول نمیکرد که تقصیر خودش  که از پارک دیر

بیرون اومده بود و قتی هم که خونه رسیدیم دوست داشت با هم تلویزیون ببینیم  واسه من بالشی

آورد و زیر سرم گذاشت و  گفت مامان جون ببین چقدر دوست دارم.منهم بوسیدمش و ازش تشکر کردم

[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 10:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین تجربه تنهایی من و کسرا

روز سه شنبه بود که به ما خبر فوت یکی از اقوام را دادند و بابای کسرا مجبور بو د برای

مراسم به شیراز بره روز چهارشنبه عصر بود که ما تنها شدیم  و قرارا شد من و کسرا به

خونه خاله جون احترام بریم  و به پشنهاد خودش اول به پارک رفتیم تا یک کم  دوستاش را ببینه   

و بازی کنه ولی دیدن همانا و موندن تو پارک تا دیر وقت همانا که خونه خاله از ذهنش بیرون رفت

وقتی به خونه رسیدیم عمه کسرا با طناز اومده بودند تا ما را با خودشون به پیکنیک ببرن بعد از اونهمه

بازی گفتم به محض اینکه به خونه برسم میگیره  میخوابه ولی دریغ از خواب و خستگی،

به محض اینکه زنگ خونه به صدا دراومد از من آماده تر جلوی در ورودی ایستاده بود.

 

 

با عمه و طناز به بیرون رفتیم کسرا هم هرچی ناز داشت سر عمه خالی کردو حسابی بهش

خوش گذشت هرچی  بهش میگفتم اگه خسته ای بریم خونه ابرو هاش را بالا می انداخت و یک

نه از ته دلش میگفت حدود ساعت 1 نصف شب بود که عمه ما را خونه رسوند و تا طناز از ماشین

پیاده نشد رضایت نداد  که عمه ازما خداحافظی کنه طناز هم که از خداش بود به خونمون بیاد و

بیشتر با هم باشیم کسرا موقع  خوابیدن کمی بهونه باباش را گرفت ولی به هوای طناز خوابش برد.

 

 

 

 

[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 10:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
یکروزپرخاطره د ر مجتمع گلها

 دیروز بعد از ظهر من و کسرا تنها موندیم و قرار شد به جای پارک کوثر به مجتمع  گلها بریم

کسرا  این مجتمع را به خاطر دوستش پارسا خیلی دوست داره و. دیروز هم از تو حیاط خونه

یک گل گندم علفی کند تا به دوستش تقدیم کنه .

 

من و کسرا چند تا عکس انداختیم و به سمت وسایل بازی رفتیم  که کسرا از دور پارسا را دید و به سمت من دوید تا گل پارسا را بهش هدیه بده خلاصه کلی بچه های هم سن و سال با هم جمع بودند

و با زی میکردند نزدیک غروب بود که یک خانواده ای تو چمن ها واسه دخترشون جشن تولد برگزار میکردند البته  به خاطر ماه مبارک رمضان تا اذان شب باید صبر میکردن وقتی هم که اذان شد فش فش ها راروی کیک روشن کردند . یک ضبط فلش خور طرح ماشین هم اورده بودند که کسرا خیلی خوشش

اومدو میگفت منهم از این ماشین ضبطی ها میخوام ،موقع بریدن کیک شد ولی قبلش به بچه ها ساندیس دادند و همگی در حال شادی بودند کسرا هم که از کیک و چیپس و پفکو پفیلا  بی نصیب نموند

و هر دور بازی میومد و یک دوپینگی میکرد و با بچه ها بازی میکرد ساعت 9شب بود که بابای کسرا 

به مجتمع اومد ولی کسرا از بازی و دوستاش دل نمیکند قرار شد بابای کسرا به خونه بره و شام درست کنه تا ما برسیم ولی تولدتا ساعت10 شب طول کشید و وقتی ما به خونه رسیدیم، کسرا

هم خیلی خسته بود و هم سیر بود و نزدیک 11 شب بود که به رختخواب رفت .

[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 9:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بازی منچ و مارو پله

مادر و پد رها  سر قولی که به بچشون د ادند هستند و ما هم قرار بود بعد از ظهر با خودش به

فروشگاه بریم وبازی مارو پله واسش بخریم از خونه که بیرون اومدیم  به همه لوازم التحریرها سر زدیم

طناز دختر عمه کسرا بهمون گفت اگه جنس شطرنج پارچه ای بگرید خیلی بهتر از نوع مقوایشه

کسرا هم تو هر مغازه ای که وارد میشد میگفت آقا  شما  مارو پله پارچه ای دارین؟

خلاصه چند تا مغازهای را گشتیم تا نوع پارچه ای اونو گیر آوردیم  خیلی خوشش اومده بود وقتی

هم کار و خرید خودش انجام میشه مدام میگه بریم این عکس ها را خود کسرا از مارو پلش گرفته

منهم تووب گذاشتم تا که بزرگتر شد اونو ببینه خیلی ذوق کرده بود و به محض اینکه به خونه رسیدیم

هم منچش را باز کردو تشکر کر هم به عمه وطناز خبر داد که من منچ خریدم .و جالتر اینکه به من و

پدرش اجازه بازی با منچ را نمیداد و ما هم که یاد بچه گیهامون افتاده بودیم قرار گذاشتیم تا سرش گرم

تلوزیون و کارتون شد یکدست با هم منچ و مارو پله بازی کنیم که تا حالا هم که چند روز میگذره موفق

به بازی مارو پله نشدیم چون اگه هواسش باشه میاد بازمونو به هم میریزه و میگه با من بازی کنین.

[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 12:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اومدن کسرا به محل کارم به خاطر همکاری وصبوری

زمانی که امتحاناتم را میدادم تصمیم گرفتم به خاطر این همکاری و صبوری  هم به دانشگاه

بیارمش و هم جایزه ای که به اون قول داده بودمو بخرم.

آخرین امتحام بود که  بعداز ظهرش باید قولم را عملی میکردم و منچ و مار پله  میخریدم.و به دانشگاه

میاوردمش صبح روز چهارشنبه بود که با هم به دانشگاه اومدیم و بعد خوردن صبحونه زیر آلاچیق به

دانشکده رفتیم  کلی با همکارها خوشو بش کردو همه از دیدنش خوشحال شدند و کلی تحویلش

گرفتند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکروز قبل از اینکه به دانشگاه بیارمش با هم به فروشگاه رفتیم و یک جفت کفش تابستونی خرید کرد

تو خونه بهم گفت مامان فردا خاله ها بهم میگن کسرا کفاشات مبارک منهم گفتم اونهااولین باریه که

مبیننت نمیدونن که این کفشها را نداشتی فکر میکنن قبلا هم میپوشیدی ولی وقتی به همکارهای

من رسید دلش طاقت نداد و به یکی از این خاله هایی که اومده بو ببینتش گفت خاله پس چرا بهم

نمیگی کفشهات مباکه خاله زیبا هم بهش گفت من  قبلا اونو ندیده بودم فکر کردم شاید این کفش ها را

 که  کسراقانع شد و به دیگر خاله هانگفت که چرا بهش  نمیگن  مبارک باشه.

 پسر مرجان هم تو دانشکده بود وقتی با آسانسور به طبقه سوم رفتیم و آبتین را دید خیلی خوشحال

شد و هوای مهد کودک از سرش افتاد آبتین هم تازه از مهد دانشگاه اومده بود و حسابی با هم جور

شده بودند و با کامپیو تراشون بازی کردند و بعد از سا عت کاری هم ما به خونه اومدیم.

[ شنبه 7 تير 1393 ] [ 14:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
صبوری و همکاری با من

از وقتی که درسم شروع  شده بود نمیتونستم با کسرا خوب بازی کنم و اگه به پارکم  میرفتیم    خودم یک گوشه دنج پیدا میکردمو شروع به درس خوندن میکردم و کسرا هم با باباش به سمت وسایل بازی

  میرفتند . توی خونه هم خیلی دوست داشت در کنارش کارتون ببینم ولی وقتی بهش میگفتم درس 

دارم  خیلی مراعاتم را میکرد و میگفت مامان اشکالی نداره ، تنهایی میبینم و اگه پدرش تو خونه بود

صدا میزد تا با هم کارتو ن ببینند . 

خلاصه توی این مدتی که در س داشتم خیلی درکم میکرد و مزاحمم  نمیشد  و

 سر خودش را با وسایل بازیش گرم میکرد .یکروز مریم جون  تماس گرفت و  بهش گفت ،چرا

به خونه ما نمیای ،گفت واسه اینکه مامانم درس داره بابام هم که باید بره امتحان بگیره و برگه هاش را

تصحیح کنه من با کی بیام،مریم جون گفت بیام خودم بیارمت گفت نه هر وقت مامان بابام منو بیارن

میام خونتون و مریم جون کلی خندید و به من گفت  اونقدر به بچه گفتین وقت نداریم که این حرفها تو

وجودش نهادینه شده و واقعا هم   مواقع اضطراری خیلی همکاری کرد و خدا را شکر بچه ملاحظه

کاریه وقتی هم که امتحاناتم تموم شد باور ش نمیشد که بتونم باهاش بازی کنم موقع کار تون دیدن

 هم بهم میگفت مامان برو درست را بخون و وقتی میگفتم درسم تموم شده با خوشحالی میگفت

باشه پس با هم کارتون ببینیم. من هم به خاطر این همکاری و صبوری بهش قول بازی منچ را دادم.

[ شنبه 7 تير 1393 ] [ 9:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
معلم بازیهای کسرا و داستانسرایی

کسرا هم مثل خیلی از بچه های دیگه داستان و قصه ها ی  حسنی  و غیره که مثل شعر هست  دوست داره

خیلی کوچکتر بود که تمام شعرهای حسنی را میخوند و همیشه مورد تشویق قرار میگرفت

بزرگتر که شد خیلی از مسائل اخلاقی را در قالب داستان یا بازی با عروسکها بهش تفهیم کردیم   از اونجایی که خودش هم  به جای عروسکها حرف میزد خیلی زود در نقش عروسکها  بازی  با  عروسکها

را یاد گرفت و از وقتی که  عروسکهاش در کلاس درس قرار گرفتند رابطه عاطفی بیشتری با اونها برقرار کرد

طوری که  بیشتر مواقع از ما میخواد که ما هم قاطی عروسکهاش سر کلاس درس  بشینیم

جالبتر اینکه وقتی از اونها درس میپرسه باید ما به جای شخصیت عروسکی اشتیاه صحبت کنیم

و اون در ضمن اینکه به ما میخنده اون گفته را تصحیح میکنه و لفظ خنگول را هم به عروسکهاش اضافه

میکنه و هر وقت بپرسی چرا این عروسکها درستش را یاد نمیگیرن میگه آخه اونها عقل ندارن و با خنگی فکر میکنن.

[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 13:31 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد در تولد

روز سه شنبه 23 اردیبهشت روز میلاد با سعادت حضرت علی ( ع) به خونه مانا جون دعوت شدیم .

اون روز تولد مانا جون وشوهر مریم جون هم بر قرار بودکه جشن ما را کاملتر میکرد.

 

این همون مانیسا کوچلوه که تو لندن بدنیا اومده و حالا واسه خودش خانمی شده ،ما وقتی به خونه

مانا  رسیدیم مانیسا جون با مامان و باباش زودتر از ما رسیده بودند و کسرا خیلی خوشحال بود که همه

جمع بودند مانیسا خیلی خواستنیه و اونقدر بچه ها را دوست داره که زود به طرف کسرا اومد و همش

دوست اشت که با کسرا برقصه ،من و مامان مانیسا جون اومدیم تا از بچه ها عکس بگیریم ولی نمیشد

چون ما نیسا اونقدر فعال بود که یک لحظه هم در یک حالت  نمی ایستادو ما به سختی از اونها عکس

گرفتیم .  قشنگترین صحنه زمانی بود که کسرا با نوازنده ها یک دایره زنگی دستش بود و میزد و

مانیسا هم میرقصید .

ما از ناهار دعوت بودیم بعد از ظهرمنتظر مهمونای بیشتری بودیم که بعضی از اونها اومدند همه

جونهای فامیل و کسانی که تازه ازدواج کرده بودند به این مهمونی اومده بودند وقتی بادکنکها ی باد

شده را به هوا پرتاب میکردند و مهمونها میرقصیدند کسرا از خوشحالی بال در آورده بود با اینکه

هر چند وقت یکبار سراغ چیپس و پفکها میرفت با اومدن بادکنکها خدا را شکر خوردن چیپس و پفک را

هم فراموش کرد موقع کیک خوردن خیلی هواسم بود که زیاد نخوره چون شام هم در پیش بود ولی

با این همه بچه ها کیک دوم را هم بریدندو کسرا از این کیک هم بی نسیب نموند و چند دقیقه بعد هم

بستنی خورد شام هم چون از همه مدل میخواست واقعا در حد چشیدن و تست کردن میخورد چون 

تنوع غدا خیلی زیاد بود و همه اونها را هم با سس های مختلف امتحان میکرد و  هرچی میگفتم کافیه

از مدل دیگه میخورد تا اینکه  خودش گفت بریم خونمون و با بادکنکهاش جلوتر از همه مهمونها بیرون

اوم اونقدر خسته بود که به محض رسیدن به خونه خوابش برد بعد نیمساعت خواب ساعت یک بود که

حالش به هم خورد و کار مون برای شستشو دراومد ولی  بعد حال به هم خوردگیش و لباس عوض

کردن  خدا را شکر تا صبح خوابید و فردای اون روز کاملا حالش خوب بود.

[ يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 ] [ 8:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پوشیدن شلوارک و زخمی شدن

از وقتی که هوا کمی گرمتر شده برای رفتن به بیرون رفتن از خونه و یا پارک کسرا شلوارک میپوشه

چند وقت پیش شورتهای لی را آورد که بپوشه من بهش گفتم اینها را نپوش  شلوارکهات بلندتره اونها

را بپوش علت را هم پرسید و من گفتم چون این بلند تره اگه زمین بخوری آسیب کمتری میبینی و اونهم

قبول کردو شلوارکهاش را پوشید.

 

اول پارک چون هوا هنوز نیمه تاریک نشده بود چندتا عکس انداخت و سریعا به سمت وسایل بازی رفت

من پیش اون نبودم، بعد نیم ساعت بازی کردن اونطوری که خودش میگه یک دختری از عقب هول

میده و میاندازدش روی پله ها و با اینکه جنس پله ها از جنس پلاستیک فشردست  ولی  پا ئین زانوش

را زخمی کرده بود .وقتی منو دید شروع کرد به گریه کردن و باباش هم میگفت دوستش تقصیری

نداشته خودش واسه بالا رفتن عجله میکرده خلاصه اینکه کسرا خان ما را مقصر دونست که چرا

شلوارک پاش کردم و من هم گفتم که شما میخواستی شورت لیتو بپوشی گفتم این بلند تره

 

 

تا خونه بهونه گرفت و من هم بهش قول دادم که تو خونه رسیدیم واسش پفیلا درست کنم .

باباش هم از توی پارک بهش گفت باید زودتر به خونه برسیم تا من روی زخمت بتادین بزنم که پات چرکی

 نشه و بعد کلی بیقراری  بتادین زدیم و با خوردن پفیلا همه چی یادش رفت و ااونروز هم بخیر گذشت.

 

[ چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
حرفهای خصوصی

کسرا با بچه های واحدمون خیلی جوره هر وقت بخواهیم به قصد جایی از خونه بیرون بریم

میگه من نمیام  مامان هم نره و بلافاصله از من میپرسه مامان تو هم میری اگه بگم  آره

التماس میکنه و میگه خواهش میکنم نرو و پیش من بمون ، این دفعه به خواهش کسرا  بیرون نرفتم  نازنین زهرا

   با مامانش  رفته بود مهمونی ولی امیر علی تو خونشون بود امیر علی 6 ماه از کسرا کوچکتره و لی  از

اونجا که پسر آرومیه کسرا خیلی دوستش داره خیلی وقتها به خونه ما میاد و با کسرا بازی میکنه

 

دیروز که به خونمون اومده بود تا با کسرا بازی کنه توی اتاق در حال ماشین بازی بودند که امیر علی از کسرا پرسید

زنت کیه ، کسرا گفت من که زن ندارم گفت مامانته دیگه،کسرا هم گفت اون که زن بابامه من هنوز زن ندارم

من هم که تو آشپزخونه داشتم کار انجام میدادم حسابی از حرف دوتایی شون خندم گرفت و کسرا میگفت

من چه بدونم که زنم کیه اصلا خودت زنت کیه اونهم میگفت مامانم زنمه و وقتی کسرا بهش میگفت اون زن باباته

امیر علی اعتراض میکرد که نه مامانم زن خودمه  و کسرا هم حرف خودش را میزد

و جالب ااینکه اوقتی میوه واسشون بردم

امیر علی بحث  را قطع کرد و حرفهای خصوصی اونها به همینجا ختم شد.

[ دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شستن کفشها

چند روز پیش بود که با کسرا به خرید رفتیم علیرغم اینکه همیشه واسش خرید میکنیم ولی

برای بیرون اومدن مخصوصا خرید  غرغر میکنه ، به فروشگاه رسیدیم و من یک جفت دمپایی واسش

برداشتم و از اون خیلی خوشش اومد و کمی آروم شد . ضمنا هرچیزی که خریداری بشه سریعا

اطلاع رسانی میکنه .مخصوصا همسایه های واحدمون از خرید خبر دار میشن

  کسرا به شستشو و آب علاقه عجیبی داره و اگه تو حیاط بره حتما به بهونه آبیاری به گلها آب بازی

 میکنه  دیروز بود که دیدم  داره کفشهاشو میشوره وقتی رسیدم تمام کفش را شسته بود

 

par

کفشها اونقدر خیس شده بود که نتونست اونو بپوشه خیلی ناراحت بود و میگفت حالا

باید چکار کنم یاد دمپایش نبود وقتی بهش گفتم میتونی اونها را بپوشی گفت اونها را که باید

روی فرش بپوشم و وقتی گفتم اشکالی نداره، برگشتیم واست میشورم خیلی خوشحال شد.

 

 

 

[ يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ] [ 12:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شروط کسرا برای بیرون اومدن از خونه

کسرا همیشه برای بیرون نیومدن ازخونه بهونه داره یا میگه خستم یا میگه میخوام کارتون ببینم

تنها جایی که با رغبت به بیرون میاد پارکه و اگر جایی غیر پارک بخواهیم بریم واسمون شرط

میذاره که اگه پارک هم میریم من با هاتون میام .

هفته پیش به قصد بهشت زهرا و رفتن به آرامگاه بابا حسن آقا پدر بزرگ کسرا ازخونه بیرون زدیم

وچون خرید هم داشتیم از رفتن به بهشت زهرا منصرف شدیم و به کسرا گفتیم انشالله یکبار دیگه

میریم تا اینکه این جمعه زودتر از خواب بیدار شد و ماهم بهش گفتیم میخواهیم بریم بهشت زهرا

که یکباره اعتراضش شروع شد و گفت من نمیام چون همش میگید میخواهیم بریم سر قبر حسن آقا

ولی باز میرید خرید میکنید بهش گفتیم نه دیگه ایندفعه اول میریم بهشت زهرا.

خلاصه کسرا بعد از قول گرفتن اینکه منو باید به تفریح و پارک ببرید راضی شد از خونه بیرون

بیاد به بهشت زهرا رسیدیم و گلها را روی قبر چیدیمو هنوز خیلی نگذشته بود که گفت من گشنمه

پس کی میریم ناهار و بعد ناهار هم میگفت زودتر بریم پارک تا بازی کنم حالا دیگه ازبچه ها دل نمیکند

تا که فهمید خرید هم داریم خودش را به خواب میزد و میگفت من خسته هستم بریم خونمون و ما هم

خیلی اذیتش نکردیم چون میدونستیم واقعا خسته شده و با هم به خونه برگشتیم.

 

[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 11:35 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پارک لاله ها

اواسط فروردین ماه بود که به پارک لاله ها رفتیم تا عکس بگیریم ولی گلی نبودچون دیر کاشته بودند

تصمیم گرفتیم   اوخر فروردین بیایم که اومدنمون به پارک تا 10 اردیبهشت طول کشید و ما موفق به دیدن لاله های پارک نشدیم.

پارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای گرفتن عکس به قسمتهای دیگه پارک رفتیم و از اونجا که کسرا خان واسه

بازی بیقراره با بی حوصلگی چندتایی عکس گرفت و سریع به طرف وسایل بازی رفت.

 

بعد از اونهم که این عکسها را گرفت سریعا به سمت وسایل بازی رفت و چند تا دوست پیدا

کرد که بزرگتر از خودش بودند و با اونها بازی میکرد خیلی بهش سفارش کردم که از لبه های پارک

که پرتگاهه استفاده نکنه چند باری هول توی دلم انداخت و گم شد ولی بعد دیدم با دوستهاش از در

دیگه  پارک وارد شدند .ولی قول داد که هر جا میره بهم اطلاع بده و انروز خیلی بازی کرد وبه هوای

خرید بستنی ازپارک دل کندو ما به خونه برگشتیم.

 

[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 11:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
در خواب خدا را دیدم

khoda

در خواب خدا را دیدم. خدا پرسید: «می خواهی با من گفتگو کنی؟» در پاسخش گفتم: «اگر وقت دارید؟» خدا خندید و گفت: «وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟» پرسیدم: «چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟» خدا پاسخ داد: «اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند. اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند. بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را بدست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند، بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.» خدا دست هایم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم و دوباره پرسیدم: «شما می خواهی بندگانت کدام درس های زندگی را بیاموزند؟» خدا گفت: «بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشق شان باشد. تنها کاری که آنها می توانند بکنند اینست که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارید ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه ثروتمند کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.»و من با خضوع گفتم: «از شما بخاطر این گفتگو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگان تان بدانند؟» خداوند لبخند زد و گفت: «فقط اینکه بدانند من هستم، برای همیشه.»  

[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 11:57 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سیزده بدر و آخرین شب تعطیلات

 و اما روز سیزده بدر که به خونه مامان حاجی رفتیم قرار شد بعد ناهار به دارآباد بریم

ولی طناز با فامیلها تماس گرفت و اونها گفتند ما تو پارک نیاورون هستیم به پارک اومدیم

کسرا با شاهین تو وسایل بازی حسابی خوش گذروند ما هم با فامیل هاخوش گذروندیم

و بعد از اتمام آش که شب هم شده بود به خونه مامان حاجی اومدیم خیلی ها پیاده برگشتند

و به خاطر مسافت نزدیک زودتر از ماشین دارها  به خونه رسیده بودند. سبزه ها را

بروی دیوار کوتاهی که نزدیک پارک بود گذاشتیم کسرا اصرار داشت به پارک برگریم

 تا سبزه ها را تو استخر پارک بیاندازیم.

 

eid

 

آخرین شب تعطیلات را به خونه مانیسا جون رفتیم کسرا واسه مانیسا جون  یک عروسک

خوشگل کادو کرده بود و خیلی دوست داشت خودش به مانیسا هدیه بده منهم که

میخواستم باز کنم کسرا از من گرفت و به مانیسا داد و من بهش گفتم اون کوچیکه و نمیتونه

باز کنه مانیسا خیلی خوشحال بود و از ذوقش همش جیغ میزد و خوشحالی میکرد.موقع

بیرون اومدن هم خدا را شکر چون سرش به بازی گرم شد بهونه ما را نگرفت . کسرا توراه

متوجه شد که ساعتش نیست گریه میکرد که برگردیم هرچی میگفتیم مسافت زیاده یا توی

تونل نمیتونیم دور بزنیم والان بالای پل هستیم گوش نمیداد و یک سر گریه می کرد به مامان

مانیسا جون تماس گرفتم و  قول داد که در اسرع وقت ساعت را به دستمون برسونه.

 

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 14:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بقیه عید دیدنی ها خونه مریم جون و مانا جون

هفته دوم عید  خونه مریم جون رفتیم کسرا خیلی خوشحال بود  چون هم آقای اکبری و هم

مریم جونو خیلی دوست داره آقای اکبری حسابی سر به سرش میذاشت و حسابی

ازش تعریف میکرد چند تا شکلات و عیدی هم در جیبش گذاشت .از اونها خداحافظی کردیم

من تو ماشین گفتم حالاکه مانیسا جون خونه نیست به خونه ماناجون بریم هماهنگ کردیم و

به خونه مانا جون اومدیم . طبق معمول مانا جون پسرم را سورپرایز کرد و و سیله بازی و 

و سکه بهش عیدی داد.

عید93

بعد هم حسابی بامانا جون توی اتاق بازیکرد و سر از پا نمیشناخت . مانا جون هم حسابی

 باهاش بازی کردو   با تمامی عروسکهاو شخصیتهای کارتونی درقالب همون عروسکها

 بازی کردندو حقیقتا به کسرا خیلی خوش گذشت و از اونجا که ماناجون رابی نهایت

 دوست داره  همیشه واسه دیدنش و بازی با اون لحظه شماری میکنه.

  عید93

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 11 فروردين 1393 ] [ 14:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
روزهای بعد سال تحویل

  روز اول عید خونه دائیجون محمد و خاله جون احترام رفتیم وقتی خونه محمد بودیم

بهم میگفت زودتر بریم خونه خاله جون چون میدونست که مریم جونو مانا جون اونجا هستندو

میتونه باهاشون بازی کنه خیلی بهش خوش گذشت و نمیخواست از خونه خالش بیرو ن بیاد.

من روز یکشنبه مریم جون را پاگشا کردم خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به کسرا

چون مانیسا جون اومد و یک ماشین موزیکال  کادو اورد که از اون حسابی خوشش اومد

جالب اینکه میترسید مانیسا ماشینش را خراب کنه زیاد با اون بازی نکرد روز سه شنبه بود که

 به سمنان رفتیم و خونه خاله جمیله بودیم و فردا شب  خونه دایی امیر دعوت شدیم 

 ظهر به شهمیرزاد خونه دوستانون رفتیم و تو میدونش کنار هفت سین عکس گرفتیم

 

shamirzad


از همونجا بیقرار آرین بود و میگفت برگردیم بریم و شهمیرزاد نمونیم هرچند هم که باهاش

صحبت کردیم که الان میریم او همچنان بری رفتن به خونه آرین بیتابی میکرد

آرین هم مشتاقانه منتظره دیدن کسرا بود بالاخره این دو نفره به هم رسیدند و به خاطر اونها

 ما اونشب را خونه امیر موندیم تا حسابی این دو نفر سیر بازی کنن و شب را با قصه گفتن به

دوتا شون خوابیدیم ولی اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی صبح شد این مدتی که سمنان

بودیم به کسرا خیلی خوش گذشت و جمعه به تهران اومدیم.

 

shamirzad

هفته دوم به دیدن خاله پروین و دایی مصطفی در کرج رفتیم  وقتی هم از کرچ برمیگشتیم

قول پارک رفتن از ما گرفت با هم به پارک  حیوانات رفتیم خیلی دوست داره تک تک اونها

را سوار بشه هوا خیلی سرد بود مقداری هم بازی کرد و ما به خونه اومدیم.

 

 

park

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 6 فروردين 1393 ] [ 9:54 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
آغاز سال 1393

زمان تحویل سال امسال ساعت ٢٠و ٢٠ دقیقه و ٢٠ ثانیه بود و ما این ساعت را به فال

نیک گرفتیم  و گفتیم انشالله امسال برای همه مردم ایران سال بیستی باشه

 ساعتهای پایانی سال نودو دو بود که سفره هفت سین را چیدم و هرچند که چندین بار

 سمنو توسط آقا کسرا روی میز  پخش  شدو من سریع رومیزی را عوض کردم. هر سال خیلی

مختصر سفر ه  هفت سین میچینم و سریعا جمعش میکنم تا چیزی نشکنه و خرابکاری نشه 

 

 eid93

 

چند ثانیه  بیشتربه سال تحویل نمونده بود که کسرا به دستشویی رفت و ما هم منتظر بودیم

تا سال جدید تحویل شه از اونطرف هم کسرا صدا میزد که یکی بیاد منو بشوره و درحالیکه

جوابی از طرف ما نشنید سرش را از دستشویی بیرون آورد و ما هر دومون بوسیدمش و سال

جدید را بهش تبریک گفتیم .

eid

بعد از سال تحویل هم سریعا چند تا عکس انداختیم و سفره هفت سین را جمع کردم

 

زمان سال تحویل هم از من ساعت کادو گرفت که خیلی خوشحالش کرد و از باباش هم دوتا

ماشین شیک فلزی ،و کلا از کادوهایی که گرفته بود احساس رضایت و لذت میکرد.

 

 

[ 3 فروردين 1393 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سبز کردن سبزه

sabzeh

چند روز به عید مونده بود که من تصمیم گرفتم سبزه سبز کنم ولی از ترس اینکه

توسط آقا کسرا تارو مار بشه خیلی دو دل بودم بالاخره دل را به دریا زدم و اینکار

را کردم چون دوست داشتم خودم سبزه بکارم با کسرا خان هم اتمام حجت کردم

که به سبزه ها دست نزنه تا سالم بمونه چون سالهای پیش خیلی سبزه ها را خراب میکردو

واسه سال تحویل چیزی از اونها نمیموند امسال واقعا پسر خوبی بود و بهشون دست نزد .

برای اینکه کمتر در دسترس باشه اونو بالای یخچال فریزر میذاشتم، فقط واسه آب

sabzeh 

دادن پائین میاوردم بعد از چند دقیقه که برگشتم دیدیم یک مشت برنج توی سبزه ها ریخته

و اونهم در کاشت سهیم شده بود. و لی خدا را شکر سبزه ها خوب موند .حالا بگم ازماهی

 قرمزی که کسرا با باباش از ماهی فروش خریده بودندو سرنوشت زیبای این ماهی که 

عمرش به دنیا بوده وقتی ماهی را میخرند آقای فروشنده اونو داخل نایلکس میذاره یک

چند متری که از محل خرید دور میشن کسرا متوجه میشه که ماهی تو کیسه نیست به

باباش میگه با هم برمیگردن میبینن سه متر اونطرف تر ماهی رو زمین افتاده و اونو دوباره

تو کیسه آب میندازن الان هم حالش خیلی خوبه و با دوتا ماهی بزرگتر از خودش دوسته

و اونقدر این ماهی وروجک هست که دنبال اون دو تا ماهی میکنه. البته  زنده بودنش را مدیون

آقا کسراست که به موقع فهمید و نجاتش داد.

 

 

 

 

[ شنبه 2 فروردين 1393 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
چهارشنبه سوری سال 1392

امسال چهارشنبه سوری به  شهرک شهید محلاتی رفتیم جاده لشکرک طبق معمول شلوغ
بود به ارتفاعات که رسیدیم بالن های آرزو رادیدیم که چندتایی به هوا پرتاب شده بودند

وقتی به قله کوه رسیدیم جمعیت زیادی اونجا ایستاده بودند و برای هر  ماشین تازه واردی

یک نارنجک پرتاب میکردند اونقدر صدا ی انفجار بالا بود که نه تنها از ماشین پیاده نشدیم

بلکه فرار را بر قرار ترجیح دادایم چندمترجلوتر ایستادیم و ازبام تهران پائین  را نگاه میکردیم

که متوجه شدیم تو بیشتر کوچه های شهرک آتیش بازی برقراره و چند تا بچه دیدیم

atash 
ازماشین پائین اومدیم کسرا هم دوست داشت از اتیش بپره  و لی چون

شعله زیاد بود یک گام به عقب میاومد بچه ها بهش ترقه دادند و گفتند این خطر نداره

اگه میخوای پرتاب کن که کسرا این کار را نکرد و گفت ترقه بازی دوست ندارم.

کوچه بالایی هم جونهای زیادی یک گله آتیش درست کرده بودندوبا آهنگ ماشین بزن و

برقص راه انداخته بودندو شادی میکردند.به کسرا خیلی خوش گذشت اصلا دوست

نداشت به خونه برگردیم  دیر وقت بود که بالاخره به اومدن راضی شد.atesh


[ جمعه 1 فروردين 1393 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خر ید های شب عید و کم حوصلگی های کسری

کسری اون موقع ها که کوچکتر بود راحتر واسه خر ید باما به بیرون میاومد وقتی

که خریدش تموم میشد اجازه خریدکردن را از ما میگرفت و همش میگفت دیگه بریم

خونه حالا هم که بزرگتر شده اگه بگیم میخوایم واست خرید کنیم یک کوچلو راضی

میشه که به خرید بیاد البته آخرش هم با قرقر کردن خاتمه پیدا میکنه دیشب هم با

عمه و دختر عمه کسرا تصمیم گرفتیم واسه خرید به نمایشگاه نیاوران بریم. وقتی رسیدیم

 از اول نمایشگاه قرقر ش را شروع   کرد که به خونه مامان حاجی بریم  وتا  چشمش  به

عروسکها افتاد کمی آروم شد ولی چون غرفه فروشنده نداشت نتونستیم چیزی بخریم.  

 aks

عمه گفت میخوایم بریم خونه دایی قدرت و لی چون بارون میومد ترجیح دادایم که

 این فاصله کم را با ماشین بریم حالا بازی جدیدش این بود که از ماشین پیاده نمیشد

به محض اینکه من گفتم دارم میرم پیاده شد اتفاقا میثاق هم اونجا بود و کلی با

میثاق بازی کرد و کمی هم بزرگترها سربه سرش گذاشتند و از حرفهاش   خندیدند

بعد از اون به خونه مامان حاجی رفتیم اونجا هم کلی با طناز بازی کرد و بعد شام هم

طناز واسش داستان خوند و چون از وقت خوابش گذشته  بود به خونمون برگشتیم.

 

[ شنبه 24 اسفند 1392 ] [ 9:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
احساس بزرگی در کسرا

نازنین زهرا دختر همسایه واحد بالای خونمونه که هر روز برای بردن کسرا به پائین میاد    

و یا از همون بالا کسرا را صدا میزنه تا بخونشون  بره و باهاش بازی کنه چند روز پیش کسرا

خیلی منتظر نازنین بود و وقتی صداش کردخودش به دم در رسوند وقتی نازنین ازش پرسید

که میای خونمون گفت آره قربرونتم میرم منهم گفتم خدا را شکرانگار با هم جورند و سفارش

هم کردم که با هم دعوا نکنید کسرا واسه ناهار پائین اومد و بعد از ظهر که دوباره نازنین واسه بردن

کسرا به پائین اومد کسرا نمیخواست بره و همش میگفت دوست ندارم به خونشون برم چرا

نازنین خونمون نمیاد و رو حرفش پافشاری میکرد نازنین بین در وایستاده بود که کسرا بهش

گفت برو بیرون در من الان میام نازنین هم بیرون در وایستادو کسرا در را بست گفتم واسه

چی درو بستی دیدیم دستشو گذاشته جلوی دهنش  و آروم داره میخنده بهم گفت مامان

گولش زدم منهم با تعجب نگاهش کردم و معترض شدم که کارت خیلی زشت بود بهم گفت

مامان آخه نمیخواستم باهاش بازی کنم پدرش هم بهش معترض شد و گفت

بابا جون چرا ناراحتش کردی برو خونشون واون در جواب گفت نه بابا اون کوچیکه و

زود یادش میره وقتی در را باز کرد نازنین رفته بود دیدم رو پله ها نشسته

esasebozorgi

و دوتا دستاهشو زیر چونش گرفته گفتم چی شده گفت مامان خیلی ناراحتم

با تعجب پرسیدم چرا گفت یاد کوچیکهام افتادم من که از حالتش خندم گرفته

بود و از اینکه احساس بزرگی میکرد واسم جالب بود دوباره باباش گفت کسرا جون

چرا اونجا نشستی تو فکر چی هستی گفت یاد کوچیکیهام افتادم ناراحت شدم

دوتایمون گفتیم واسه چی ناراحتی گفت واسه اینکه اونروزها مانا جون میومد پیشم

و حالا نمیاد باباش گفت ماما  حاجی را میگی اونهم در جواب گفت نه بابا مانا جون را میگم

یاد کوچیکیهام که میافتم   ناراحت میشم هم احساس بزرگی میکرد و هم واقعا دلش

واسه مانا جون تنگ شده بود.و با این حرکاتش کلی ما را خندوند.

[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 11:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
علاقه کسرا به خوردن آدامس و بقیه ماجرا

سال گذشته هروقت که با کسرا به فروشگاه می رفتیم اگه چشمش به آدامس می افتاد باید

واسش می خریدیم البته چون قورت میداد سعی میکردیم با خوراکیهای دیگه سرشو گرم کنیم.

امسال هم فهمیده نباید قورت بده ولی چون باباش مخالف آدامس خوردنشه به طور کاملا سری

و مخفیانه میخوره ویا  از من میخواد تا یا به باباش بگم اجازه آدامس خوردن را بهش بده.

adams

و چون همیشه با مخالفت پدرش مواجه میشه سعی میکنه از من بخواد که واسش بخرم

و اغلب اونو تو کیف من پیدا میکنه و تو کمد خودش هم پنهون میکنه من میدونستم به خاطر

آدامس سراغ کیفم میره آدامس را پشت میز تو اتاق گذاشتم و جالب اینکه مدتی بود که از

یاد برذه بودم کجا گراشتم .یکروز صبح دیدم آدامس تو دهنشه بهش گفتم از کجا برداشتی بهم

گفت و جعبه آدامس را هم تو کمد خودش گذاشته بود،از اونجاییکه حواسش خیلی جمع بود و

دست منو زود میخونه اون لحظه سراغ کمدش نرفتم و بعد هم که دید آدامسهاش نیست گفتم

نمیدونم یک دو هفته ای گذشت و انروز خیلی پسر خوبی شده بود.منهم واسه تشویقش یکدونه

آدامس بهش دادم و چون نزدیک باباش بود آروم تو دستش گذاشتم و بهش یاد آوری کردم که قورت

نده .رو مبل لم داده بودم که با صدای آروم ولی کاملا جدی طوریکه باباش متوجه نشه بهم گفت برای

چی آدامس منو برداشتی اونقدر این حالتش خشن و جدی بود که خندم گرفت و من هم گفنم این

آدامس خودمه مال شما نیست هنوز که هنوزه از حالت گفتنش خندم میگیره.

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 11:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شیطنت ها و عذر خواهی

کسرا  علاوه بر وسایل خودش به همه وسایل خونه کار داره و روزی نیست که

با وسایل توی خونه بازی نکنه و یا اونها را دست نزنه این وسایل از تابلوهای روی دیوار

گرفته تا وسایل توی کابینت که هر چند وقتی هم با شکستن و خرابکاری همراهه و

دوست داره روی میز ناهار خوری راه بره و یا از اون بالا بپرهshetoon

چندشب پیش بود که دیدیم صدای شکستن اومد منهم روی تخت دراز کشیده بودم

دیدیم سریع اومد تو اتاق و گفت مامان بیرون نری که گلدون شکسته تا من جمعش کنم

وقتی رفتم بیرون دیدم یک گلدون کریستال که توش گل مصنوعیه را آب کرده یکی دیگه

هم از دستش سر خورده و روی میز و مقداری هم به پائین میز افتاده تیکه ها را جمع

کردم و گفتم عزیزم اینها که وسیله بازی نیست به هرچیزی دست نمیزنن خلاصه از

دستش ناراحت بودم و باهاش سر سنگین شدم فردا صبح که بیدار شد ما داشتیم صبحونه

میخوردیم سلام کرد سرد جوابش را دادم، گفت  مامان هنوز کارم یادت نرفته منهم گفتم

آخه مامان جون شما میذاری آدم یادش بره هر روز یک خرابکاری جدید داری خلاصه با

ترفندهای خودش دلمو بدست آورد و منهم بوسیدمش و مثل همیشه قول داد که دیگه

اینکار ها را تکرار نکنه.

