کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

امیر علی دوست کسرا

تو پست های قبلی از امیر علی دوست کسرا گفتم و قرار شد عکسشو تو نوشته های بعدی بگذارم. اینهم عکس امیر علی  همبازی و یار آقا کسرا که 8 سالشه و مدرسه میره ا میر علی طبقه بالای خونمون میشینه و از وقتی که تعطیل شده بیشتر به کسرا سر میزنه و خیلی با هم جورن روز پنجشنبه کسرا بهونه امیر علی را گرفت و گفت میخوام برم خونشون و چون کلا راحت وارد جمع میشه، در زد  سلام کرد و داخل خونشون شد امیر علی تازه از حمام در اومده بود کسرا را بوسید و همونجا با هم بازی کردند، منهم سفارش کردم که اذیت نکنه وبعد مدتی اومدن پائین تو خونه ما بازی کردند. تنها مشکل کار اینجا بود که هروقت امیر علی تصمیم به رفتن میگرفت...
11 خرداد 1391

نکات تربیتی در قالب داستان

پسرم به ماشین و روندن علاقه داره ، هر بار که با هم با ماشین بیرون میریم دوست داره پشت رل بشینه و فرمون را بچرخونه وتو حال خودش رانندگی کنه.   یکروز که بابای کسرا از ماشین پیاده شد سویچ را روی ماشین گذاشت و بهم گفت سویچ روی ماشینه کسرا پشت فرمون نشست و سویچو پیچوند و ماشین یک تکونی خورد. بهش گفتم نباید به سویچ دست بزنی و از اون روز تا به حال اجازه ندادم به سویچ دسترسی پیدا کنه و اینکار را که خیلی خطرناکه و بچه ها نباید به سویچ دست بزنن را در قالب داستان تعریف کردم. تو این داستان وقتی بچه سویچ را دست میزنه ماشین حرکت میکنه و به یک ماشین دیگه اصابت می کنه که در اثر این برخورد جفت ماشین ها داغون&nb...
7 خرداد 1391

نکات تربیتی در قالب داستان

پسرم به ماشین و روندن علاقه داره ، هر بار که با هم با ماشین بیرون میریم دوست داره پشت رل بشینه و فرمون را بچرخونه وتو حال خودش رانندگی کنه. یکروز که بابای کسرا از ماشین پیاده شد سویچ را روی ماشین گذاشت و بهم گفت سویچ روی ماشینه کسرا پشت فرمون نشست و سویچو پیچوند و ماشین یک تکونی خورد. بهش گفتم نباید به سویچ دست بزنی و از اون روز تا به حال اجازه ندادم به سویچ دسترسی پیدا کنه و اینکار را که خیلی خطرناکه و بچه ها نباید به سویچ دست بزنن را در قالب داستان تعریف کردم. تو این داستان وقتی بچه سویچ را دست میزنه ماشین حرکت میکنه و به یک ماشین دیگه اصابت می کنه که در اثر این برخورد جفت ماشین ها داغون میشن و احتیاج به ...
7 خرداد 1391

با کسرا در رستوران

اولین باری که با کسرا به رسنوران رفتیم نه ماهش بود و متاسفانه یک بیماری خیلی سختی به نام روزولیا گرفت وبه خاطر چرک خشک کن قویحسابی ضعیف شد دکتر علتش را گوشت کباب شده میدونست بعد ها از چند نفر دیگه هم شنیدم که بچه های اونها هم به همین بیماری مبتلا شده بودند
6 خرداد 1391

شوق رفتن به مهد کودک

  مانا جون واسه کسرا یک کتاب وسی دی آورده که اسم این کتاب هست. لی لی حالا میتونه از یک تا نه بخونه و موضوع این کتاب در رابطه با مهد کودک و بچه هاست که راننده ای  به نام آقا سیروس دارن اونقدر این کتاب را دوست داره که مدام تو خونه با شعر این کتابو میخونه و میگه آقا سیروس راننده ماشینو بذار تو دنده و با این شعر کلی حال میکنه و شب وروز هم به من میگه قصه بچه ها و آقا سیروس که اونها را  به مهد کودک میبره بخون .من هم دیشب بهش قول دادم که یکروز شما را به مهد کودک  میبرم  تا با بچه ها بازی کنی.  گفت شیدا و عرفان هم هستند گفتم نه اونها مدرسه میرن امروز صبح کسرا خیلی...
3 خرداد 1391

