کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

فرو رفتن خار به دست پسرم

یکروز که برای بیرون رفتن از خونه آماده شدیم کسرا زودتر از ما به حیاط رفت. منهم پشت سرش رفتم که خیابون نره ولی دیدم دوست داره به گلها دست بزنه بهش گفتم به گلها دست نزن چون خارش تو دستت میره ولی از اونجا که بچه ها همه چیزو خودشون میخوان تجربه کنن به حرفم گوش نداد و کف دستش خراشیده شد من از این صحنه عکس گرفتم و امیدوارم که دیگه هیچوقت خار تو دستش نره. بقیه عکسهای گل و خار در ادامه مطلب ...
23 ارديبهشت 1391

رهبریت بچه ها در پارک

دیروز به پارک نزدیک خونمون رفتیم مامان حاجی هم بود و کسرا جون هم  طبق معمول دوست و همبازی پیدا کرد خدا را شکر ارتباطش با افراد مخصوصا بچه ها خیلی قویه و بچه ها هم جذبش میشن و دوست دارن که باهاش بازی کنن ، کسرا هم رهبریتشون میکنه تعداد بچه هایی که  برای بازی جمع میشن از کارهاش پیروی میکنن و حرفشو گوش میدن  اونهم با شیطنت و خنده و شعر خوندن بچه ها را به سمت خودش میکشه. ...
20 ارديبهشت 1391

رهبریت بچه ها در پارک

دیروز به پارک نزدیک خونمون رفتیم مامان حاجی هم بود و کسرا جون هم طبق معمول دوست و همبازی پیدا کرد خدا را شکر ارتباطش با افراد مخصوصا بچه ها خیلی قویه و بچه ها هم جذبش میشن و دوست دارن که باهاش بازی کنن ، کسرا هم رهبریتشون میکنه تعداد بچه هایی که برای بازی جمع میشن از کارهاش پیروی میکنن و حرفشو گوش میدن اونهم با شیطنت و خنده و شعر خوندن بچه ها را به سمت خودش میکشه. ...
20 ارديبهشت 1391

اولین تجربه آقا کسرا در استخر توپ

دیروز کسرا جونو به شهر بازی بردیم و این اولین باری بود  که استخر توپ را تجربه می کرد وقتی وارد محوطه استخر شدیم فقط به توپها  و استخر نگاه میکرد. من کمکش کردم تا داخل استخر توپ بشه و هر دفعه هم که پایین میرفت و غرق میشد منو صدا میزد تا به دادش  برسم .توی این عکس داره غرق میشه و میگه مامان  منو  بیرون بیار  و هر بار که بیرون می اومد دوباره دوست داشت داخل استخر بره با اینکه از پریدن  میترسید و نشسته وارد استخر میشد ولی  خیلی هیجان  داشت و   فوق العاده بهش خوش گذشت بقیه عکس ها در ادمه مطلب         ...
18 ارديبهشت 1391

اولین تجربه آقا کسرا در استخر توپ

دیروز کسرا جونو به شهر بازی بردیم و این اولین باری بود که استخر توپ را تجربه می کرد وقتی وارد محوطه استخر شدیم فقط به توپها و استخر نگاه میکرد. من کمکش کردم تا داخل استخر توپ بشه و هر دفعه هم که پایین میرفت و غرق میشد منو صدا میزد تا به دادش برسم .توی این عکس داره غرق میشه و میگه مامان منو بیرون بیار و هر بار که بیرون می اومد دوباره دوست داشت داخل استخر بره با اینکه از پریدن میترسید و نشسته وارد استخر میشد ولی خیلی هیجان داشت و فوق العاده بهش خوش گذشت بقیه عکس ها در ادمه مطلب ...
18 ارديبهشت 1391

باغبان کوچک و آبیا ری گل و گیاه

دیروز که به خونه رفتم کسرا جون از من خواست  ببرمش تو حیاط تا گلها را آبیاری کنه با اینکه از سرکار رسیدم ولی ترجیح دادم از استراحتم بگذرم تا پسر م به خواستش برسه     البته به غیر از گلها دیوار ها هم شسته میشن که خودش از این کارش خیلی  لذت میبره و هر دفعه که بهش میگم بسه بریم تو خونه  میگه حالا این یکیو آب بدم و خلاصه اونقدر ادامه میده تا لباسا شو خیس کنه ناگفته نمونه که برای آب دادن گلها نهایت دقت را داره. بقیه عکسها در ادمه مطلب   ...
17 ارديبهشت 1391

باغبان کوچک و آبیا ری گل و گیاه

دیروز که به خونه رفتم کسرا جون از من خواست ببرمش تو حیاط تا گلها را آبیاری کنه با اینکه از سرکار رسیدم ولی ترجیح دادم از استراحتم بگذرم تا پسر م به خواستش برسه البته به غیر از گلها دیوار ها هم شسته میشن که خودش از این کارش خیلی لذت میبره و هر دفعه که بهش میگم بسه بریم تو خونه میگه حالا این یکیو آب بدم و خلاصه اونقدر ادامه میده تا لباسا شو خیس کنه ناگفته نمونه که برای آب دادن گلها نهایت دقت را داره. بقیه عکسها در ادمه مطلب ...
17 ارديبهشت 1391

تولد مامان کسرا روز چهاردهم اردیبهشت

چهارشنبه خاله جون جمیله با بچه ها و شوهرش به خونمون اومدند به کسرا هم خیلی خوش گذشت چون تا دیروقت بیدار بود و حاضر نبود جای خودش بخوابه .  صبح روز بعد هم به عشق شیدا و عرفان زودتر از خواب بیدار شد و باهاشون بازی کرد .                                                                     &nb...
16 ارديبهشت 1391

تولد مامان کسرا روز چهاردهم اردیبهشت

چهارشنبه خاله جون جمیله با بچه ها و شوهرش به خونمون اومدند به کسرا هم خیلی خوش گذشت چون تا دیروقت بیدار بود و حاضر نبود جای خودش بخوابه . صبح روز بعد هم به عشق شیدا و عرفان زودتر از خواب بیدار شد و باهاشون بازی کرد . روز پنجشنبه تولد من بود که با مهمونامون خونه خاله جون احترام دعوت شدیم . خاله جون احترام منو سورپرایز کرد و واسه من تو خونه خودش جشن گرفت . کسرا بی نهایت شاد بودچون عاشق کیک وتولده و شمعهای تولد منو فوت میکرد . اونشب هم از تولد من بی نهایت لذت برد و بعد از جشن هم کلی بازی کرد . ...
16 ارديبهشت 1391