[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 9:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
انتخاب کلاه و مهارت در موبایل

 کسرا بازی با موبایل را دوست داره و هر جا که باشیم تو مهمونی و یا ماشین بهم

میگه مامان یک دقیقه گوشیت را میدی و اون یک دقیقه  چندین ساعت به درازا میکشه و تا حدی

 که شارژگوشی تموم میشه . ضمن اینکه به طور مداوم دوست داره عکس و فیلم بگره  بروی عکس ها

کار فتوشاپ هم انجام میده .البته این به خاطر برنامه ای که رو گوشیم نصبه انجام میشه.

 

كلاه

تو يك قسمت از اين برنامه كلاه هاي مختلف داره كه ميشه اونو تو عكس بذاري فكر نميكردم

مراحلش را بتونه انجام بده دقيقا پنجره ها را تا مرحله رسيدن كلاه باز ميكنه ولي تو چرخش كمي

مهارت ميخواد و از من كمك ميگيره يك موقعهايي كه صداش تو خونه در نمياد و سراغش ميرم

ميبينم دوباره سر اغ گوشيم رفته اوايل واسش رمز گذاشتم ولي ديدم فايده اي نداره چون پسورد

را غلط وارد كرده بود و گوشيم قفل كرد.در هر صورت چون تو كار عكس و فيلم مهارت پيدا كرده خيلي

خوشحاله و واقعا عكس هاي قشنگي از اطراف خودش وسايل و حتي خودش ميگيره .  

 

 

 

[ شنبه 3 اسفند 1392 ] [ 10:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد باب اسفنجی

کسرا  شخصیت کارتونی باب اسفنجی را خیلی دوست داره و زمان پخش این کارتون

را لحظه شماری میکنه و توپ و تانگ هم نمیتونه اونو از این کارتون جدا کنه و تمامی شخصیت های

این کارتون واسش جالبه اونقدر که دختر خاله ها و پسر خاله هاش به کسرا میگن آقای باب اسفنجی

bab esfanji

دیروز مانا جون و مریم جون و مسعود جون به خونه ما اومدند و یکبار دیگه کسرا هیجان زده و قافلگیر شد.

چون اونها بعد از نگه داشتن کسرا تو اتاقش و دیدن کارتون فرصت کردند تا کیکش را تزئین کنند و بادکنکها

را نصب کنند. بعد از اتمام کار کسرا از اتاق بیرون اومد و از دیدن تزئینات و کیک خیلی خوشحال شد

 

 fg

من هم لباس باب اسفنجی را تنش کردم تا با کیکیش ست بشه  از اینکه  تو حال و هوای کیک و

تولد بود خیلی خوشحال بود برای خوردن کیک همش میگفت که کیک را ببرم وقتی هم که برای

عکس گرفتن پشت کیک قرار میگرفت به کیک ناخنک میزد و بی صبرانه منتظر خوردنش بود.

ta

  هر زمان که از عکس گرفتن راحت میشد گریزی به کادو میزد و میگفت میخوام کادومو باز کنم

و چون سایز کادو بزرگ بود خیلی نظرش را جلب کرده بود اونها هم سر به سرش میذاشتن و میگفتن

حالا زوده اول باید شمعت را فوت کنی و عکس بگیری بالاخره طاقت نیاورد و یکم از کادو را پاره کرد تا

داخلش را ببینه وقتی به طور کامل باز شد خیلی خوشحال شد. مسعود جون واسش یک فرقون خیلی

قشنگ آورده بود تمام شب را با این فرقون بازی میکرد و وقتی مهمونها رفتند

از من خواست تا یک بند به اون ببندم خودش هم بالای میز ناهار خوری میرفت و با فرقون 

اسباب بازیهاش را به بالای میز منتقل میکرد. دیر وقت بود که با خواهش وتمنا راضی شد 

تا بخوابه و دیشب یکی از بهترین شب های پسرم بود.          

 

[ دوشنبه 28 بهمن 1392 ] [ 10:27 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد کسرا

تولد امسال کسرا تو فال افتاد چون هم زمانیش با ٢٨ صفر بود و بعد از اونهم خاله

 

فاطمه خاله پدری کسرا فوت کردند و ما نتونستیم واسش تولد بگیریم.

 

خلاصه این طلسم توسط مریم جون شکست و ما خونه مریم جون واسه کسرا تولد گرفتیم.

 

 

 

 

روز ٢٢ بهمن روز تولد مریم جون بود.مریم جون واسه تولدش ما را دعوت کرد و از من

 

خواست تا  تولد کسرا هم  تو خونه خودش برگزار کنه و خیلی شب خوبی بود چون هم ما

 

 اونروز سر کار نبودیم و هم تعداد مهمونها  زیاد بود و واقعا به کسرا خوش گذشت.

 

 

 خلاصه اونشب کسرا  خیلی بهش خوش گذشت موقع شامش گذشته بود و با اینکه

 

سر ش به بازی گرم بود  ولی گرسنش بود و  وقتی فهمید موقع شام شده  خیلی خوشحال

 

شد و  به گروه نوازنده میگفت حالا دیگه وقت شام موزیک را قطع کنین و همه   کلی خندیدیم.

 

بعد از صرف شام  با هم عکس انداختیم و نوبت باز کردن کادوها شد. خیلی هیجان داشت تا

 

کادو هامون  باز شه وقتی نوبت کادوی ما رسید   با خوشحالی کفت این کادو را ما آوردیم

و همه به افتخار کسرا دست زدند و تشکر کردند .بعد از خوردن کیک و گرفتن کادو از خونه

 

مریم جون براه افتادیم با اینکه خیلی دیر وقت بود و همیشه تو ماشین  میخوابید ولی از

 

شوق کادوهایی که گرفته بود  تو ماشین نخوابید و خیلی شادی میکرد فردای اونروز هم

 

به خاطر کادوهای قشنگش تلفنی  از مریم جون و مانا جون و خاله احترام تشکر کرد.

 

[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 14:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ذهنیت های کسرا در باره خداوند

مدتی بود که کسرا خیلی وابسته  پرشن تون شده بود و تمامی کارتون های این کانال را

 میدید،بعضی ازکارتونهای این کانال در کسرا ایجاد استرس میکرد بطوریکه ناخنهاش را 

میجوید یا شب ها موقع خواب اظهار ترس و ناراحتی میکرد و میگفت مامان من هیولا میبینم

و با ترس میخوابید. اولین کارم این بود که کانال را قطع کردم و شبها موقع خوابیدن بهش

یاد دادم  اگه بسم الله الرحمن الرحیم بگه خدا جون تا صبح مواضبشه و اجازه نمیده کسی

اذیتش کنه اونهم حرفمو گوش کرد و شبها با خیال راحتر میخوابید .هر روز سوالاتی که 

ذهنش را مشغول کرده بود را ازمن میپرسید ،مثلا میگفت چرا من خدا جونو نمیبینم

میگفتم چون اون روحه و ما اونو نمیبینیم.   چند روزی از ماجرا گذشت

 بهم گفت مامان اینخداجون چقدرزمستونو طولانی کرده گفتم چطور مگه گفت

میخوام برم پارک بازی کنم منهم به شوخی گفتم خوب بهش بگو خدا جون هوا را گرم کن 

تا من برم پارک بهم گفت مامان مگه نگفتی خداجون روحه اون که سر نداره تا گوش داشته

باشه پس چطوری حرف منو میشنوه منهم گفتم اون گوش داره ولی چون روحه ما

گوش هاش را نمیبینیم . دیروز که با هم قایم باش بازی میکردیم دیدیم تو حموم رفت و

به خاطر اینکه من متوجه نشم چراغ خموم را روشن نکرد ولی چون تاریک بود با بسم الله

وارد شد که حسابی خوشحال شدم. و هر شب با گفتن بسم الله به تختخواب میره.

[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 11:34 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعری برای پسر عزیزم

از وقتی که تو شاعر چشمهایم شده ای دنیا را دیوان شعر می بینم...

از قندان حرف هایت که بگذریم ، عسل چشم هایت بدجور شیرین زبانی می کند...

حتی نمک نگاهت می شود شهد و نوش جان دلم می شود !

تو مثل ماه سکوتت هم هزار حرف شیرین دارد و من با این حرف ها انقدر حواس پرت شده ام ،

که هی زمین می خورم و سرم به این سنگ های نشسته در راهم می خورد !

هرچند خیالی نیست من این سر به سنگ خوردن ها را عجیب دوست دارم !

می بینی؟...دارم هنوز هم از همان هذیان های قدیمی می گویم

راستی دستی به موهای خورشید بکش

شاید دست از سر این آفتابگردان های خواب آلود بردارد !

دنیا را جور دیگری با تو می بینم

وقتی که از قافیه هایت حرف های دل من می چکد

دنیا را جور دیگری با تو می بینم وقتی ردیف حرف هایت "گلی"است !

خوشبحال من که با تو ، همیشه در پشت تمام دلهره هایم امید تراوش می کند ،

یا اینکه پشت پلک های خمار بغض هایم نسیم لبخندی می وزد

خوشبحال من که تو را دارم!

 

 

[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 14:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
یکروز خوب و پر خاطره

خیلی وقت بود که به خاطر مشغله هایی که داشتم نمیتونستیم به یک مسافرت

کوچلو بریم هلاصه این تلسم شکست و روز یکشنبه به کرج خونه خاله  کسرا رفتیم

کسرا هم برای رفتن به خونه خاله پروین  روز شماری میکرد چون میدونه وقتی کرج میره

همه بهش توجه میکنن و واقعا بهش خوش میگذره.

          لل    

   

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  وقتی خونشون رسیدیم از خوشحالی بال در آورده بود و کلی بازی کرد و بعد از

اتمام ناهار با احسان و الهه کلی بازی کرد و کلی سربه سر خالش گذاشت و همش

لب پنجرهای که رو به پارک بود مینشست و اسکیت باز ها و دوچرخه سوار ها را نگاه میکرد

خاله پروین بهش گفت میخوای تا با هم بریم پارک  اسکیت بازی کنی که من به خالش گفتم

اون اسکیتهاش را فقط تو خونه میپوشه اول باید کلاس بره تا خوب یاد بگیره و زمین نخوره

کسرا هم دوست داشت فقط تو پارک بازی کنه و با دوستهایی که پیدا کرد ادونقدر بازی

کرد تا خسته شد و رضایت داد تا به خونه برگردیم شب بود که از جهانشهر به عظمیه

اومدیم دایی جون مصطفی را تو فروشگاهش دیدم یکهو دیدیم کسرا نیست مصطفی

اونو برده بود سوپری و به فروشنده گفته بود هرچی میخواد انتخاب کنه من که دنباش

رفتم گفت مامان این خانوم میگه همه اینها مجانیه من گفتم نه مامان جون پول اینها

را بعدا داییجون حساب میکنه و اون خانوم هم حسابی از دست کارهاش خندش گرفته

بود خیلی دیر وقت به تهران رسیدیم تا تهران تو ماشین خواب بود.خیلی بهش خوشگذشت. 

[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 11:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
همزمانی تولد کسرا با مراسم عزا داری

امسال برای کسرا خیال تولد نداشتیم چون دقیقا مصادف شد با شب رحلت پیامبر و شهادت امام حسن

مجتبی(ع) به همین خاطر فعلا به یک کادو مختصر بسنده کردیم تا بعدا انشالله جشن مفصلی بگیریم.

 

تولد

روز دوشنبه بود وقتی از سر کار رسیدم یک استراحت کوتاهی کردم و خیلی آهسته

از خونه خارج شدم خوشبختانه چون تو اتاقش بود خارج شدنم را ندید و قتی برگشتم

و هدیه اش را که دید خیلی خوشحال شد و بلافاصله گفت مامان این تولدم نیست ها

من هم بهش گفتم آره میدونم ولی فقط به خاطر روز تولدت این هدایا را گرفتم و حتما

در آینده نزدیک واست تولد مفصل میگیریم از کتابهایی که واسش خریدم خیلی خوشحال شد

و از موضوع داستان هم خیلی خوشش اومد و چندین بار تا شب اونو خوندم و این کتابها واقعا

خوشحالش کرد و همش میگفت مامان واسه تولدم اینجا ها را  بادکنک بچسبون .

[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 9:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تخیلات و نوشته های کسرا در کاغذ

مدتی است که کسرا تمامی تخیلاتش را روی کاغذ میاره

 البته بیشتر کارش بصورت نقاشی انجام میشه ولی وقتی به کاغذش نگاه میکنیم انگار

عین خط میخی روی اون نوشته خیلی دوست داره داستانهای تخیلی اش را بخونه و دیروز هم یک

کاغذی را از اتاق بیرون برد تا بنویسه وقتی کامل شد اونو اورد و با صدای بلند میخوند که مامان جونم

من خیلی دوست دارم شما خیلی مهربونی ببخش منو اگه یک وقتهایی شیطون گولم میزنه من نمیخوام

کار بدی انجام بدم  دقیقا همین نامه را برای باباش و با مظمون دیگه ای نوشت که خیلی جالب واسه ما

میخوند شاید از این ماجرا یکساعت هم  نگذشت که شیطنتهاش شروع شد و ادامه ماجرا که شیطنت ها

به اوج خودش رسید وقتی گفتیم مگه تو نامه به ما قول ندادی که پسر خوبی هستی میگفت من که

پسر بدی نیستم بعضی موقع ها شیطون گولم میزنه و خیلی سریع معذرت خواهی میکنه.

 

[ يکشنبه 1 دی 1392 ] [ 14:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مهار کردن شیطنت و کنترل کارهای کسرا با جدول ستارگان

[n,g

بچه ها اگربا نظم و برنامه باشن هم برای آینده خودشون بهتره هم بزرگترها اذیت نمیشن

کسرا هم برای اینکه بابرنامه و نظم پیش بره جدولی را تنظیم کردم و توی اون جدول کارها

و برنامه روزانه در اون ثبت میشه تا هم خودش بدونه درطول روز چه کارهای خوب و بدی

انجام داده و هم با تشویق ار های خوبش ستاره های رنگی دریافت کنه و زمانی که تعداد

ستاره های جدولش زیاد شد و ستونهای مربوط به اون کار خوبش پر شد بتونه جایزش را

دریافت کنه تا حالاکه 5 ستاره بیشتر نگرفته . من موارد جدول را که مثلا ریخت وپاش نکردن

وسایل و دست نزدن به گاز باز نکردن در یخچال را واسش میخوندم دیدم روز بعد تمام موارد

را به صورت منفی باصدای بلندواسم میشماره .میگفت خوب تشک مبل هارا دست بزنم

وسایلم را بریزم در یخچال را بازو بسته کنم من هم بهش گفتم باشه آقا کسرا ولی به

یاد این هم باش که ستاره هات را از دست ندی چون با جایزه ستاره هات نمیتونی

صاحب چیزی بشی و ازجایزههای بعدی خبری نیست از طرفی هم چون با حالت شوخی

بهم میگفت کلی توی دلم خندیدم .و این ستاره ها یک ترمز خوبی واسه شیطنتهاش شده.

[ 17 آذر 1392 ] [ 12:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
دریافت هدیه

تابستان امسال وفتی کسرا به دانشگاه اومد به آکادمی ورزش آوردمش که خیلی

 خوشش اومد. مخصوصا اینکه میتونست ورزش کنه و توپ بسکتبال را دست بگیره

از اونروزتا حالابهش قول توپ بسکتبال داده بودم که فرصت خریدنداشتم تا اینکه ماناجون

زحمت کشیدنو واسش تور بسکتبال به همراه یک توپ واسش آورد.

توپ

  اول نمیدونست چی تو کادو هست منهم بهش نگفتم تا خودش ذوق زده بشه

خیلی خوشحال شد و بی صبرانه منتظر نصبش بود وقتی هم که نصب شد همش

ما ها را صدا میکرد تا باهاش مسابقه بدیم.بازی با کسرا تایم استراحت نداره.

سبد

این عکس هم مربوط به یازده شبه که وفتی از بازی با ما ناامید شد خودش بازی میکرد

آخر کارهم وقتی خواهش کردیم دیر وفته و بایدبخوابه باب اسفنجی و پت و متش را نوبتی

داخل سبد گذاشت و به خاطر این هدیه یکروزشادرا پشت سرگذاشت.

[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 11:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
محرم و مراسم عزاداری

روزتاسوعا بودکه منوکسرابه  مهمونی نزدیک خونمون رفتیم 

محرم

تو این خونه مراسم زیارت عاشورا بود که بچه های دیگر هم اومده بودند . کسرا 

 به سخنرانی آقای دکتر گوش میداد چون از قبل باهاش صحبت کردم که

اگه اومدی باید قول بدی که همونجا بشینی و اونهم سر قولش موند و با اینکارش منو

خوشحال کرد. و بهش گفتم دوست داری بریم بیرون با هم بازی کنیم گفت آره .

محرم

 

با هم بیرون اومدیم اونهم یک دوست پیدا  کرد  که  خیلی با هم بازی کردند

خوشحالی میکرد .مراسم دعا تمام شد و اینها همچنان بازی می کردند چندبار هم ازش

خواهش کردم که بیریم خونمون ولی میگفت میخوام یک  کم دیگه بازی کنم بالاخره وقتی

دوستش رفت اونهم راضی به اومدن شد و از اینکه بهش خوش گذشته بود خوشحال بود.

[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 12:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پرسشها و کنجکاویها

هر روز که میگذره کسرا زیادتر سوال میکنه و هرکلمه که بلد نباشه حتما معنی اونو  میپرسه

مثلا دیروز میگفت جانور یعنی چی، من اونو دیدم یا نه و هزاران سوالی  که ذهنش را مشغول

کرده باشه میپرسه مثلامیگه چراما بایدبمیریم وهمیشه به ما میگه اگه من بزرگ شدم شما ها میمیرید؟

من هم سعی میکنم تا جای ممکن درست بهش جواب بدم.  

 کوثر

همانطورکه بزرگتر میشه سوالها ش هم جالبترمیشه  به من میگه مامان برق چطوری درست میشه

چون همه چیزراخودش دوست داره تجربه کنه به هر وسیله ای دست میزنه و اگر بهش ندی برای بدست

آوردنش هزاران ترفند میزنه تا خودش رابه وسیله مورد نظرش برسونه  و همیشه در حال کنجاوی است.

[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 11:37 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خوشحالی و ناراحتی کسرا به خاطر مهمونها

شب جمعه بود که دائی جون مجتبی با خانم و بچه هاش  خونه ما دعوت شدند. کسرا که از صبح

بی صبرانه منتظر بود و هرچه به بعد از ظهر نزدیکتر میشدیم همش تکرار میکرد که پس چرا نمیان

و با اینکه بهش میگفتیم میان، میگفت تماس بگیرید و بگید اگه اومدن باید حتما خونمون بخوابن .بعد از

اینکه وارد خونمون شدن از خوشحالی نمیدونست چه کار کنه و مدام تکرا میکردکه همینجا باشین .ما

هم به شوخی میگفتیم، امشب میخوان برن خونه دائی جون محمد بخوابن و کسرا هم میگفت نمیذارم

در همین حین محمد به  خونه ما زنگ زد تا حال ما و مهمونها رابپرسه،صداش گرفته بود و تلفن روی 

بلندگو پخش  میشد که  دائی مجتبی به دائی محمد گفت سرما خوردی ،  گفت نه صدام گرفته کسرا

با صدای بلند گفت الکی میگه مریضه اگه برید اونجا همتون مریض میشید و همه را به خنده انداخت .

تا دیر وقت با دائی مجتبی بازیکرد و بعد اینکه زن دائی رزیتا واسش قصه گفت به اتاقش اومد و خوابید

صبح زود هم از خواب بیدار شد و کلی از مهمونها با گوشی من عکس گرفت و از اینکه  داشتند از خونمون

میرفتند کلی ناراحت شد و با اونها خداحافظی کرد.

 

[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 15:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سخن خدا با تو

park

منم زیباکه زیبا بنده ام را دوست دارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترادر بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رهاکن غیرمن را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هرکس به غیر از من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن ، عزیز من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی.یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی برما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم ،آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد.

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم، تویی والا ترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ،ببینممن تو را از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگارت ، مهربانت ، خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 به پیش آوردو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم.

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.بدان آغوش من باز است.

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ،تکیه کن بر من

قسم بر روز ،هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور،رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ،شروع کن ،یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان ،رهایت من نخواهم کرد

[ شنبه 27 مهر 1392 ] [ 9:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا در پارک حیوانات

کسرا خیلی پارک را دوست داره و زمانی که ما به بیرون میریم تا خرید انجام بدیم

حتما با ما میاد و با این که مشخص میکنیم که پارک نمیریم باز هم پیگیر کار خودشه

و اصرار به پارک رفتن داره چند روز پیش واسه خرید لباس به خیابان شریعتی رفتیم . وقتی

از  ماشین پیاده شدیم برای رسیدن به فروشگاه مورد نظر مجبور شدیم از وسط پارک رد

بشیم   وقتی کسرا پارک را دید خیلی خوشحال شد و بهمون گفت من اصلا لباس نمیخوام .

دوست دارم اینجا بازی کنم.

 

 

با حیوانات مختلف هم بازی کرد و با اونها عکس گرفت به غیر از کورکودیل که در برخورد با

اون کمی محتا طتر بود با دیگر حیوانات عکس گرفت و کلی بهش خوش گذشت.

 برای برگشتن از فروشگاه هم مجبور بودیم از مسیر پارک برگردیم

میگفت میخوام بازی کنم و با خواهش ما و با این قول که

ما میخواهیم از پارک بریم تا واست بستنی بخریم  ، با ما اومد. وقتی هم که

تو ماشین بود و بسنتیش را خورد راضی شد و گفت ممنون امروز خیلی بهم خوش گذشت.

پارک

[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 12:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعری برای دلبندم

پارک

 

هان ای پسر عزیز دلبند                بشنو ز پدر نصیحتی چند

می باش به عمر خود سحرخیز       وز خواب سحرگهان بپرهیز

از یاد مبر تو شستشو را                پاکیزه بشوی دست و رو را

از نرم و خشن هر آنچه پوشی       باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم یا که دیباست             چون پاک و تمیز بود زیباست

چون با ادب و تمیز باشی               نزد همه کس عزیز باشی

با مادر خویش مهربان باش             آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را                   از گفته او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند          خرسند شود ز تو خداوند

 

 

[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 14:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا و آرین و درسا

دو هفته پیش بود که به خونه دایی امیر رفتیم و کسرا از خوشحالی بال در آورده

بود چون آرین را خیلی دوست داره .  و از بودن با آرین خیلی  لذت  برد مخصوصا که

تو بیشتر بازیها با هم هماهنگ بودند آرین یک دوچرخه سازه هم از کسرا هدیه گرفت که

خیلی اون وخوشحال کرد.

آرین

این هم علاقه کسرا به آرین

آرین

درسا کوچلو هم که دیگه واسه خودش خانمی شده و به کارهای این دو تا پسر گاهی

اعتراض میکرد و اگه اسباب بازی بهش نمیدادن با داد زدن حقش را میگرفت و برای

خوابیدن تو گهوارش خیلی مستقل بود و خودش را پرت میکرد ماشالله خیلی بچه ذبلیه

بعد از کلی بازی کردن و دویدن از اونها خدا حافظی کردیم و به خونه خاله جمیله رفتیم.

بقیه عکسهای آرین و کسرا در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 شهريور 1392 ] [ 11:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
باغ پرندگان تهران

باغ پرندگان تهران در جنگلهای لویزان واقع شده و پستی بلندیهای ایجاد شده در این باغ

و همچنین دریاچه ها و آبشارش جلوه زیبایی به باغ داده هرچندکه از نظر تنوع پرنده به باغ

 اصفهان نمیرسه ولی برای یکبار دیدن بد نیست .شاید در آینده تنوع پرنده هاش بیشترشه

برای جابجایی بازدیدکننده ها  به جای درشکه ون گذاشته بودند. این اولین باری بود که

کسرا ون سوار میشد و چون تو داستان آقا سیروس بچه ها را با ون به مهد کودک میبردند ،

احساس خوبی داشت  و میگفت مامان من هم ون آقا سیروس را سوار شدم. 

 

 


پرنده

پرنده

در گوشه این باغ یک پارک با وسایل متنوعی بود که به علت استقبال زیاد از این وسایل

صف طولانی تشکیل شده بود .کسرا هم ار این وسایل استفاده کرد هرچند که از دیدن

پرنده ها سرگرم شده بود ولی  نگاهش به دنبال پارک باغ بود و دوست داشت باز هم اونجا

باشه و با ابن که خیلی وقت بود تو باغ مونده بودیم به بهونه سوار شدن ون آقا سیروس

از باغ خارج شدیم و به محض رسیدن تو ماشین خوابش برد .

[ دوشنبه 4 شهريور 1392 ] [ 10:36 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
باج گیری های کسرا در خرید

بعد از ظهر روز پنجشنبه بود که با کسرا به سمت خونه مامان حاجی رفتیم تا

هم از شهروند فرمانیه خرید کنیم و هم کسرا با همسایه های مامان حاجی

ایمان و سجاد بازی کنه. به شهروند که رسیدیم از ماشین پیاده نمیشد و میگفت من

خرید نمیام میخوام برم با بچه ها بازی کنم خلاصه با خواهش و تمنا تشریف فرما شدند

وقتی به در ورودی شهروند رسیدیم سبد های خریدی که بچه ها توی  اون می تونستند

بنشینند و رانندگی کنند بچشم میخورد .به محض اینکه فهمید میتونه با این سبد ها به

داخل فروشگاه بیاد گفت اگه من راننده سبد خرید شم باهاتون  به فروشگاه میام. 


از زرنگ بازی هاش خندم گرفته بود . داخل فروشگاه هم چیپس و خوراکیهایی که

موقع دور زدن نزدیک دستش بود را از قفسه ها بر میداشت و به داخل سبد مینداخت

 خلاصه با این ماشین که راننده اصلی اون هم خودمون بودیم کلی حال کردودست از غرغر

 کردن برداشت و با خوشحالی و رضایت فروشگاه را ترک و به  خونه  مامان حاجی اومد.

  شب شده بود  کسرا  ایمان را که نزدیک تراس بود دید وصداش کرد و تو کوچه دوتایی با

اسکوتراشون بازی کردندوبعد از شام هم  با مامان حاجی  به پارک مهر رفتیم. و به خاطر

قولی که کسرا در فروشگاه  از ما گرفت مجبور شدیم تا دیر وقت تو پارک بمونیم.

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 14:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
هدیه جدید مریم جون و قول کسرا

چند روز پیش مریم جون از ترکیه اومد و برای منو کسرا هدیه آورد . تو هدایا یک اسباب

یازی هم به چشم میخورد کسرا هم که  عاشق بره ناقلاست خیلی خوشحال شد و

شروع به بازی کردو از مریم جون هم کلی تشکر کرد.من هم به مریم  گفتم اگه کسرا قول

بده که اسباب بازیهاشو خراب نکنه باز هم بهش هدیه میدی.اونهم به کسرا  قول داد دفعه

دیگه  میام خونتون اگه اسباب بازیت را خوب نگه داشتی جایزه برات یه اسباب بازی میخرم.

کسرا هم گفت مریم جون من اون موقع ها کوچلو بودم حالا دیگه بزرگ شدم.وقتی مریم

رفت گفت مامان اجازه میدی برم با نازنین بازی کنم گفتم برو ولی زود بیا . گفت باشه

 میخوام بره ناقلا را ببرم تا واسش طبل بزنه. گفتم باشه من هم تو خونه مشغول کار  شدم

که دیدم نرفته برگشت گفتم چرا زود اومدی گفت مامان یاد حرف مریم جون افتادم .

فکر کردم ممکنه از دست نازنین بیفته حالا هرچی به مریم چون بگم من خرابش نکردم

باورش نمیشه. منهم اصرار نکردم و از اینکه میخواست سر قولش بمونه تا دوباره هدیه

بگیره بهش آفرین گفتم .جالب تر اینکه  هر روز که میگذره میگه پس مریم جون کی میاد.

تا به قولش عمل کنه من که اینو خیلی خوب نگهش داشتم و من هردفعه میگم پسرم  

عزیزم غصه نخور بالاخره میاد و تو هم به جایزت میرسی.

 

[ شنبه 2 شهريور 1392 ] [ 15:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پلیس پارک مهر

بعد از ظهر روز جمعه بود که با کسرا به پارک مهر فرمانیه اومدیم که هم کسرا مامان حاجی

را ببینه و هم با بچه ها تو پارک بازی کنه. عمه کسرا و بقیه فامیل هم اونجا بودن

کسرا بالای نرده بان پارک بود که با دیدن طناز اونو بلند صدا میکرد و سریع از نرده بان

پارک پایین اومد و دنبالشون میدوید خیلی هیجانی شده بود .وقتی دید همه جمعند خیلی

خوشحال شد و پیشمون نشست .آقا داور ازش سوال کرد مامانت را بیشتر دوست داری یا 

باباتو اونهم بلافاصله جواب داد خودمو همه خندیدند.آقا داور گفت این به عمو علی رفته

 

بعد از اینکه کسرا شامش را خورد بلند شد تا بره بازی کنه که یکدفعه دید یک بچه ای

صداش میزنه و بهش میگه دوستم میای پلس بازی کنیم من هم دیدیم کسرا با کلاه پلیسی

و ایست پلیس کنار دوستاش وایستاده و همشون تو حس پلیسی بودند که از هر سه

  شون عکس گرفتم. و از اینکه پلیس پارک مهر شده خوشحال بود.

دیر وقت بود که باید به خونه برمیگشتیم و از همشون خداحافظی میکریدم.به کسرا خوش

گذشت و از اینکه دور هم بودیم خیلی شاد بود و لذت میبرد و دوست نداشت به

خونمون برگردیم هرچی مامان حاجی گفت امشب   پیش من  بمون .گفت میخوام برم

خونه خودمون و با غرغر کردن با ما به خونه برگشت.

 


[ يکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 12:28 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تلفن

تلفن

باز تلفن زنگ میزنه                          توگوشم آهنگ میزنه

من گوشی رو بر میدارم             میگم الو سلام دارم      

مامان جونم صداش میاد            صدای خنده هاش میاد

از پشت سیم بهم میگه             بزرگ شدی حالا دیگه

صدآفرین بر پسرم         برات یه هدیه میخرم

 

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 15:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا و لب رودخونه برقان

با تمام شدن ماه رمضان و اومدن عید فطر مسافرتها هم شروع شد . از اونجایی هم که

کسرا کمپ را خیلی دوست داره ما تصمیم گرفتیم به جاهای نزدیک اطراف تهران بریم

تا بتونیم چادر بزنیم و کسرا هم از زندگی نصفه روزه در چاد لذت ببره . بعد از لشکرک

تصمیم گرفتیم به  یکی از دهکده های کرج به اسم برقان  بریم .این همونجایی است

که آلو و لواشک هاش معروفه و خیلی سر سبز و خنکه.

 

برقان

مخصوصا رودخونه بزرگ و وسیعش خیلی دیدنی بود واردکها و مرغابی هایی

که تو آب شنا میکردن طبیعت رودخونه را زیباتر کرده بود .بعد از اینکه ناهارمونو خوردیم

و کمی استراحت کردیم به بازارش رفتیم و بعد از خرید و گشت وگذار به آتشگاه رفتیم

اونجا هم دیدنی و خنک بود و تا غروب اونجا بودیم و شب از کرج به تهران براه افتادیم.

توی راه خونه بود که از باباش قول گرفت توی خونه واسش کمپ بزنیم.

 

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 8:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تقدیم به یگانه فرزندم

 شعر

  یک آسمان دریا تقدیم تو باد

یک جنگل زیبا تقدیم تو باد

صبح دیروز بی تو تیره و تار بود

صبح روشن فردا تقدیم تو باد

تصویر خوبی از عشق به خیال من آمد

رویای قشنگ ما تقدیم تو باد

ماه و مهرو گل همه ارزانی تو

کوه و دشت حتی تقدیم تو  باد

به یاد دارم تو از سکوت بیزاری

یک آسمان غوغا تقدیم تو باد

بلندای شب یلدا تقدیم نگاه تو

بهترین عشق ها تقدیم تو باد

[ چهارشنبه 2 مرداد 1392 ] [ 11:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
جملات پند آموز

شعر

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون

هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

کتاب بهترین دوست انسان و پیروی

کورکورانه بدترین دشمن وی است.

 

دوست داشتن و مورد محبت قرار

گرفتن بزرگترین لذت دنیا است  .

 

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ،با این حال همواره به دیگران

اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

 

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی،قبل از 

آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 

آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛

بلکه چیزی است که خود آن را می سازد

 

گابریل گارسیا مارکز

[ دوشنبه 31 تير 1392 ] [ 12:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پارک آب و آتش و ماجراهای آن

چند شب پیش بود که به پارک آب و آتش رفتیم و خیلی هم شلوغ بود اول جایی را

واسه نشستن تعیین کردیم بعد با کسرا به محل آب بازی بچه ها رفتیم . کسرا خیلی دوست

داشت آب بازی کنه ولی چون سرما خورده بود ما اجازه ندادیم خیلی دمق بود.

ابو آتش

چون چند روز پیش در اثر آب بازی تو حیاط سرمای شدید خورده بود و مدام سرفه میکرد

وقتی هم گفتیم نمیتونی آب بازی کنی خیلی ناراحت شد واین به نفع خودش بود تا

بیماریش بیشتر نشه البته بابای کسرا گفت بهم گفتن این آب غیر شرب مواظب بچه هاتون

باشین و شدیدا هم کلر به آب زده بودن و خدا میدونه چقدر اونشب بچه مریض شده باشن

آب وآتش

از محل آب بازی دور شدیم تا کسرا کمتر هوس آب بازی کنه خوشبختانه اونجایی که ما

نشسته بودیم بچه ها زیاد بودند و کسرا با اونها بازی میکرد و اینها هم اصلا تو آب بازی

شرکت نکردند و با هم بازی میکردند اونشب تو پارک ساعت 10 تا 12 علی ضیا برنامه اجرا

 میکرد . کسرا هم تا فهمید امشب تبلت جایزه میدن اصرار داشت بمونه تا جایزه بگیره .

چو ن شعر های بلند را بلده بخونه ، میگفت کی منو صدا میکنن. گفتم خیلی طول میکشه

جمعیت اونقدر زیاد بود که رو صندلی جا نبود کسرا هم باید تو بغل من نگاه میکرد .چون

پیش باباش نموند ومن بغلش کرده بودم دو تامون خسته شدیم مخصوصا کسرا که مریض

احوال هم بود و ما به خونه برگشتیم ولی کسرابه خاطر نرسیدن به جایزه معترض بود.

 

[ جمعه 28 تير 1392 ] [ 10:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
افطاری در امام زاده و اتفاقات

 پنجشنبه 27 تیرماه بود که من با کسرا به امام زاده پنج تن رفتیم خصوصا اینکه خود

من هم دوشت داشتم واسه زیارت  یکسر به امام زاده برم . امام زاده خیلی شلوغ بود

 و من همش استرس این را داشتم که کسرا از من دور شه مخصوصا اینکه باباش هم

 نبود تا بیشتر مواظبش باشه توی راه امام زاده خیلی باهاش صحبت کردم بدون من

جایی نرو چون اگه بری گم میشی و او هم قول داد که از من جدا نشه.  

همو ن اول که پامون به امام زاده رسید دوست پیدا کرد.

امام زاده

 و با دوستم دوستمی که میگفت سریع باهاش دوست شد اون را هم مرید خودش کرد

با هم مشغول بازی بودند که با مادر دوستش آشنا شدم. اون به ماگفت اینجا 

 هرشب   افطاری میدن و بچه ها  صف میکشن  و کسرا هم با دوستش تو صف ایستاد.

امامزاده

منهم که تو صف دیدیمش خیالم راحت شد و داشتم با مادر دوستش صحبت میکردم

و  صف را  هم نگاه  میکردم. کسرا نبود خیلی جا خوردو رفتم ببینم کجا رفته اوتقدر شلوغ

بود و در های ورودی به امام زاده زیاد بود که نمیدونستم کجا دنبالش بگردم وقتی بعد

از سه چهار دقیقه گشتن پیداش نکردم بیشتر وحشت کردم.مادر دوستش وقتی اظطراب

منو دید گفت نگران نباش پیدا میشه ولی من که میدونم این پاش را به دو میذاره گفتم

میترسم از امام زاده خارج شده یا کسی دزدیده باشدش من از یک طرف و مادر دوستش

هم از طرف دیگه دنبالش میگشت که یک دفعه دیدم با مادر دوستش دارن میان

و گفت نگران نباش رفته بود آب بخوره من هم که بهش گفتم مامانت نگرانه گفته اشکال

نداره حالا میام من که خیلی حول خوردم و دیگه ازش چشم بر نداشتم و اجازه دادم کمی

دیگه بازی کنه و با هم بخونه اومدیم توی راه بهش گفتم مگه بهم قول ندادی که هر جا

رفتی اطلاع بدی من شیشه آبت را آورده بودم.گفت مامان ببخشید و اشتباهش را پذیرفت. 

 

 

[ سه شنبه 25 تير 1392 ] [ 9:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد و افطاری در پارک نیایش

اولین پنجشنبه ماه رمضان 20 تیرماه بود  که  عمه کسری ما را به پارک نیایش

  برای افطاری دعوت کردند  تا دور هم باشیم و چون تولد طناز را هم  در پیش بود

کیکی گرفته بودند و جشن کوچکی برگزار کردند که به ما و کسرا خیلی خوش گذشت.

tanaz

 این پارک به دلیل  اینکه در ارتفاع قرار داره خیلی خنکه و اونشب همه سردشون بود

و میگفتند کاش بیشتر پوشیده بودیم الان هم با درجه حرارت بالای تهران یکی

از خنکترین پارکهای تهرانه و بسیار خوش منظرست .بعد از خوردن شام و کیک کسرا

هوس وسایل بازی داشت و یکساعتی بازی کرد موقع جمع کردن وسایل بود که تصمیم

گرفتیم خونه بیایم تا واسه سحر خواب نمونیم ولی دیدم دوباره کسرا طناز را راضی

کرده بود که به پارک وسایل بازی برن و حدود ساعت یک بامداد بود که به خونه برگشتیم.

[ دوشنبه 24 تير 1392 ] [ 9:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
داداش های دوقلو

هر وقت از کسرا  میپرسیدیم دادش یا خواهر میخواهی میگفت نه. بعد مدتی که درسا

خواهر آرین به دنیا اومد بهمون میگفت پس کو خواهر من .ما هم گفتیم چون خدا جون

خواست آرین خواهر دار شد اگه خواست به شماهم داداش یا خواهر میده .کوچکتر که بود

میگفت من نمیخوام شما مامان بابای خواهر یا داداشم باشین و ما هم میگفتیم اینجوری

خدا جون به کسی داداش و خواهر نمیده ما باید مامان و بابای اونهم باشیم.الان راضی

شده که مامان و با بای خودش را با خواهر ویا داداشش سهیم باشه.

دو قلو

یک روز تو گوشیم برنامه ای نصب کردم که قسمت افکتش برنامه های جالبی داشت

مثل همین عکس کسرا که دوتائیش کرده ، پیش خودم گفتم میرم خونه حسابی سر کار

میذارمش . وقتی دیدیمش گفتم کسرا جون بیا اینهم عکس داداشیت که میخواستی

یک کمی نگاه کرد و لبخندی زد، گفتم دیدیش گفت آره  داداشیمو بده بوسش کنم.  

  بوسش کرد و گفت پس چرا خواهرم تو موبایلت نیست هنوز درست نکردی با این

حرفش اون منو سر کار گذاشت و از  اینکه دستمو خونده بود  فهمیدم کلاه سرش نمیره.