شوق رفتن به مهد کودک

مانا جون واسه کسرا یک کتاب وسی دی آورده که اسم این کتاب هست. لی لی حالا میتونه از یک تا نه بخونه و موضوع این کتاب در رابطه با مهد کودک و بچه هاست که راننده ای به نام آقا سیروس دارن اونقدر این کتاب را دوست داره که مدام تو خونه با شعر این کتابو میخونه و میگه آقا سیروس راننده ماشینو بذار تو دنده و با این شعر کلی حال میکنه و شب وروز هم به من میگه قصه بچه ها و آقا سیروس که اونها را به مهد کودک میبره بخون .من هم دیشب بهش قول دادم که یکروز شما را به مهد کودک میبرم تا با بچه ها بازی کنی. گفت شیدا و عرفان هم هستند گفتم نه اونها مدرسه میرن امروز صبح کسرا خیلی زود از خواب بیدار شد اول فکر کردیم حالش بد ش...
3 خرداد 1391

شریک شدن در خوراکی بچه ها

کسرا خیلی راحت به جمع بچه ها وارد میشه و از بازی و بودن با اونها  لذت میبره. دیروز که با مامان حاجی به پارک نزدیک خونمون رفته بودیم ، کسرا یک کم بازی کرد وگفت میخوام برم تو چمن بازی کنم و سرسره بازی را رها کرد و به طرف چمن دوید عده ای از بچه ها  دور هم مشغول خوردن چیپس بودند،کسرا هم به جمع اونها  که یک دختر و دوتا پسر بودند وارد شد،به همه اونها سلام کرد و کنار شون نشست  یک لبخندی بهشون زد و با اونها مشغول خوردن چیپس شد مامان حاجی بهش میگفت چیپس نخور، میترسید مریض شه البته ما هنوز واسش تنقلاتی مثل پفک و چیپس نگرفتیم تا به اینجور چیزها عادت نکنه ولی دیروز برای اولین بار چی...
3 خرداد 1391

شریک شدن در خوراکی بچه ها

کسرا خیلی راحت به جمع بچه ها وارد میشه و از بازی و بودن با اونها لذت میبره. دیروز که با مامان حاجی به پارک نزدیک خونمون رفته بودیم ، کسرا یک کم بازی کرد وگفت میخوام برم تو چمن بازی کنم و سرسره بازی را رها کرد و به طرف چمن دوید عده ای از بچه ها دور هم مشغول خوردن چیپس بودند،کسرا هم به جمع اونها که یک دختر و دوتا پسر بودند وارد شد،به همه اونها سلام کرد و کنار شون نشست یک لبخندی بهشون زد و با اونها مشغول خوردن چیپس شد مامان حاجی بهش میگفت چیپس نخور، میترسید مریض شه البته ما هنوز واسش تنقلاتی مثل پفک و چیپس نگرفتیم تا به اینجور چیزها عادت نکنه ولی دیروز برای اولین بار چیپس خوردو دست بر دار هم نبود...
3 خرداد 1391

خاک بازی و گل بازی

دیروز قرار بود زودتر به پارک فرمانیه بریم تا  مامان حاجی را به خونمون بیاریم . چند روز پیش کسرا با مامان حاجی به این پارک اومده بود و با بچه ها خاک بازی و گل بازی   کرده بود و خیلی بهش خوش گذشته بود،قرار شد دفعه بعد که به این پارک میایم بیلش را هم بیاره تا بیشتر بتونه بازی کنه وقتی گفتیم داریم میریم دنبال مامان حاجی،گفت مامان بیلم را میارم و فهمیدم که چقدر برای رفتن به این پارک به خاطر خاک بازی ذوق داره   دیشب تا دیر وقت توی پارک موندیم و هر بار که مگفتیم دیگه بریم خونه مامان حاجی میگفت نه خونه مامان حاجی نریم محمد پسر عمه کسرا هم که با ما بود خسته شد ولی  بچه ها توی پ...
2 خرداد 1391