[ چهارشنبه 19 تير 1392 ] [ 9:30 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شیطنتهای جلودوربین کسرا

هر بار که کسرا را به پارک کوثر میبرم دوست دارم یک عکس جدید داشته باشه

چون سرسبزی و وسعت این پارک واسه جلوه های عکس خیلی قشنگه ولی حیف که

کسرا تن به عکس نمیده مگر اینکه در حالت شیطنت و ایستادن باشه.

لیوان

اینجا هم یک لحظه در حال آب خوردنه و بعد از اون میخواد پا به فرار بزاره چند تا دختر

که تو پارک بودند دیدند که کسرا نمیخواد عکس بگیره سرگرمش میکردن و حالت های

مختلف را بهش نشون میدادند اونهم اونها را خاله صدا میکرد و بهش گفتند دو تا از

انگشتات را بالا بیار کسرا هم به جای انگشت فکر کرد این ابتکار جدیدیه و بلوزش را بالا

زد و خاله ها کلی از دستش خندیدند . هرجند هم گفتم زشته بلوزت را پائین بیار میگفت

مامان اینجوری مدل قشنگیه.

شکم

چند وقت پیش هم که به پارک نیایش رفته بودیم با چند تا پسر که از خودش دوسالی

بزرگتر بودند دور استخر آب مشغول بازی شدند.و اونها خیلی کسرا را دوست داشتند

و جالب اینکه با اینکه بزرگتر بودند حرف کسرا را گوش میکردند کسرا برای شام اومد و

دیگه اوناها را ندید تا اینکه ما نزدیک وسایل بازی رفتیم دو تا از دوستاش  اونجا بودند

و خیلی از دیدنش خوشحال شدند و گفتند که کجا بودی خیلی دنبالت گشتیم .کسرا هم از

دیدنشون خوشحال شد در حین بازی من دیدم یک دختری که پنج ساله بود از کسرا گله

 میکردمن که نفهمیدم جریان چی بوده ولی دیدم کسرا بهش میگه دختر خانوم ببخشید

ولی من مقصر نبودم .از بیان  مودبانه کسرا و عالم بچگی شون واقعا لذت بردم.

 

[ سه شنبه 18 تير 1392 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
عروسی میثم خان و ذبلی های کسرا

میثم خان با همسرشون  بعد از یکسال زندگی مشترک در آمریکا برای جشن ازدواجشون

 به تهران آمدند ویکشنبه 9 تیرماه بود که به عروسی اونها دعوت شدیم.عروسی بسیار

گرمی بود و کسرا هم در جمع بچه های فامیل خیلی بهش خوش میگذشت.

و اونقدر با شاهین و کیانا سرگرم بازی بود که منو باباش را فراموش کرده بود.

 

عروسی میثم

وقتی عروس خانم و آقا داماد  تشریف فرما شدند روی سرشون نقل و پول میرختند

کسرا هم با بچه های دیگه پول جمع کرده بودند و کسرا بین دختر و پسرها از همشون

کوچکتر بود و من فکر نمیکردم تونسته باشه پولی جمع کنه و چون یک لحظه هم نمیدیمش

از کارهاش خبر نداشتم .وقت شام خوردن بود که پیشم اومد و گفت مامان ببین چقدر پول

جمع کردم جیبش را بهم نشون داد دیدم چند تا هزاری جمع کرده گفتم پولهات را به من بده

خونه که رفتیم بهت میدم . خاله مهنازهم بود که به من گفت مامان یادت نره ها میخوام

بندازمش تو قلکم پولهام جمع شه باهاش دوچرخه بخرم و خاله مهناز هم کلی خندید.

به محض اینکه خونه رسیدیم  بهم گفت مامان پس کو پولهام ومن قلکش را آوردم

و یکی یکی پول هاش را به قلکش انداختم دیدم که یک هزاری هم پارست وقتی گفتم

چرا این پارست بابای کسرا گفت کمیاو شاهین و بچه های دیگه میخواستن پولهاش را

بگیرن و این هم نمیداده در اثر کشیدن پاره شده جریان را به صمد آقا گفته اونهم پولهاش

را تا کرده و گذاشته تو جیبش و گفته اجازه نده به جیبت دست بزنن.

 

[ 16 تير 1392 ] [ 9:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ماجرهای خطر آفرین کسرا

بزرگترین کارهای خطرناک کسرا اینکه تو خیابون های فرعی که خلوت هم هست

دوست داره خودش از عرض خیابون رد شه بارها هم بهش تذکر دادیم ولی گوش نمیده

از اینکه خودش رد میشه احساس زرنگی و بزرگی میکنه و من در قالب داستان کارش را

بد و خطرناک جلوه دادم .

فرار

جند روز پیش که من وکسرا به سمت پارک رفتیم گفت مامان تو پیاده رو هستیم  میشه

دستم را ول کنی . گفتم به شرط اینکه با من حرکت کنی. بهم قول داد یک چند دقیقه ای

باهم حرکت میکردیم که یکدفعه مثل برق دوید و چون حرکتمون سر پائینی بود وقتی میدوید

سرعتش بیشتر شد طوری بود که من نتونستم بهش برسم به نبش خیابون پر تردد رسید

از عرض خیابون رد شد که من هم به خیابون رسیدم که یک سمند از دور می اومد.

داد زدم کسرا همونجا وایستا که یک مرتبه با سرعت زیاد وسط خیابون پریدو یک لحظه

مرگ را جلوی چشمام دیدم و گفتم کسرا زیر ماشین رفت.ماشین سمند منو دید که

تقریبا وسط خیابون بودم سرعتش را کم کرد و کسرا رد شد. خیلی خدا را شکر کردم که

پسرم را بهم برگردوندو از راننده سمند تشکر کردم که با احتیاط میروند.

فرار

 از همونجا بغلش کردم و گفتم دیگه پارک نمیبرمت چون حرفمو گوش نمیدی

خیلی گریه کرد و گفت ببخشید اشتباه کردم دیگه اینکار را نمیکنم بهش گفتم همیشه

همینو میگی بهم گفت شیطون گولم زد تو را خدا منو خونه نبر و توی بغلم بی قراری میکرد

دلم به حالش سوخت چون از روی ندانم کاری اینکار را انجام داده بود.

توی راهم خیلی باهاش صحبت کردم و میگفت اخه مامان من خیلی زرنگم میتونم از تو

خیابون رد شم منهم گفتم هرچند که زرنگ باشی ولی سرعت ماشین از شما بیشتره

اون لحظه شیطون تو دلت میاد و میگه رد میشی ولی خدا نکرده زیر ماشین میری قبول کرد

همونجا قول گرفتم که تو پارک از من دور نشو به رمین اسکیت و بالای پارک نرو .ولی به

محض رسیدن پار را به دو گذاشت و به سمت زمین اسکیت دوید و من باز هم جا موندم.

فرار

یک ساعتی از پارک رفتن ما گذشت که بابای کسرا هم به پارک اومد و من کل ماجرا را

واسش تعریف کردم وقتی شنید خیلی ناراحت شد و به کسرا اگه اینکار راکنی آخرین

باریه که بیرون میای  و یک قول محکم به دوتا مون داد که دیگه تکرار نمیکنه.


[ جمعه 14 تير 1392 ] [ 10:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شیرین کاریهای کسرا در خانه

کسرا تا ساعت 9 صبح خوابه وقتی هم که بیدار میشه   صبحونه میخوره و شیطنت هاش

شروع میشه و از در و دیوار بالا میره البته حق داره چون وقتی از کارتون و یا اسباب بازی

خسته میشه باید اینکار ها را انجام بده اینکه از در داره میره بالا مارمولک نیست بلکه خود

کسرا خانه که میخواد از اون تو چشمی نگاه کنه ببینه برون چه خبره و من شکار لحظه ها

کردم و پنهونی ازش عکس گرفتم.

در

یکی دیگر از شیرین کاریهاش مربوط به جند روزه پیشه که وقتی در راهرو باز بوده

و کلید هم روی در بوده کلید را بر میداره و در را بروی باباش میبنده و میره بیرون

باباش هم که با تلفن صحبت میکرده یکدفعه متوجه میشه که در قفل شده  و کسرا 

تو خیابونه،بلافاصله همسایه پائینی را از پنجره صدا میزنه و میگه لطفا کسرا را از 

خیابون بیارید وقتی کسرا به داخل خونه برمیگرده باباش از پشت در میگه کسرا کلید را کجا

گذاشتی و اون میگه پرت کردم تو حیاط آقای حاتمی اونجا هم که میرن میپرسن میگن

 اینجا چیزی نیست وقتی برمیگردن تو خونه می بینندتوی حیاط افتاده و در را باز میکنند.

این بود ماجرای زندانی شدن بابا و خیابون رفتن کسرا که به خیر گذشت.

 


 

 

[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 11:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ورود کسرا به آکادمی ورزش و مهد دانشگاه

مدتی است که کسرا دوست داره به مهد بیاد و با بچه ها بازی کنه مخصوصا که

یکبار  قبلا با من به دانشگاه اومده بودو  محیط بیرون مهدکودک و اسباب بازیها را هم

دیده بود اصرار داشت که به مهد بیارمش من هم بدم نمیاومد بیاد چون به خاطر تابستون

دانشگاهمون واسه بچه های کارمند و آزاد آکادمی ورزش بر پا کرده فقط مشکل خوابش را

داشتم چون صبح را تا نه ونیم ده خوابه بلاخره با اینکه خواب بود تو ماشین گذاشتمش

و با هم به دانشگاه اومدیم وقتی بیدار شد خیلی ذوق زده بود و بعد از اینکه صبحونش را

خورد اونو به آکادمی ورزش بردم مربی ها  خیلی گرم باهاش برخورد کردندتا جذب بشه.

 

دانشگاه 


محیط بازی را خیلی دوست داشت و از اینکه به بازی گرفته بودنش خیلی خوشحال بود

 مربی خیلی خوبی داشتن که برای این سنین فقط بازیهای پرش رو تشک و رد شدن از

حلقه و دیر بازیهای کم خطر را بازی میکرد و از اینکه گروهی بازی میکردند لذت میبرد.

دانشگاه

علاقه عجیبی هم به توپ بسکتبال داره و هر چند  یکبار به مربی شون یاد آوری میکرد

که مهنم توپ بسکتبال میخوام و مثل بچه های بزرگتر دوست داشت اونو توی تور بندازه

آخر کار هم بعد از اینهمه تلاش برای پرتاپ توپ از من خواست تا توپ را به حلقه پرتاب کنم.

دانشگاه

بعد از آکادمی ورزش به مهد کودک بردمش بچه ها در حال خوردن میان وعده بودن

کسرا هم با اوناه توی سالن میان وعده خورد و برای رفتن به کلاسهاشون قطار شدن.

کسرا که اولین روز مهدش بود اجازه دادند که ریس قطار باشه و همه پشتش حرکت کردن

منهم بیرون اتاق به خواسته مدیر مهد نشستم تا وقتی از کلاس میاد نگران نشه و حضورم

را بیبنه شاید به راحتی 7 یا 8 بار از کلاس یرون میاومد و دوباره برمیگشت و دوست داشت

بیشتر توی حیاط پیش وسایل باشه بچه ها تو حیاط پشتی استخر شنا داشتن مربی از

تو کلاس بهش نشون داده بود که اگه تو کلاس بمونی من به استخر میبرمت ولی اون به

خاطر اینکه استخر را پیدا کنه به بیرون مهد می اومد و بعد به پشت حیاط میرفت به من

میگفت میخوام محل استخر را پیدا کنم از اینکه مکان یابیش درست بود خوشحال شدم و    

بهش گفتم این حیاط ستخراز خود ساختمون راه داره و الان هم قفله  و من هم برای

شما حوله نیاوردم در اصل این بود که اونروز کوچکترها به استخر رفته بودند و نوبت کلاس

کسرا نبود وتی دید که دیگه موندن تو مهد فایده ای نداره بهم گفت مامان بریم پیش خاله

ها و من اون وبه اتاقم اوردم کلی پله ها را بالا پائین کرد و با آسانسور بازی میکردو تو

اتاقم هم با کامپیوتر بازی کردو وبعد ناهار و یک کم دیگه بازی به خونه اومدیم.

 

[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 8:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اتفاقات خوشایند و ناخوشایند

از اتفاق ناخوشایندی که در تاریخ 28 خردادماه  برای کسرا پیش اومد فرو کردن

خاک ژله ای در گوش چپش بود که کارمونو به بیمارستان تخصصی امیر اعلم کشوند.

از اونجا که نتونستن با پنس اونو خارج کنن، گفتن برای عمل بستری بشه که ما خیلی

نگران شدیم چون بهمون گفتن عمل هم بیهوشی داره و هم احتمال زیاد پارگی گوش چون

این شی دقیقا به پرده گوش چسبیده وما ترجیحا پیش متخصص دیگری به نام دکتر رضا پور

که مطبش تو میردادماد ه رفتیم که با یک کار شستشوی ساده گوش این شی را دراورد

خیلی خوشحال شدیم خصوصا اینکه از عمل و بیهوشی راحت شدیم و خدا را خیلی شکر

کردیم و 30 خرداد  به باغ  دایی جون  مصطفی و خانوادش واسه پاگشایی عروس خانم

 دعوت شده بودیم شادیمون جندین برابر شدو به خاطر لطف خداوند شکر بیشتری به جا

 آوردیم. اونشب به ما و کسرا خیلی خوش گذشت خصوصا دو تا گربه ای که خانگی بودن

و کسرا خیلی دنبالشون میکرد و اونها هم خودشونو لوس میکردن و  دورو برش بودن .

گربه ها

 بعد از صرف شام    دیروقت بود که از کرج به راه افتادیم.و کسرا تو ماشین خوابش برد.

از اتفاقات ناخوشاید دیگه تصادف آقای مزینانی و شکستن پا و بستری شدن در بیمارستان

برای عمل بود و ما روز عید شعبان را به خونه خاله احترام رفتیم همه ناراحت عمل بودن

و خوشبختانه عمل به خوبی انجام شد .و همگی برای سلامتیشون دعا کردیم.

اینهم جند تا عکس از کسرا خونه خاله جون احترام.

 

خاله

خاله

خاله

[ سه شنبه 4 تير 1392 ] [ 11:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بازیهای کسرا در پارک نیاوران

روزهای بلند بهار و تابستان  خانواده ها به پارک میان تا بچه هاشون راحت تر بازی کنن

ما هم هر روز کارمون با کسرا همینه و بقیه کارهامون از جمله خرید و غیره به زمان دیگر

 موکول میشه طبق معمول هر بعد از ظهر که به یکی از پارکهای تهران میریم ایندفعه به

پارک نیاوران رفتیم و این پارک هم برای کسرا تازگی داشت. مخصوصا که اسکوترش را

هم آورده بود وقبل از بازی و گردش در پارک کلی با اسکوترش بازی کرد.

 

نیاوران

 بعد از بازی با اسکوتر به سراغ مجسمه های پارک رفتیم که از اونها هم خوشش

اومده بود و دوست داشت اونها را دست بزنه و جنسشون را شناسایی کنه.

 


  وقتی حسابی گشت و گذار کرد به سراغ بچه ها و وسایل بازی به راه افتادیم.

وسیله ای که تو این پارک همه بچه ها دوست داشتن سوار شن و کسی پیاده نمیشد

تا بعدی سوار بشه تابش بود که به شکل یک تیوپ بزرگ بود وتعداد زیادی میتونستند

روی این تاب بنشینند و تاب بازی کنن . و اونقدر بازی کرد تا دیر وقت بودو شب شده بود.

 


واز اونجایی که کسرا هیچوقت از پارک سیر نمیشه. با خواهش وتمنا از پارک بیرون اومدیم.

[ جمعه 24 خرداد 1392 ] [ 10:51 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شیطنتهای کلامی کسرا

 جند وقتیه که کسرا تو جواب دادن و حرف زدن شیطنت میکنه و این زمانیه که جواب درست را میدونه

و عمدا سر بالا و با  شیطنتهای کودکانش جواب میده مثلا در مورد پرسیدن فامیل و یا هر

چیزی که در موردش اطلاعات داره با خنده و شیطنت برعکس جواب میده .چند وقت پیش من تو

اتاقم کار انجام میدادم که کسرا به باباش میگه بابا بیا بریم تو اتاق مامانو اذیت کنیم و باباش هم

 از طرز نگاه و حالتش خندش میگیره چند روز پیش هم که باباش داشته ماشین را تمیز میکرده کسرا

هم میره تو حیاط پیشش و باباش بهش میگه واسه چی بیرون اومدی اونهم میگه مامان گفته برو بیرون

باباتو اذیت کن و واقعا هم اذیتش کرده بود.چون وقتی وارد حونه شدن باباش گفت خانم شما گفتی

 کسرا بیاد منو اذیت کنه من که حسابی خندم گرفته بود و زود خودمو کنترل کردم و گفتم کسرا

جون من کی به شما گفتم برو بابا را اذیت کن اونهم گفت بابا شوخی کردم دیگه.منهم به خاطر اذیتهاش

خودمو ناراحت نشون دادم و باهاش حرف نمیزدم که یکدفعه  گفت مامان من خیلی دوست دارم ولی یک

کوچولو ازت  ناراحتم وقتی گفتم چرا آیا من شما را دعوا کردم یا زدمت گفت مامان من خیلی دوست دارم

 و رو کرد به باباش و گفت چرا به مامان گفتی که اذیتت کردم باباش هم گفت مگه اذیتم نکردی

و لاستیک دور شیشه ماشین را در نیآوردی تازه به ماشین هم لگد زدی گفتی ٢٠٦ قراضه را نمیخوام

من ماشین شاستی بلند میخوام . همین موقع بودکه نگاهی به من کرد و گفت مامان ببخشید دیگه

 بابا را اذیت نمیکنم حالا دوستم داری گفتم آره ولی شرطش معذرت خواهی از باباست اونهم

با معذرت خواهی دل دوتامونو بدست آورد .و قول داد دیگه اذیت نکنه تا وبلاگ بعدی چی نوشته بشه.

 

kasra

[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 8:48 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تربیت موثر با مخفی کردن بشقاب پرنده

روز جمعه بود که به پارک صدف رفتیم .گوشه ای از پارک یک نفر داشت وسایل بازی

میفروخت که بشقاب پرنده هم داشت ما اونو واسه کسرا خریدیم و چون شب هنگام بود

موقع پرت کردن چراغهاش روشن میشد بچه ها به دنبالش راه میافتادن تا وقتی به زمین

میفته اونو بردارند.بعد از کلی بازی با بشقاب پرنده و اسکوترش به خونمون برگشتیم.

از اونجا که کسرا بسیار قدر دانه چندین بار بابت خرید بشقاب پرنده ار منو باباش تشکر کرد.

 

بشقاب

فردای اونروز بود که تشک های موبل را درآورد و با کرمی که از توی کشو برداشته بود

مشغول خرابکاری بود وقتی باباش سر رسیده بود که تمام تویوپ کرم را روی

تشکهای مبل خالی کرده بود و با دستش همه جا پخش کرده بود منهم که حسابی توی

دلم داشتم حرص میخوردم سریع بشقاب پرندش را برداشتم و بالای یخچال فریزر گذاشتم.

اون از قصد من آگاه شده بود و  و به کمک صندلی  خودش را بالا کشید تا اونو برداره که

من به باباش اشاره کردم هواسش را پرت کرد و من سریع اونو جای دیگه بالای  کمد 

مخفی کردم وقتی اومد دید نیست گفت مامان اونو کجا گذاشتی گفتم

من نمیدونم همین بالا بود حتما فرشته مهربون از کارت ناراحت شده و اونو برده، خیلی

ناراحت شد و گفت چرا اونو برده و من هم گفتم به خاطر کارهای خودته که اونو میبره

خلاصه اونشب همینطور گم کرده داشت و با این فکر که اگه کار بد نکنه فرشته مهربون

اونو واسش میاره خوابید تا فردا زودتر به بشقابش برسه من وقتی از سر کارم باهاش

تماس گرفتم گفت مامان من دیگه شیطونی نمیکنم به فرشته مهربون بگو بشقابمو بیاره

منهم گفتم اون خودش میفهمه چون کارهات را نگاه میکنه اگه کار بدی نکنی

حتما واست میاره .وقتی به خونه رسیدم بدون اینکه متوجه باشه بشقاب پرندش را بالای

تابلو گذاشتم. بعد از چند لحظه دوباره ازم پرسید که چرا فرشته مهربون بشقابم را نمیاره

بهش گفتم برو یک گشت و گذاری بکن شاید واست اورده باشه. به باباش اشاره دادم

باهم برید توی حال پایین تابلو اون زودتر از اتاق به پای تابلو رفت و کسرا هم پشت سرش

رفت که یکدفعه باباش بهش گفت کسرا بیا اینجا فرشته مهربون بشقاب پرنده را بالای

قاب خودش گذاشته فهمیده که امروز کارهای بد انجام ندادی خلاصه کلی از فرشته مهربون

پایین تابلو تشکر کرد و به ما هم قول داد که دیگه وسایل خونه را دست نمیزنه

 

 

[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 9:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
عروسی مریم جون

arosi

چند وقت پیش که نامزدی مریم جون بود .به کسرا خیلی خوش گذشت و هروقت

میگفتیم عروسی مریم جون آرین هم میاد میگفت پس که عروسی میشه .16 خرداد

بود که ما به عروسی  رفتیم، قبل از عروسی هم آرین و سروش به خونه ما اومدن و

کسرا دیگه واقعا باورش شده بود که به عروسی میریم .درسا کوچولو هم اولین باری

بود که به خونه ما میآمد.و جالب این که آرین و کسرا جفتشون درسا را با تفنگ لیزریشون

بیدار کردن و دوست داشتن باهاش بازی کنن و اونهم زد زیر گریه خلاصه غوغایی شده بود

پنجشنبه به عروسی رفتیم که کسرا و آرین یک لحظه هم از هم جدا نمیشدند و مانیسا ی

خوشگل و ناز هم تو عروسی بود و وقتی تو بغل عمو مسعودش بود به همراه کسرا عکس

گرفتنتد بعدش هم یکسر کسرا و آرین تا 12 شب با هم بازی کردندوقتی هم که از عروسی

به خونه رفتیم اونقدر خسته بود که فردا تا ساعت 11 صبح خوابید.عروسیاینهم مانیسا جون که با کسرا عکس گرفتن.

عروسی

[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 9:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خلاقیت با وسایل

وسایل بازی کسرا به چند دسته تقسیم شدند یک دسته از اونها وسایلی هستند که متعلق به زمان

طفولیت کسراست و شامل اسباب بازیهای ابتدایی است مثل ماشینها و عروسکها و جغجغه هاست

یکسری هم که کنترلی هستن و تو کمده که انشالله سال دیگه  بتونه با هاشون  بازی کنه در اختیارش

قرار میگیره. از اونجا که هر وسیله ای را میشکونه تا ببینه توش چیه وسایل خراب و شکسته زیاد داره که 

اونها هم تو سبد دیگه ای قرار داره. یکروز دیدیم با چرخ های شکسته بالا بر وبا بادکنک چوبی و وسایل

دیگه هواپیمای بسیار زیبایی ساخته بود که من خیلی تشویقش کردم و باباش هم وقتی دید خیلی ذوق

کرد و بهش آ فرین گفت.یک خلاقیت دیگش این بود که من تازه از سر کار اومده بودم و روی تختم دراز

کشیده بودم و چون ساکت بود خوابم برد که با صدای خودش که کلی هم ذوق کرده بود بیدار شدم و

دیدم روی دیوار پوشکهای مولفید که خیلی هم ضخامت نداره چسبونده و سر بادکنک که گرده به اول

و در انتها هم یک دم که بسیار شبیه کرم بود گذاشته بود و بهم گفت ببین هزارپا درست کردم اولش

چون در خواب بودم خیلی خیره شدم ببینم روی دیوار چیه و در حین اینکه خیلی از کارش ذوق کردم

بهش گفتم اجازه نداشتی سر کیف کوله پشتیم بری و باباش هم همین را گفت ولی واقعا کارش زیبا بود.

[ چهارشنبه 15 خرداد 1392 ] [ 11:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خواسته ها ی کسرا

خواسته های جدید کسرا بعد از ساخت خونه، ماشین شاستی بلنده که بارها این را تکرار کرده و میگه انشالله یعد از ساخت خونمون ماشین شاستی بلند میخریم و ما هم بهش گفتیم انشالله جدیدا هم که میخواد به خرید ماشین اشاره کنه لفظ انشالله را به کار میبره چند روز پیش هم با هم از طریق فلشی که به تلوزیون وصل شده بود کارتون بانی خرگوشه را میدیدم که از من یک لب تاب خواست که عین خرگوشه روی پاهاش بذاره و کارتون ببینه به من گفت مامان به بابا بگو واسم لب تاب بخره ولی وقتی باباش وارد خونه شد قبل اینکه من چیزی بگم خودش خواستش را عنوان کرد و گفت بابا من دیگه این تلوزیون را دوست ندارم لب تاب بخر تا مامان که فلش آورد بزنیم تو لب تاب کارتون ببینم. به باباش گفته بود بابا شما را واسه پولت دوست دارم ولی مامان را به خاطرخودش. و بعد از ده دقیقه به پدرش گفت بیا تا با هم بازی کنیم اونهم بهش گفت حالا که منو به خاطر پولم دوست داری با هات بازی نمیکنم برو با مامانت بازی کن و اونهم در جواب بهش گفت بابا شوخی کردم حالا بیا بازی کنیم.

[ شنبه 11 خرداد 1392 ] [ 11:07 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
جشن ازدواج دانشجویی در برج میلاد

روز جمعه بود که با کسرا به برج میلاد رفتیم تا در جشن ازدواج دانشجویی که از قبل

  دعوت شده بودیم شرکت کنیم. کسرا خیلی خوشحال بود که به این مراسم میاد و به

همین دلیل صبح را زودتر بیدار شد وآماده رفتن شدیم. مراسم شاد و خوبی بود.

 borj

 کسرا به محض دوست یابی در سالن همایش پی بازی رفت و هر زمان که موسیقی قطع

میشد صدای اون و دوستش به گوش میرسید و با هیجان  داد میزدند و دنبال هم میکردند.

بعد از تموم شدن مراسم و گرفتن گل و شیرینی ومیوه به حیاط برج اومدیم. قبل از پذیرایی 

 عکسش را گرفتیم که بیشتر از خودش ادا در میاورد  و بعد از اونهم به دانشگاه اومدیم

تا مجداد به رستوران بریم ولی فبلش کسرا گیر داد که به مهد بریم و منهم اونجا را بهش

نشون دادم ولی اصلا راضی نمیشد از حیاط مهد بیرون بیاد و با اصرار من که وسایل داغه

و نمیتونیم استفاده کنیم از اونجا بیرون اومدیم وبرای صرف غذا رستوران رفتیم .

و چون خوابش میاومد  حاضر شدبه خونه برگردیم . بقیه عکسها در ادامه مطلب.

    


ادامه مطلب
[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 14:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سفر به شهر گل

 فصل اردیبهشت قمصر کاشان  و نیاسر از شهر های زیبای ایرانه و ما هم برای

سیر و گشت به نیاسر سرسبز و از اونجا به قمصر  رفتیم. باغات پر از گل بود و بوی اون

 در تمام شهر پراکنده بودو همه باغها پذیرای مسافرین بودند ما هم برای خرید گلاب به باغ

 مریم رفتیم و پس از خرید  به شهر بازی اومدیم که کنار پارک هم نمایشگاه بود ولی ذوق

کسرا برای سوار شدن وسایل برقی زیاد بود و ما بیشتر وقتمون را تو شهر بازی گذروندیم.

ابیانه هم یکی دیگر از روستا های زیبای کاشانه که خیلی خوش آب و هواست.

   ابیانه

تمام خونه هاش کاه گلی و رنگ خاکش هم قرمز ه. مردم بیشتر  با لباس های محلی

هستند و این لباسها ی زیبا را به مسافرین کرایه میدادند .

پیرزنه

اینهم ننه پیر زن که کسرا بیشتر تو قصه ها  اونو می شناخت و حالا از نزدیک اونو

میدید با خاطر جمعی کنارش وایستاد.  از هر جایی که بالا میرفت پایین آوردنش با خواهش

 و تمنا بو د، کوچه هاش شیب دار بودند، کسرا میدوید و شادی میکردو چند بار نزدیک

بود تو جوی آب پرتاب شه چون خیلی تند میدوید در کل  به خوش گذشت .

 موقع برگشت باز هم اینجا بمونیم بقیه عکسها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کامیون کسرا و خطر سقوط

یکی از پارکهایی که به خونمون خیلی نزدیکه پارک گلها در مجتمع گلهاست.

دو روز پیش من و کسرا آماده شدیم تا به پارک بریم به اصرار کسرا کامیونش را براه

انداختیم. وقتی تو پارک بچه ها کسرا را با کامیون دیدند صداش زدند تا با هم بازی کنن

کامیون

کامیون

من هم مواظب بودم تا با هم دعوا نکنن کسرا هم همیشه وسایل بازیش را به بچه ها میده

همین پسری که مشکی پوشیده و جلوی کسرا نشسته کامیونش را برداشت و شروع کرد

به دویدن کسرا هم به خاطر اینکه کامیونش را بگیره پشت سرش میدوید که امیر علی

کامیونش را زمین زد و چرخش کنده شد من هم یک لحظه دیدم که امیر علی چرخ کامیون

را به بالا پرتاب کرد من وقتی نزدیکتر شدم دیدم که کسرا  لبه دیوار ایستاده و میخواد 

 تا چرخش را از بالای دیوار بیاره پشتش هم پرتگاه خیلی گود ی بود که من به کسرا گفتم

حرکت نکن پرت میشی و خوشبختانه همونجا وایستاد و من خودمو بهش رسوندم و آروم

از روی دیواره پایین آوردمش. خودم خیلی هول کردم و تا شب دپرس بودم و از اینکه

خداوند اونو حفظ کرد تا من برسم خیلی شکر کردم الهی همه بچه ها در پناه حق و

زیر سایه پدر و مادر بزرگ شن.آمین یا رب العالمین.

       پارک  

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 12:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ترفندهای کسرا برای گرفتن جایزه

 بچه ها جایزه گرفتن را دوست دارن و کسرا هم از این قائده مستثنی نیست.

و هر موقع که کار خوبی انجام میده به خاطر اینکه تشویق بشه از طرف من و یا

پدرش جایزه دریافت میکنه . روز جمعه بود که من و کسرا با هم تنها بودیم و بعد از بیدار

شدن از خواب و صبحونه خوردن . کارتون دیدن کم کم خودش را برای رفتن به پارک آماده

میکرد. من مقداری کار داشتم و بهش قول دادم که زمانش برسه

حتما میبرمش و به شرط  اینکه کار خطایی هم انجام نده بهش پاستیل میدم .

چند باری برای جیش کردن به دستشویی  رفت و گفت من پسر خوبی شدم

 جایزم را بده و از من جایزه پاستیل گرفت.بعد از مدتی ترفندی به کار برد

و گفت مامان من پارسام شما هم خاله باش گفتم باشه وحسابی از کارهای خودش

تعریف کرد و کار های بد کسرا را به رخ من میکشید و مدام میگفت خاله ببین من

پسر خوبیم ولی کسرا پسر خوبی نیست من هم میگفتم کسرا پسر خوبیه اشتباه کرده

ولی اصرار میکرد که نه من پسر خوبیم و کسرا پسر بدیه و در آخر حرف هاش بهم گفت

خاله سهم پاستیل کسرا مال منه چون اون پسر خوبی نبوده وفتی سهم کسرا را از من

گرفت گفت ببین من پسر خوبیم من پارسام سهم پارسا را هم بده و به همین راحتی دو

سهم از  خوراکی ها را از آن خودش کرد.

[ شنبه 14 ارديبهشت 1392 ] [ 11:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ذوق و شوق مدرسه با خرید کیف

مدتها بود پسرم دوست داشت کیفی برای رفتن به مهد کودک و مدرسه داشته باشه

این آرزوبا خرید کیف برآورده شد و شوق رفتن به مدرسه در او چندین برابر شد.

روزهای اول   کوله پشتیش را به دوش میانداخت و تا صبح با کیفش میخوابید .

هرجایی هم که میرفتیم اونو با خودش میبرد و هر کسی هم که به خونمون می اومد

کوله پشتیش را  بهشون   نشون میداد.

bag

 به خاطر خرید کیف خیلی ازمون تشکر کرد و گفت خیلی خوشحالم

که واسم کیف خریدین حالا دیگه میتونم  با کیفم  به مدرسه برم .

 دیروز هم عمه کسرا به دیدنش اومد و حسابی برای کیف جدیدش  خوراکی  خریده بود.

 من با خونه تماس گرفتم تا حالش را بپرسم که بهم گفت من کتاب داستان و خوراکیها یم

را توی کیفم گذاشتم تا بعد از ظهر به پارک برم و با دوستام خوراکیها را بخوریم.

[ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 ] [ 11:49 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات کسرا در شهرک شهید محلاتی

هر وقت بخواهیم شیر باز بگیرم به شهرک شهید محلاتی میریم وبه پارک اونجا هم

سری میزنیم کوچکتر که بود از وسایل بیل مکانیکی و چرخ وفلک اونجا خوشش می اومد.

ولی حالا که بزرگتر شده دوستهایی که باهاش بازی میکنن واسش مهمتر از وسایل پارکند.

چون هر وقت شبها براش قصه ای  تعریف میکنم حتما دوست های پارکش مثل امیرحسین

و شایان را یاد می کنه و میگه بگو تو پارک با دوستامون چه بازی میکردیم.

از اونجا که روابط عمومیش خوبه و سریعا دوست یابی میکنه تو این پارک هم خیلی زود

دوست گیر آورد و باهاشون همبازی شد.

محلاتی

اینجا روی اتاقک کشتی نشستن

کشتی

اینجا هم داره کشتی زا هدایت میکنه

محلاتی

خاکبرداری با بیل مکانیکی 

[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 11:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
فصل قاصدک

کسرا هیچ پارکی را به اندازه پارک گلها دوست نداره چون دوستان جدیدی پیدا کرده

و تقریبا هر روز میتونه اونها را ببینه و از هر بهونه ای برای بیشتر موندن تو پارک استفاده

میکنه. آخرهای فروردین بود که به پارک گلها رفتیم دخترها قاصدک پیدا کرده بودند

و همه با هم مسابقه گذاشتند تا ببینن که کدومشون زودتر قاصدکها را فوت میکنه و در

حال فوت کردن بودن که کسرا هم به اونها ملحق شد و من هم از اونها عکس گرقتم. 

پارک

قاصدک

foot

foot

[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پارک شریعتی و حیوانات باغ وحش در فروردین1392

  پارسال تابستون بود که با کسرا به پارکی در خیابان شریعتی رفتیم که تو این

پارک ماکت ومجسمه حیوانات را داخل فضای سبز گذاشتن و اکثر بچه ها دوست

دارن که سوار این حیوانات شن و بزرگتر ها هم ازشون عکس میگیرن .وقتی داستانی

را میخواد تا واسش تعریف کنم حتما یک قصه مربوط به پارک باغ وحش حیواناته.

 

کورکودیل

این پارک خیلی سر سبز و زیباست و هینطور لاله های بسیار زیبایی را کاشتن که واقعا

تنوعش بی نظیره کسرا هم که عاشق حیوانات وگلها ست .یکی از بچه ها گلی را کند

و ما هم مشغول فیلم برداری و عکس از کسرا بودیم که دیدیم او نهم به طبعه دوستش

 گلی را کند بهش تذکر دادیم که نباید گل را می کندی و دیگه اینکار انجام نده که ناگهان

مامور پارک یک جیغ بلندی سر هر دوتاشون کشید کسرا که گل را انداخت و طرفمون دوید

و بعد اونهم از کنارمون تکون  نخورد و همش توپارک و ماشین میگفت چرا اون آقا داد زد من

ترسیدم و ما بهش گفتیم اشکالی نداره اون باید از گلها مراقبت کنه تا کسی گلها را نکنه.

قانع نمیشد و میگفت من مامور پارک را دوست ندارم و   از صدای بلندش جا خورده بود.

گل کندن

پنگوئن

 با تاریک شدن هوا ازپارک برگشتیم ولی همچنان کسرا از اون جیغ حالش گرفته بود

و همش این موضوع را تکرار میکرد که من  اون مامور پارک را که جیغ زد دوست ندارم. 

[ جمعه 23 فروردين 1392 ] [ 14:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پارک جنگلی شیان

کسرا پارک جنگلی را خیلی دوست داره و چو ن به خونمون نزدیکه سعی میکنیم

از مسیر جنگل ردشیم تا لذت بیشتری از طبیعت ببره . یکروز خاله جون احترام با ما تماس 

  گرفت  و گفت امروز میخواهیم بیاییم پارک جنگلی. شما ها هم برای ناهار با ماباشید

با اینکه ما به جنگل نزدیک هستیم ولی رفتنمون به پارک خیلی طول کشید وحسابی

وقتمون تلف شد  چون انروز کسرا خیلی دیر از خواب بیدار شد . تو جنگل خیلی بهمون 

خوش  گذشت مخصوصا که تیم بازیگران باب اسفنجی مانا جون و مریم جون و مسعودجون

 همه اونجا بودن و جمعشون جمع بود . کسرا باهاشو ن خیلی بازی کردو  کلی با هم عکس

انداختن .  اونروز ناهار جوجه کبابی براه کردن و کسرا هم همش دور ور منقل میچرخید و

دوست داشت کمک کنه به همین خاطر هروقت که وارد جنگل میشیم کسرا اصرار میکنه

که تو پارک بمونیم و جوجه کباب بخوریم.ایام عید بودو همه واسه عید دیدنی با هامون

 تماس میگرفتن و ما مجبور بودیم ساعت4 بعد از ظهر از جنگل به خونه برگردیم .

اینهم چند تا عکس از کسرا توی جنگل

منقل

جنگل

[ جمعه 16 فروردين 1392 ] [ 11:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
جشنواره نوروزی برج میلاد

امسال به جشنواره برج میلاد که تو عید برگزار شد رفتیم . یک قسمت از جشنواره

بیرون برج برگزار میشد که چادرهای عشایر  هم به چشم میخوردو از شهر های

مختلف برای فروش محصولاتشون به برج دعوت شده بودند.قسمتی دیگر باغ وحش

حیوانات بود و آبزیان دریایی و انواع مارها ،کسرا از شتر دوکوهانه خوشش اومد و

دوست داشت بیشتر پیش اون بمونه و قسمت دیگر حیاط برج نقاشی و کار دستی برای

کودکان داشت که کسرا بعد رنگ آمیزی و نقاشی ماسک صورت وکلاه جایزه گرفت .بعدش

با عمه کسرا و طناز دخترش به قسمت استخر ماهگیری رفتیم که مخصوص کودکان بود

بعد ماهیگیری هم به سالن برج و دیدندی های اونجا رفتیم.

برج میلاد

اینهم  قسمتی از هفت سین برج میلاد 

هفت سین برج

 

[ پنجشنبه 15 فروردين 1392 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ادامه مسافرت عید

هوای عید امسال شمال خیلی خوب و عالی بود وچون بارندگی نبود برای برگشت

از شمال هم اذیت نشدیم .دایی ابوالقاسم سفر حج در پیش داشت به همین خاطر

ما بعد از ظهر از شمال حرکت کردیم و برای اینکه بتونیم از دایی و زن دایی کسرا و

همینطور بچه هاشون خداحافظی کنیم ساعت  دوازده  شب به سمنان رسیدیم و ساعت

یک نصف شب بود که تو ترمینال از زائرین خداحافظی کردیم وبه خونه خاله جون جمیله

اومدیم کسرا که خیلی خوشحال بود و با اینکه خیلی از شب گذشته بود از خوشحالی

نمیخوابید. کم کم باورش شد که ما قراره خونه خاله جون جمیله بمونیم. و با این امید

که فردا آرین پسر داییش را میبینه خوابید که صبح زودتر بریم خونه آرین تا با هم

بازی کنن. این هم  چند تا عکس از آرین و کسرا.

عید 92 آرین و کسرا

a.k

k

[ چهارشنبه 14 فروردين 1392 ] [ 14:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین مسافرت کسرا کنار دریا

خیلی وقت ها تصمیم رفتن  به شمال را داشتیم اما برنامه ما جور  نمی شد که

 با کسرا  کنار دریا بریم ولی عید امسال فرصت خوبی برامون پیش اومد

تا به شمال بریم و پسرمون از نزدیک ساحل و دریا را ببینه و لذت ببره

 .وقتی وارد منطقه ساحلی شدیم ،کسرا به طرف دریا دوید، با اینکه آفتاب خوبی

 میتابید ولی هوا سرد بود و باد یخ می وزیدو با تمام اینها همیشه ساحل و دریا

قشنگیهای خودشون را دارن  کسرا هم از دیدن دریا خیلی لذت برد و دوست داشت

 کنار دریا باشه ولی از موج میترسید و سریعا به عقب برمیگشت من و اون چندین بار

با موجها  به جلو عقب میرفتیم و با هم بازی میکردیم  و شکلهایی را هم به روی ماسه ها

نقاشی کردیم و کسرا نگاه میکرد که بعد از نقاشی چطور موجها به طرف ساحل میا مدند 

و نقاشی ما را محو میکردن و من وکسرا با اومدن موج سریع عقب میرفتیم که با

این حرکت خیلی میخندید و دوباره به جای قبلیمون برمیگشتیم بعد از دریا از جاهای

 دیدندی دیگه هم با هم عکس گرفتیم و این اولین خاطره کنار دریای ما با کسرا شد. 

 

 darya

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ 11 فروردين 1392 ] [ 11:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
عید دیدنی های سال1392

بعد از ظهز روز چهارشنبه بود که بعد از سال تحویل واسه عید دیدنی خونه خاله جون

احترام رفتیم ،مانیسا جون هم اونجا بود.کسرا از  اهل خونه عیدی گرفت .ازمسعود جون

 هم عروسک باب اسفنجی عیدی گرفت و  کلی خوشحال شد و از اونجایی که همیشه

دوست داره در قالب باب اسفنجی باشه  با پسر خاله و دختر خاله هاش این نقش رابازی

کرد و خیلی  بهش خوش گذشت .کسرا خونه خالش را فراوان  دوست داره و مدت زیادی

 

bab esfanji

 را اونجا موندیم و به همین دلیل  نتونستیم  دیگه عید دیدنی کنیم و روز اول عید

هم تموم شد. فردای اونروز هم به خونه مامان حاجی رفتیم و کلی خوش گذروند

 روز یکشنبه هم واسه ناهار  به خونه دایی  جون محمد رفتیم و کسرا هم که تیم بازیگران

 دختر خاله ها و پسر خاله هاش را  دید بسیار خوشحال شد و همه اونها را به اسم

نقش  ها شون  صدا میزد،اونها هم  هر موقع بهش میرسیدن بهش میگفتن احوال باب

اسفنجی چطوره و حسابی بااین اسم حال میکرد.

 

bab

[ دوشنبه 5 فروردين 1392 ] [ 14:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سال نو مبارک

خدای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیام‌آور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر  مبارک باد.

 

 

پارک   

تحویل سال در ساعت 2.31 دقیقه اتفاق افتاد. قبل از سال تحویل بیرون بودیم که با

عجله تونستیم یکساعت قبل از تحویل سال خونه در کنار سفره هفت سین باشیم .کسرا

هم از سفره هفت سینی که روی میز گذاشته بودیم کمال استفاده را برد و یک لحظه قبل

سال تحویل،در ورودی را که با سمنو نقاشی شده بود را پاک میکردم البته چون همه

  سفره هفت سین  در دسترس بود مخصوصا ماهی هایی که در تنگ بودن و کسرا هم

دوست داشت ماهیگیری کنه بعد از فیلم برداری سریعا سفره هفت سین را جمع کردیم تا

دست گل کمتری به بار بیاد. دعای سال تحویل ما هم مثل همه پدر و مادر ها سلامتی اونها

در سایه بزرگتراشون بود. امیدوارم همیشه شاد و خرم باشید.  

[ پنجشنبه 1 فروردين 1392 ] [ 11:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
چهارشنبه سوری سال91

بعد از ظهر سه شنبه بود که برای چهارشنبه سوری به باغ دایی شیروان دعوت شدیم

ولی از اونجا که اکثرا سرما خورده بودن به باغ نرفتیم و به قصد گردش در خیابون از خونه

بیرون اومدیم خوشبختانه جلوی یکی دوتا از این بوستانها آتشی ملایمی درست کرده بودن

که بچه ها راحت از اون میپریدن.کسرا هم که این بچه ها را دید شارژشد و گفت منهم

دوست دارم بپرم و با کمک باباش چند بار از آتش پرید و اونقدر گرم و خوب بود که ما هم

چند باری پریدیم و از گرماش لذت بردیم و به کسرا هم که حسابی خوش گذشته بود

دوست نداشت از آتش و بچه ها دور بشه که با خواهش و تمنا برای دیدن و پریدن از آتیش

به جای دیگه ای رفتیم که تو ارتفاعات بود و خیلی ها برای کردن بالن آرزوها به

بلندترین نقطه که بام تهران بود اومده بودن و از اونجا بالن های خودشونو به هوا

میفرستادن و چون زیر بالن ها روشن بود در فضا خیلی جالب بود وبا وزیدن باد

ارتفاع بیشتری میگرفت که زیبایی خاصی به اون منطقه داده بود.با اینکه امسال

 نتونستیم با اقوام باشیم ولی بد هم نبود و بیرون خونه و با پریدن آتش به کسرا

و ما خیلی خوش گذشت .

 چهارشنبه سوری

بالن آرزوها

بالن آرزوها

[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 11:09 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سرفه ها و سینه پهلوی پسرم

چند وقت پیش بابای کسرا مریض شد با اینکه حسابی هم مراعات بهداشت را کردیم

و از اونجا که بدن بچه ها ضعیفتره پسرم مریض شد و سخت سینه پهلو شد دیشب هم

خیلی سرفه های شدید داشت که طبق دستور پزشک کارهای مورد نیاز را انجام دادیم

خودش هم خیلی اذیت شد چون چندین بار از خواب پرید و نشست تا سرفش بند بیاد

امیدوارم هرچه زودتر خوب شه خوشبختانه شیر ونشاسته را خیلی دوست داره و من

با این اسم که این بستنی خوشمزه ایه این را واسش درست میکنم که با اشتیاق میخوره

با اینکه خیلی از دکتر رفتن خوششنمیاد ولی اونقدر این مریضی کلافش کرده بود که

وقتی باباش میگفت میخوام ببرمت پیش آقای دکتر گفت بابا بریم پیش آقای دکتر .

و از اینکه اینقدر مظلوم شده دلم واسش کباب میشه امیدوارم هرچه زودتر خوب شه.

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 14:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خرید مبل و قول کسرا

مدتی بود که تصمیم داشتیم به بازار مبل بریم و مبل های راحتیمونو عوض کنیم .

خلاصه بعد از مدتی اینکار عملی شدو از اونجا که کسرا خان پیش هیچکس نمیمونه

با ما به خرید مبل اومد و هرچه توی راه بهش میگفتیم که خسته میشی شما خونه

عمه بمون و با طناز و محمد بازی کن تا ما برگردیم راضی نشد که نشد و مرتبا میگفت

من خسته نمیشم بچه باید پیش مامان باباش باشه ،ما هم که دیدیم مشتاقه که با ما بیاد

اورا با خودمون بردیم و هرچند خسته شده بود ولی اصلا به روی خودش نمیاورد

بعد از سفارش مبل توی راه خونه ازش قول گرفتیم که از روی مبلها بالا پائین ونره و اونهم

همونجا این قول را دادکه اصلا به مبلها کاری نداره وقتی مبلمان را آوردن خیلی خوشحال

شد و به محض اینکه تو خونه چیده شد شروع کرد به بالا پائین پردن من بهش گفتم

مگه قرار نبود که فقط روی مبل بشینی گفت آره من قول دادم من که کاری نکردم بعد

از چند دقیقه تمام تشکهای مبل را در آورد و روی هم گذاشته بود و روی اونها میپرید

و عین متکا از این ور بع اون ور میبرد و هرچی هم حواسش را پرت کردیم فایده ای نداشت

و این ماجرای بپر بپر و جابجایی تشک های مبل از این ور به اون ور هنوز ادامه داره.

[ پنجشنبه 17 اسفند 1391 ] [ 13:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا و کمک در کارهای خونه

روزهای پایانی ساله و کسرا علاقه شدیدی به کمک کردن کارها داره و هرچه بگیم

ما راضی به زحمت شما نیستیم گوش نمیده و کار خودش را میکنه که گاهی اوقات

با خرابکاری همراهه و البته معذرت خواهی هم بدنبال داره . هر لباسی که دوست داشته

باشه میپوشه و در بیشتر کارها نظر خواهی میکنه.آقای خسروی همسایمونه اونها دختری

تقریبا همسن کسرا دارن و تو هفته یکی دوبارهمدیگرو میبنن وبا هم بازی میکنن.

دیروز گیر داده بود که میخوام برم خونشون بعد مدتی که تو خونشون بازی کرد ما واسه

شام   صداش زدیم و خانم خسروی هم گفت کسرا جون مامانت میگه بیا پائین شام بخور.

کسرا هم در حالیکه دست دوستش را گرفته بود میگفت ما خودمون میریم بیرون شام

میخوریم و به هزار ترفند اونو به خونه آوردیم و از کارهاش کلی خندیدیم.

[ سه شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 14:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
یادآوری خاطرات کودکی

چند روز پیش کسرا وباباش به خونه مامان حاجی رفتند .اتفاقا مهنازخانم هم باهمسرش

به خونه مامان حاجی اومده بودن تا برای رفتن به امریکا از اونها خداحافظی کنن آقا فیروز

 به بابای کسرا میگه از این به بعد که ما ها را ببینه دیگه تو ذهنش میمونه و یادش میاد

که کجا ها ما را دیده ،کسرا هم اون موقع نشونی نمیده البته اگه بهش میگفت کجا ما را

دیدی بهش میگفت که من شما را دشت هویج دیدم.  همینطور که مهمونها گرم صحبت

بودن  کسرا بهشون یاد آوری میکنه و میگه آقا فیروز باز هم میای بریم دشت هویج؟

کسرا دوسال و نیمش بود که با هم به دشت هویج رفتیم وازاینکه کسرا داشت

خاطرات دشت هویج را یاد آوری میکرد میکرد همه متعجب شده بودن.آقا فیروز و مهناز خانم

 وقتی از امریکا اومدن کسرا تنها یکبار اونها را دیده بودو به بابای کسرا گفته بود ،علاوه بر

اینکه ما را شناخت خاطرات را هم یاد آوری کرد.بابای کسرا هم به خاطر اینکه پسرش  نظر

 نخوره به آقا فیروز گفته ما خیلی دشت هویج را واسش تکرار کردیم و همگی خندیدند.

 

[ سه شنبه 8 اسفند 1391 ] [ 15:02 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مسافرت کوتاه سه نفری

ما روز جمعه ٢٠ بهمن ماه به قصد سفر از خونه به راه افتادیم و کسرا هم خیلی خوشحال

بود که ما به خونه آرین و سروش میریم . وقتی خونه خاله جمیله رسیدیم خاله پروین هم

از کرج زودتر از ما رسیده بودن کسرا با استقبال خیلی گرم روبرو شد با ورود کسرا همه ما را فراموش

کردند و همش با اون صحبت میکردن و سر به سرش میذاشتن، کسرا هم که تو جواب دادن کم نمیاورد

و کلی سرگرمشون کرده بود با آمدن آرین به خونه خاله جون، کسرا بیشتر شارژ شد و یک همبازی

خوبی پیدا کرد .البته با هم دعوا هم میکردن کسرا با ریموت  کنترل   محکم به سر آرین زده بود

آرین هم با کنترل تو سر کسرا زده بود و اشک اونو در آورده بود بابای کسرا تو خونه بوده و

جریان را دیده بود و کسرا معترض شده بود که چرا وقتی آرین با کنترل تو سرم زد چیزی بهش

نگفتی و از من دفاع نکردی باباش هم جواب منطقی به اون داده بود و گفته بود هر کی کتک میزنه

باید کتک بخوره و نباید آرین را میزدی خاله جون هم از آرین دفاع کرده بود و لج کسرا بیشتر  دراومده بود  

 بعدش هم خونه دایی جونهای کسرا رفتیم آخرین شبی که از خونه دایی حون امیر به

سمت خونه خاله کسرا در حرکت بودیم تو ماشین التماسمون میکرد که خونه نریم باز هم بریم خونه

خاله جون و قتی فهمید به خونه خالش میریم تو پوست خودش نمیگنجید الهه جون هم تو ماشین

ما بود و با خوشحالی بهش میگفت الهه جون داریم میریم خونه خاله جون. فردای اونروز هم

با رفتن به خونه سروش شادیهاش چند برابر شد و  میگفت مامان به خونمون برنگردیم وقتی به

خیابونمون رسیدیم گفتیم اینجا کجاست با اینکه خیابونمون را میشناخت  باز هم خودش را به یک

راه دیگه میزد و میگفت اینجا خونه سروشه ما هم بهش گفتیم فردا مامان حاجی میاد نگهت میداره

ما هم سر کار میریم و هر وقت تعطیلات شد دوباره به مسافرت میریم و اونهم قبول کرد. من هم

از سفرمون راضی بودم و از اینکه به پسرم خوش گذشته بود خوشحال بودم.

 

[ دوشنبه 23 بهمن 1391 ] [ 10:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
جشن نامزدی مریم جون

امروز پنجشنبه است و ما برای نامزدی مریم جون به جاجرود رفتیم خیلی گشتیم تا باغ

را پیدا کنیم و کسرا تو ماشین خوابش برده بود من جلوی در سالن پیاده شدم و کسرا با

باباش اومد و چون خوابالود بود کمی بد خلقی میکرد و دنبال من تو سالن میگشت .

پسر داییش آرین هم به دیدنش آمد کسرا هم که چشمش به آرین افتاد خوشحال شد

و تا آخر مجلس هم با هم بودند هر چند گاهی هم با هم دعوا میکردن و آخرش به تفاهم

میرسیدند با شنیدن آهنگ بالاو پائین میپریدندو شاد بودن نامزدی هم خیلی خوش گذشت

بعد شام خوردن کسرا از خستگی میگفت بریم خونمون وقتی هم که پاش توی ماشین

رسید هنوز از تو باغ بیرون نیامده بودیم که خوابش برد. فردای اونروز خیلی منتظر آرین

شدیم تا به خونمون بیاد ولی نیومدن و برای دیدن مانیسا به خونه آقا مهدی رفتن که با

اومدن عمه پسرم و بچه هاش نبود آرین جبران شد و کسرا کلی باهاشون بازی کرد.

[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 8:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسالت پدر و پسر و پایان خوش با مهمون ها

چند روز پیش بابای کسرا یک سرما خوردگی ساده گرفت و پشت سرش کسرا هم

مریض شد.البته خدا را شکر کسرا خیلی بندرت مریض میشه و جالب اینکه هر دفعه که

باباش مریض میشه حتما کسرا هم واگیر میشه و این چندمین باره که دوتایی شون مریض

میشن مامان حاجی میگه علت اینکه کسرا بلافاصله مریض میشه به خاطر اینکه هم طبعند

شاید اینطور باشه ولی در کل بدن بچه ها از بزرگتر ها ضعیفتره و من هم که تو همون خونه

هستم از هیچکدومشون واگیر نمیشم امیدوارم که زودتر خوبشن. دیشب هم دایی جون و

 زن دایی فاطی و بچه هاش خونمون بودن کسرا خیلی خوشحال بودو با اسباب بازی گلفی

که آورده بودن باهاشون کلی بازی کرد و پنجشنبه جمعه خیلی خوبی را گذروند.

مخصوصا شب موقع خوابیدنشون با شیطنت هاش نمیذاشت که اونها بخوابن و همش

سر به سر سروش و ساحل میذاشت و دایی جون هم که خوابیده بود همش اذیتش

میکرد که نخوابه و باهاش بازی کنه و هرچی میگفتم بیا بریم تو اتاقت بخوابیم  میگفت نه

من اینجا میمونم شما هم همینجا بخواب خلاصه نمیتونست ازشون دل بکنه و با هزار ترفند

اونو سر جاش خوابوندیم و از شوغش صبح زودتر بیدار و شد و بهشون گفت سروش ساحل

بیدار شین صبح شده و خورشید خانم هوا را روشن کرده. با اینکارش همه را بیدار کرد

و دوباره باهاشون بازی کرد .مهمون ها  با اومدنشون هم ما را خیلی خوشحال کردند و هم

حال کسرا خیلی بهتر شد.

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 9:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مهمونی رفتن کسرا به خونه مانیسا

روز جمعه 22 دیماه بود که با دائی جون و زن دایی ملیحه به دیدن مانیسا جون رفتیم

وارد خونه که شدیم مانیسا جون تازه از خواب بیدار شده بود .منو کسرا به اتاق مانیسا

رفتیم اتاقش پر از اسباب بازیهای قشنگی بود که از انگلیس آورده بودند. پسرم خیلی 

 دوست داشت با اونها بازی کنه من منعش کردم و گفتم دست نزن ممکنه خراب شه که 

 آقا مهدی به کسرا از طرف مانیساجون یک مونو ریل که از اونجا آورده بودن هدیه دادو

کسرا خیلی خوشحال شدبعد از کمی بازی کردن با مونوریلش سراغ تخت مانیسا رفت که

 با عروسکها و حیوانات صوتی تزئین شده بود. مانیسا گلی هم که اصلا دوست نداشت

که تو تختش بخوابه گریه میکرد تا بلندش کنن و وقتی تو بغل بود آروم بود و همه را نگاه

  میکرد .تو اتاق خوابشون عکس عروسی مامان مانیسا به دیوار نصب بود که نیم رخ عکس

 خیلی شبیه مانا جون بود و کسرا گفت این مانا جونه وقتی بقیه هم همین نظر را داشتند

به دقتش آفرین گفتم بعد از بیرون اومدن از خونه مانیسا جون زن دایی کسرا بهش گفت

کسرا جون شما خوشگی که مو داری نی نی هنوز مو نداره کسرا هم گفت اشکالی نداره

من هم مو نداشتم ولی بزرگتر که شدم موهام در اومد مانیسا جون هم موهاش بزرگ

میشه و هروقت یزرگتر شدمن باهاش بازی میکنم و زن دایی به خاطراین جواب اونو بوسید.

  

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 9:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تشویق کارهای خوب و گوشزد کردن کارهای بد

کسرا خیلی دوست داره کارهاش مورد توجه من وباباش باشه .هروقت ما دوتایی باهم

صحبت میکنیم اعتراض میکنه و میگه با هم صحبت نکنین با من بازی کنین و اگه به

صحبتمون ادامه بدیم اعتراضش را با شدت بیشتری نشون میده من وباباش اغلب بهش

میگیم ما نمیتونیم با هم صحبت نکنیم ولی  باهات بازی میکنیم . و زمانی که کار اشتباه 

 و خلافی انجام نمیده حتما از طرف ما تشویق میشه و کارهای بدش را هم نمره منفی

میگیره و اگه خواسته ای داشته باشه اجرا نمیشه .مثلا دیشب که سیم سشوار منو

می کشید بهش گفتم نکن خراب میشه گفت دوست دارم سیمش را بکشم گفتم

اشکالی نداره ولی اگه خراب شه و روشن نشه از پول تو قلکت که واسه خرید دوچرخت

جمع شده بر میدارم و میرم سشوار میخرم گفت چرا ،گفتم واسه اینکه شما خرابش کردی

من که خرابش نکردم تا از پول خودم بخرم سریع سشوار را رها کرد و گفت مامان دیگه

به سشوار دست نمیزنم . و من هم تشویقش کردم و گفتم شما پسر خیلی خوبی هستی

و من خیلی دوست دارم که حرف گوش میدی. دیروز هم ناهار خونه عمش دعوت بوده من

پای تلفن بهش گفتم با طناز و بابا برید خونه عمه، من هم از سر کار میام اونجا بهم گفت

من خونه عمه را دوست ندارم میخوام همینجا بمونم  وقتی علت را جویا شدم که چرا 

نمیخوای بری خونه  عمه . عمه که خیلی دوست داره گفت من که نگفتم عمه را دوست

ندارم من گفتم خونه عمه را دوست ندارم.و چند بار دیگه همین حرف را تکرار کرد.و من هم

بوسیدمش و بهش گفتم ببخشید مامان جون من به حرفات دقت نکردم.

[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 12:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بعد از تولد

بعد از اتمام مراسم جشن تولدش ما روکش های مبلمونو کشیدیم و لی تزئینات تا مدتها

بود چون خیلی احساس خوبی نسبت به اینها داشت یک وقت دیدیم تمام روکش های 

مبل را داره در میاره گفتیم کسرا این کارها چیه گفت مامان من دوست ندارم که این

روکش ها را روی مبل بکشین و سریع زیب روکش های مبل را پائین میاورد و اونها را

بیرون می گفتیم چرا گفت به خاطر اینکه با این کار جشن تولدم تمام

میشه وخاله جون بیاد خونمون میگه جرا خونتون برای جشن آماده نیست خلاصه متقاعدش

کردیم جشن تموم شده و هر وقت که بخوان بیان خونمون دوباره روکش ها را در میاریم

با اینکه خیلی باب طبعش نبود و لی خلاصه قبول کرد.   

 

[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 12:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد سه سالگی کسرا

 نهم دیماه تولد کسرا ست از چند روز پیش میدونست که به تولدش چیزی نمونده

و اظهار خوشحالی میکرد که من دیگه بزرگ شدم و تولدم شده بابای کسرا هم یکروز

جلوتر خونه را واسش تزئیین کرد و با این تزئینات کلی سرگرم شد کلاه بوقی که باباش

خرید شب اول خراب شد بادکنکها ترکید و بعضی تزئینات در اثر کشیدن خراب شد ولی به

خوشحالی کسرا می ارزید روز نهم خاله و دخترخاله ها و پسر خالش نتوستن بیان که ما

یک شب دیگه تولد را به تاخیر انداختیم و جشنش را روز دهم دی برگزار کردیم.

تولد سه سالگی

اول مهمونی همه سربه سرش گذاشتند و کلی باهاش شخصیت های باب اسفنجی را

بازی کردن کمی رقصید و نشست وقتی گفتیم بیا عمو زنجیر بافی برقصیم اومد و زنجیر

وار با همه رقصید و حسابی شادی کرد موقع شمع فوت کردن و فشفشه بازی هم سر

از پا نمیشناخت وقتی فشفشه روی کیکش هم تموم شد اعتراضش بلند شده بود

 که چرا دیگه روشن نمی شه و بعد از اینکه کیکش را برید هوای فشفشه از سرش افتاد

و به بریدن کیک مشغول شد بعدش هم کادوهاش را باز کرد و نزدیک ساعت 12 بود که

در حالت خواب و بیداری کیک میخورد و زمانی که مهمانها رفتند دوباره برای خواب آماده

شد. بقیه عکسهای تولد در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 10:43 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سماجت در کارها تا رسیدن به هدف

کسری در کارهای مورد علاقش خیلی سماجت به خرج میده و تا به هدفش نرسه دستبردار

نیست از جمله کارهاش بالا رفتن از مبل برای دسترسی بهتر بوفه یا بالا رفتن از میز توالت

برای باز کردن در کتابخونه که کاملا به در شیشه ای کتابخونه آویزون میشه و هرچه هم

که میگیم اینکار خطرناکه گوش نمیده . بالا رفتن از میز چرخ خیاطی و سقوط آزاد روی تخت

و همینطور بالا رفتن از میز ناهار خوری و سقوط آزاد بروی فرش و بعضی اوقات بروی

سرامیک. جابجایی مبل های سنگین که روی سرامیک به راحتی سر میخوره و میتونه اونو   

به طرف میز ناهار خوری هدایت کنه بالا رفتن از میز آشپزخونه و بالا رفتن از کشوی کابینتها

برای دسترسی به کابینتهای بالایی و بالای یخچال  شستن ظروف که باز هم از صندلی

 بالا میره تا واسم ظرف بشوره جدیدا هم گیر داده تا روی دیوار نقاشی کنه و هر زمانی که

فرصت را غنیمت بدونه اینکار را با خودکار انجام میده دیشب بهش اجازه دادم که روی دیوار

با مداد شمعی هاش نقاشی کنه که خیلی هم لذت برد و بهش گفتم اصلا نگران نباش چون

این رنگها خیلی زود پاک میشه خیلی خوشحال بودو از من کلی تشکر کرد که این زمینه را

واسش ایجاد کردم و به من میگفت مامان من کشیدم حالا شما پاک کن و وقتی میدید با یک

دستمال نم رنگهای مداد شمعی از دیوار پاک میشه کیف میکردو  می گفت مگه این تخته

وایتبرده که پاک میشه و من بهش توضیح دادم که این دیوارها رنگ روغنه .امروز هم که

با خونه تماس داشتم بهم سفارش مداد شمعی داد و منهم بهش قول دادم که براش بخرم

با اینکه کارم اضافه شده ولی از شاد بودن و به خواسته رسیدن پسرم لذت میبرم.

 اینهم قسمتی از نقاشیهایی که روی دیوار اتاقش کشیده و کلی هم  ذوق کرده.

naghashi

  naghashi

[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 9:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
نقش یک دوست خوب برای بچه ها باشیم

دیروز هوای تهران وحشتناک برفی بود و من به سرکارم نرفتم و پیش کسرا توی خونه

موندم حدود ساعت ١٠ صبح بود که سروقتش رفتم و با ناز ونوازش از واب بیدارش کردم.

همین که فهمید من توخونه پیشش موندم خیلی خوشحال شد و زود از رختخوابش جدا شد

و نشست بعد از بوسیدن و سلام صبح بخیر گفتن ابراز شادی کرد و زود از جاش بلند شد.

بعد از خوردن صبحونه به من گفت بیا تا باهم بازی کنیم منهم گفتم چی بازی گفت دوست

باشیم مثلا من پارسام شما هم کسرا باش منهم قبول کردم . اول از همه احوالمو پرسید.

و بعد تمام کارهایی را که کسرا در طول روز با مامان حاجی و بابا انجام داده بود را در قالب

نقش پارسا بازی کرد و تکه کلام هایی که باباش در برخورد با کارهاش  داشت  را همه 

 را یک به یک اجرا میکرد مثلا باباش بهش گفته بود آخه این کار درسته که روی دیوار خط

بکشی و دیوار ها را خط خطی کنی دقیقا همین را به من میگفت و من هم میگفتم نه این

کار درست نیست من معذرت میخوام و دیگه تکرار نمیکنم.و قول میدم پسر خوبی باشم .

 سعی میکردم پیشش نخندم و جدی باشم چون آنچنان جدی صحبت میکرد که من  باید

سریعا جواب درست میدادم و همش در قالب نقش میخواست راه درست و غلط را بدونه

و من در قالب بازیگری و نقش یک دوست خوب تونستم خیلی خوب راهنماییش کنم.

و بعد از اجرای این نقش همش منو دوستم خطاب میکرد و با اینکه حدودا ٢ ساعتی توی

این نقش بودیم دوست نداشت که از اون قالب دوستی خارج بشه و منهم خیلی احساس

خوبی داشتم چون اینطوری بهتر تونستم شیوه های تربیتی بروی پسرم پیاده کنم.

[ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 14:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا و مهمونی کرج

دیروز خونه خاله جون پروین دعوت بودیم و کسراخوشحال بود و به هرکی میرسید میگفت

من دارم میرم کرج خاله جون واسم پاستیل خریده منتظرمونه تا به کرج بریم.تو راه هم 

حسابی شادی می کرد و و شعر من یه پرندم آرزو دارم کنارم باشی را زمزمه میکرد.

خونه خاله جون که رسیدیم خاله جون  بهش گفت با من بیا تا بهت پاستیل بدم .همه اونها

توی بک نایلکس بود و بقیه پاستیل ها را به من داد که من هم تو ساک دستیم گذاشتم.بعد

از ظهر بود که دیدم کسرا داره پاستیل میخوره و بعد یکساعت دیدم دوباره پاکتی جدید تو 

تو دستش بود و داشت میخورد متعجب شدم رفتم سراغ ساک دستیم که دیدم از هفت تا 

پاکت  فقط سه تاش مونده سرش را گرم کردم و جای پاستیل ها را عوض کردم، فهمید که

سرجاشون نیستن سریع پیش خالش اومد و گفت من پارسا هستم و کسرا دوستم پاستیل

میخواد. (من شخصیت کسرا هستم )چون تو خونه هم به من میگه من پارسا هستم و شما

کسرا باش .خاله جون هم بهش گفت پارسا جون من به شما پاستیل دادم پس به کسرا

 پاستیل میدم ولی قول بده که از کسرا نگیری گفت خاله جون مادو تا با هم دوستیم .

خاله جون گفت میدونم با هم دوستین بذار خودش بخوره دوباره گفت، نه این دوستمه ما

با هم خوراکیهامونو میخوریم.از سیاستش خندمون گرفته بود دایی جونش هم یک پنکه

باطری بهش داد که خیلی خوشحالش کرد و احسان همش سر به سرش میذاشت و بهش

میگفت میخوام با این دستگاه موهای فرفریت را کوتا ه کنم که با هم کلی ماجرا داشتن

ساعت 9 شب بود که از خستگی چرتش گرفته بودو راضی شد تا به خونمون برگردیم.

عمو تصدیقی و خالش گفتن کسرا جون باز هم بیا خونمون .کسرا هم گفت شما تشریف

بیارین تا ما هم دوباره بیایم همه از حاضر جوابیش خندیدند . و بهش قول دادندکه زود میایم.

 

[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 11:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
دلیل برای شیطنت

یک وقت هایی پسرم شیطنت را به حد اعلای خودش میرسونه  اوایل به خاطر اینکه

قائله ختم به خیر بشه و زود بتونیم ببخشیمش میگفتیم عیبی نداره شیطون گولت زده

ولی دیگه این کار را انجام نده .ا و هر بارقول میداد که دیگه کار بدی نمیکنه و وقتی

دوباره شیطنتش به اوج خودش میرسید برای اینکه مواخذه نشه خودش پیشدستی میکرد

و میگغت مامان ویا بابا شیطون گولم زد .هر روز که شیطنت جدیدی آغاز میشد باز همون

کلام را میگفت که دوباره شیطون گولم زد خلاصه منو باباش دیدیم که اینجوری نمیشه

هر کاری دلش میخواد میکنه و بعد میگه شیطون گولم زد تصمیم گرفتیم که اگه هر

خواسته ای داشت سریعا اجرا نکنیم و شیطنتهاش را به رخش بکشیم.خرید بودیم که گفت

فلان چیزو میخوام وقتی بهش گفتیم به این دلیل واست نمیخریم گفت من دیگه کارهای 

خوب انجام میدم وپسر خوبی میشم و باز هم وقتی کار بدی انجام میداد.میگفت شیطون

گولم زد. بهش گفتم معلومه که تو با شیطون دوستی و با ما دوست نیستی و ما و فرشته

مهربون با کسایی که حرف شیطون را گوش میدن دوست نیستیم این حرف ها هم هیچ

فایده ای نداشت تا اینکه دیشب وقتی کار خطایی انجام داد من به باباش گفتم ممکنه 

شیطون گولت بزنه که واسه بچم چیزی نخری گفت آره مخصوصا باب اسفنجی را 

و بقیه چیزهایی را که خواسته یکدفعه گفت نه بابا به شیطون بگو گولت نزنه یکدفعه

شمشیره پلاسنیکیش را برداشت و گفت میخوام دم شیطون را بکنم  تا بابام را گول نزنه

ما که از سیاستش برای بدست آوردن خواستش حسابی خندمون گرفته بودگفتیم پس

شما هم حواست باشه که هیچوقت حرف شیطونو گوش ندی.    

[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 13:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
عزاداریهای محرم

چند روزی از ماه محرم نگذشته بود که نزدیک خونمون تکیه زدندو هرشب بعد نماز دسته ها

به سمت خیابون ها حرکت میکردند. امسال یک فرقی با عاشورای سال پیش داشت و اونهم

این بود که حالا دیگه پسرمون عزاداریها را بیشتر میفهمید و دوست داشت طبل بزنه .

وقتی صدای طبل را میشنید اسرار میکرد بیرون بریم. اوایل محرم بود که با باباش به تکیه

رفتن و زدن طبل را تجربه کرد و اونقدر خوشش اومده بود که هرشب دوست داشت بره و

طبل زدنشون را ببینه روز محرم بود که صبح برای دیدن دسته به امامزاده رفتیم. توی حیاط

یک خیمه سبز بر پا کرده بودند که بچه ها وارد این خیمه ها میشدن.

  طبل

با کسرا تو خیمه رفتیم و طبلها یی واسه بچه ها گذاشته بودن تا هر بچه ای که دوست

داره طبل بزنه بعضی از بچه های دیگه هم مشغول رنگ آمیزی عکس امام بودن تا جایزه

بگیرن کسرا اول به سراغ طبل رفت و خیلی هم با خوشحالی و جدیت مینواخت و بعدش

هم کمی شکل را رنگ آمیزی کرد البته من هم کمکش دادم چون خیلی زیاد بود وقتی تمام

شد با هم پیش حاج آقایی رفتیم که جوایزرا میداد. از کسرا اسمش را پرسید و سوالاتی

مثل ماشین چی داری یا سوره بلدی یا نه که کسرا در مورد بازی و نوع ماشین بهتر جواب

داد و حاج آقا هم کتابی را به عنوان جایزه به کسرا داد تو را برگشت به خونه دوباره وارد

دسته شد و عزادارن را همراهی کردیم و به خونه رفتیم.

 

[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 10:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
غذا ها وخوراکیهای مورد علاقه پسرم

از غذاهایی که همیشه سفارش پختنش را میده پیتزا و ماکرونی و کبابه و اگر هم

خودم برای ناهار و یا شام از قبل اینها را درست کنم و ندونه خیلی خوشحال میشه

و چندین بار موقع خوردن منو میبوسه و از من تشکر میکنه و از خوراکیهایی که ما همیشه

به خاطر ضررهاش سعی کردیم نخریم و بهش ندیم تنقلاتی مثل چیپس و پفک و آبنبات های

رنگیه.دیروز وارد فروشگاه شدیم یکدونه چیپس چاکلز برداشت بهم گفت مامان من اینو

میخوام بخورم واسم بخر ،گفتم این ضرر داره و بابا هم اجازه نمیده بخوری دوباره  اسرار

کرد نه من میخوام و اونقدر از خوردن پفک منعش کردیم  که خودش گفت این که پفک

نیست این چاکلزه و از تو فروشگاه بیرون پرید و رفت . دنبالش رفتم گفتم بیا ببریم تا پولش

راحساب کنیم گفت بابا حساب میکنه میخوای از من بگیری. من خندم گرفته بود که باباش از

سوپری بیرون اومد و گفت پولش را حساب کردم خیلی خوشحال بود و میگفت بابا شما فکر

میکردی این کفکه(پفکه) این که کفک نیست این چیپسه.و هرچند هم که میخواستیم کمک

کنیم تا زودتر تموم شه اجازه نمیداد خیلی از چیپسش بخوریم و خودش یدونه یدونه  به ما

میداد و از اینکه داره چیپس میخوره خیلی خوشحال بود .ازمایعاتی که واقعا خوردنش به

چیزهای دیگه ترجیح میده و در هر زمانی دوست داره شیر موزه و هر وقت خطایی انجام

میده اگه بهش بگم به خاطر اینکارت واست شیر موز درست نمیکنم سریعا معذرت خواهی

میکنه و میگه مامان ببخشید دیگه تکرار نمیکنم .دیشب هم که دیر وفت به خونه اومدیم از

من پیتزا خواست خودش سر وقت فریزر رفت درش را که وا کرد گفت مامان واسم پیتزا

درست کن من که هرچی بهش گفتم فردا درست میکنم الان وقت نیست کوتاه نیاومد و من

هم که دیدم خیلی مشتاقه واسش درست کردم و از اینکه با اشتها میخورد خیلی لذت بردم

 

 

[ شنبه 27 آبان 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بازی جذاب ریسمون و آسمون (پدر و پسر)

مدتی است که کسرا و باباش با هم یک بازی جالبی دارن به اسم ریسمون و اسمون .

کسرا نقش ریسمون را داره و باباش نقش آسمون را بازی میکنه.هر زمان که وقتی برای

این بازی پیدا کنند . دونفری اجراش میکنندوتو این بازی مدام همدیگر را با اسامی مستعار

صدا میزنند این یکی از بازیهایی است که کسرا واقعا لذت میبره و برای شروع بازی نیازی به

هماهنگی نداره به محض اینکه ببینه باباش وقتش را داره به اسم آسمون صداش میزنه و

بازی راشروع میکنه و دوتایی با عوض کردن صداشون به اجرای نقش میپردازن من که فقط

از دست کارهاشون میخندم مخصوصا کسرا که از باباش کم نمیاره و با صدای تغییر داداه

جملات را عنوان میکنه و اونهم از اینکه باباش صداش را عوض میکنه و باهاش حرف میزنه

خیلی لذت میبره و اونقدر توی این نقش رفته که دیشب موقع خوابیدن به من میگفت

آسمون کجاست من هم گفتم نمیدونم کسرا جون الان میاد به من اعتراض کرد و گفت

مامان به من نگو کسرا من ریسمونم و این بازیهای دو نفره پدر و پسر همچنان ادامه دارد.

 

[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 11:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خرید کفش و برخورد منطقی

چند روز پیش واسه خرید کفش زمستونی با کسرا به  تجریش رفتیم و از اونجایی که

 پاساژ را به خاطر  پله برقیش  دوست داره  به محض رسیدن به اونجا سراغ پله برقی  

 رفت و  اجازه نداد به فروشگاه کفش ببریمش و به من میگفت دستم را نگیر تا خودم تنها 

برم. خلاصه با هزار دردسر و کلی خواهش اونو داخل فروشگاه آوردم من وباباش چند

مدل کفش انتخاب کردیم که خودش هم با ما هم نظر شد وگفت همین مدل را میخوام .تو

فروشگاه یک مبل دسته داری بود که واسه پوشیدن کفش روی اون می نشستند .کسرا

هم که بازی کرده وخسته شده بود روی مبل دسته دار نشست. یک دختر ی هم که بهش

میامد ١٣الی ١٤ سالش باشه روی دسته مبلی که کسرا نشسته بود نشست که بلافاصله

کسرا بهش گفت دختر خانم مگه دسته مبل جای نشستنه اینجا جای دسته.و بلند شدو 

به اون گفت دختر خانم اینجا جای نشستنه و اون دختر هم سرش را زیر انداخت و جای

کسرا نشست  و بابای کسرا و من چون اعتراض کردیم چراباهاش اینطوری صحبت کردی 

گفت من گفتم بیاد روی مبل بنشینه دسته که جای نشستن  نیست. از حرف و کارش که

منطقی بود خوشم آمد  .در واقع با بلند شدن از روی صندلی و جای دادن به اون دختر

هم کار درست را بهش گوشزد کرده بود وهم دلش را بدست آورده بود.

 

[ چهارشنبه 17 آبان 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
حمله کلاغها به یاکریم

شنبه عید غدیرخونه مامان حاجی بودیم و داشتم ناهار میخوردیم که کسرا همون موقع 

اسرار به  بیرون رفتن داشت که مامان میخوام برم با ایمان و محمد سجاد بازی کنم و اینها 

 همسایهای مامان حاجی و دوستان کسرا هستند هر چند هم که بهش گفتم الان بیرو ن

نمیان و دارن استراحت میکنن باورش نمی شد و منو به خاطر بازی  با اونها به بیرون از

خونه کشوند و منهم ازش قول گرفتم که اگه نبودند دوباره به خونه بر میگردیم که پذیرفت.

 از خونه بیرون رفتیم ولی ایمان و سجاد نبودند . به کسرا گفتم یک دور با دوچرخت بزن به

 خونه میریم وعصر برای بازی دوباره میایم. همینطور که جلوتر میرفتیم یک یاکریم زیبا بیرون

یا کریم

در نشسته بود و ما به راه خودمون ادامه دادیم و موقع برگشت به خونه از دور  دوتا کلاغ

 را دیدیم که به جون این یا کریم بد بخت افتاده بودند و همش اونو نوک میزدند و یاکریم هم

یک لحظه به زیر یک ماشینی که پارک بود رفت  یکی از کلاغ ها اونو بیرون آورد و زمانی که

ما رسیدیم یاکریم را رها کردند و به بالای درخت پرواز کردند همونجا نشستند تا دوباره به

پایین بیان و اونو بخورن ما هم که رسیدیم بی فایده بود چون چند جای بدنش را سوراخ 

کرده بودندو چشم چالش را هم خونی کرده بودند من کسرا از دیدن این صحنه خیلی 

ناراحت شدیم بهش گفتم بریم خونه واسش آب بیاریم ولی ظرف چند ثانیه دهنش را

باز کرد و جون داد کسرا اونو نازکرد و بهش برگ درخت میداد و میگفت غذا ت را بخور

 من گفتم که دیگه اون مرده و باید یک چاله ای بکنیم و اونو به خاک بسپاریم .او

ماجرا را واسه باباش تعریف کرد و دو تایی با کمک هم پرنده را دفن کردند. کسرا که از این

 خیلی موضوع متاثر شده بود باهیجان زیاد ماجرا را واسه مامان حاجی و بقیه تعریف میکرد.

 

[ يکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 14:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
علاقه به نقاشی

دیروز  بعداز ظهر وقتی به خونه اومدم طبق معمول کسرا جون دوست داشت که

ما با هم بازی کنیم و من به کسرا  پیشنهاد دادم تابا هم نقاشی کنیم و خیلی وقت بود

که کسرا نقاشی نکرده بود چون دفعه قبل تمام مدادشمعی هاشو شکونده بود دست

و پاهاشو رنگی کرده بود .

 نقاشی

البته من ایندفعه مدادرنگی خیلی چرب واسش نخریدم تا دستاش خیلی رنگی نشه

وقتی مداد شمعی های جدید را دید خیلی خوشحال شد و به سراغ نقاشی اومد. من دو

تا صفحه یکی واسه خودم و یکی واسه کسرا گذاشتم و هر چی میکشیدم بهش میگفتم

تو هم بکش و او هم عین نقاشی من را میکشید و من به استعدادش در نقاشی ایمان

آوردم با اینکه فاصله زیادی با نقاشی های قبلش  ایجاد شده بود ولی خیلی راحت از عهده

این کار بر امد تنها چیزی که گفت دوست ندارم بکشم کلاغ سمت چپ تصویر بود. که منهم

به کشیدنش زیاد اسرار نکردم و  کلاغ را در پائین صفحه نقاشی کرد.

 

[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 9:35 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کارهای روز مره کسرا

مامان حاجی از روز شنبه بعداز ظهر برای نگهداری کسرا به خونمون میادو سه شنبه بعد از

ظهر هم از خونمون میره و توی این چند روز به کسرا  خیلی خوش میگذره.کار های روزمره

کسرا از این قراره بعد از بیدار شدن از خواب و دستشویی رفتن واسه  صبحونه آماده

می شه و بعد اون کارتون میبینه و نقاشی میکشه نزدیکهای ظهر یک میان وعده میخوره که

که معمولا با میوه همراست و آغاز بازیهای  کسرا معمولا بعد از خوردن میان وعدست. منهم

از سر کار تماس میگیرم  و کسرا هم کلی با من و همکارام که خاله ها هستن صحبت میکنه

کسرا و مامان حاجی به حیاط خونه میرن کسرا چرخش را هم میبره اگه نازنین زهرا

که طبقه بالای خونمون میشنن اونجا باشه دوتایی با هم بازی میکنن و در غیر اینصورت

بازی را با مادر بزرگش ادامه میده بعدش سراغ شلنگ آب میره و خودش و خیس میکنه

برای تعویض لباس به داخل خونه میاد و مامان حاجی قصه تعریف میکنه و کسرا نقش

اول قصه را اجرا میکنه هر وقت هم که من به خونه میرم گزارشات کامل کارهای روزمره

خودش را به ما میده و نقش های خودش ومامان حاجی را با من دوباره اجرا میکنه. بعدش

نوبت بازیهای دونفره ما میرسه که معمولا شامل نقش دزد و پلیس و خرید کسرا با چرخشه

و چون زمان برای بچه ها معنا نداره این بازی تا انتهای شب طول میکشه و تا زمانی که به

خواب نرفته این بازیها ادامه داره.

[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 10:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پسرم

پسرم روشنی نور دو چشمان منی

بهترین هدیه ای از جانب یزدان منی

پسرم تاج سرم ای که تویی مونس تنهایی من

روح من;جان من و شادی دوران منی

پسرم لحظه میلاد تو هرگز نرود از یادم

غنچه نورس من;باغ گلستان منی

شعری برای پسرم

پسرم تا که تو باشی دو جهان در نظرم فردوس است

عشق دیرین من و نیمه پنهان منی

پسرم شادی تو موجب آرامش دنیای من است

شادمان زیست نما;جانی و جانان منی

پسرم گوهر شیدا همه ایام کند شکر به درگاه خدا

بودنت خواست خدا بود چو ایمان منی

موضوع :

[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 10:01 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سواری در باغ وحش

جمعه بعد از ظهر به پارکی رفتیم که قبلا به کسرا قولش را داده بودیم .و برای اولین

بار تمام حیوانها را از نزدیک دید و اونها را لمس کرد و سوارشون شد.

مجسمه حیوانات، زیبایی خاصی به این پارک داده بود و مجموعه این حیوانات ما را به یاد

حیاط وحش انداخت .کسرا روی تک تک اینها مینشست و احساس خیلی خوبی داشت

گورخر

 اسم حیونها را  یاد گرفت و همشونو با اسم صدا میزد از کورکودیل خیلی خوشش اومد.

زرافه و فیل هم که بلند و کوتاه کنار هم بودن دوست داشت روی اونی که بزرگتر و بلندتره

 بشینه.یک ماشین قدیمی هم تو پارک گذاشته بودند که با بچه ها  تو ماشین نشست و 

واسه خودشون رانندگی میکردند وفتی از پارک اومدیم به ما گفت دوباره  به این پارک

بیایم و حسابی از ماشین و سواری  بروی حیونها لذت برد. شما هم با بچه هاتون به این

پارک بریدکه  به دیدنش می ارزه بقیه عکسهای کسرا را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 10:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بازی اکشن من و کسرا

اکشن

چند وقتیه که کسرا به من میگه مامان بیا با هم بازی کنیم به محض اینکه میگم چی بازی

کنیم میگه بازی دزد و پلیس انجام بدیم و همیشه اولین نقش را که چه دزد باشه چه پلیس

خودش انتخاب میکنه و هر دو نقش را به نوبت بازی میکنیم. دیشب خیلی خسته بود چون

بعد از ظهرش هم پارک گلها رفته بودیم وکلی با بچه ها بازی کرده بود ولی با همه خستگی

نمیخواست از این بازی دست بکشه و با اینکه دیر وقت شده بودو شامش را هم نخورده

بود اصرار به ادامه یازی داشت و زمان بازی هیچکس نباید مزاحم بشه اگه تلفن زنگ بزنه

ویا بابای کسرا باهام صحبت کنه غوغایی بر پا میشه که چرا صحبت میکنی یا میگه تلفن را

قطع کن. عاشق اینه که من به عنوان دزد در برم و یا اونو به عنوان پلیس دنبال کنم.

دیشب که من پلیس بودم حواسم نبود که چیزی تو دستش نیست بهم گفت شما پلیسی

منو بگیر وقتی که بهش گفتم دستا بالا بهم خندید و گفت من که چیزی ندزدیدم که منو 

میخوای دستگیر کنی منهم از فکر و حرکتش خیلی خندم گرفته بود 

[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 10:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خرید کسرا در فروشگا هها

پنجشنبه ٢٠ مهر بود که به فروشگاه رفتیم و طبق معمول کسرا سبد خرید را راه انداخت

تا واسه خودش خرید کنه اوایل بدون اینکه بپرسه همه چی تو سبد می انداخت و اگه

میگفتم چرا اینو تو سبد گذاشتی جیغ میزد و اعتراض میکرد که به وسایلی که من گذاشتم

دست نزن ولی حالا خدا را شکر کمی عاقلانه تر عمل میکنه و قبلش از من میپرسه که اینو

تو سبد  بندازم یا نه و اگه من تائید کنم  تو سبد میندازه همینطور که پشت سرم میومد

یکدفعه تغییر جهت داد و خودش رو به سبد عروسکها رسوند.

فروشگاه

وقتی به نزدکش رسیدم پنج تا عروسک انتخاب کرده بود و واسه خودش تو سبد خرید

گذاشته بود و همه اونها را با هم میخواست و انتخاب یک یا دوتا عروسک واسش مشکل

بود مخصوصا که بره ناقلا را از همه بیشتر دوست داره ،منهم راهنمایش کردم و گفتم

ما دفعه دیگه میام فروشگاه و باز هم عروسک میخریم ولی حالا دوتا از عروسکها یی که 

 از همه بیشتر دوست داری را انتخاب کن و چون کارتون بره ناقلا و بانی خرگوشه را

خیلی دوست داره همونها را برداشت وعادت خوبی که داره به پای صندوق میاد وقتی

پولش که حساب شد وسایل و خوراکی هاشو بر میداره. 

بقیه عکسهای  خرید کسرا در فروشگاه در ادمه مطلب.


ادامه مطلب
[ يکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 10:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
فرزندم

کسری

فرزندم  این گونه زندگی کن

شاد اما دلسوز.
ساده اما زیبا.
مصمم اما بی خیال.
متواضع اما سربلند.
مهربان اما جدی.
دقیق اما بی ریا.
عاشق اما عاقل.

 

[ يکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 7:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شوق پول جمع کردن کسری برای قلکش

روز جمعه هفته پیش به خرید رفتیم که بر حسب تصادف کسری یک خرس پلاستیکی که

دست فروش کنار خیابون میفروخت ودید خواست و هرچقدر گفتیم این قلکه و اسباب بازی 

نیست  از اسرار  برای خریدن این وسیله دست نکشید و چون حالت قلک را هم داشت

ما بهتر دیدیم واسش بخریم و بهش توضیح دادایم که این قلکه و از بالای سرش میتونی 

پول  بندازی و اونهم خیلی ذوق کرده بود که خرسی خریده که میتونه توش پول بندازه.

قلک

 وقتی به خونه رسیدیم خسته بود و کمی با قلکش بازی کرد و بعد هم خوابید .

شنبه که از سر کار باهاش تماس گرفتم به من گفت مامان واسم پول بیار بندازم تو قلکم

منهم بهش گفتم چشم اومدم بهت پول میدم تا تو قلکت بندازی وقتی به خونه رسیدم بعد

سلام بهم گفت مامان پول آوردی؟ منهم گفتم آره و اجازه نداد لباسمو در بیارم با یک حالت

طلبکارانه جلوی من ایستاد و  تا از من پول را نگفت خیالش راحت نشد منهم از حرکاتش

برای پول گرفتن کلی خندیدم. جالبتر اینکه هر روز پول گرفتنش ادامه داره و لحظه ای قلک

را از خودش جدا نمیکنه فکر کنم همینطور پیش بره و با سماجت از این اون واسه قلکش

پول بگیره ملیارد میشه و زندگی ما را هم پشتیبانی میکنه.

قلک

دیشب که میگفت خرسم را میخوام بذارم بالای سرم تا دزد قلکم را نبره . از حرفش

خندم گرفت ولی حالا که قلک داره از پول و پس انداز پول درک بهتری پیدا کرده و من

باباش تصمیم گرفتیم از پس انداز های خودش  برای خرید کتاب و اسباب بازی  استفاده

کنیم تا هم اون لذت بیشتری ببره که با پولش خرید کرده و هم راه اقتصادی را یاد بگیره.

 

[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 10:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بمب خنده

کسرا خیلی خوش خندست حتی زمانی که من از دستش عصبانی میشم بازهم میخنده

و  از این که همیشه شارزه لذت میبرم .موقع عکس گرفتن یک لحظه آروم و قرار

نداره و همش شکلک در میاره مثل این عکسش

kasra

 اینجا بمب خندست و ضمن اینکه میگفت حالا عکس بگیر یک حرکت و شیطنت دیگه انجام

میداد و من هم حسابی از کارهاش خندم گرفته بود امیدوارم همیشه شاد و خرم باشی.

فواید و مزایای خنده

 خنده نشانه رضایت از وضعیت موجود است.
- خنده نوعی تخلیه روانی بوده تنشها و احساسات سرکوب شده را رها می‌سازد.
- خنده آنقدر مهم است که عکاسان می‌گویند لبخند ، لبخند ، لطفا لبخند بزنید!…
- خنده به‌دلیل انبساط عروقی ترمیم بافتهای آسیب دیده را تسهیل می‌نماید.
- خنده نشانه بارز اعتماد به نفس ، سلامت روان و احساس امنیت است

 

 خنده و تبسم صورت را زیبا می‌سازد. چهره خندان بیشتر در حافظه می‌ماند.

 

[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 14:27 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اینهم یک عکس زیبا و دوست داشتنی از مانیسا خوشگل وناز

manisa

الهی که خاله به قربونت بره انشالله هرچه رودتر بیای ایران تا از نزدیک ببینیمتماچماچماچ

 

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 15:07 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بهونه های بنی اسرائیلی کسرا جون

تابستون که به مسافرت رفته بودیم مامان حاجی شیراز پیش خواهرش موند

 و با ما به تهران بر نگشت. اول مهر شد و   قرار بر این شد  کسرا از صبح تا بعد از ظهر  

خونه عمه بمونه روز اول بهونه ها شروع شد که  منو خونه عمه نبرید میخوام  با شما ها

به سر کارتون بیام دیروز هم که مامان حاجی از شیراز اومد بهونه گیری میکرد و امروز صبح

زود از خواب بیدار شد و باز بهونه سر کار منو میگرفت که منهم میخوام با مامانم برم.

قلب

با اینکه خونمون و اتاقش را خیلی دوست داره ولی باز هم بیرون را برای تفریح به خونه

 ترجیح میده منهم بهش قول دادم که از سر کار برگشتم به پارک ببرمش و پاستیل بخرم.

خلاصه با کمک بابا و مامان حاجی رو تخت خوابش برد و من بیرون اومدم و تا محل کارم

 ذهنم مشغول بود و بهش فکر میکردم .

 

[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 14:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مهمونی خونه خاله و بازیهای کسرا و مانا جون

دیروز بعد از ظهر به خونه خا له جون احترام رفتیم اولش کسرا راضی به اومدن نبود

و اسرار داشت به پارک گلها بریم بعدش که فهمید مانا جون هم اونجاست گفت منهم میام.

وسایل بازیش را هم که شامل لودر بالابر و بقیه وسایل خونه سازی بود همه را اورده بود

اولش که رفتیم خیلی ساکت بود همینطور که مریم جون داشت پذیرایی میکرد مانا جون هم

سر رسید که از دیدنش خیلی خوشحال شد و با هم مشغول بازی شدند.

خاله

من واسه دختر خالش مداد دور لب آوردم بهم گفت مامان این چیه بهش گفتم این به درد   

شما نمیخوره گفت منهم میخوام گفتم شما پسری گفت نه من دخترم اینو میخوام که همه

اززبل بودنش خندیدند. با مانا جون خیلی بازی کرد مخصوصا برج سازی که وسایلش را هم

آورده بود بعدش هم قایم موشک بازی کردند و شام هم پیتزا و ماکارونی و آش ترخینه

داشتند ما ناهار ماکارونی داشتیم و کسرا بیشتر پیتزا خورد بقیه عکس ها در ادامه مطلب .


ادامه مطلب
[ شنبه 8 مهر 1391 ] [ 11:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سیمرغ افسانه ای و کسرا

یکروز بعد ازظهر که برای گردش به بیرون رفتیم توی یکی از مجنمع های شمال تهران

مجسمه یک سیمرغ بزرگ و قشنگی را در وسط میدون گذاشته بودند که توجه پسرم

بهش جلب شد و گفت مامات این پرنده بزرگ چیه و منهم در مورد سیمرغ بهش توضیح

دادم که از پرنده ها ی افسانه ایست که عنقا هم بهش میگن . بزرگی این پرنده نظرش را

خیلی جلب کرد و بعد کلی عکس گرفتن کنار این پرنده باز هم از ش دل نمیکند و همش

میگفت مامان قصه سیمرغ را واسم تعریف کن .

سیمرغ

این یکی از بالاهای سیمرغه عکس های بیشتر را در ادامه مطلب یبینید.

اینهم یک شعر قشنگ در مورد سیمرغ

شهنامه خانی دیر شد ، سیمرغ در زنجیر شد

آرش کماندار زمان ، آماج زخم تیر شد

فریادها بر باد شد ، فریاد زیر آب شد

ارابه ی سردار عشق ، افسانه ای در خواب شد.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 4 مهر 1391 ] [ 8:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
صحبتی با فرزند دلبندم

 پسرم

یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی،

قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که:

می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ...

پارک

اگر  منتظر یک لحظه ی نابی باشی که همه چیز عالی و بر وفق مرادت باشد ، چنین لحظه ای هرگز فرا نخواهد رسید. کوهستانها فتح نخواهند شد ، مسابقات برنده نخواهد داشت و شادمانی هیچگاه بدست نخواهد آمد.

مواجهه با رنج باعث میشه ما قوی تر شویم

مواجهه ترس باعث می شود ما شجاع تر شویم

مواجهه با دغل بازی باعث می شود ما زرنگ تر شویم و حواسمان را بیشتر جمع کنیم

بنابراین :

از گذشته  بخاطر بدست آوردن تجربه ای که باعث ساختن آینده ای قشنگ تر و بهتر شده است سپاسگذاریم .

[ يکشنبه 2 مهر 1391 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شهر بازی و کارهای آکروباتیک تو سط کسرا خان

اگه به کسرا چون بگیم کدوم پارک را دوست داری سریعا میگه شهر بازی

به این خاطر که تمام وسایل از قطار و هواپیما و ماشین که در حرکت هستند لذت میبره

کوچکتر که بود بهتر روی این وسایل می نشست و فقط هیجان نشستن در وسیله را

داشت حالا که بزرگتر شده دوست داره بلند شه و حرکات آکروباتیک از خودش نشون بده

قطار بازی

مثلا در هواپیما رو باز میکرد یا همش کله خودش را از قطار بیرون میاوردو بقیه کارها

وقتی هم که نوبتش تموم میشد میگفت یکبار دیگه. خدا را شکر وسایل زیاده و همه را

دوباره سوار میشه معمولا از دو ساعت زودتر راضی به اومدن نمیشه و بعد از وسایل

برقی سراق  تاب سرسره عادی را میگرفت ، وسایل عادی هم خالی از خطر نیست کسرا

خیلی دوست داشت از وسایل نردبانی شکل بالا بره که اینهم مخصوص بچه های 6 سال

به بالاست و بعضی هاشون خیلی ارتفاع دارن که واقعا برای سنین 2 سه سال خطرناکه

کسرا اسرار داشت از این وسیله بالا بره منهم گفتم عیبی نداره و تا چند تا پله بالاتر هم

که بره پائین میارمش ولی چنان فرز بالا رفت که رسید به نوک نردبون و من وحشت

کردم و باباش را صدا زدم تا بیاد و بگیرتش باباش هم پشت سرش بالا رفت و پایین آوردش

کسرا هنوز خطر را احساس نمی کنه و جسورانه از وسایل استفاده میکنه

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پیک نیک با خاله ها در کنار رودخونه

رودخونه با خاله جون ها

رود خونه  تنها جایی است که کسرا به یاد لشکرک می افته چون اولین بار ی که به 

لشکرک رفتیم توی آب سنگ پرتاب کرد و از این بازی خیلی لذت برد و بعد این جریان

هروقت میگیم تفریح کجا بریم میگه لشکرک بریم. که ما به خاطر گل روی پسرم قرار جنگل

را کنسل کردیم و به لشکرک رفتیم هوا خیلی عالی و خنک بود و به پسرم هم خیلی

خوش گذشت مخصوصا که دختر خاله ها و پسر خاله ها هم دورش بودند و حسابی

تحویلش گرفتن و عکس های زیادی با همشون گرفت  بقیه عکسها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ شنبه 25 شهريور 1391 ] [ 12:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
به دنیا اومدن مانیسا جون در لندن

مانیسا : مثل زندگی
مانی : ماندن و زندگی جاودانه و سا به معنی مثل » شبیه .
مانیـ + سا = مثل زندگی
مانی = اندیشمند
مانیسا = اندیشمند و متفکر

 
 

امروز یک خبر خیلی خوب شنیدیم اونهم به دنیا اومدن مانیسا جون بود که واقعا

خوشحال شدیم. انشالله که قدمش برای خانواده اش و ما خیلی مبارک باشه

این عکس یکساعت بعد از تولدش به من ایمیل شد و دکتر داره معاینش میکنه.

مانیسا جون

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي كه تو آغاز شدي!

مانیسا جون تولدت مبارك...

 محصل


ادامه مطلب
[ شنبه 25 شهريور 1391 ] [ 11:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ادامه گردش در اصفهان و برگشت به تهران

با گردش در بقیه جاهای اصفهان  کم کم خودمون واسه برگشت و پایان مسافرت

 آماده میکردیم کسرا هم همیشه به عشق بچه ها و بازی با اونها بیدار میشد صدف جون

و صنم جون هم تو اصفهان باعث شدن به کسرا خیلی بیشتر خوش بگذره و کسرا هم خیلی

باهاشون جور شده بود.کسراخیلی راحت طلبه و تو رستوران و پارکها هر وقت خسته

 میشه و میخواد بشینه چه روی زمین و یا مبل باشه سریعا کفش و جورابش را در میاره

جوراب

اینجا هم کفش و جورابش را در آورده که راحت تر روی چمن بشینه یا بدوه . لیوانهای

یکبار مصرفی که واشه خوردن نوشیدنی و آب با خودمون داشتیم را توی پاش کرد من

بهش گفتم مگه این کفشه گفت آره و شروع کرد به راه رفتن و از صدایی که ایجاد میشد

خیلی خوشش میومد و حاضر نبود لیوانها را از پاش در بیاره خلاصه اینکه حسابی با اینکار

نظر همه را به خودش جلب کرده بود که عکسهای کفش لیوانیش را در ادامه مطلب آوردم

بعد چند روز  از اصفهان به طرف تهران حرکت کردیم و  شام خونه عمه کسرا در تهران

بودیم که متوجه شدیم کسرا کمی تب داره که شب تبش بیشتر شد و خدارا شکر فردای

اونروز خوب شد و دکترش هم علت تب را خستگی راه و مسافرت تشخیص داد . با اینکه به

 هرسه ما خیلی خوش گذشت ولی تصمیم گرفتیم فعلا به مسافرت های  طولانی نریم.

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 شهريور 1391 ] [ 11:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تب ویروسی

تب ویروسی 

روز شنبه ٢٨ مرداد وقتی از پارک به خونه اومدیم کسرا خیلی بی قراربود و کمی تب

 داشت به دکتر بردیمش و جون علائمی از عفونت نداشت دکتر گفت تبش ویروسیه و  

 مشکلی نیست شب تبش نزدیک به ٤٠ رجه رسید که با استامینوفن برای پائین آوردن

و کنترل تب من وباباش تا صبح بیدار موندیم نزدیک ظهر بود که کمی حالش بهتر شد

ولی سر شب دوباره تب کرد.دکترش را عوض کردیم که اونهم حرفهای دکتر قبلیش را

تائید کردو باز هم دو روز دیگه تبش ادامه پیدا کردکه  به همراه اسهال و استفراغ شدید بود

شکر خدا کسرا  از تولد تا به حال  خیلی کم مریض شده و وقتی هم مریض میشه باباش

خیلی زود دستو پاش را گم میکنه و در من هم خیلی استرس ایجاد مبکنه خلاصه برای

سومین بار دوباره به دکتر تغذیه گوارش بردیمش که اونهم بیماری را ویروسی اعلام کرد

و برای تقویتش ویتامین و آهن داد و کسرا جونم با مریضیش ما را از رفتن به یک عروسی 

خوب که  چهارشنبه اول شهریور بود، محروم کرد .پسر گلم امیدوارم همیشه سلامت باشی

[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اصفهان و باغ پرندگان

ما  به باغ رسیدیم بعد اینکه ماشینمون پارک کردیم درشکه ها آماده سوار کردن مسافرین

 به انتهای باغ بودندو صدای درشکه ها و اسبها برای کسرا خیلی جالب بود .و قتی هم که

سوار شد دوست نداشت پیاده بشه درشکه باغ

 جالب تر اینکه هر جا میخواستیم بریم میگفت بریم درشکه سوار شیم و با ماشین نریم

باغ پرندگان هم خیلی جالب بود و برای دیدن پرندگان دوست داشت اونها را بگیره

خوشبختانه یکی از این پرنده ها از قفسش بیرون اومده بود که کسرا اونو دنبال کرد و

لحظه قشنگی شد که ما فیلم برداری کردیم توی باغ کلی دوست پیدا کرد و باهاشون

همبازی شد و قت زیادی را در باغ گذروندیم چون هم تنوع پرندگان زیاد بود و هم کسرا

از دوستاش دل نمیکند

باغ پرندگان اصفهان

بالاخره با قول اینکه دوباره درشکه سوار میشه و اسب میبینه از باغ بیرون اومدیم.

اینهم ادامه عکسهای باغ پرندگان

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 10:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اصفهان و جاهای دیدنی

کسرا  صبح ها در سفر خیلی زود از خواب بیدار میشد و کارمون  برای تفریح و گردش

 راحت  تر می شد . صبح روز شنبه بود که برای گردش به سی وسه پل و جاهای دیدنی 

دیگه رفتیم و کسرا  هم به امید اینکه دوستان زیادی پیدا مبکنه با ما به گردش میامد.

سی و سه پل

اینجا هم یک بچه ای را پیدا کرده بود و یک لحظه آروم و قرار ندشت و همش میگفت

دوستم کجاست و برای پیدا کردن دوستان بیشتر با ما به باغ پرندگان اومد.و دوستان

جدیدی پیدا کرد و کلی با اونها بازی کرد و چون بازدید از پارک پرندگانمون طول کشید

راضی شد تا با ما به خونه برگرده و دوباره به گردش بیاد بفیه عکسها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 17 شهريور 1391 ] [ 10:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ادامه مسافرت در استان فارس

شب بو د که به خاطر خنک تر شدن هوا به سمت مرودشت و صفا شهر حرکت کردیم

یکشب دیگه  هم تو صفا شهر موندیم و از اونجا دوباره به خونه خاله فاطمه برگشتیم

کسرا هم که عاشق خونه خاله فاطمه بود چون خیلی آزادی داشت و هر کاری دوست

داشت انجام میداد و دوست نداشت که از اونجا به مسافرتش ادامه بده ولی  وقتی بهش 

 درشکه

 

گفتیم میخواهیم به خونه خاله عزیزه بریم خیلی خوشحال شد و با هم به آباده شیراز رفتیم

و بعد از خونه خاله عزیزه که محمدجون کلی فیلم برداری کرد به اصفهان رسیدیم و مامان

حاجی خونه خاله فاطمه موند و از شیراز به بعد ما سه نفره به مسافرتمون ادامه دادیم

تو اصفهان به باغ پرندگان و جاهای دیدنی دیگه رفتیم که کسزا از باغ پرندگان و درشکه

سواریی در جاهای مختلف  لذت برده بود .  

[ چهارشنبه 15 شهريور 1391 ] [ 10:51 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شیراز و شاهچراغ و جاهای دیدنی

به شیراز که رسیدیم اول به شاهچراغ رفتیم و بعد زیارت به بازار حرم مطهر رفتیم

من کلا بازار و خرید را دوست دارم کسرا هم همینطوره  واسش یک جرثقیل خریدیم

که خود کسرا به اون بالا بر میگه خیلی خوشحال بود و تمام سفر این بالا بر باهاش بود

 به باغ سعدی رفتیم  که خیلی هم شلوغ بود. و کسرا در پی بازیهای خودش بود

سعدی

 از آب نما ها بالا و پائین میپرید و اصلا دوست نداشت حتی یک لحظه جلوی دوربین

 عکس قرار بگیره بعد از تماشای سعدی به حافظیه رفتیم اونجا هم در پی سر خوردن

و بازی بود که یک لحظه گمش کردیم ولی خوشبختانه زود پیداش کردیم خیلی خسته شده

بود و همش دوست داشت بدون کفش تو چمن ها بدوه، ضمنا از فالوده شیراز هم خیلی

خوشش اومده بود و به هر شهری که میرسیدیم فالوده شیراز میخواست ما شیراز را به

قصد اصفهان ترک کردیم .بقیه عکسها در ادامه مطلب

  


ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 شهريور 1391 ] [ 10:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بهشت گمشده استان فارس

بهشت گمشده منطقه ای پر آب و سرسبز نزدیک کامفیروز یکی دیگه از شهرهای شیرازه

وقتی به این قسمت ازسرزمین فارس رسیدیم تازه یاد شعر  جناب حافظ افتادیم که 

می فرمایند.     خوشا شیرازو وصف بی مثالش  خداوندا نگه دار از زوالش 

بهشت گمشده

 اگه به شیراز رفتید حتما از این منطقه هم دیدن کنید توی ذل گرما به جای خوش آب هوا  

میرسیم که تماما آبشار و چشمه و رودخونه است توی رودخونه هم تخت هایی برای

استراحت و تفریح گذاشتن و یک قسمت از این بهشت را باید پیاده برید تا دوباره به

آبشارهای قشنگ و با عظمت برسید به دیدنش می ارزه ادامه عکسهای بهشت گمشده


ادامه مطلب
[ شنبه 11 شهريور 1391 ] [ 10:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سفر به استان فارس

شهرضا  از شهر های اصفهانه که از این شهر صبح زود به سمت آباده شیراز حرکت کردیم

خاله عزیزه از دختر خاله بابای کسراست که خونشون تو آباده است وقتی به استان فارس

رسیدیم مامان حاجی حالش خیلی بهتر شد چون هم هوای وطن بهش خورد و هم دیدن

خواهرزاده و اقوامش خستگی سفر را از طنش درآورد کسرا هم که فقط به محمد خاله

عزیزه گیر داده بود و همش باهاش شوخی وبازی میکردما از آباده به سورمق خونه خاله

فاطمه رفتیم اونجا هم چند روزی موندیم که به کسرا خیلی خوش گذشتسورمق

اینهم محله و خونه خله فاطمه که کسرا حسابی توی خونه و بیرون خونه آزادی داشت

تا هر جور که میخواد با کفش و بی کفش بدوه و بازی کنه .چند روزی که سورمق موندیم

بصورت پیکنیک به شهر های اطراف می رفتیم مثل اقلید فارس که واقعا خوش آب و هوا

بود به چشمه رسول الله رفتیم و فردای انروز به بهشت گمشده رفتیم.

[ جمعه 10 شهريور 1391 ] [ 10:49 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شهر کرد بام ایران

شهر کرد مرکز استان چهار محال و بختیاریه که   با پوششی  سرسبز از شهر های زیبا و

 خنک این استان محسوب میشه که مورخین به اون بام ایران هم میگن.در بلندترین نقطه

شهر پارک زیبایی به نام پارک ملت وجود داره که واقعا دیدنیه

شهر کرد

ما به این شهر که رسیدیم مامان حاجی حال خوشی نداشت و به یک

کلینیک رفتیم تا سرپائی در مان بشن خدا را شکر دکتر چیز بدی تشخیص نداد و آمپول

ویتامینه بهش دادتا کمی تقویت شه بعد از گشت و گذر در شهر و جاهای دیدنی یه شهر

زیبای بروجن رفتیم از اونجا که درآمد مردمش از طریق دامپروری و کشاورزیه تمام جاده

هاشون پر از گاو وگوسفند بود که با دیدن اونها کسرا کلی کیف میکرد و بعضی موقع ها

هم ما را وادار میکرد  ماشسین را نگه داریم تا پیاده شه و از نزدیک اونها را ببینه بروجن

پارکهای بزرگ و زیبایی داشت که بعد از بازی کردن کسرا یه سمت دهاقان به راه افتادیم

از بروجن به دهاقان بارون شدیدی گرفت و ما از دهاقان به شهر ضا وارد شدیم. 

  

[ پنجشنبه 9 شهريور 1391 ] [ 10:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مسافرت به کوهرنگ

کوهرنگ از شهر های چهار محال و بختیاریه که به علت واقع شدن در ارتفاع بسیارسرده و

 آبشار های زیادی در این شهر وجودداره که مهتمرین و پر آب ترینش چشمه کوهرنگه

 .اینهم نمایی از چشمه کوهرنگ که به علت مه آ لود  بودن هوا  کمی تار دیدیه میشه

کوهرنگ

  زمانی که به کوهرنگ رسیدیم باران شدید اومد و دمای هوا به شدت پائین آمد که

ما از ترس سرما خوردن و باد و باران از ماشین پیاده نشدیم وقتی هم که بارون بند اومد

باز هم دمای هوا پائین بود و من یک لحظه از چشمه آب خوردم و سریع به ماشین برگشتم

کسرا هم اسرار میکرد منهم میخوام از ماشین پیاده شم با اینکه بارونی بود و هوا هم سرد

بود برای یک لحظه پیاده شد و سریع تو ماشین برگشت . جالب اینکه چادرعشایر  با

 محصولاتشونو در همه جا ده های  استان و هم درکوهرنگدیدیه میشدکه برای  

مسافرین  آماده کرده بودند و با نوشیدنی مختلف مثل چای و غذا  از همه پذیزایی میکردند

ما به رستوران زردکوه رفتیم و بعد خوردن ناهار به مرکز استان یعنی شهرکرد سفر کردیم.

به راه افتادیم

[ چهارشنبه 8 شهريور 1391 ] [ 13:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مسافرت تابستانی و سد زاینده رود

در ایران شهر های زیادی به نام داران وجود داره و این شهر جزء شهر فریدن اصفهانه 

ما روز دوشنبه از داران به طرف چادگان برای دیدن سد زاینده رود به راه افتادیم چادگان

به خاطر سد زاینده رود خیلی  با صفا و پر آب بودو از داران تا چادگان همش سر سبز بود

سد زاینده رود

اینهم نمایی از سد زاینده رود که هم زیبا و هم پر آب بود و کسرا هم کنار سد داره

راه  میره  روبروی این سد ویلا های زیبایی بود که برای استراحت و خواب اجاره

میدادند ولی ما قصد موندن در شب را نداشتیم بعد از تفریح در کنار سد به طرف شهر

قشنگ و چشمه کوهرنگ که جزو یکی از شهرهای چهار محال و بختیاری بود رسیدیم.

[ دوشنبه 6 شهريور 1391 ] [ 13:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین مسافرت طولانی با کسرا

ما مسافرتمون را زمانی شروع کردیم که حال عمومی کسرا خیلی بهتر شده بود 

و دوران نقاهت بیماریش را طی کرده بود، مامان حاجی هم  توی این سفر با ما بود

 مسافرت با کسرا

 ما از تهران به سمت محلات براه افتادیم به آبگرم محلات رفتیم و بعد از اینکه از آبگرم اونجا

استفاده کردیم و بعد خوردن ناهار به خمین و از اونجا به سمت گلپایگان رفتیم گلپایگان 

 خیلی خنک بود از محصولات اونجا خرید کردیم و کسرا هم حسابی تو یکی از پارک هاش

بازی کرد بعداز ظهرهمانروزبه (شهر عسل)  خوانسار رفتیم  که تو خیابون های قشنگش 

بورس عسل به چشم میخورد و واقعا تنوع عسلشون بی نظیر بود بعد خرید عسل و کمی

گشت و گذار در شهر و مغازه ها به سمت داران به راه افتادیم داران هم بسیار شهر خنک

و سر سبز بود شب را در داران بودیم و قرار بر این بود که فردای اونروز را به استان چهار

محال و بختیاری بریم. به  کسرا خیلی خوش گذشته بود و میگفت باز هم به مسافرت بریم.

 

[ شنبه 4 شهريور 1391 ] [ 13:30 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعری زیبا برای پسرم

شعر آبی

تو شاهکار خالقی.... تحقیر را باور نکن....

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش......

زیبا و زشتش پای توست...... تقدیر را باور نکن.....

تصویر اگر زیبا نبود....... نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن...... تصویر را باور نکن....

خالق تو را شاد آفرید..... آزاد آزاد آفرید......

پرواز کن تا آرزو........ زنجیر را باور نکن

 

[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 9:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تاثیر برنامه تلوزیونی عمو پورنگ بر شخصیت کسرا

برنامه عمو پورنگ و امیر محمد برای کسرا خیلی جذابه و زمانی که تو خونه باشیم

به من یاد آوری میکنه که تلویزیون را روشن کنم تا برنامه عمو پورنگ را تماشا کنه.

عمو پورنگ

امیر محمد تو این برنامه نقش های مختلفی را بازی میکنه که تو یکی از اونها پلیس میشه 

کسرا هم این نقشش را خیلی دوست داره و تمام حرکاتش را تو ذهنش ظبط میکنه.

هر وقت که برنامه عمو پورنگ تمام میشه ماجرای نقش بازیکردن من و کسرا شروع میشه

چون از من میخواد که غیر از گلدون خان که همون پلیسست نقش مفابل را بازی کنم .

گلدون خان برای جذاب کردن بازی خودش وقتی اصطلاح( گوشتیکه ) را به کار میبره

همزمان یک لگد پرت میکنه و اینکار را کسرا همون روز اول یاد گرفت و تو اجرا کردن نقش

این حرکت را انجام میداد و به ساق پای من میزد و من باهاش صحبت کردم که نه تنها با

من با هیچ  کس دیگه ای هم این شوخیو نکنه مخصوصا با بچه ها .از اونجایی هنوز تحت

تاثیر این فیلم بود بدون اینکه به من لگد بزنه با پا حرکاتی از خودش در میاورد. برای اینکه

کاملا انرژیش تخلیه شه به فضای باز بردمش و حرکاتی که از خودش در میاورد جالب بود

مثلا به یک درخت که اندازه خودش بود ادای گلدون خان را در میاوردو لگدش میزد و

خوشبختانه  دیگه تو خونه اینکار را تکرار نکرد .و من بهش قول دادم که یکروز اونو به برنامه

عمو پورنگ ببرم  بقیه حرکتهای کسرا در فضای باز در ادامه مطلب. 


ادامه مطلب
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
افطاری در باغ منظریه نیاوران

دیشب افطاری به باغ منظریه رفتیم جای همگی خالی بود چون هوای خیلی خنکی داشت

به کسرا بی نهایت خوش گذشت . ابتدای ورودی باغ  را آذین بندی کرده بودند.دوتا

عروسک که یکشون بنتن و یکی دیگش هم مترسک بود  به کسرا خوش امدگویی کردند

و کسرا هم زود با هاشون دوست شد یک کار جالبشون  ابن بود که به  بچه ها لیوانهای

قمقمه عروسکی هدیه میدادند و شمشیر  بادکنکی که با اون  عروسکهای گنده  بازی کنند.

 منظریه

 این همون شمشیریه که با بادکنک برای کسرا درست کرده بودند و تا آخرین لحظات

مهمونی کسرا با این عروسکها شمشیر بازی میکرد از دیگر مراسم باغ پخش موسیقی شاد

و آتش بازی است که عکسهای اونو در ادامه مطلب میبینیم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 8:32 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تشویق به کارهای خوب با خرید اسکوتر

کسرا جون چند وقته که گیر داده من اسکوتر میخوام و هر وقت تو دست بچه ها میدید

اونقدر بهشون اصرار میکرد تا برای چند لحظه اسکوترشونو بگیره و سوار بشه و فتی هم

که میگرفت به جای اینکه سوار اسکوتر بشه خودش اونو راه میبرد و کلی هم لذت میبرد.

ما تصمییم گرفتیم واسش اسکوتر بخریم وبه نوعی در قبال کارهای خوب تشویقش کنیم. 

اسکوتر

یکروز که داشتم نماز میخوندم دیدم که اونهم به نماز ایستاده بهش گفتم دستات را بلند

کن و بگو خدا جون به دل بابام بنداز که واسم اسکوتر بخره و او هم از خداجون این را

خواست و واقعا بی صبرانه منتظر خرید اسکوتر بود با اینکه خرید اسکوتر را به هفته های

بعد موکول کرده بودیم ولی بابای کسرا گفت تو همین هفته واسش اسکوتر میخرم و جالب

اینکه بعد خرید از خداجون تشکر کرد و به باباش گفت خدا جون اومد توی دلت و گفت برای

من اسکوتر بخری؟ و از خوشحالی نمیدونست چی بگه.من هم گفتم به کسرا جون حالا که

اسکوتر داری هر کس که خواست بازی کنه بهش میدی گفت نه. من ازش خواستم تا

به بچه های دیگه هم بده تا اونها هم بازی کنن و با اینکار روحیه بخشندگیش تقویت بشه.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 11:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعر بستنی برای پسرم

اگر دیدی بچه ای به درختی تکیه کرده عاشق بستنیه و گریه کرده

کسرا و بستنی

بستنی آی بستنی

بستنی ام بستنی خوشمزه و خواستنی

سرخ وسفیدوزردم همیشه سردسردم

هرکی که من روخورده دلش روخنده برده

لیس میزنی تو تازه به لپ من که نازه

یواش یواش آب میشم خسته و بیتاب میشم

آب میشم ازخجالت ولی توخوش به حالت

منو تموم می کنی وقتی که اوم میکنی

رولباست می ریزم یواش بخور عزیزم

بستنی مهربون بازهم میاد خونتون

دوست منی همیشه بی بستنی نمی شه
[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 10:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شن بازی آرامبخش روان کودک

شن بازی

کسرا شن بازی را خیلی دوست داره و اگر تو محیط شن و سنگ باشه این بازی را

به بازیهای دیگه ترجیح میده و با قدرت تخیلش کوه میسازه و  با گذاشتن سنگها  روی

هم برج درست میکنه و از لمس کردن و بازی با شن و سنگ لذت زیادی میبره .وقتی

کسرا خیلی پر انررژیه دوست داره با پرت کردن شن به هوا و روبروش انرژیه خودش را

تخلیه کنه و من هم این فرصت را برای اون ایجاد میکنم چون وسیله خوبی برای

بازیهای تهاجمی کودک به شمار میره .علاوه بر تخلیه انرژی خیلی فواید دیگه ای هم

داره از جمله اینکه از طریق پر کردن ظرف شن به  هماهنگی و انعطاف بدنی میرسه

 و به مفاهیم وزن و ظرفیت پی میبره و اونقدر شارژ میشه که وقتی تو خونه خودمون

هم که هست تو تخیلش ، لوگوهای خودش را به عنوان شن و خاک با کامیون ولودرش 

جابجا میکنه و به مفهوم حمل و نقل با وسایل و حجم پی میبره.

بقیه عکسهای شن بازی  در ادامه مطلب    

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شاهکار جدید کسرا جون

در خونه

ما هر روز بعد از ظهر با کسرا برنامه بیرون رفتن داریم .دیروز بابای کسرا برای انجام کاری

 بیرو ن رفت و گفت حاضر باشید تا برگشتم با هم بریم گردش و کسرا هم با کلی نق و نوق

 قبول کرد من در ورودی را قفل کردم ولی کلید را از روی در بر نداشتم در همین حین

 تلفن زنگ زد که تا من رفتم جواب بدم کسرا در ورودی را باز کردو از خونه خارج شد

 و کلید را هم با خودش برد من مشغول صحبت بودم که دیدم در را بست .تلفن را قطع

 کردم که به دنبالش برم دیدم در را روی من قفل کرده و از اون طرف داره منو صدا میکنه   

 مامان در را باز کن من تازه فهمیدم که چکار کرده بهش گفتم من کلید ندارم. کلید را

 به طرف جا کفشی بپیچون تا باز شه و از چشمی در داشتم نگاش میکردم،وقتی کلید

 را پیچوند فهمیدم که دوقفله کرده و صدای اعتراضش میامد که در باز نمیشه.

 من هم بهش آرامش میدادم که عیبی نداره برو خانم رجبی را صدا کن بیاد درو باز کنه

 کسرا سر پله ها ایستاد و همسایه پائینی ما را صدا کرد .و به من گفت مامان چرا جواب

 نمیدن بهش گفتم صدات را نمی شنون از پله ها برو پائین و به اونها بگو در خونمون قفل

 شده تا بیان باز کنن. کسرا هم به پائین رفت و دختر خانم رجبی را دیده بود. بهش اسرار

 میکرد که بیا در خونمون را باز کن و اون با ناباوری بالا اومد و قتی در قفل شده را دید

 باز کرد و تا من ودید حسابی زد زیر خنده و میگفت باورم نمیشده که کسرا در خونه

 را قفل کرده باشه وقتی در خونمون باز شد کسرا یک لبخند پیروز مندانه ای به من زد

 و من از پشت کار و اسرارش برای بالا آوردن خانم رجبی خیلی خوشحال شدم.

 

[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 11:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خلاقیت در جابجایی شعر

 kasra 

کسرا شعر های زیادی را توی خونه یاد گرفته و جالبی کار اینجاست که شعر را برعکس

میخونه ویا شخصیت شعر را عوض میکنه و با همون فعل و فاعل قبلی میخونه مثلا تو شعر

آقا پلیس که به این شکل خونده میشه: شبها که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره ما خواب

خوب میبینیم اون تو فکر کاره آقا پلیس زرنگه با دزد ها خوب میجنگه ما پلیس و دوست

داریم بهش احترام میذاریم . تو این شعر اگه بخواد شخصیت را عوض کنه به جای آقا

پلیسه اسم فرد دیگه ای را میبره مثلا میگه دایی مجتبی زرنگه با دزدها خوب میجنگه ما

دائی جونو دوست داریم بهش احترام میذاریم بعضی موقع ها هم فعل ها را منفی میکنه

و هر شخصیتی که بکار برد میگه ما فلانی را دوست نداریم بهش احترام نمیذاریم.

یا دیگر شعر ها مثل شعر حسنی که میخونه توی ده شلمرود کسرا جون تک و تنها بود

کسرا جون نگو بلا بگو تاآخر که من این خلاقیتش را در عوض کردن شعر خیلی دوست دارم.

 

[ شنبه 24 تير 1391 ] [ 14:31 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ماجرای گربه کوچولو و بچه ها درپارک

دیروز با کسرا به پارک رفتیم طبق معمول کسرا روی تاب نشست و همینطور که مشغول

بازی بود مانا جون دختر خالش   با خاله جونش را  دید  که از  دیدنشون بسیار خوشحال

 شد همینطور که توی پارک قدم می زدیم متوجه یک بچه گربه شدیم که زیر درخت

  پناه گرفته بود  هرچی به کسرا گفتیم بیا نگاش کن جلو نمیآمد و محتاتانه برخورد

 میکرد مانا جون پیشی کوچولو را ناز کرد تا کسرا به پیشی نزدیکتر شه ولی کسرا همچنان

 دو قدم از پیشی دور تر می ایستاد  و جانب احتیاط را رعایت میکرد .دختری تو پارک بود

که برعکس کسرا خیلی جسورانه عمل میکرد تا پیشی را دید گفت این مال ماست و سریع

گربه را توی دستاش گرفت. گربه و پارک

 کسرا که دید دوستش چه راحت بچه گربه را گرقته یک مقدار جسارت پیدا کرد و به

گربه نزدیک شد دوستش مدیسا ادعا میکرد که گربه خودمونه و من از خونمون آوردمش

وبه کسی نمیدم کسرا هم دست بردار نبود و میگفت گربه مال ماست ما پیداش کردیم

خلاصه بچه ها دنیای قشنگی واسه خودشون دارن  مدیسا به کسرا می گفت ما واکسنش

را هم میزنیم و کسرا در جوابش گفت ما هم بهش واکس میزنیم و از حق خودش دفاع

میکرد که با این حرفاشون کلی ما را خندوندن وقتی مامان مدیسا از دور دخترش را دید

حسابی اونو دعوا کرد که به چه حقی گربه را دست زدی دستات کثیف میشه این گربه

خیابونیه و حق نداشتی دست بزنی که تازه ما فهمیدیم که بچه ها چقدر فیلم اجرا میکنن

بقیه توضیحات عکس ها در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 تير 1391 ] [ 9:45 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ماچرای کادو دادن و جشن تولد حسین شوهر مانا

دیشب جشن تولد حسین آقا شوهر مانا جون بود و ما بعد از ظهر به خونشون رفتیم

کسرا خیلی مانا جونو دوست داره از صبح  لباس میاورد و با سختی میپوشیدو میگفت

 بریم. توی راه بابای کسرا به شوخی گفت من خونه مانا جون میذازمت و بعد منو کسرا

میریم پارک که کسرا بهش گفت بابا من پارک نمیام میخوام برم خونه مانا جون . وارد خونه

که شدیم چشمش به دستم بود که ببینه کادو را کجا میذارم منهم کادورا رو بقیه کادوها

گذاشتم. کسرا به طرف کادو رفت تا اونوبرداره بهش گفتم دست نزن تا خودشون باز کنن

ولی از اونجایی که کنجکاوه و میخواست اونو وا کنه. کادو را برداشت و به طرف اتاق دوید

 وقتی بهش رسیدیم ، مقداری از کاغذ کادو را پاره کرده بود که دوباره اونو چسبوندیم 

خونه مانا جون

به کسرا خیلی خوش گذشت چون با وسایل مختلف بازی میکرد و از اونجا که خونه مانا

جون خیلی آزادی عمل داره مثل خونه خودمون احساس راحتی میکردو روی تختش با  

عروسکها بازی کرد .بعد از شام که رقص شروع شد همش اون وسط در حال رقصیدن بود

و با یک بادکنک دوباره سرش گرم بازی شد بعد از کیک خوردن هم کادو ها را باز کردند و

کسرا هم توی آشپزخونه مانا جون خودشو سرگرم کرده بود و واسه خودش از آب سرد کن

یخچال آب میریخت و من و باباش بهش گفتیم کسرا خداحافظ ما رفتیم خونمون .رضایت داد

و از آشپزخونه بیرون اومد و با بادکنکش از جشن تولد به خونمون اومدیم با اینکه ساعت1 

نصفه شب بود اصلا خوابش نبرد و تا خونمون تو ماشین با بادکنکش بازی کرد . 

 

[ شنبه 17 تير 1391 ] [ 14:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
دشت هویج و کوه پیمایی با کسرا جون

دشت هویج در چند کیلومتری افجه و در قله کوه قرار داره دیروز با فامیل و  محمدرضا خان

که تازه از آمریکا اومده بود به اونجا رفتیم معمولا یکی از اقوام که به ایران میاد ، تفریح و

 دیدو بازدیدها  بیشتر انجام میشه و به کسرا هم خیلی خوش میگذره چون با کوچیک و

بزرگ فامیل گپ میزنه و فامیل همگی دوستش دارن و دیروز هم کوچکترین عضو از افراد

کوهنورد بود که انصافا خیلی خوب بالا اومد ،ما به هن هن افتادیم و اون واسه خودش  به

طرف بالا میرفت، آقا فیروز بهش گفت کسرا دستمو بگیر  تامن بتونم بیام بالا. به اون گفت

برو بابا این حرفا چیه خودت میتونی بیای آقا فیروز کلی خندیدو گفت این ما را هم درس میده.

دشت هویج

  کسرا از حرکت نمی ایستاد و راه رفتن را به نشستن ترجیح میداد .و ما به عنوان اینکه

می خواهیم عکست را بگیریم روی تخته سنگ نشوندیمش تا کمی خستگیش در بره

بقیه عکسها در ادمه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 13 تير 1391 ] [ 9:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
یکسری عکس از درسا گلی

درسا جون دختر آرومو گلیه و به دل همه میشینه انشالله که عاقبت بخیر و خوشبخت شه 

دیروز کسرا خیلی به یاد آرین و درسا بود و میگفت بریم پیش نینی . درسا کوچکترین عضو

 و بیستمین نوه خانواده ما محسوب میشه .درسا جون

بقیه عکس های درسا جون در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 3 تير 1391 ] [ 11:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مهمونی درسا جون

این هم عکس  درسا جون دختر دایی کسرا که امروز خونه عمه احترام به مهمونی

اومده امروز 2 روزش شده و ما هم به خونه خاله جون احترام رفتیم کسرا هم از

دیدن درسا جون خیلی خوشحال شدو با اینکه خواب بود دوست داشت نازش کنه

 عزیزم تولدت مبارک 

  درسا عسل

کسرا و آرین امروز مواظب درسا گلی بودند تا کسی نینی را اذیت نکنه

تو پستهای بعدی عکس های بیشتری از درسا جون میذارم.آرین و کسرا هم امروز

به پشت بام خاله جون احترام رفتند و حسابی تاب بازی کردند که عکس هاشونو تو

ادامه مطلب گذاشتم  


ادامه مطلب
[ شنبه 3 تير 1391 ] [ 8:25 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
نظر کسرا در مورد نی نی دوم

 

\hv;

 درسا گلی روز سه شنبه ٣٠ خرداد ٩١ ١٣ساعت ١٤ در بیمارستان  تهران به دنیا اومد.

همه ما از این خبر خیلی خوشحال شدیم به کسرا هم گفتیم که حالا دیگه آرین یک خواهر

داره و مامان حاجی بهش گفت .کسرا شما هم دوست داری که نینی داشته باشین کسرا

هم جواب داد نه. بابا مال منه مامان مال منه و جهت اطمینان بیشتر از من سوال کرد مامان

شما مامان نینی میشی؟ منهم گفتم نه من فقط مامان کسرام دوباره از من سوال کرد

بابام بابای نینی میشه؟ گفتم نه فقط بابای کسراست و به حالت خوشحالی و خنده گفت

بابا مال منه مامان هم مال منه. از اینجا بود که فهمیدیم دوست نداره محبتمون نسبت به

خودش کم بشه و فرد دیگری را به عنوان فرزند دوم نمیتونه قبول کنه.

تو پستهای بعدی عکس های درسا کوچولو را میبینیم.

[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 15:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اهمیت و ضرورت بازی برای کودکان

مهم‌ترين مشغوليت كودك در زندگي بازي است. كودك در جريان بازي و در يك زمان پرورش فكري، عاطفي جسمي و اجتماعي مي‌يابد و آن‌چه او از طريق بازي به‌دست مي‌آورد به‌طور مثبت كسب مي‌كند، زيرا اساس آن تجربه است. اين تجربه‌اي است كه از طريق عضلات و حواسّ خود كودك، به‌دست آمده است. بازي يكي از مهم‌ترين موضوعات تربيتي است كه بسيار مورد توجه روان‌شناسان و علماي تعليم‌و‌تربيت قرار گرفته است. با آن‌كه از زمان "ميشل متني" فيلسوف و مربي بزرگ فرانسه در دورة رنسانس مورد توجه خاص قرار گرفته است، ولي در هيچ عصري به اندازة زمان ما بازي مورد مطالعه و تحقيق دقيق روان‌شناسان واقع نشده است. تحيقات جديد نشان داده است كه بازي تأثير بسياري در رشد بدني و ذهني كودكان دارد. بدن تنها وسيله‌اي است كه كودك به‌وسيلة آن مي‌تواند جهان خارج را توسط حواس مختلف ادراك كند.

بازی

کسرا بازیهای تخیلی را خیلی دوست داره پنجشنبه که به پارک رفتیم مانا جون

هم اونجا بود واسش یک لودر آورد که کسرا از دیدنش خیلی خوشحال شد .مانا

جون خیلی با کسرا بازی کرد و هردو تا نقش کارگر و اوستا را بازی میکردند کسرا

نقش اوستا را داشت و مانا جون هر وقت چند بار بهش میگفت اوستا خسته نباشی

بازیهای تخیلی ریشه درخلاقیت کودک دارند.تخیل کودک به مرور و همگام با

رشد ذهنی او از مرحله بازیها خارج شده و به صحنه داستانها و گفتارهای کودک کشانده 

 می شود. نظریه پردازان معتقدند رشد تخیل کودک در هنگام کودکی و از طریق بازی

میتواند  باعث گردد تا در زندگی بزرگسالی این کودکان تبدیل به هنرمندان،نویسندگان

نقاشان،مخترعین،و کاشفانی بزرگ گردند. 

[ سه شنبه 30 خرداد 1391 ] [ 12:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
علاقه کسرا به بیل مکانیکی

علاقه  کسرا به بیل مکانیکی از اونجایی شروع شد که یکی از همسایه ها واسه تخریب

خونشون این بیل را آورده بودند.کسرا  که یکروز با باباش بیرو ن میره این بیل را میبینه

و از باباش توضیح میخواد که این چیه و باباش کاملا براش توضیح میده که این وسیله چه

کاربردی داره .یادمه که اونروز تا شب باباش را به خیابون کشوند تا برای چندمین بار کار با

بیل مکانیکی راببینه و از اونجا که تا دیر وقت با این وسایل کار میکنند شب با کلی اعتراض 

و گریه به خونه اومد.واز من و  باباش خواست تا قصه بیل مکانیکی را بگیم  و ما هم بارها و

به کرات این قصه را واسش بازگو کردیم و راضی شد تا فردا دوباره کارش را ببینه.

بیل کانیکی

یکروز با کسرا به پارکی رفتیم که تو این پارک بیلی شبیه بیل مکانیکی واسه بازی بچه ها

طراحی کرده بودند . کسرا از دیدن و بازیکردن با اون خیلی لذت برد،البته این قصه بیل   

مکانیکی ادامه داره. الان هم که تو هر گوشه و کنار اتوبانها و خیابونها یکسری وسایل

مکانیکی هست چه خوبه که بچه ها با کار این وسایل آشنا میشن و آگاهی پیدا میکنن

که این وسایل چه کاربرد هایی داره. اون حالا بالا بر و لودر را هم از دور شناسایی میکنه

 و اگه ما از یک مسیری رد میشیم که این وسایل هستند با هیجان اسم این وسایل را میگه

و اولین چیزی که دوست داره با لگوهای خونه سازیش بسازه یک بیل مکانیکیه.


ادامه مطلب
[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 9:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
درس و عبرت بزرگ برای خانواده ها

 

در خونه ا

دیروز بعد از ظهر به میدون میوه تره بار فرمانیه رفتیم همینطور که در حال خرید کردن بودیم

دیدم کسرا تو سالن راه افتاد و واسه خودش  بازی کنان میرفت که یک لحظه دیدم مرد

میانسالی دست کسرا را گرفته و داره میبره که همسرم دوید و دستش را گرفت و اونو

پیش خودمون آورد و من نصیحتش کردم که دستت را به افراد ناشناس نده چون میدزدنت

از اونجا که بچه ها همش در حال بازی و تقلا هستند،شش دونگ حواسموجمع کرده بودم

تا از محدوده دید من خارج نشه که دیدم دوباره همون آقای میانسال به کسرا نزدیک شد و

بهش گفت دستت را بده  تابا هم بریم  بازی کنیم و نمیدونست منهم با کسرام وقتی من

صدا زدم کسرا بیا اون آقا متوجه من شد . گفت ما 6 تا پسر تو خونه داریم اینهم میشه

هفتمی و راهش را کشیدو رفت و دیگه واسه خرید هم توی اون حدود ندیدمش و خودم

هم که  از این رفتار جا خورده بودم و از اینکه دیدم دوباره برگشته بود تا کسرا

را با خودش ببره خیلی شوکه شده بودم شاید باورتون نشه که اصلا به ظاهرش

نمیخورد ولی رفتارش، بچه دزد بود من هم تا خونه با کسرا صحبت کردم تا دشتشو به

غریبه ها نده و از ما جدا نشه. یک لحظه غفلت یک عمر پشیمونیه امیدوارم برای هیچ

بچه ای این اتفاق نیفته و همه در سلامت کامل پیش خونواده هاشو ن باشن.

وقتی به خونه برگشتیم هنوز این جریان از ذهن کسرا خارج نشده بود و مدام به من

میگفت قصه آقا دزد را بگو و صبح هم همینو چندین بار به خواسته خودش تکرار کردم.

[ دوشنبه 22 خرداد 1391 ] [ 9:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خواستن توانستن است

 از اونجایی که کسرا خیلی از رانندگی خوشش میاد و تو شهری که رانندگانشون

بالای 20 سال  هستن کسرای 2ساله به همین سادگی راننده شد

 

رانندگی با بنز

نتیجه میگیریم که خواستن توانستن است حتی اگه قد و سنتون  با کار

مورد نظر منافات داشته باشه.

[ يکشنبه 21 خرداد 1391 ] [ 10:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات رودخونه لشکرک با کسرا

بعد از ظهر یکشنبه سه نفری واسه تفریح کنار رودخونه به لشکرک رفتیم. کسرا

عاشق آب بازیه به محض اینکه آب را دید سنگها را توی آب پرتاب می کرد

واز اینکه تو آب حباب ایجاد میشد و صدای پرتاب سنگ میامد خیلی کیف میکرد.

رودخونه

  من و باباش بهش میگفتیم  برای پرتاب سنگهای کوچولو  بردار و اون برعکس بزرگترین

و سنگینترین سنگ را برای پرتاب انتخاب میکرد.من خودم سنگهای کوچیکو پیدا میکردم و

 به دستش میدادم بعد از این کار به سراغ کامیونش رفت و سنگها را با ماشینش جابجا

 می کرد بابای کسرا مشغول درست کردن بلال بود که کسرا خان  یکدفعه دوید به طرف

 تپه ای که مشرف به رودخونه بود من داشتم دنبالش میرفتم که آروم از پشت بگیرمش

تا منو دید پاشو تندتر کرد و خودش را به بالای تپه رسوند و اگه کمی دیرتر رسیده بودم سر 

میخورد و پائین میافتاد . بغلش کردم و تا نزدیک آتیش آوردمش از نفس افتاده بودم ، دوباره

هوس دویدن  کرد توی راه میگفتم کسرا بیا بریم پیش بابا بلال بخور میگفت بلالها نپخته و به

دویدنش ادامه میداد هرچند یکبار به پشت سرش نگاه میکرد ببینه هستم یانه و با اطمینان

بیشتر به راهش ادامه میداد من خودمو پشت تیر چراغ برق مخفی کردم،دوتا خانم از دور به

طرفش اومدند و چون منو نمی دیدند فکر میکردند گم شده به اونها گفته بود مامانم کجاست

 از اینکه یک لحظه منو ندیده بود احساس خطر کردو از همون راه برگشت وقتی منو دید

خیلی خوشحال شدو گفت مامان کجا بودی منهم گفتم اگه منو بابا باهات نبودیم تنها جایی

نرو،میدزدنت اونوقت نه مامان داری نه باباو به ظاهر قبول کرد که دیگه تنها جایی نمیره

بعد اینکه از کنار رودخونه بالا اومدیم به پارک بردیمش که حسابی بازی کردو با بچه ها

خوش گذرروند آخر شب هم که به خونه برگشتیم خوابش برده بود. بیدارکه شد گفت دوباره

بریم به لشکرک  ،بهش قول دادیم که اگه پسر خوبی باشی و  حرف گوش کنی واذیت نکنی

باز هم به لشکرک میبریمت علی الحساب یک قولهایی بهمون داده بقیه عکسها درادامه 


ادامه مطلب
[ 14 خرداد 1391 ] [ 15:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بالا رفتن از نردبان برای خوردن توت

عمه بابای  کسرا  تو کامرانیه خونه دارن که از قدیم   خونه باغ بوده و درختان زیادی مثل

توت  گردو و گیلاس  داره هر سال موقع توت خوردن به اونجا میریم و توتها را که خیلی

تمیز و درشتند را روی درخت دستچین میکنیم  و امسال اولین سالی بود که کسراخوردن 

  توت و بالا  رفتن از نردبان را تجربه  میکرد.

توت

اون چوبی که تو دستشه خودش از زمین پیدا کرد و اونقدر سرعت دویدن و از نردبان بالا

   رفتنش زیاد بود که من نتونستم مانع بالا رفتنش بشم وقتی رسیدم به بالاترین پله 

یعنی  پله آخر رسیده بود و به من اعتراض کرد چرا منو گرفتی میخوام برم بالای شیرونی

پیش بابا توت بکنم. خلاصه به هر ترفندی که بود اونو پائین آوردم و به خاطر اینکه حواسش

پرت بشه و دیگه سراغ درخت توت و نردبون نره بهش گفتم برو کامیونتو بیار تا با هم بازی

کنیم و خدا را شکر از خیر نردبون و پشت بام گذشت بعد مدتی هوس آب بازی کرد و اونقدر

تو باغ آزادی عمل داشت که همش در آب بازی و شن بازی تاب بازی به سر میبرد و حسابی

بهش خوش گذشت و هر بار که میگفتیم بریم خونمون میگفت خونمون نریم همینجا  بمونیم.

آخر  شب هم سعید پسر عمه مهناز که تازه از امریکا اومده بود کلی باهاش بازی کرد.

و به قدری خسته شده بود که توی ماشین خوابش برد و فردا که از خواب بیدار شد اولین

حرفش این بود  منو ببرید خونه عمه و همش میگفت قصه خونه دایی شیروان و عمه را بگو

ما هم به کسرا قول دادیم تا هر زمان که فرصت شد حتما اونو به باغ عمه ببریم.


ادامه مطلب
[ جمعه 12 خرداد 1391 ] [ 11:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
برقراری ارتباط و دوستی با بزرگترها

کسرا دوست داره هروز به پارک بره و با دوستهای جدیدش خوش بگذرونه و بازی کنه.

ما هم هرروز بهش قول پارک میدیم و بهش میگیم اگه بخوابی بعد از ظهر به پارک میبریمت.

کوثر  

پارکهای زیادی اطراف خونمونه اینهم پارک کوثر تو شیانه که هم وسایلش خیلی عالیه

و هم فضای بزرگ و زیبایی داره. کسرا نسبت به بچه های کوچکتر از خودش احساس

برتری میکنه و معمولا باهاشون رابطه برقرار نمیکنه و همیشه از شون تو سوار شدن

وسایل جلو میزنه و اغلب با بزرگتر از خودش بهتر رابطه برقرار میکنه، اگه تو پارک بچه ها

بزرگتر با هم توپ بازی میکنن سریع به جمعشو ن وارد میشه و اونها هم تحویلش میگیرن

و باهاش بازی میکنن. وقتی بازی با وسایل و بچه ها سیرش کرد به طبقه بالای پارک رفتیم

که بچه ها تو زمین چمن فوتبال بازی میکردند من دلهره داشتم که توپ سنگین به سرش 

بخوره ولی اسرار داشت داخل زمین بشه یک توپ هم از خونه واسش بردیم که با بچه ها

بازی کنه با همون توپ وارد چمن شد و میدوید و من از نفس افتادم تو اونو از ازمین چمن

بیرون بیارم چون اونهم یک بند میدوید و فوتبالیستها هم تا دیدند یک کوچلو وارد زمین شده

بازی را متوقف کردند و منهم با عذر خواهی اونو از تو زمین چمن بیرون آوردم،جالب اینکه

کسرا به من اعتراض میکرد چرا منو از تو زمین بیرون آوردی میخوام با اونها بازی کنم.

یکسری عکس توی پارک و بازی با بزرگترها در ادامه مطلب.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 11 خرداد 1391 ] [ 12:19 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
امیر علی دوست کسرا

تو پست های قبلی از امیر علی دوست کسرا گفتم و قرار شد عکسشو تو نوشته های

بعدی بگذارم. اینهم عکس امیر علی  همبازی و یار آقا کسرا که 8 سالشه و مدرسه میره

امیر علی

امیر علی طبقه بالای خونمون میشینه و از وقتی که تعطیل شده بیشتر به کسرا

سر میزنه و خیلی با هم جورن روز پنجشنبه کسرا بهونه امیر علی را گرفت و گفت

میخوام برم خونشون و چون کلا راحت وارد جمع میشه، در زد  سلام کرد و داخل خونشون

شد امیر علی تازه از حمام در اومده بود کسرا را بوسید و همونجا با هم بازی کردند،

منهم سفارش کردم که اذیت نکنه وبعد مدتی اومدن پائین تو خونه ما بازی کردند.

تنها مشکل کار اینجا بود که هروقت امیر علی تصمیم به رفتن میگرفت کسرا مانعش میشد

ودنبالش راه می افتاد و به بالا میرفت و هر دفعه که میخواست پنهانی از خونمون بره اونهم

باهاش میرفت و چون امیر علی دوستش داره  با هم خوب کنار میان و دعوا نمیکنند.  منهم

 از این بابت خیلی خوشحالم چون هم پسر خیلی مودبیه و تاثیر بعد روی پسرم نمیذاره

وهم اینکه کسرا توی خونه همبازی داره و میتونن تو حیاط و خونه مدتها با هم بازی کنند.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 11 خرداد 1391 ] [ 10:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
نکات تربیتی در قالب داستان

پسرم به ماشین و روندن علاقه داره ،هر بار که با هم با ماشین بیرون میریم دوست

داره پشت رل بشینه و فرمون را بچرخونه وتو حال خودش رانندگی کنه.

ماشین

 یکروز که بابای کسرا از ماشین پیاده شد سویچ را روی ماشین گذاشت و بهم

گفت سویچ روی ماشینه کسرا پشت فرمون نشست و سویچو پیچوند و ماشین یک

تکونی خورد. بهش گفتم نباید به سویچ دست بزنی و از اون روز تا به حال اجازه ندادم

به سویچ دسترسی پیدا کنه و اینکار را که خیلی خطرناکه و بچه ها نباید به سویچ دست

بزنن را در قالب داستان تعریف کردم. تو این داستان وقتی بچه سویچ را دست میزنه ماشین

حرکت میکنه و به یک ماشین دیگه اصابت می کنه که در اثر این برخورد جفت ماشین ها

داغون  میشن و احتیاج به تعمیر دارن ولی از اونجا که مقصر بچه پشت فرمون بوده خانواده

بچه باید خسارت اون ماشین و ماشین خودشونو می داده که در نتیجه پولهای اون خانواده

تموم میشه و دیگه پولی براشون نمیمونه تا واسه بچشون شکلات پاستیل و بستنی

و چیزهای مورد علاقه شونو بخرن کسرا خیلی تحت تاثیر  این داستان قرار گرفت و بارها  

از من خواست تا  این قصه را از اول واسش تکرار کنم، و دیگه سراغ سویچ رانگرفت

[ يکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 15:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شوق رفتن به مهد کودک

شوق مهد

 

مانا جون واسه کسرا یک کتاب وسی دی آورده که اسم این کتاب هست. لی لی

حالا میتونه از یک تا نه بخونه و موضوع این کتاب در رابطه با مهد کودک و بچه هاست

که راننده ای  به نام آقا سیروس دارن اونقدر این کتاب را دوست داره که مدام تو خونه

با شعر این کتابو میخونه و میگه آقا سیروس راننده ماشینو بذار تو دنده و با این شعر

کلی حال میکنه و شب وروز هم به من میگه قصه بچه ها و آقا سیروس که اونها را

 به مهد کودک میبره بخون .من هم دیشب بهش قول دادم که یکروز شما را به مهد کودک

 میبرم  تا با بچه ها بازی کنی.  گفت شیدا و عرفان هم هستند گفتم نه اونها مدرسه میرن

امروز صبح کسرا خیلی زود از خواب بیدار شد اول فکر کردیم حالش بد شده ولی

دیگه نخوابید و تا اومدنم به بیرون از خونه بهونه میگرفت که منهم میخوام باهات بیام 

میخوام برم مهد کودک تا با بچه ها بازی کنم ، هرچی بهش میگفتم الان مهد کودک تعطیله

 بعدا میبرمت اصلا به حرفم گوش نمیکردو گریه میکرد چون   بچه ها را  خیلی دوست داره 

مامان  حاجی همیشه  به شوخی میگه این آخرش هم رفیق باز میشه.

 بعد اینکه به سر کار رسیدم با خونه تماس گرفتم که شکر خدا خوابیده بود. ومن سر قولم

هستم که یکروز با باباش اونو بیارم که هم مهد را ببینه و هم زود برگرده تا خسته نشه.

[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 11:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شریک شدن در خوراکی بچه ها

سرسره

کسرا خیلی راحت به جمع بچه ها وارد میشه و از بازی و بودن با اونها  لذت میبره.

دیروز که با مامان حاجی به پارک نزدیک خونمون رفته بودیم ، کسرا یک کم بازی کرد

وگفت میخوام برم تو چمن بازی کنم و سرسره بازی را رها کرد و به طرف چمن دوید

عده ای از بچه ها  دور هم مشغول خوردن چیپس بودند،کسرا هم به جمع اونها 

که یک دختر و دوتا پسر بودند وارد شد،به همه اونها سلام کرد و کنار شون نشست

 یک لبخندی بهشون زد و با اونها مشغول خوردن چیپس شد مامان حاجی بهش میگفت

چیپس نخور، میترسید مریض شه البته ما هنوز واسش تنقلاتی مثل پفک و چیپس نگرفتیم

تا به اینجور چیزها عادت نکنه ولی دیروز برای اولین بار چیپس خوردو دست بر دار هم

نبود بچه ها بهش اعتراض کردند ولی اون تو خوردن از همه جلو تر بود وقتی تمام شد

باز هم میخواست و ما حواسشو به بازی پرت کردیم باباش از فروشگاه نزدیک پارک، 

واسه کسرا  کیک خرید که بعد خوردن کیک  چیپس را فراموش کرد.

[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 10:31 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاک بازی و گل بازی

دیروز قرار بود زودتر به پارک فرمانیه بریم تا  مامان حاجی را به خونمون بیاریم.

چند روز پیش کسرا با مامان حاجی به این پارک اومده بود و با بچه ها خاک بازی و گل بازی

  کرده بود و خیلی بهش خوش گذشته بود،قرار شد دفعه بعد که به این پارک میایم

بیلش را هم بیاره تا بیشتر بتونه بازی کنه وقتی گفتیم داریم میریم دنبال مامان حاجی،گفت

مامان بیلم را میارم و فهمیدم که چقدر برای رفتن به این پارک به خاطر خاک بازی ذوق داره

 خاک بازی

دیشب تا دیر وقت توی پارک موندیم و هر بار که مگفتیم دیگه بریم خونه مامان حاجی

میگفت نه خونه مامان حاجی نریم محمد پسر عمه کسرا هم که با ما بود خسته شد ولی

 بچه ها توی پارک خسته نمیشن بعد اینکه  باکل  وسایل بازی کرد دوباره اومد به خاک بازی

با توجه به اینکه خاک بازی به خلاقیت بچه ها کمک میکنه شما هم اونها را از اینکار منع

نکنین فقط در کنارشو ن باشین و اجازه ندین از وسایل فلزی و تیز استفاده کنن.

کسرا  به دوستش میگفت این خانم مامان منه و دیدیم از اینکه کنارشم چقدر  لذت میبره

دیشب آقای خادم هم تو پارک بود در مورد کسرا ازش پرسیدم گفت از سه سالگی به بعد

به ژیمناستیک ببرش تا بتونه تو تمرینات کشتی وارد بشه آقای خادم در حال حاضر جزو

همکارهای دانشگاهی ما هستند . بقیه عکس ها در ادمه مطلب 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 10:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
قرارملاقات در پارک

مانا جون بیشتر وقتها برای پیاده روی به  سمت خونمون میاد ، چون خونه دوستش 

به  ما نزدیکه و میتونیم همدیگرو تو پارکهای اطراف خونمون ببینیم و باهم باشیم

دیروز هم از خونه قرار داشتیم به پارک لطیفی روبروی ساختمان پزشکان بریم .

مانا جون و دوستش هم اونجا منتظرمون بودن و کسرا از دیدنشون خیلی خوشحال شد.

تا شب تو پارک بودیم و مانا جون از حالتهای مختلف کسرا در حال بازی  عکس گرفت. 

 کلاه

کسرا دوستهای جدید پیدا کرد و با اونها بازی میکرد و ما از دور مراقبش بودیم.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 14:25 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اسباب بازیهای پیچ کردنی

این دوچرخه را چند روز پیش واسه کسرا خریدیم  که تمامی قطعاتش به هم وصل میشن 

 دوتا آچار  و ابزار کار برای شل و سفت کردن پیچ و مهره ها داره.

 دوچرخه

 کسرا خیلی از این وسیله استقبال کرد و همش میگفت خودم میخوام اینکار را انجام بدم

 و هر جا میریم این دوچرخه را با خودش میاره شما هم اگه فوایدش را بدونین حتما میخرین.

 

 فواید اسباب بازی های پیچ کردنی

* تقویت و پرورش مهارتهای حرکتی.

* تقویت و پروش حرکات ظریف.

* رشد قدرت تشخیص اندازه ها در کودک.

* هماهنگی و تقویت عضلات چشم و دست.

* پروش مفهوم انطباق یک به یک اشیا.

* پروش حس بساوایی.

* پروش قدرت ادراک به وسیله چشم.

* احساس رضایت از پیچ کردن یک مهره و افزایش اعتماد به نفس کودک.

* پرورش قوه ی تفکر، سازندگی و خلاقیت کودک.

* ایجاد احساس کفایت و قدرت از بستن و تکمیل اسباب بازی (ماشین) در کودک.

اسباب بازی های پیچ کردنی نسبت به غیر پیچ کردنی امتیازاتی دارد، از جمله این که کودک کاری بر روی اسباب بازی انجام می دهد و اجازه دارد در هر جای اسباب بازی دخل و تصرف کند. به عبارت دیگر، کودک موجودی فعال است، ولی اسباب بازی هایی که کودک نمی تواند کاری بر روی آنها انجام دهد و فقط به ساخته ی دیگران نگاه می کند، روحیه خودباختگی و انفعال را در وی پرورش می دهد.

 

 

 

 

[ يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 ] [ 8:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ادامه روزهای رنگی و تجربیات کسرا

روز پنجشنبه قراربود امیر علی بیاد پیش کسرا و توی خونه با هم بازی کنن

به محض اینکه چشم کسرا از خواب وا شد امیر علی را صدا زد و اونهم اومد خونمون

و با هم بازی کردن خیلی با هم جورند تا ظهر با هم بودند هر وقت هم که امیر علی به در

ورودی نزدیک میشد جیغ کسرا بالا میرفت که نرو خونتون پیش من بمون و باهم چندین بار

به حیاط رفتند تا اینکه خواهرش اومد و امیر علی را صدا کرد، اونهم به خونشون رفت.

با هزار ترفند آقا کسرا را ساکت کردیم بعد ناهار استراحت کرد وقتی از خواب بعد از ظهر

 بیدار شد اونو به فروشگاه و پارک بردیم توفروشگاه واسش یک دوچرخه اسباب بازی

و دوتا کتاب حسنی خریدیم و بعد  به پارک رفتیم که خیلی بهش خوش گذشت

وقتی از پارک به خونه اومدیم اولین کتاب توسط خودش تیکه پاره شد من باهاش حرف نزدم

فهمید که کار بدی کرده و از دوتامون معذرت خواهی کرد و گفت دیگه کتابمو پاره نمیکنم.

دیشب که با مامان حاجی به خونمون برگشتیم اون یکی کتابش را هم پاره نکرد ولی زیر

شیر دستشویی گرفت و حسابی اونو خیس کرد که وقتی کتاب را باباش گرفته بودجز

یک گلوه کاغذ خیس خورده چیزی از کتاب باقی نمونده بود. کسرا لباس زیاد شسته بود

ولی این تجربه شد که دیگه کاغذ نشوره چون دید که بعد از شستن چه اتفاقی واسه

کتابش افتاد و اینجا بود که فرق بین کاغذ وپارچه را فهمید.

[ يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 ] [ 7:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا کچل می شود

دیروزکه از سر کار به خونه رفتم دیدم کسرا به استقبالم نیومد فهمیدم خوابیده

تو اتاقش رفتم دیدم روسری سرشه ، باباش گفت که حمام کرده ،یک کمی بالای 

سرش نشستم تا بیدار شه وقتی بیشترنگاش کردم دیدم انگار مو نداره شوکه شده

بودم چون باباش از ته موهای کسرا را زده بود . علتش هم این بود که موهاش فر ه و

برای شونه کردن و شستشو اذیت می شد.

 کچلی

از اونجا یکه سر ش را مدام تکون میداده واجازه کوتاه کردن نمیداده باباش مجبور میشه

 تا از ته موهاشو را با ماشین اصلاح کنه ، وفتی بیدار شد و منو دید گفت مامان موهام

 نیست . من با  اینکه خیلی ناراحت بودم خودمو خوشحال نشون دادم و بهش گفتم چه 

 خوشگل شدی و دیگه تو حمام  و بیرون از حمام برای شونه کردن اذیت نمی شی اونهم

به ظاهر قبول کرد و  از ما کلاه میخواست و تا اخر شب هم کلاهش را از سرش نگرفت

کلاه و کچلی

      

 


 

[ شنبه 30 ارديبهشت 1391 ] [ 11:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
روز های رنگی و تجربیات کسرا

چهارشنبه به خونه رفتم کسرا خواب بود و منهم رفتم و استراحت کردم بابا ی کسرا

مامان حاجیو به خونشون برد و منو کسرا تو خونه موندیم وقتی کسرا بیدار شد ، طبق

معمول بهونه حیاط و بیرون را گرفت منهم آماده شدم و اونو به حیاط بردم و یک توپ هم

بهش دادم تا بازی کنه ، البته تا آب و شلنگ هست خیلی با توپ کاری نداره و خودش را

با آب دادن به گلها مشغول میکنه ، که چند باری هم باید لباس های خیسش عوض بشه.

 حیاط

وقتی داشتم عکس می انداختم با تعجب دیدیم که یک گلبرگ را روی دستش گذاشت

و چند بار دستش را محکم به گلبرگ میزد انگار میخواست اونو  بترکونه نمی دونم این کار

 را از کی یاد گرفته ولی در حین اینکه دوست نداشتم اینکار را تکرار کنه خندم گرفته بود

گلبرگ

طبقه چهارم ما یه خانواده ای  میشینن که یک پسر 7 ساله دارن به اسم امیر علی

این امیر علی خان به کسرا   علاقه منده و روزها میاد پایین و باهاش بازی میکنه

من تو پستهای بعدی عکس امیر علی و بازیهایی که  با هم انجام میدن را نشون میدم

خدا را شکر خیلی پسر مودبیه و به کسرا هم خیلی توجه میکنه و در واقع باهاش راه میاد.

[ چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 ] [ 11:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
گرایش کسرا جهت دوست یابی

روز جمعه با کسرا به یک پارک خیلی با صفا رفتیم . این پارک به سمت جاده لشکرک  

 واقع  در شهرک شهید محلاتیه ،  به خا طر قرار گرفتن در ارتفاع ، هوای بسیار عالی داره

چون قبلا باغ بوده و حالا به پارک تبدیل شده و سایل بازیش هم با پارک های دیگه متفاوته

برای یکبار هم که شده حتما از این پارک دیدن کنید به رفتنش می ارزه.  کسرا حسابی

واسه خودش دوست پیدا کرده بود و از اونها نمیخواست جدا شه و همش دنبال بچه ها

میدویدو بازی میکرد من هم از پارک و بازی بچه ها که با شادی همراه بود عکس انداختم

  محل

 

محلاتی

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 14:41 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعر بهاری برای کودکان

خبر خبر خبردار   گل آمده به بازار              یکی دو تا نه ده تا نه ده نه صد چه بسیار

به برف و سرما گفته برو خدا نگهدار             خبر خبر شبانه درخت زده جوانه

دوباره بر سرش بست شکوفه دانه دانه       بروی شاخه ای ساخت پرستو آشیانه

 خبر خبر خبرهاست میان باغ غوغاست         کدام را بگویم که هرچه هست زیباست

ارتش

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 10:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطره ای از روز مادر

روز مادر

روز مادر به تمامی مادران چه اونهایی که در قید حیاطند و چه اونهایی که از این

دنیا رفتند مبارک، مادر خوبم روزت مبارک و روحت شاد باد.

به مناسبت روز مادر یک جفت کفش  واسه مامان حاجی گرفتیم و کادو کردیم .

دیشب که مامان حاجی به خونمون اومد به کسرا گفتیم این جعبه را به مامان جون بده

 و بهش بگو مامان جون روزت مبارک ،گفت باشه و جعبه کفش را از من گرفت و به من

گفت خودم باز میکنم وقتی کفش را از درون جعبه بیرون آورد به مامان جون داد و گفت

مامان جون تولدت مبارک و ما همگی خندیدم.

روز مادر

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 15:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
فرو رفتن خار به دست پسرم

یکروز که برای بیرون رفتن از خونه آماده شدیم کسرا زودتر از ما به حیاط رفت.

منهم پشت سرش رفتم که خیابون نره ولی دیدم دوست داره به گلها دست بزنه

بهش گفتم به گلها دست نزن چون خارش تو دستت میره ولی از اونجا که بچه ها

همه چیزو خودشون میخوان تجربه کنن به حرفم گوش نداد و کف دستش خراشیده شد

من از این صحنه عکس گرفتم و امیدوارم  که دیگه هیچوقت خار تو دستش نره.

خوار

بقیه عکسهای گل و خار در ادامه مطلب



ادامه مطلب
[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 10:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
رهبریت بچه ها در پارک

پارک اردیروز به پارک نزدیک خونمون رفتیم مامان حاجی هم بود و کسرا جون هم  طبق معمول

دوست و همبازی پیدا کرد خدا را شکر ارتباطش با افراد مخصوصا بچه ها خیلی قویه و

بچه ها هم جذبش میشن و دوست دارن که باهاش بازی کنن ، کسرا هم رهبریتشون میکنه

تعداد بچه هایی که  برای بازی جمع میشن از کارهاش پیروی میکنن و حرفشو گوش میدن

 اونهم با شیطنت و خنده و شعر خوندن بچه ها را به سمت خودش میکشه.

[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 11:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین تجربه آقا کسرا در استخر توپ

دیروز کسرا جونو به شهر بازی بردیم و این اولین باری بود  که استخر توپ را تجربه می کرد

توپ

وقتی وارد محوطه استخر شدیم فقط به توپها  و استخر نگاه میکرد. من کمکش کردم

تا داخل استخر توپ بشه و هر دفعه هم که پایین میرفت و غرق میشد منو صدا میزد تا

به دادش  برسم .توی این عکس داره غرق میشه و میگه مامان  منو  بیرون بیار  و هر بار

که بیرون می اومد دوباره دوست داشت داخل استخر بره با اینکه از پریدن  میترسید و

نشسته وارد استخر میشد ولی  خیلی هیجان  داشت و   فوق العاده بهش خوش گذشت

بقیه عکس ها در ادمه مطلب

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 9:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
باغبان کوچک و آبیا ری گل و گیاه

دیروز که به خونه رفتم کسرا جون از من خواست  ببرمش تو حیاط تا گلها را آبیاری کنه

با اینکه از سرکار رسیدم ولی ترجیح دادم از استراحتم بگذرم تا پسر م به خواستش برسه

 

 آبیاری

البته به غیر از گلها دیوار ها هم شسته میشن که خودش از این کارش خیلی  لذت میبره

و هر دفعه که بهش میگم بسه بریم تو خونه  میگه حالا این یکیو آب بدم و خلاصه اونقدر

ادامه میده تا لباسا شو خیس کنه ناگفته نمونه که برای آب دادن گلها نهایت دقت را داره.

بقیه عکسها در ادمه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 14:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد مامان کسرا روز چهاردهم اردیبهشت

چهارشنبه خاله جون جمیله با بچه ها و شوهرش به خونمون اومدند به کسرا هم

خیلی خوش گذشت چون تا دیروقت بیدار بود و حاضر نبود جای خودش بخوابه .

 صبح روز بعد هم به عشق شیدا و عرفان زودتر از خواب بیدار شد و باهاشون

بازی کرد .                                                                                                                        

 روز پنجشنبه  تولد من بود که با  مهمونامون خونه خاله جون احترام دعوت شدیم .  

خاله جون احترام منو سورپرایز کرد و واسه من تو خونه خودش جشن گرفت . 

کسرا بی نهایت شاد بودچون عاشق کیک وتولده و شمعهای تولد منو  فوت میکرد . 

   اونشب هم  از تولد من  بی نهایت لذت برد و بعد از جشن هم  کلی بازی کرد .

 

تولد مامان

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 14:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سیاست کسرا خان برای رفتن به پارک

صبح روز جمعه    بعد از  خوردن صبحونه   کسرا دیگه سراغ وسایل بازیش نرفت

از همون اول صبح رفتن به پارک و بازی توی سرش بود و از سرسره و تاب حرف میزد.

و بیقراری را برای رفتن به پارک شروع کرده بود منهم چون توی خونه خیلی کار داشتم

بهش قول دادم که به حیاط میبرمت تا توپ بازی کنی اونهم قبول کرد.

    وقتی تو حیاط بردمش بعد از چند دقیقه گفت بریم تو ماشین .من گفتم بابا ماشین را

   برده گفت بریم ببینم ، در خونه را باز کرد   بیرون رفت و حاضر نشد تا به خونه برگرده

 جلوی در خونه

و از این بابت خیلی خوشحال بود چون موفق شده بود به بیرون بیاد  و همش 

  گیر میداد بریم پارک وقتی به پارک رسیدیم هیچ بچه ای تو پارک نبود ،

که باهاش بازی کنه وسایل هم به خاطر آفتاب حسابی داغ شده بود، من باهاش

صحبت کردم که ببین وسایل داغه و از هیچکدومش نمیتونی استفاده کنی و بهتره

که به خونه برگردیم و عصر که بچه ها  اومدن دوباره میارمت و خوشبختانه سرسختی نکرد

و راضی شد در راه برگشت به این فکر میکردم  چطور با   زیرکی  منو   به پارک کشوند

 


[ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ] [ 12:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اسب سواری در پاساژ

من و بابا وکسرا برای خرید به پاساژ رفتیم .داخل پاساژ یکدونه اسب موزیکالی بود که

بچه ها سوارش میشدند  کسرا هم تو نوبت سوار شدن بود وقتی روی اسب نشست خیلی

خوشش اومده بود و دوست نداشت که پائین بیاد اسب

در آخر هم با التماس و خواهش و اینکه دیگران هم تو نوبتند رضایت داد و پیاده شد

[ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ] [ 12:24 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سالروز تولد مامان جون کسرا

امروز یازدهم اردیبهشت سالروز تولد مادرم (مادر بزرگ مادری کسرا)است

  که دیماه 1384 به رحمت خدا رفت وپسرم از یک مادر بزرگ خوب محروم شد.

 این شعر تقدیم به بهترین  مادر دنیاقلب

 

دلم برای تو گیرد بهانه ای مادر                    ببین که شعر سرایم غمانه ای مادر

نگاه من چو بیفتد به جای خالی تو                 کشد لهیب عشق زقلبم زبانه ای مادر

هنوز باورم نیست رفته ای از دست              قدم گذار به خوابم شبانه ای مادر 

گذار دست نوازش زمهر بر سر من                 زند دوباره  محبت جوانه ای مادر

دلم گرفته عزیزم بگو تو جان بر من                 که جان دهد دختر ت این ترانه ای مادر

همیشه جای تو در قلب من بود خالی              بدی به مهر و محبت خزانه ای مادر   

برای شادی روح همه عزیزان خصوصا مادرو پدرم صلوات اللهم صلی علی محمد و آل محمد

  


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ] [ 10:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ماجرای آقای پلیس و کسرا در پارک

    صبحها وقتی پسرم از خواب بلند میشه یک کمی نرمش میکنه و دست صورتشو که

شست و یک صبحونه خوب هم که خورد میاد سراغ اسباب بازیهاش و با اونها سرگرم میشه

با تمام سرگرمیهایی که داره رفتن به پارک خیلی خوشحالش میکنه و تا دیر وقت هم به بازی

ادامه میده حتی اگه بچه ای تو پارک نباشه .زعغز

خلاصه یکروز از یک افسر پلیس که نزدیک پارک بود خواهش کردیم تا بهش تذکر بده

که دیگه وقت بازی تمومه و باید در پارک راببندیم و اونهم قبول کرد.ماجرا به اینجا 

ختم نمیشه از اون روز تا حالا داستانهای زیادی تعریف کردم که پلیس ها خیلی خوبند 

ماهم پلیس ها را دوست داریم چون اونها اجازه نمیدن تا کسی ما را اذیت کنه 

و با شعر پلیس بهش گفتم که باید به مقرارات و  پلیس احترام بگذاریم.

 

 

[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ] [ 9:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعر کودکانه

 غلاط

 

اتل متل توتوله                             بچه خوب چه جوره؟

 بچه خوب مهربونه                       لباش همیشه خندونه

بچه خوب مو دبه                             منظم و مرتبه

به هر کجا که میره                          سلام یادش نمیره

 بچه خوب تمیزه                               پیش همه عزیزه

[ 10 ارديبهشت 1391 ] [ 7:44 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
صفات خوب آقا کسرا

کسرا  نسبت  به سنش بسیار عاقلانه عمل میکنه  ،درسته که خیلی وقتها باید بهشون

بصورت مداوم بعضی حرف ها را تکرارکنیم تا از یادشون نره و این هم به خاطره پائین بودن

سن وسالشونه،ولی هر وقت که ما به مهمونی میریم من بهش ،میگم مامان جون اول سلام

  کن بعدش هم به چیزی دست نزن اگه هم چیزی خواستی از اونها  اجازه بگیر و مودب

  بودن را بهش یادآوری میکنم و انصافا  به خاطر  همین خصوصیاتش تو دل همه جا داره.

 HGL

[ دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 ] [ 15:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
جملیه گویی

ZXDXC

 

جمله گویی کسرا

حدوده یکی دو ماه پیش بود که پسرم جمله گویی را شروع کرد،با این جمله که مامان 

ساعت چنده و منهم گفتم ساعت دهه از باباش هم پرسید دوباره و چندباره پرسید مامان

ساعت چنده منهم به شوخی گفتم شستم رو بنده  اونقدر از این جمله خوشش اومده که

 همش راه میره و تکرار میکنه،همینطور از شعر کلاه قرمزی خیلی خوشش میاد،تو خونه

می دوه و میخونه آقای راننده ماشین را بزار تو دنده ،شعر نازنین ناز نکن نریمان را هم که

انیمیشته و عروسکی را خیلی دوست داره و همیشه نوی خونه در حال دویدن و خوندن

 این موزیک ویدئوست هر کسی هم که به خونمون میاد با دویدن و خوندن  اجرا میکنه.


039.gif 

[ دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 ] [ 12:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
آرین مهمان کسرا

آرین پسر دایی امیر، دیروز ظهر مهمان ما بود.آرین یکسال و چند ماه از کسرا بزرگتره

وقتی ما برای عید به خونشون رفتیم کسرا خیلی خوشحال بودو اصلا دوست نداشت

از خونه دایی امیر بریم واز وقتی هم که به تهران اومدیم بهم  میگفت قصه آرین  بگو

دیروز با اینکه سر وسایلی مثل ماشین و جوجه های کسرا باهم   دعوا کرده

و به هم حمله ور میشدند ولی به دوتا شون خیلی خوش گذشت و دوست نداشتند

تا از هم جدا بشن مخصوصا کسرا که برای رفتن به پارک اسرار داشت تو ماشین دایی جون

بره ،تو پارک هم  حسابی بازی کردند  یکدفعه طوفان شدیدی گرفت که مجبور شدیم ،

از پارک  بیرون بیایم.اونها واسه شام خوردن به خونه خاله جون احترام میرفتند.

منو کسرا  تو ماشین داییجون بودیم، پیاده شدیم تا به خونه عمه کسرا بریم ومامان حاجی

را به خونمون بیاریم وقتی پیاده شدیم تراژدی جدایی آرین از کسرا شروع شد.

اونقدر تو ماشین گریه کرد که خوابش برد،وقتی هم خونه عمه از خواب بیدار شد دوباره

بهونه آرین را  گرفت.آخر شب هم تو خونمون با قصه و بازگویی خاطرات آرین بخواب رفت. 

[ شنبه 2 ارديبهشت 1391 ] [ 9:34 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
آب بازیهای کسرا

کسرا هم مثل همه بچه ها علاقه زیادی به آب بازی داره

و از هر فرصتی برای اینکار استفاده میکنه و باغچه را به خاطر آب دادن هاش  دوست دارهsf

الان مدتهاست که میگه منو پوشک نکنین اینکار واسش چند فایده داره یکی اینکه

همش میتونه توی دستشویی با آب بازی مانور بده دوم اینکه همش توی دستشویی

باشه و با شیر آب حسابی خودشو خیس کنه سوم اینکه از شر پوشاک راحت میشه.

بارها گفته جیش دارم و ما فهمیدیم که داره آب بازی میکنه ضمنا  خالی کردن جیش 

توی لگن و شستن لگن را هم به خاطر آب بازی به عهده گرفته وهمش میگه خودم .

البته در روز چندین بار لباس هاش به خاطر خیس بود ن  باید عوض بشه ،انتخاب و

رنگ بلوز و شلوار هم با خودشه و اگه بهش بگم اینو بپوش میگه نه این یکی را تنم کن.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 30 فروردين 1391 ] [ 7:57 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
گله های کسرا جلوی دوربین

vwerq

کسرا چون بعد از ظهر ها میخوابه شبها دیر به رختخواب میره وبعد ازبازی و شیطنت

راضی به خوابیدن میشه چند وقت پیش اونقدر با مبلها ور رفت که نوار پشت مبل را پاره 

کرد باباش هم ناراحت شد و بهش تذکر دادچند رور بعد بابای کسرا ازش فیلمبرداری میکنه

و میگه کسرا جون باباتو دوست داری میگه نه باباش میگه چرا میگه چون منو دعوا میکنی

باباش هم میگه  چکار کردی که دعوات کردم اونم میگه پشت  مبلو  پار ه کردم دیشب هم 

شکایتمونو به مامان حاجی  کردو کسرا هم که دید مامان جون ازش طرفداری میکنه با پرتاب

کردن توپش به ما منو باباش میگفت دیگه من واذیت نکنی ها دیگه دعوام نکنی ها منهم

 گفتم چشم. ولی شما هم ما را اذیت نکنی و اون هم به ما قول داد تا پسر خوبی باشه.

 

[ سه شنبه 29 فروردين 1391 ] [ 15:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شیطنت های کودکانه کسرا

/ماد/

دیروز دایی جون  محمد با خانمش به خونه ما اومدن وقتی بوفه وارونه ما را دیدند

کلی خندیند و گلهای خونه که از دسترس کسرا خان جمع شده و بروی بوفه  قرارگرفته

بود و لامپ لوستریی که روشن نمیشد همه حکایت از شیطنت های کسرا گلی داشت،

وقتی دایی جون از کسرا پرسید که چرا لوسترتون خاموشه گفت بابام لامپها را شل کرده

که دست نزنم ،من میرم بالای مبل چراغ ها را روشن میکنم. وقتی بالا پایین رفتنها  و

پرشهاش و سقوط آزادش را از میز و مبل دیدند گفتند خیلی واسش صدقه بذار،کسرا

هم کلی باهاشون حرف زد و با خوندن نازنین ناز نکن  و حرکات نمایشی سرگرمشون کرد

[ دوشنبه 28 فروردين 1391 ] [ 8:56 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خنده بکن از ته دل قاه قاه

drhy

خنده بکن از ته دل قاه قاه

خواهی اگر قلب تو روشن شود / پیش تو عالم همه گلشن شود 

در گذر از غصه و از اشک و آه / خنده بکن از ته دل قاه قاه 

خنده به قلب تو صفا می دهد / خنده به چشم تو حیا می دهد 

خنده به روی تو دهد آب و رنگ / می شوی اندر بر مردم قشنگ 

خنده به هر لب که عیان می شود / گر که بود پیر ، جوان می شود 

خنده کند دور ز تن درد را / خنده کند سرخ ، رخ زرد را 

فایده خنده بود بی شمار / زان بشوی شاد در این روزگار 

ترک غم رفته و آینده کن / خنده کن و خنده کن و خنده کن

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 27 فروردين 1391 ] [ 9:05 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
گیتار و کسرا

کسرا صدای گیتار را خیلی دوست داره و آنچنان  مینوازه که انگار یک عمر نوازنده بوده

ثفغث

همینطور آقا گاوه که کنار دست پسرم نشسته محو نوازندگی کسرا شده  البته

کلاس نرفته خوب میزنه دیگه اگه کلاس بره که چه شود.نیشخند

[ شنبه 26 فروردين 1391 ] [ 10:23 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ادامه عید دیدنی ها

به علت مسافرت هنوز دیدو بازدیهای عیدمون ادامه داره و پنجشنبه گذشته با کسرا

برای عید دیدنی به خونه مانا جون دختر خاله کسرا رفتیم خیلی خوشحال بود واز شادی

تو پوست خودش نمیگنجید کلی با مانا جون و عروسک هاش بازی کرد واز ماناجون

 یک عروسک بره ناقلا و کتاب داستان و سیدی و جوراب تام جری ، هدیه گرفت .

تا دیر وقت بیدار بود وقتی هم که به خونه اومدیم  دلش نمیخواست بخوابه و همش

دوست داشت با بره ناقلا بازی کنه خلاصه باخواهش و تمنا که ساعت یک نصف شبه و

بخواب فردا بازی میکنیم به خوندن کتاب راضی شد و خوابید. این هم یکسری عکس

tv8u

بقیه عکس ها در ادمه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 فروردين 1391 ] [ 10:25 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
محبت به کودک
 بگوئید: دوستت دارم

 hhr

 احتیاج کودک به محبت از نظر علمی قابل انکار نیست و طفل از مورد محبت قرار گرفتن احساس خوشحالی و صمیمیت می کند و نیازهای روحی اش برآورده می شود.
کودک و به طور کلی انسانها میل دارد از دیگران محبت ببیند و حتی در مواردی ممکن است برای جلب محبت دیگران به خود صدمه وارد آورند. هم چنین او نیاز دارد احساس کند که مورد توجه و علاقه والدین و مورد تأیید و حمایت آنهاست. کودک تشنه محبت و توجه پدر و مادرش است و به دنبال و جستجوی مرکز محبت است و از این راه می کوشد خود را تسکین بخشد.
محروم کردن کودک از محبت والدین در دوره نوزادی تأثیر نامناسبی در رشد شخصیت بر جای می گذارد. کودک در سالهای اولیه زندگی رفتار والدین را بررسی می کند و از طریق کوشش و خطا فرا می گیرد که کدام رفتارش موجب جلب توجه والدین می شود. محبت نیاز اساسی و طبیعی کودک و هر انسان دیگر است و اساس رشد و سعادت او بدان بستگی دارد.
محبت برای کودک یک نیاز مهم است از آن بابت که رشد جسمی و روانی او در سایه آن شکل می گیرد. طفلی که محبت نبیند هرگز رشد نخواهد کرد.
محبت در رشد قوه تکلم بچه ها و جنبه اجتماعی حیات آنان تأثیر فراوانی دارد. در بعضی موارد دیده شده بچه هایی که نسبت به والدین خود محبت دارند در زندگی شخصی بیشتر به اصول پای بند هستند. محبت به بچه ها باید بصورت احترام به آنها و رعایت استقلال و آزادی ایشان ابراز گردد.
به گفته روان شناسان احتیاج به محبت امری دائمی است. در دوره بلوغ نیز بچه ها نیاز به محبت دارند. بچه هایی که از محبت والدین یا بزرگسالان محروم هستند اغلب حالت طغیان، بی اعتنایی و خصومت نسبت به دیگران در آنها ظاهر می گردد. کودک باید محبت را درک و لمس کند. بنابراین محبتهای قلبی پدر و مادر کافی نیست. وقتی که محبت قلبی در قالب رفتار محبت آمیز مثل تشکر، بوسیدن، نوازش، اهدای جایزه و امثال آن بروز و ظهور کند برای کودک مفید است.
درک محبت از طرف کودکان در سنین مختلف متفاوت است. در هفت سال اول زندگی، محبت بیشتر تکیه بر لذات حسی دارد و در دوره های بعدی حفظ شخصیت از نظر نوجوانان و جوانان مهم است. بنابراین در هفت سال اول باید بصورت بوسیدن، نوازش کردن، اهدای خوراکیهای خوشمزه واسباب بازیهای جالب ابراز گردد، ولی در نوجوانی محبت به صورت تشکر، تعظیم و تکریم شخصیت، حسن لباس، پذیرفته شدن از طرف دیگران و امثال آن موجبات رضایت آنان را فراهم می کند.
با این که سخن درباره محبت بسیار است در عین حال محبت نباید مانعی برای امر و نهی باشد یعنی والدین و سایر پرورشکاران به خاطر رعایت اصل محبت مجاز نیستند که از امر و نهی به موقع کودک خودداری کنند. محبت اگر جنبه افراطی پیدا کند موجبات پرتوقعی، متکی شدن، زبونی و... کودک را فراهم کند. بنابراین از افراط در محبت باید پرهیز کرد. ازطرفی عدم ارضای این نیاز موجب انحراف کودک از مسیر عادی زندگی است.

 

0045B15D.gif 

 
[ دوشنبه 21 فروردين 1391 ] [ 10:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
نقاشیهای در و دیوار

 zgh

   کسرا به نقاشی علاقه زیادی داره و از زمانیکه تونست مداد یا خودکار

  دستش بگیره  از من میخواست که واسش نقاشی بکشم وهم خودش

شروع به خط کشیدن و به اصطلاح نقاشی کرد الان هم توی ذهنش هر چی هست 

بصورت دایره و خطوط در هم نقاشی میکنه هر بار که میگم چی کشیدی بهم توضیح میده

بعد از مدتی علاقمند شد که همون خطوط را روی درو دیوار بکشه منو باباش خیلی باهاش

صحبت کردیم که فقط روی کاغذ نقاشی کنه،وقتی دیدیم انقدر به نقاشی روی دیوار علاقه

داره واسش کاغذهای بزرگ چسبوندم و اونهم بعد از چند دقیقیه پاره کرد و دوباره روی

دیوار نفاشی کشید چند روز پیش  روی در یخچال فریزر و گاز و لباسشویی را با خودکار

خط خطی کرده بود. وقتی  باباش با او صحبت کرد و گفت باید  روی کاغذ نقاشی کنه

 با خنده گفت چشم و قول داد روی در و دیوارو و وسایل را نقاشی نکنه ،

  دیروز که من توی اتاق استراحت میکردم یک لحظه خوابم برد وقتی بیدار شدم رفتم

سراغش ،ازش پرسیدم کسرا کجایی دیدم تمام درو دیوار را با رژلب نقاشی کرده و

خیلی خوشحال بود به من و باباش میگفت بابا اینجا  نداشی  کردم ( در حمام نقاشی )اونجا

نداشی کردم (در اتاق)و خلاصه کلی دیوار سالن را واسمون نقاشی کشیده بود .

[ چهارشنبه 16 فروردين 1391 ] [ 15:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مسافرت ما به سمنان در عید

روز هفتم عید بود که ما به سمنان سفر کردیم. روز دوشنبه خونه خاله جون رسیدیم

  همشون از اومدنمون خیلی خوشحال شدند.به کسرا هم خیلی خوش گذشت

و هر وقت میخواستیم از خونه خاله جایی بریم باید شیدا همراهمون میآمد چون 

فهمیده بود که اگه شیدا باهامون بیاد دوباره به همون خونه برمیگردیم بااینکه سروش و

ساحل نبودند ولی با آرین پسر داییش خیلی خوش گذروند روز آخر که ما میخواستیم 

به تهران برگردیم مانا جون عشق کسرا به سمنان اومدو ما بعد از ظهر باید به طرف تهران 

حرکت می کردیم

  با وجود مانا باز هم پسرم راضی به اومدن نمی شد و باباش با گفتن اینکه میخواهیم بریم

پیش آرین ،راضی به لباس پوشیدن شد. وقتی اومدیم تو ماشین خوابش برد ،وقتی دم در 

خونمون رسیدیم فورا گفت بابا آرین ،و ما مجبور شدیم بگیم که تلفن کردیم  وآرین خونه

نبوده جالبتر اینکه اصلا از ماشین پیاده نمیشد و همش اسم بچه ها را صدا میزد

  من هر شب باید قصه  شیدا آرین  را تکرار کنم تا راضی به  خوابیدن بشه

یکسری از عکسهای کسرا که در ادامه مطب هم گذاشتم

qED


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 فروردين 1391 ] [ 15:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات سیزده بدر

روز سیزده بدر به خونه مامان حاجی رفتیم عمه و بچه هاش و عموهای کسرا هم اونجا بودند

ناهارمون که خوردیم مامان حاجی آش پخت تا برای سیزده بدر  بیرو ن بریم البته چون

از قبل با بقیه فامیل هماهنگی شده بود به سر قرار رفتیم خیلی بهمون خوش گذشت

مخصوصا که یک دوره دیگه همه فامیلها رادیدیم و کسرا توی پارک خیلی بازی کردوبه

هممون خوش گذشت و با هزار طرفند از  کسرا  خان رضایت گرفتیم تا از پارک به خونه

عمش بریم .اونجا هم کلی با طناز و کامپیوتر بازی   کرد بعد از خوردن آش به خونمون برگشتیم

اصلا دوست نداشت توی خونه بیاد . واسش شیرآب  راباز کردم و گفتم توپت را بشور

  از اونجایی که عاشق آب بازیه خیلی کیف کرد و  به اومدن  توی خونه   راضی  شد

قفتا

 

بقیه عکسهای سیزده بدر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ 13 فروردين 1391 ] [ 14:26 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
عید دیدنی های کسرا در کرج

روز دوازدهم عید ما برای عید دیدینی خونه خاله جو ن پروین رفتیم. کسرا هم  تو ماشین

از من میخواست که قصه الهه و احسان و بگم و به یاد خاطرات قبلش با احسان خیلی

شاد میشد وقتی به خونشون رسیدیم کسرا خیلی خوشحال شد و سر از پا نمیشناخت

همش در پی شیطنت و گشت و گذار در خونه به سر میبرد و کلی با احسان خوشگذرونی کرد

 و تا بعد از ظهر اونجا موندیم و به خونه داییجون مصطفی اومدیم اونجا هم با پوریا بازی میکرد

و پوریا جون هم یک تفنگ آبی بهش داد که خیلی خوشحال شد .از کرج به تهران اومدیم و شب

را به خونه عمو پرویز عموی بابای کسرا رفتیمشلظبل

عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 12 فروردين 1391 ] [ 15:02 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
عید دیدنی خونه دایی جون محمد

 روز دوم عید خونه دایی جون رفتیم همه اونجا جمع بودیم . با وجود مانا و الهام به کسرا 

خیلی خوش گذشت و عکس ها ی زیادی از پسرم گرفتند مخصوصا از بره ناقلا و سفره

هفت سینشون که خیلی قشنگ شده بود بعد به حیاط خونه دایی جون رفتیم اونجا هم

عکس گرفتیم ولی دیگه راضی نمشد که به خونمون بریم خلاصه با هزارو یک ترفند اونو به

خونمون بردیم اینهم یکسری از  عکس های خونه دایی جون  بل


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 3 فروردين 1391 ] [ 10:04 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شروع عید دیدنی های اقا کسرا

کسرا جون روزاول عید به خونه مادر بزرگش رفت که هم بهش خیلی خوش گذشت و هم

کلی عیدی از مامان جون و عمو ها گرفت انقدر با طناز و عمو هاش بازی کرد که تو راه برگشت

به خونمون خواب رفت و تا ظهرروز بعد در خواب به سر برد و اینهم عکس خوابالود کسرا  ییب 

 

[ چهارشنبه 2 فروردين 1391 ] [ 8:47 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خوراکی های مورد علاقه کسرا سره سفره هفت سین

لیب

این شکلات هاهم که تو سفره هفت سینمون بود از خوراکی هایی بود که کسرا خیلی دوست

داشت بخوره  چون تا به حال فرشته مهربون تابلو خونمون اونهم گاهی واسش شکلات میاورد

به همین دلیل از دیدن این همه شکلات متعجب شده بود با اینکه من سفره هفت سین را روی میز

ناهار خوری چیده بودم ولی باز هم به طرق مختلف خودشو بالای میز میرسوند تا به وسایل داخل سفره

هفت سین دست بزنه و مخصوا شکلات هاشو بخوره

بقیه عکس ها و شیطنت ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 9:21 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سفره هفت سین 1391

آغاز سال 1391 صبح روز سه شنبه بود وما  سه تایی در کنار هم سال جدید را شروع  کردیم.این هم سفره

هفت سین امسال که کسرا همش اونو بهم میریخت و کلی هیجان داشت 

 

 خلاصه من هم با یک  مکافاتی تونستم کنار هفت سین ازش عکس بگیرم.

 لسسلب

 بقیه عکس های عید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 2:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات اولین چهارشنبه سوری با کسرا جون

ما دیشب برای چهارشنبه سوری به خونه قدیمی  خاله جون احترام  رفتیم.

همه اونجا جمع بودند و کسرا از دیدنشون مخصوصا مانا جون خیلی خوشحال شد.

و همش دور آتیش میدوید و مپریدو خوشحالی میکرد،ماهم ازآتیش پریدیم

 بلُّۀ

بعد از خوردن سیب زمینی های تنوری به خونه جدید خاله جون رفتیم،آش و شام

خوردیم بعدش هم کسرا جون مشغول خوردن آجیل شیرین شد و انقدر بهش خوش

گذشت که حاضر نبود  با ما به خونه بیاد و بالاخره ساعت یازده شب بود که ما آماده

رفتن به خونمون شدیم و خاله جون 2تا ماهی بزرگ و خوشگل که از استخرشون در آورده

بود را به کسراجون داد و پسر م خیلی خوشحال شد واقعا شب به یاد ماندنی شد.

 سیبش

بقیه عکس ها در ادمه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 12:25 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
درو دیوار بالا رفتن های کسرا خان

کسرا جون  همیشه دوست داره رو بلندی باشه و راه بره از روی میز ناهار خوری گرفته تا

روی کابینت و میز توالت و مبل و غیره به محض اینکه وقت گیر بیاره تو دستشویی جلوی

آب وایستاده تا آب بازی کنه و همش باید بگیم پسرم آب رو سرامیک نریز سر میخوری

خلاصه اینکه همش چشمون دنبالشه که خرابکاری نکنه دیروز هم درو دیوارو با مداد

نقاشی کرده بود دیشب دایی جون محمد با خونمون تماس گرفت تلفن نام محمد را

تکرار میکنه گوشیو بهم دادو گفت مامان تلفن. بعدش هم گفت داداشته و منو باباش کلی 

خندیدیم.عمو علی دیشب پیشمون بود و دید که چطور از مبلها بالا میره،تا گلی را که به 

خاطره دسترس نبودنش به دیوار آویزون کردم را بگیره، منهم از شیطنتهاش عکس گرفتم . 

شصقف

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 11:03 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ریموت تلوزیون و کسرا جون

 

 من از طریق فلش مموری کارتونهایی مثل بره ناقلا    dhg

  کونگ فو پاندا       af           بانی خرگوشه         wd

 

 وتام جری را بهت نشون میدادم یه روز تعطیل که سه تایی تو خونه بودیم دیدم ریموت

را برداشتی و از روی فلش داری کارتون میبینی وقتی منو دیدی با خوشحالی گفتی مامان

اینو زدم و من دیدم خودت داری توی منوها  میری و میتونی واسه خودت  مانور بدی  و یک

موزیک ویدئو  انیمیشنی نازنین ناز نکن را هزار بار گوش میدی که دیگه منو بابا از شنیدن

زیاد این موزیک حالت تهوع میگیریم ولی به خاطر گل رویت تحمل میکنیم.

کسرا جون همیشه در قلب منی.        

   

 

 

[ يکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 11:45 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
از شیر گرفتن کسرا

بهترین زمان شیر دهی به گفته اطبا تا دوساله، من تا دوسال و دو ماه به کسرا شیر دادم

یکروزدر تلوزیون خانمی صحبت میکرد و میگفت بجه های زیر دو سال راحت تر از شیر گرفته میشن

چون  زودتر یادشون میره، من هم   نهم اسفند که دقیقا دوسال و دو ماهش شد شیر دهی را قطع کردم

ولی از اونجا که شبها عادت داشت با شیر من به  خوابه الان یک مقدار  اذیت میشه، بهش

گفتم اوخ شده

و از چسب زخم استفاده کردم لباسامو که عوض کردم جسب زخم را گرفتم

 و جلوی میز توالت گذاشته بودم که دوباره استفاده کنم تا چسب و دید

 گفت مامان این چیه گفتم چسب زخمه بهم گفت اوخ شده منم گفتم آره و هنوز

  منتظره که خوب شه و دوباره بهش شیر بدم البته شیر را شبها با شیشه شیر بهش

میدم  ولی چکنم که  زودتر از سرش بیفته تا خودش هم اذیت نشه .؟

  بشبر

 

[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 10:02 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
آن دم که با توام

 

غشاث 

  ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

 

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

 

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

 

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

 

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

 

[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 9:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تابلوی فرشته مهربون

قل

این تابلوی فرشته مهربونه ،کسرا خیلی این تابلو را دوست داره چون تمام کارهای خوبش را ثبت

میکنه و واسش شکلات   یا کیک میاره به محض اینکه  ازش خطایی سر میزنه و خرابکاری میکنه فرشته

مهربون از اون دلگیر میشه،جالبتر اینکه وقتی به فرشته مهربون میگیم کسرا امروز پسر خو بی بوده یا نه

خودش  میگه بله وقتی میگیم کار بد نمی کنه جای فرشته مهربون جواب میده میگه نه ،

وقتی هم که میگیم دوباره واسش شکلات یا حوراکی بیار خودش به تالو نگاه میکنه و میگه باشه.

و من از این بابت خیلی خوشحالم چون جلوی شیطنتهای بدش گرفته میشه

شما هم امتحان کنید جواب میده.

 

ظسیا

 

 

[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 10:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
بازی مخصوص من و کسرا جون

 

 

بازی دیشب من و کسرا جون اینطوری بود که من نقش کسرا بودم

و اون نقش بابای کسرا راداشت.

من عین خودش حرف میزدم و مدام میگفتم بابا

تام جری تام جری تام جری یعنی سی دی تام جری میخوام و

 اون هم ازخنده ریسه میرفت ویا میگفتم مامان آب آب و

 پاهامو به زمین میکوبیدم و اونقدر در قالب کسرا در آمده بودم که

امانش را از خنده بریده بودم و میگفت مامان و دوباره میخندید  

وقتی هم که داستان میخوند وسط حرفش عین خودش میگفتم

 آقا اجازه و یا خرو پف میکردم  زمان خوابیدن هم  همین بازی را باهاش تکرار کردم

 واز خوشحالیش واقعا خوشحال شدم وقتی که خوابش برد من هم راحت خوابیدم.

  

[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 10:30 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اتوی داغ و تجربه تلخ آقا کسرا

zrdfg

دیروز اخر وقت  با خونه تماس گرفتم تا باهات صحبت کنم  ، فهمیدم اتوی داغ کف دستت 

را سوزونده و   کمی گریه میکردی خیلی دپرس و ناراحت شدم ،ناراحتوقتی هم به خونه رسیدم در زدم

 در را با  کمک بابا باز کردی و گفتی که دستم با اتوی داغ سوخته من هم کف دستت را بوس کردم.ماچ

و شما هم به من   قول دادی که تا دیگه به اتوی داغ دست نزنی  .ماچ

 

[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 9:42 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شیطنت های کسرا جون داخل ویترین فروشگاه

ش4صف

ظصثغ

دیروز بعد از ظهر ما واسه خرید رفتیم مرکز خرید گلستان ،یه فروشگاه سیسمونی هم بود که وسایل

بازیش از پشت ویترین پیدا بود کسرا جون همش در حال نگاه کردن بود که  ناگهان دیدم نیست

وقتی من پیداش کردم دیدم رفته داخل  فروشگاه و داره به اسباب بازیها دست میزنه جالب اینکه

صاحبان فروشگاه فقط نگاهش میکردن و می خندیدن هر چند من منعش میکردم ولی به کار خودش   

ادامه میداد بعدش هم یه بلوز خیلی خوشگل و دو تا کتاب واسش خریدیم

[ يکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 12:06 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خونه تکونی و حضور همیشگی آقا کسرا در کارهای خونه

این روزها همه حال و هوای خونه تکونی دارند و ما هم کم کم کاراهمون داره تموم میشه

دیروز که من به خونه رفتم بابای کسرا پرده حال پذیرایی را نصب کرده بود و از گل پسرم

خیلی رازی بود چون به باباش کمک داده بودو هنوز هم داشت به نظافت ادامه میداد .

 انگار به پسرم

کنترات داده بودند که باید خونه تمیز کنه هرچی بهش می گفتم آقا کسرا شما زحمت نکشین خونه

تمیزه خسته میشی اصلا توجه نمی کرد البته از اینکه پسرم اینقدر کاریه خیلی لذت میبرم  وقتی هم که

مهمونی وارد خونه میشه سریع پذیرایی میکنه وقتی هم که مهمونها میرن تو جمع کردن

وسایل بهم کمک میده.

خونه تکونی نی نی و داداشی

[ يکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 10:39 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اندر حکایت دیشب کسرا خوان

  eg

کسرا جون دیروز به مامان تو خونه تکونی خیلی کمک کردی و رفتی تو کمد نشستی تا من نتونم بقیه کمد

 لباسامو  مرتب کنم ولی با همه این وجود تحمل کردم و کارم را رها کردم تا باهات بازی کنم

 خیلی خوشحال شدی که من اومدم توی حال تا دنبالت کنم اخه این بازی را خیلی دوست داری

وقتی موقع خوابت میشه باید حتما واست قصه تعریف کنم قبل از خواب بابا کلمه آقا اجازه را

چند بار به شوخی واست تکرار کرد وقتی هم که موقع خوابت شد من بهت گفتم قصه واست تعریف کنم 

گفتی آره من هم گفتم یه توپلی بود یه کپلی و بلافاصله گفتی آقا اجازه و زدی زیر خنده من هم از  حرفی که به موقع میگفتی

 می خندیدم و هر بار که میخواستم داستان را شروع کنم دوباره آقا اجازه را تکرار میکردی

 و من زیاد بوسیدمت چون از تکرارش خیلی لذت میبردم  

 

 

 

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 15:16 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعر برای پسرم

نازنینم پسرم

عکس پرخنده دوران طفولیت تو

روی در روی من است

دل او سوی خداست

چشم او سوی من است

خنده ات می بردم در دل دوران قدیم

که جوان بودم وشاد

شاید این خنده تو

 خنده بر روشنی موی من است

آری ای نور دلم

موی شبرنگ قدیمم امروز

موی همرنگ پر قوی من است

 

 

  

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 15:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعر برای پسرم

ّس ث

پسرم آگه باش

هر کسی فصل زمستان و بهاری دارد

آدمی زاده به هر دوره شکاری دارد

گر که نیروی جوانی نبود درتن من

ای زمان آهوی شعر

در کمند من و نیروی من است

توندانی که چه گل ها بدمد از قلمم

روح گلزار جهان گوشه ی مشکوی من است

بازهم خنده بزن

که گل خنده تو

در زمستان امید

در غم تنهایی

یا به هر مرحله داروی من است

تو که فرزند منی ،شعر خداوند منی

نگاه عاطفه خیزو لب پر خنده ی تو

چشمه ی عشق من و مرغ سخنگوی من است.

 

 

 

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 14:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
دل نو شته های من برای فرزندم

 

 ٍُثق

  پسرم

اگر نمی توا نی اقیانوس باشی،دریا باش،اگر نه رودخانه باش وگر نمی توانی رودخانه

باشی نهر ی کوچک باش،اما مرداب نباش.نهری باش جاری،زلال و مهربان و با جوشش

زیبایت زندگی را به همه هدیه کن چون وقتی حرکت میکنی هم زنده ا ی و هم به دیگران

زندگی می دهی ،

سبز ه های کنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند و ماورای پروانه ها ی

    لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر کوچک اما جاری است،

پس تو هم با الهام از این رودکوچک جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست.

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 9 اسفند 1390 ] [ 11:05 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات شیدا و کسری

train

سلام به دوستای خوبم امروز می خوام اولین خاطره مسافرت با کسری رو بنویسم قرار بود خاله جونشون بیان خونمون که با هم بریم مشهد وقتی از کلاس برگشتم کسری تو خونه بود وقتی رفتم تو خونه یه سلام بلند بالایی تحویلم داد که داشتم شلخ در میووردم واسه اینکه کسری رو دیر به دیر میبینیم و اون موقع خیلی کوچولو بود و فکر نمی کردم منو بشناسه ولی به جای اینکه غریبی کنه خودشو انداخت تو بغلم و با هم رفتیم تو اتاق .عکس ماشینو نشون می داد و می گفت بابا یعنی بابا منم ماشین داره ما که تا حالا حرف زدنشو ندیده بودیم کلی غش و ضعف کردیم فردا صبحش رفتیم مشهد تو قطار که بودیم می رفت یه جای بلند می ایستاد و می گفت دست دست همه رو مجبور می کرد دست بزنن و از خوشحالی جیغ می زدو بالا وبایین می برید وقتی ظهر می شد می خواستم بخوابم میومد اروم کنارم می خوابید یه دفعه بالشو از زیر سرم می کشید و شروع می کرد به گاز گرفتن یه گاز می گرفت یه دونه بوس می کرد انقد شیرینو دوست داشتنیه ادم اصلا خسته نمیشه و ازش سیر نمیشه این بهترین مسافرتی بود که تو عمرم رفتم چون کنار کسایی بودم که عاشقشونمماچقلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 21:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
شعر نو

شعری برای پسرم  

 

yrs

 

پسرم ،

برگ گلم

غنچه ی خوش رنگ دلم

دست خود را حلقه کن بر گردنم

خنده زن بر چشمهای خسته ام

عشق تو آواز صبح زندگی ست

مهر تو آغاز لطف و بندگی ست

سر گذار بر شانه های مادرت

بوسه زن بر گونه های زرد من

خانه ام سبز از صدای شاد توست

مادرت مست از نوازش های توست

اشک های سرد خود را پاک کن

گرمی قلب مرا با جان خود دمساز کن

گوش بسپار به لا لای حزین مادرت

خوش بخواب

دیده من تا سحر، فانوس گرم و روشن است

 

[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 14:22 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کارتون مورد علاقه کسری : تام و جری

[تصویر: tom---jerry.gif]کسرا جون اونقدر کارتو ن تام و جری را  دوست داری که هر چی  بیبنی

باز هم تکرار میخوای  یکروز که رفتیم به شهر کتاب من واست یکسری کتاب می می نی و کتاب شعر

کودکان خریدم که خیلی هم به این کتابها توجه نشون ندادی ولی وقتی پوستر تام و جری را دیدی  

نمیدونستی از خوشحالی چیکار کنی و از من خواستی تا اونو واست بخرم.

 

 [تصویر: tom-and-jerry.jpg]من هم این کارتونو خیلی دوست دارم

[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 15:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
پروژه کوتاه کردن مو و سلمونی آقا کسرا توسط خودش

هروز که میگذره با بزرگ شدن کسرا جون تاری به فر موهاش  اضافه میشه و معضل شستن

 مو  در حمام ادامه داره و بعدش هم شونه کردن پس از استحمام که همیشه با اعتراض

 گل پسر مواجه هستیم .

 ار اونجایی که بابای  کسرا به آرایش مو وارده و عید پارسال موهاشوکوتاه کرده بود تصمیم گرفتیم

موهای کسرا جون توسط بابا کوتاه بشه و برای اینکه دستگاه را ببینه و ترسش بریزه  اصلاح مو را به

دست خودش دادیم تا خودش موهاشو کوتاه کنه چند باری هم بابا شونه دستگاه را به سر من  و

خودش کشید و گفت ببین که من و مامان هم موهامونو کوتاه میکنیم.

 خلاصه بعد از گرفتن دستگاه و بازی کردن آخرش هم زیر بار مو کوتاهی نرفت و ما بیهوده فقط وقت تلف

کردیم 

عکس سلمونی آقا کسرا توسط خودش در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 8:54 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
قشنگترین خاطره از باسواد شدن پسر گلم کسرا

اوایل بهمن ماه 1390 بود من از سر کار به خونه اومدم طبق معمول شما با بابا جلو در ورودی برای خوش آمد گویی ایستاده بودین من هم بوسیدمت و اومدم توی خونه بلافاصله و پشت سر هم میگفتی مامان بشین وقتی نشستم بابا با تکه های کاغذی که از قبل برش زده بود روبروت ایستاد و مثل یک معلم ازت میپرسید و شما هم پشت سر هم و بدون مکث جواب میدادی اونقدر من متعجب شده بودم که در عین شوکه شدن همش تشویقت میکردم و میگفتم آفرین مامان جون درست خوندی و خوشحالی تو وجودت موج میزد که میتونی بخونی چون همش با شادی میخوندی کلماتی که خوندی اینها بودند مامان -بابا- داد- آب- کسری- نی نی- بابا آب داد -برف-شیر-مار-موش-بابانان داد-توپ-تام و جری

 عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 8:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
آن روی سکه کسرا خان

با سلا به تمامی دوستانم

میخوام یک کوچولو از شیطنت های کسرا  جون واستون بنویسم

کارهایی که به قیافه معصومانه پسر گلم نمیخوره اولین خرابکاری کنده کاری روی دیوار بود که با برس 

به دیوار میکوبید بالا رفتن از میز دراور و پاتختی ها شکستن شیشه میز کوچک پذیرایی و پرتاب اشیا 

 از هر زاویه ای خورد کردن شیشه میز ناهازخوری که لبه اون ترک برداشته. شکستن کاسه و لیوان 

در اثر پرتاب . پیدا شدن کلید یخچال در محفظه جای پودر لباسشویی . ایستادن روی ماشین برای

دسترسی به میز و بالا رفتن از آن جهت فضولی  بالا رفتن از مبل جهت دست زدن و فتح و پیروزی

و ماجرا همچنان ادامه دارد

 

 

 

[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 10:05 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات تفنگ بازی و ماشین پلیس

 بعداز ظهر پنجشنبه ٢٠/١١/١٣٩٠  بود که واسه خرید رفتیم فروشگاه شما هم با ما اومدی و مستقیم

رفتیم قسمت اسباب بازیها من هم حق انتخاب را به خودت واگذار کردم که هرچی دوست داری برداری

و از این همه اسباب بازی تفنگ را انتخاب کردی وقتی هم که اسباب بازی دیگه ای رو بهت پیشنهاد میدادم

باز هم تفنگ رو ترجیح میدادی من و بابا هم دوست داشتیم که تفنگو برداری که خوشبختانه سلیقه هامون

یکی بود تا خونه هم به منو بابا تیر اندازی کردی و هم به خودت .من هم از تمامی صحنه های تیر اندازیت

 مخصوصا از مبل بالا رفتنات و شیطنتت و بازی با ماشین پلیست عکس گرفتم

 عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 23 بهمن 1390 ] [ 15:11 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین خاطرات برف بازی کسرا جون

سلام مامانی یک خاطره خیلی قشنگ از برف بازیت دارم. صبح پنجشنبه 13/11/90

بود که من و شما وبابا واسه تفریح به شهرک پردیس رفتیم و چون برف باریده بود من خیلی خوشحال شدم 

میتونیم کمی با هم برف بازی کنیم وقتی از ماشین پیاده شدیم و روبرف ها راه رفتی خیلی هیجان داشتی و

این اولین تجربه برفیت بود واست آدم برفی درست کردم و چشم و ابرو واسش گذاشتم از گوله های برفیکه 

به هوا پرتاب میکردم لذت میبردی و میخندیدی و به برف ها دست میزدی انروز اونقدر بهت خوش گذشت که 

چندین بار به خاطرت از ماشین پیاده شدم تا برف بازی کنی این هم یکسری عکس برف بازی کسرا جون که

در ادامه  مطلب گذاشتم


ادامه مطلب
[ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 9:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
گل پسر مامان و بابا

کسراجون من و بابا با شما یکروز زمستون که ٢٩ دیماه نود بود با هم برای خرید به فروشگاه

و برج میلاد نور رفتیم از اونجایی که خیلی دوست داشتی بدوی و بازی کنی به سمت حیاط فروشگاه که با

گلهای مصنوعی تزئین کرده بودند دویدی و اصلا هم بیرون نمی اومدی ما هم از فرصت استفاده کردیم

و یکسری ازت عکس گرفتیم ضمنا هر جا که  پله  برقی و آسانسور میدی دوست داشتی دوباره سوار بشی

این هم یکسری از عکسهای گل پسر مامانو بابا


ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 10:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
دلبند مامان و بابا

پسر گلم خیلی واسمون عزیزی  همیشه بهترین ها را برات آرزو می کنیم

یک صفت خوبی که در ذاتت وجود داره و من و بابا خیلی خوشخالیم اینه که بعد از هر اشتباهی معذرت

خواهی میکنی و از حالت من و بابا متوجه میشی که نباید اون کار را انجام میدادی

و وقتی میبو سی ببخشید را هم میگی   اون موقع است که ما خیلی بهت افتخار میکنیم پسرم خیلی

مهمون دوست هستی و هر کسی که به خونمون بیاد ازش پذیرایی میکنی و دوست نداری که ازپیشت

برن راستی  روز پنجشنبه ٢٢ دیماه  نود ما سه تایی به پارک جنگلی لویران رفتیم و عکس های قشنگی

ازت گرفتیم

عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 14:43 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
جشن تولد دو سالگی آقا کسرا

 روز جمعه ٩ دی    خاله جون احترام و خاله جون پروین دایی جون   محمد و دایی جون مصطفی   به

خونه ما دعوت شدند تا در جشن تولدت  بیشتر  به ما خوش بگذره بعد از اینکه ناهار خوردیم همه اماده

جشن شدیم باباهم یک کیک تولد خیلی قشنگ واست سفارش داد که ساعت ٤ بعد ار ظهر رفت اونو 

آورد وقتی کیک رسید خیلی خوشحال شدی و همش زبه دست زدن و شادی گذروندی

و همش دوست داشتی ب هکیک دست بزنی چون کیکت یک هاپوی خیلی خوشگل بود . فوت کردن

شمع را هم خیلی دوست داشتی و میگفتی روشن کنید تا دوباره فوت کنم

بعدش هم نوبت کاد و ها بود که خیلی دوست داشتی زودتر ببینی که چی هست از کادو های اسباب 

بازی خیلی خوشحال شدی و از خستگی موقع عکس گرفتن خوابت  می امد ولی خودت به زور بیدار  

 موندی ولی دیگه آخرای مهمونی  بود که  مهمونها داشتند میرفتندخوابت گرفت      

الهی که سالیان سال زنده سالم و شاد باشی  .

عکس ها ی تولد در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 11 دی 1390 ] [ 11:20 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
جیش گفتن آقا کسرا

من و بابا یکروز جمعه هفدهم آذر ماه ٩٠ رفتیم به فروشگاه و یک صندلی شیک  مخصوص جیش گرفتیم

تا راحت تر ازجیش بگریمت یکروز که شما پیش بابا مونده بودی دلت میخواست که پوشک نشی

و بابا بهت گفته کسرا جون هروقت جیش داشتی به من بگو  بابا تعریف کرد که من تو آشپزخونه

بودم دیدم کسرا  صدا میزنه گفتم چیه باباجون و به بابا فهموندی که جیش کردی وقتی بابا پرسیده

کجا جیش کردی کنار ماشینت روی سرامیک رو نشون دادی و ما خیلی خوشحال شدیم که رو فرش

جیش نکردی  وکلی از کارت خندیدیم چون بعد از اینکه جیش کرده بودی بابات و خبردار کردی

 

عکس در ادمه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 4 دی 1390 ] [ 7:45 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات شب یلدا با آقا کسرا

روز چهار شنبه ٣٠ آذر ١٣٩٠ که  شب چله  با کسرا گلی و بابا سه نفری رفتیم خونه

مامان حاجی . عمه و بچه ها ش هم اونجا بودند وقتی رسیدیم به خونه مامانجون همه جلوی در ورودی

به استقبال گل پسر مامانی اومدند .راستی عمو حمید و عمو علی و  محمد پسر دایی بابا هم

اونجا بودند.

کسرا جون اونقدر خوشحال و شاد بودی که همش در حال دست زدن و رقصیدن بودی وهمه از شادی

و شارژ بودنت لذت بردند

بعد از شام هم مراسم شب چله را برگذار کردیم و تمام شب را به خنده و شادی و خوردن گذروندیم

عمه کتاب فال حافظ را آورد و گفت امشب باید تفال به کتاب جناب حافظ بزنیم و طناز

هم برای تک تک مون فال میگرفت و میخوند ولی کسرا جون از اونجا که همه چیز را میخوای بگیری

نگذاشتی طناز جون به راحتی فال بگیره و همش میرفتی به طرفش و میخواستی کتاب را بگیری

خلاصه کلام  اینکه اونشب هم خدا را شکر مراسم شب یلدا  به خوبی و خوشی گذشت و ما  به

خونمون برگشتیم.

[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 9:14 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
محرم وکسرادر روز جهانی علی اصغر

کسرا جون این خاطرات را مینویسم تا که بزرگتر که شدی بخونی و از اون لذت ببری

ما روز جهانی علی اصغر با مریم جون و مانا جون رفتیم به  میدون هایی که توش خیمه و ماکت درست

 کرده بودند و اونقدر اونروز خوشحال بودی که تمام عکس هات این خوشحالی را نشون میده

و  فردای اونروز مامان حاجی بهم گفت که اونقدر از این لباسها خوشت اومده بوده که اصرار کردی دوباره

اون به تنت کنه امیدورام همیشه شاد و سر حال ببینمت

 این هم عکس هایی که در لباس علی اصغر گرفتیم

 عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 14:00 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد محمد پسر عمه کسرا جون

 

روز تولد محمد جون 19بانماه 1390   بود که به خونه عمه رفتیم  عمو صمد  با کیک وارد خونه شد

زمانی که کیک را باز کردند  خیلی خوشحال شدی ماهم دست زدیم و گفتیم محمد جون تولدت مبارک

رفتی روی صندلی پشت کیک نشستی و شروع کردی به دست زدن که همه ما از شاد بودنت و

دست زدنهات بیشتر شاد شدیم وقتی هم که شمع ها را آوردند همشون رو فوت کردی و به

محمد اجازه ندادی به کیک نزدیک شه اونها هم ملاحظه کوچیک بودنت را کردند و همه از خوشحالیت

لذت بردند و اونشب به ما خیلی خوش گذشت

من هم  از  صحنه  های جالب فیلمبرداری کردم

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 10:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا در سالن همایشهای صدا و سیما و کنسرت

کسرا جون تابستون 1390 بود که ما سه نفر از طرف مانا  جون به همایشهای صدا و سیما

دعوت شدیم  قبل از شروع کنسرت افراد برای تشویق دست میزدند خیلی هیجان داشتی و

من میگفتم واسه کسراجون دست بزنین وقتی دوباره دست میزدند فکر میکردی اونها برای شما

دست میزنند و خیلی خوشحال می شدی .زمانی هم که کنسرت شروع شد از صدا تعجب کردی

 کنسرت شادی بود و دوست داشتی برقصی ولی به خاطر اینکه صدا  اذیتت  نکنه منو بابا بردیمت

تو سالن همایش و سه نفری عکس گرفتیم. بعد از اون هم من همش دنبالت بودم چون دوست داشتی

راه بری و همه جا را تماشا کنی

عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 9:54 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ورود آقا کسرا به پارک بانوان کرج

اوایل شهریور امسال بود که ما به خونه خاله جون پروین به کرج دعوت شدیم و بعد از

خوردن  نا هار  به پارکی که نزدیک خونه خاله جون بود رفتیم . پارک بسیار بزرگ و قشنگی بود

وقتی وارد پارک شدی شروع کردی به دست زدن و شادی کردن و از دویدن خسته نمیشدی

اونقدر با سرعت میرفتی که من و خاله جون دونبالت میدویم و میترسیدیم که زمین بخوری

و هر چی صدات میکردیم توجه نمی کردی

خاله جون گفت بیان بریم وسایل بازیو بهش نشون بدیم .

اول نشوندیمت تو گردونه چرخ و فلک که خیلی  سزیهع با بچه ها ارتباط برقرار کردی 

یادمه که لپ یکی از بچه ها را گرفتی و میخواستی باهاش بازی کنی

بعدش بردیمت تو سرسره هر کار کردیم پائین بیاریمت از دست منو خاله جون در میرفتی

خلاصه اخرش هم از یک دختری که اون بالا بود خواهش کردیم که نگهت داره و من گرفتمت

بعدش هم با گول زدنت که بریم پیشی  ببینیم از پارک بیرونت آوردیم.

چون پارک بانوان بود اجازه عکسبرداری نداشتیم و نتونستیم عکس بگیریم

 

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 13:50 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین مسافرت زیارتی و خاطرات آقا کسرا به شهر مشهد

٢٩ شهریور ماه 1390  وقتی که20 ماهت بود ما  با قطار به مشهد رفتیم توی قطار

که وارد شدیم دوست نداشتی توی کوپه باشی و همش داد میزدی که بری بیرون

و راه بری من و بابا طبق معمول به دنبالت می دویدیم  و  از ین واگن به اون واگن به دنبالت

بودیم وقتی به انتهای قطار میرسیدیم باز هم دوست نداشتی بیای توی بغلمون

و راهت را ادامه میدادی بالاخره شب بود که به مشهد رسیدیم و از خستگی راه

زود خوابت برد فردای انروز به زیارت رفتیم . بابا میگفت وقتی من به  نماز  مشغول شدم

کسرا هم با من نماز خوند و همه بهش ماشا لله  گفتن .

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 13:36 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسراجون و گشت وگذار خونه خاله جون احترام

خردادماه ١٣٩٠ بود  خونه خاله جون  احترام غرق گل شده بود و مریم جون برای گرفتن

عکس و فیلم ما را به خونشون دعوت کردند اونروز هم یک روز خاص شد چون فقط دوست داشتی

بدویی و اجازه عکسبرداری فیلمبرداری نمیدادی خلاصه به هر زحمتی بود ازت عکسهای قشنگی گرفتیم

 ادامه عکس های خونه خاله جون در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 11:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
هدیه آقا کسرا و ماشین پلیس

 

کسرا جون تابستون امسال دایی جون مصطفی یک هدیه خیلی خوب برات فرستاد

و اون هم یک ماشین پلیسی خیلی قشنگ بود که عمو و بابا از کرج  آوردند

وقتی ماشین را از تو اوتوبان میاوردند ماشین پلیس واسه بابا بوق زده که آقا نگهدار

وقتی که وایستادند آقایون پلیس  پرسیدند قیمت این ماشین چنده هر چی باشه ما

خریداریم بابا هم گفته این هدیه است و من نخریدم اونها هم گفتن مبارک باشه خیلی قشنگه

فردای اونروز خاله جون احترام و مریم جون اومدن خونمون و عکس های قشنگی با ماشینت ازت گرفتن

عکس های کسرا جون و ماشین پلیسی در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 10:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
مهمونی خونه مانا جون کسرا و عروسکها

بهار ١٣٩٠ بود که رفتیم خونه مانا جون و از اونجا که مانا جون هم خیلی دوست داره

همه عروسک هاش را در اختیارت گذاشته بود تا باهاشون بازی کنی  و انروز هم خیلی

بهت خوش گذشت و تا شب شارژ بودی

این هم یکسری عکسهایی که ماناجون گرفته

عکسها در ادمه مطلب

 


ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 9:52 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
نوروز 1390 خونه خودمون

عید امسال خیلی خوب بود چون بزرگتر شده بودب و مثل بزرگتر ها میتونستی

روی مبل بنشینی . سفره هفت سینی هم که من چیده بودم و خیلی دوست داشتی

همش اطراف میز میچرخیدی و دوست داشتی که همه چیز را به هم بریزی و بازی کنی

ما واسه سال تحویل که نصف شب بود بیدار نموندیم ولی فردای اونروز من و بابا کنار

هفت سین باهات عکس انداختیم.


ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 9:34 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
حرف زدن کسرا جون

 

زمستون 1389بود که کلماتی مثل بابا و مامان را ادا کردی جون خیلی دوست داشتی که بتونی  با

کلمات با ما ارتباط برقرار کنی به خاطر همین هم

 خودت تلاش زیادی میکردی و وقتی نمی فهمیدیم که چی می گی شروع میکردی به داد زدن

و منو بابا سعی می کردیم منظورت رو بفهمیم  و جالبتر اینکه با ایما وا شاره منظورت رو به ما

میگفتی و ما از کلماتی که میگفتی لذت میبردیم .کافیست اول کلمه به آ تغییر کند

 کلمات ادا شده توسط کسرا خان

اشین=ماشین

آشو=پاشو

اشین=بنشین

اباب=کباب

اسا =کسرا

آئی=چایی

اتور=موتور

ادوش=سروش

اممد= محمد

انم= مریم

آنا=مانا

آله=خاله

اشه=پشه

دئدا=شیدا

سایل=ساحل

تائو=چاقو

امان=ایمان

نانا=طناز

عمید=حمید

آدو= حاجو

دون=نون

انیر=پنیر

نع=نه

بع=کلمه تعجب

کلماتی که درست ادا شده  مامان .بابا.عمه .دائی عمو  .آب احسان .الی عرفان

نویس= بینی   اپل=سیب

 هییر =مو   فیس =صورت  فینگر= انگشت  اعضای بدن را وقتی ببهت  میگفتیم بهمون نشون میدادی

 

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 9:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد کسرا تو خونه خودمون

 

جمعه دهم دیماه دومین١٣٨٩ جشن یکسالگیت تو خونه خودمون که عمه و مامان جون و مهناز و  با

شوهرش  همینطور دائی جون محمد و خانوادشون اومده بودند و حسابی به همه مخصوصا خودت

خوش گذشت باز هم از زمانی که کیک تولدت باز شد یک  ثانیه بیکار نشدی و همش دورو بر کیک

میگشتی من وبابا تمام سالن را واست تزیین کردیم و وقتی بادکنک ها را میدیدی خیلی هیجان

داشتی اون شب الهام جون عکس های زیادی ازت گرفت و کلا به هممون خوش گذشت

و تا دیر وقت بیداربودی

عکسهای تولد توخونه در ادمه مطلب 


ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 7:17 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
تولد کسرا خونه خاله جون احترام

کسرا جون روز پنجشنبه نهم دیماه ١٣٨٨ اولین سال تولدت بود که خاله جون احترام دوست داشت

خونه خودش واست تولد بگیره

اون شب وقتی شام خوردیم قبل اینکه مراسم تولد شروع بشه  چون خسته شده بودی حوصله

نداشتی و موقع عکس گرفتن خیلی نق نق می کردی و این تو عکس هات معلومه

ولی زمان کادو گرفتن  خیلی خوب شده بودی و همش با اونها بازی میکردی

مخصوصا از کادو مریم جون و مانا جون که یک چرخ بهت هدیه داده بودند خیلی خوشحال بودی

وقتی هم که کیک اوردند دیگه منتظر نموندی به کیک دستبرد زدی و صورتت رو خامه ای کردی

عکس های   تولد خونه خاله جون در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 7:15 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
آشنایی عمو مجید با کسرا جون

کسرا جون بابا یک دوست خیلی خوب به اسم عمو مجید داره که از بچگی تا به حال با هم دوستند

عمو مجید خیلی دوستت داره و چون امریکا زندگی میکنه سالی یکبار به ایران میاد که ما سه نفری

میریم به خونشون و عمو مجید همیشه  بیادت هست و واست لباس های قشنگی میاره

جند هفته پیش که رفتیم دیدن عمو مجید دو تا کلمه میمی و نونو را بهت گفت و قتی عمو  ازت خواست

کلمات را تکرار کنی بلافاصله تکرار کردی و عمو مجید خیلی لذت برد و تا آخر مهمونی همش باهات بازی

میکرد

عکس  عمو مجید با کسرا جون در ادمه مطلب

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 9:36 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
را ه افتادن آقا کسرا

کسرا جون  دقیقا نه ماهت بود که شروع کردی به ایستادن و خیلی تلاش میکردی که راه بری

بیشتر از دسته های مبل کمک می گرفتی و اگر هزار بار هم می افتادی  دوباره بلند میشدی

و راه می افتادی من و بابا  پشتکارت را تحسین میکردیم امیدوارم همیشه توی تمامی مراحل

زندگیت موید و پیروز باشی

ماچماچماچ

عکس های را افتادن آقا کسرای گل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 13:29 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
عروسی و عکس های آقا کسرا

 

این هم عکس های  عسل یدونه من که

 تو عروسی دختر پسر  عمه من توسط الهام جون و مریم جون گرفته شده

اون شب هم کوچکترین عضو عروسی بودی و مورد توجه همه خصوصا فیلم بردار

که یک دل نه صد دل عاشقت شده بود.

خیلی ها تو  این عروسی برای اولیتن بار میدیدنت مثل دختر عمه هام که همشون بهت ماشالله

گفتند و واسه تولدت پول دادند.  

عکس های عروسی آقا کسرا در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 9:59 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا تو فرودگاه برای اولین بار

 

 کسرا جون  آبان ماه ٨٨ ده ماهه شدی و ما  واسه بدرقه خاله جون احترام که با همسرش به مکه 

مشرف میشدند به فرودگاه رفتیم

 اونها از دیدنت خیلی خوشحال شدند و کلی باهات بازی کردند

مانا جون و مریم جون و مسعود هم خیلی باهات عکس گرفتند

برای وسایل بازی دست و پا میزدی و سوار هواپیما و بقیه وسایل شدی

و کلی با اونها بازی کردی و مریم جون هم ازت عکس گرفت

عکس ها در ادمه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 13:46 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین عروسی که آقا کسرا رفت

 

عروسی مانا جون اولین عروسی بعد از بدنیا اومدن گل پسرم بود که تیر ماه 1389 برگزار شد

از اونجا که خیلی به آهنگ و موسیقی علاقه نشو ن میدادی  تو این عروسی خیلی بهت خوش گذشت

و همش با آهنگ خودتو تکون میدادی و خیلی هیجان داشتی ولی بابا از صدا دورت میکرد تا خیلی اذیت

نشی تو این عروسی همشون دوست داشتند بغلت کنن و انروز کوچکترین عضو عروسی بودی

خانم آقای دکتر جعفر قدس هم بود که همش دوست داشت بغلت کنه و بهم گفت

خدا مادرتو رحمت کنه اگه الان بود چقدر دلش میخواست کسرا را بغل کنه

 عکس در ادمه مطلب

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 10:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین حضور آقا کسرا ی گل به تولد مامان

١٤ اردیبهشت ١٣٨٨ اولین تولد من  توی خونه بود که با حضور پسر گلم قشنگتر شد

خاله جون احترام و   و آقای  مزینانی با بچه هاشو نبه این جشن اومدند

من هم یک لباس زرد سورمه ای تنت کردم که خیلی نمکدون شده بودی

اون شب را هم با جشن   وعکس گرفتن دسته جمعی گذروندیم

 

عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 9:38 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین ورود آقا کسرا به خونه خاله جون احترام

 

امروز ٢٤ بهمن سال ٨٨ و اولین مهمانی پسر گلم به خونه خاله جون احترام بود

همه از دیدنمون خوشحال شدند . این مهمونی  تا شب طول کشید و مریم جون عکس های خیلی

قشنگی از کسرا انداخت که عسلم طبق معمول در خواب به سر میبرد.

 

  

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 7:57 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
واکسن زدن های آقا کسرای گل

مامان جون امروز یکشنبه ٩ اسفند ماه ٨٨ اولین روز واکسن زدنته  و زن دائی جون ملیحه با ماشین اومد

دنبالمون و ما رفتیم به درمانگاه . خاله حون احترام هم اومده بود وقتی واکسنت را زدند خیلی

خوب تحمل کردی و همه به صبوریت ماشالله گفتند.

خانم دکتر وزن و قدت را هم گرفت که وزنت شش کیلونیم و قدت هم ٥٩ سانتی متر بود.

وقتی اومدیم خونه تب کردی بهت قطره دادیم که تا صبح راحت بخوابی

 

[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 7:53 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین باریکه آقا کسرا به خونه دایی جون محمدش رفت

 

امروز ٢٦ بهمن ١٣٨٨ دومین مهمانی پسرم به خونه دائی جون محمد بود خاله جونها احترام و جمیله

هم با بچه ها و شوهرشون اونجا بودند

این اولین بار ی بود که بعد از به دنیا اومدنت به خونه دایی جون محمد رفتیم

 همه منتظر ورودت بودند . و بردیمت اتاق الهام جون و رو تخت خوابش خوابوندیمت

و عکس های زیبایی را تو خواب ازت گرفتند.

 

 

 

  دادا

دادا

این عکس تو خیلی دوست دارم چون خرسه خیلی با احساس بغلت کرده

 

این هم بقیه عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 7:31 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
ورود آقا کسرا به خونه مامان حاجی

امروز یکشنبه اولین روز از سال ٨٩ بود که ما سه نفر به خونه مامان حاجی رفتیم  تا عید را تبریک بگیم

همگی از دیدنت خوشحال شدند و این اولین باری بود که بعد از به دنیا اومدنت به خونه مامان حاجی

میرفتیم

اونروز هم خیلی بهت خوش گذشت و از مادر وعمه و عمو حمید  پول

عیدی گرفتی  لبخند

 

[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 7:18 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
یک تصمیم بزرگ

کسرا جون من و بابا تو این روز که 18 اسفند 1388 بود  یک تصمیم خیلی بزگ گرفتیم

و اون اینکه بر خلاف میل آقای دکتر صداقت پور که با ختنه کردن بچه های زیر 5 سال مخالف بود ما اینکار

انجام دادیم و با این که دلهره داشتیم  از طرف دیگه از ته دل خوشحال بودیم چون میدونستیم که اینجوری

هم دردتت کمتره و هم زخمت زودتر خوب میشه .راستی واسه یادگاری او ن حلقه شوشولتو  نگهداشتیم

[ يکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 13:48 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
اولین مسافرت کسرا در سه ماهگی به کرج

روز سیزده بدر بود که ما سه نفر برای این روز به باغ کرج دعوت شدیم

همه بچه ها اونجا جمع بودند وآقا  کسرا هم برای اولین بار به کرج و باغ دایی جونش میرفت

همه منتظر ورود ما بودند زن دایی و دایی جون مصطفی از دیدینمون خیلی خوشحال شدند .

با وجود سردی هوا  بعد از ظهر اونروز برای تفریح کنار رودخونه کرج رفتیم و با هم عکس گرفتیم

 

عکس در ادامه مطلب 

 

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 13:40 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات رفتن کسرا جون به خونه خاله جون جمیله

ما دوباره به سمنان دعوت شدیم و با تو گل پسر مامانی رفنیم به خونه باباجون  و مامان جون

 که خدا رحمتشون کنه چون خیلی جاشون خالی بود .  قشنگترین خاطره من از رفتن به اون خونه این بود

وقتی عکس باباجون را دیدی چند دقیقه مبهوت عکس شدی و هرچه صدات کردم به من توجه نکردی 

 و فقط عکس را نگاه می کردی انگار اون عکس داشت صدات می کرد بعدش به خونه خاله جون رفتیم

 همه از دیدنت خوشحال شدند و اصلا با خاله جونت و بچه ها غریبی نکردی و عرفان عکس های خیلی

قشنگی ازت گرفت .

عکس های خونه خاله جون جمیله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 12:08 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات رفتن کسرا جون به وطن مادر

کسرا جون 3 ماهت بود که برای اولین بار  من و بابا و شما به سمنان رفتیم

آخه پدر زن دائی جون ابوالقاسم تازه فوت کرده بود و ما برای عرض تسلیت رفتیم وادی السلام

دائی جون مجتبی زود اومد به جلوی ماشین و بهت گفت به سمنان خوش اومدی و گرم  ازت

استقبال کرد بعدش هم شیدا اومد تو ماشین ما و باهات خیلی بازی کرد

و از خنده هات لذت بردیم

راستی خاله جون جمیله هم اونشب ما را به خونش دعوت کرد و خیلی بهمون خوش گذشت 

 

[ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 14:13 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خوش آمدگویی آقا کسرا به خونه مامان و بابا
[ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 11:36 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
کسرا با وسایل بازی در نوزادی

 بازیقشنگترین لحظات هیجانت زمانی بود که اولین بار سوار وسایل شدی

اون موقع فقط 5 ماهت بود و به وسایل بازی خیلی علاقه نشون میدادی

این هم یکسری از عکس هات با وسایل بازی

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 11:12 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
این هم اولین بار

موتور

این هم اولین باری که سوار سه چرخه شدی و نمی تونستی خودت را نگه داری

 

و بابا کمت کرد تا بتوی بشینی آخه مامان جون اونموقع خیلی کوچولو بودی و اصلا تعادل نداشتی

ولی با همه این وجود معلوم بود که یلی از این وسیله داری لذت میبری

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 11:10 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
خاطرات نوزادی کسرا عسل

پارک  کسرا جون پسر یکدونه ما از همون کوچکی عاشق تفریح کردن بودی

 و رفتن به پارک و دیدن بچهها را خیلی دوست داشتی

 تمام لحظات من و بابا پر از خاطرات شیرینته

این هم چند تا عکس که تو پار ک   گرفتیم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 10:33 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
سلام به آقا کسرای گل

گل من

  پسر خوب و دوست داشتنی من کسرا جون از وقتی که اومدی زندگی ما را زیباتر کردی

روز تولدت تو بیمارستان وقتی صورت ماهت را دیدم داشتی گریه می کردی

راستی میدونی از همون روز اول خیلی گل مامان بودی و مامانای دیگه تا صبح به بچه هاشون می رسیدن

و هر بار من میگفتم صدای نق نق   کسراست خاله جونت میگفت نه بچه ما نیست کسرا خوابه از این که

انقدر راحت تا صبح خوابیدی من واقعا لذت بردم و مهرت تو دلم چند برابر شد.ماچ تا یادم نرفته بگم که از 

همون شب که تو بیمارستان بودی فهمیدم که خیلی گرمایی هستی و همش خودت رو چاک می 

انداختی الان هم که بزرگتر شدی همینطور گرمایی هستی مامان فدات بشه ماچماچ

 

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 9:27 ] [ مامان کسرا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد